تبليغاتX
برای ساکنان زمین

نمی‏شود آدم به خواب‏هایش مهاجرت کند و درشان زندگی کند و همان‏جا هم بمیرد؟ نمی‏شود آدم‏های سنگ‏شکل، نرم و گرم و کلوچه‏ای شوند؟ نمی‏شود خرده نوری بتابد؟ نمی‏شود از الان رفت و آینده را دید؟ نمی‏شود اوضاع هر روز بدتر نشود؟ نمی‏شود هر روز یک پله سقوط نکنیم؟ نمی‏شود به دل‏خوشی‏های ریز امید ببندیم؟ نمی‏شود اس‏ام‏اس یک آشنای دور و دل‏خوش را باور کنیم، همان که می‏گوید «درست می‏شه» نمی‏شود ایرادهای بنی‏اسرائیلی نگیریم؟ نمی‏شود وقتی اشتباه می‏کنیم، بگوییم که اشتباه کردیم و ببخشید، نه که دو قورت و نیم‏مان هم باقی باشد؟ نمی‏شود آدم هزارتیکه شود و هر تیکه‏اش برود پی یکی از علاقه‏مندی‏هاش؟ نمی‏شود برگردیم به دنیای وبلاگ و کامنت و این طور خزعبل بازی‏ها؟ نمی‏شود هی جان و دلمان نلرزد؟ نمی‏شود عظمت از نگاه‏مان نیوفتد و هر کاری که می‏کنیم بزرگ بپنداریم نه کوچک؟ نمی‏شود این‏قدر با فحش برای خودمان اعتماد به نفس نخریم؟ نمی‏شود همه چیز پوشالی نباشد؟ نمی‏شود وقتی به آدم‏های اطرافت بگویی، برای چند ماه کار به کارم نداشته باشید، آن‏ها به‏ت احترام بگذارند؟ نمی‏شود این درس‏ها توی ذهن من بمانند؟ نمی‏شود چرخه‏ی زندگی منم عین آدمیزاد بچرخد؟ لابد نمی‏شود! چه می‏دانم!  

+  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ساعت  0:56  توسط  سین شین |  هپروت 

روزمرگی!

چند کار می‏توانم بکنم. اول این‏که هی بروم به دو سال پیش و هی خشم سرتا پایم را بگیرد، هی با تمام وجود متهوع بشوم. یا نه می‏توانم ابرک روی سرم را جمع کنم و بشورم. دوم خیال است. خیال‏اش می‏آید. خیالی که بدجور انرژی می‏گیرد و به هیچ جا نمی‏رسد. مشکل‏ است جمع کردنش. جمع‏اش می‏کنم و باز یکی می‏آید یک چیزی می‏گوید و دوباره خیال‏اش اوج می‏گیرد. سقف چیز مهمی ست در این جور شرایط. چون بی‏این‏که تکان بخورد، اجازه می‏دهد زل بزنی به‏اش. فکر کردن چه فایده‏ای دارد؟ هیچ! عین مرداب است، نه می‏توانی ازش در بیایی نه می‏توانی دست و پا نزنی. خیال روی حافظه تاثیر دارد؟ روی سگ اخلاقی چه؟ عقل کار می‏کند. کار درست معلوم است، خیال چرا موش می‏دواند. کار بعدی یا سوم خواندن است. تمام خریدم از نمایشگاه مفتضح کتاب، چند کتاب داستان بود که خواندمشان. بین آن‏ها دو کتاب از هاینریش بل بود. نان‏ سال‏های جوانی و قطار به موقع رسید. بعد که این‏ها را خواندم. فکر کردم، خوب یا باید بروم توی خیال، یا یک کوه کارهای تل‏انبار شده را انجام دهم. که انجام ندادن همانا و سرزنش هم همانا. بعد رفتم سرچ کردم رسیدم به سیمای زنی در جمع. دانلود کردم. سیمای زنی در جمع را هم هاینریش نوشته. بهانه‏ی خوبی ست برای کار نکردن و خیال نکردن! چه کنم؟ 

+  نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390 ساعت  20:40  توسط  سین شین |  هپروت  | 

خدا!

یک جای دنج پیدا کردی. زیر سایه‏ی یک سرو. نشسته‏ای به ما نگاه می‏کنی. ما بچه‏ایم. توی یک زمین بازی داریم بازی می‏کنیم. زمین بزرگ است و مثل زمان بچگی ما کف‏اش پر از سنگ‏ریزه است. ما می‏دویم. زمین می‏خوریم. سر زانوهامان به‏ اندازه‏ی ته استکان زخمی می‏شود. شلوارمان چشم در می‏آورد. خون از چشم‏هایش بیرون می‏زند. گریه می‏کنیم. جلو نمی‏آیی. بلند می‏شویم. باز بازی می‏کنیم. یقه‏ی هم را می‏گیریم. تو خنده‏ات می‏گیرد. هم را می‏زنیم. لبخند می‏زنی. نمی‏آیی جدامان کنی. نگاه می‏کنی تا دادها تمام شود. گاهی دوست داریم تو باشی. ولی زیاد دخالت نمی‏کنی. خوب اگر نخواهی کاری بکنی، بودن و نبودنت چه فرقی دارد؟ برای جلب توجه‏ات باید کاری کنیم. می‏رویم بالای یک بلندی، چشم‏هامان را می‏بندیم و یک دو سه! می‏پریم و در آغوشت فرود می‏آییم!  

+  نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390 ساعت  0:18  توسط  سین شین |  دعا 

چه‏ام است؟

اردیبهشت شده، هوا خوب است. من یک جوری‏ام. یک جور غریبه! یک غریبه‏ی ناراحت. انگار پیش همه غریبه‏ام. دوستانی دارم. تعدادشان کم نیست. شاید به‏ اندازه‏ی دانه‏های تسبیح. همه هم خوب‏اند و البته متفاوت. همه هم دوست‏ دارم البته متفاوت. هر کس سرگرم کاری ست و چیزهایی برایش مهم است که برای آن یکی خنده‏دار. به هر حال زندگی ست و تفاوت. حالا من این وسط‏ ام. حرف می‏زنیم. کم نه! زیاد حرف می‏زنیم. از همه دری، دری وری می‏گویم. الکی می‏خندیم. پرسه می‏زنیم. فیلم می‏بینیم و همه‏ی این‏ها. من صادق‏ام و رو. انگار هرچه می‏شود باید برای همه بگویم. خوب نیست. می‏دانم. دل‏ام کوچک است. اما چه کنم. همین‏ام. یک دل کوچک غریبه! حرف‏هایم تازگی‏ها بوی غریبگی می‏دهد. همه‏اش فکر می‏کنم مخاطب را آزار می‏دهم. همه چیز خیلی شخصی ست، خیلی سردرگم است. طوری که دوست مخاطب، نمی‏تواند چیزی بگوید. چه می‏شود کرد؟ برای همین است تازگی حرف زدن هم دیگر درمان نمی‏کند. انگار گوش‏های متخصص لازم‏اند. نه گوش‏های دوستان. من چه‏ام شده؟ هان؟ 

+  نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ساعت  23:43  توسط  سین شین |  من  | 

همین!

خسته‏ام. خوابم می‏آید. وبلاگ دوست ندارم، گودر بهتر است! همین!

+  نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390 ساعت  20:5  توسط  سین شین |