
-جلوي كولر كمي آن طرف تر از بقيه لم داده بودم كه خبرش را اخبار گفت!اين آقاي حياتي بدجور خبره است در خبر مرگ رساني،با خودم گفتم :مرد؟خوب مرد صدا قشنگ،4 شانه ي،دلنشين هم مرد!
آدم هاي پستي شده ايم!
احساساتمان حبابي ست،حبابي كه موقع مرگ ديگري شكل مي گيرد و بعد از چند روز مي تركد.اين وسط هم هي يادداشت مي نويسيم،هي نوستالوژي از خودمان منتشر مي كنيم .هي دلمان براي روزهاي قبل تنگ مي شود و جاي آقاي هنرپيشه را در آن خالي مي بينيم.هي صدا سيما برنامه ي بزرگداشت مي گذارد و فيلم هايش را پخش مي كند و...
و بعد تمام!
مرگ حق است،زندگي هم همين طور.
كاش به جاي شيون و زاري براي اين حق،براي خوب بودن در آن حق بكوشيم.
كاش....
-چه هفته ي خوبي بود اين هفته كه رفت!بسيار چيزها يافتم كه قبل تر ها نمي دانستم بسيار حرف ها شنيدم كه شادي آور و ترسناك بود،چيزهايي كه پيدا كردم شيرين بود،اين وسط بستني و ميدان هفت تير و نشر چشمه تكرار مي شدند،از پارك شفق به هفت تير،از خيابان ويلا به هفت تير،از دم دانشكده(اول بخارست) به هفت تير،از ويلا به چشمه،از ايرانشهر به چشمه!از هفت تير به چشمه،از ميرزاي شيرازي به چشمه!
بستني به خاطر دوستي،بستني به خاطر عذرخواهي از دير رسيدن مصاحبه شونده،بستني از سر گرماي زيادي!
اين هفته پر بود از نوستالوژي،از روزهاي ز كف رفته ي دانشجويي،از سرزنش هاي به حق،از حرف هاي انرژي زا،از درس هاي روابط انساني،از حركات ورزشي،از مسابقات دارت از....
و حاصل اش شد يك عالم يادداشت و مينيمال و يك دنيا حس خوب!

ولش كن!گفتم كه قاط زده ام،و گرنه از اين 2-3 روز كمال استفاده را مي برديم.
هر چند پياده روي ذهني و جسمي برنامه ي بدي نبود،شب بيداري هم همين طور!انگار گره هاي هزار ساله حلقم را باز كردم.
ولي حس مي كنم با تمام محدوديت ها باز هم خودمان،خودمان را در حصارهاي بيشتري قرار مي دهيم!
با اين همه از ياد مبر كه بعضي ها(!)به همين رابطه ي ما در عرض چند ساعت حسادت كردند و توپ تشرشان به دممان خورد كه ما هم خنديديم و آنها ساكت شدند و اگر نشده باشند خودم ساكتشان خواهم كرد و از اوج توهم به زيرشان خواهم انداخت(!).
راستي ممنون!ممنون كه متذكر شدي من غر مي زنم،من سياه مي بينم،من زيادي ناخوشي ام را تكرار مي كنم!راستي من ناخوشم؟من ناخوشم ولي دلايلي دارد بسيار ريز ريز ريز!كه مطمئنا از خوشي زيادي نيست.
ولي با همين ناخوشي فكري هم مي توان زنده ماند و زندگي كرد.
دختر خاله جان!با اين كه از وقتي آمدي حب رفتن خوردي،با اين كه بلد نبودم كاري كنم كه خوش بگذرد،با اين كه هيچ وقت براي ديدن ما نمي آيي ،با اين كه محدودم و محدودي با اين كه بعضي ها خودخواهي شان را بر سرمان خالي كردند!
با اين همه من و تو باز هم مثل هميشه ،با هم دور از همه ناخوشي ها خوش بوديم .
لااقل من بودم،پس بخيل نباش و دفعه ي ديگر كمي بيشتر كنار دلم بمان!
باشد كه ناخوشي ام درمان شود!
-دو سئوال تكراري حداقل روزي دو بار مرا به خنده مي اندازد،چون حداقل هر روز كسي را مي بينم كه از قبل نمي شناختمش و شناخت الان هم فقط در حد ديدن است!
سئوال اول:دانش آموزي يا دانشجو؟
سئوال دوم(بعد از فهميدن اسم):سناء يعني چه؟
من واقعا نمي دانم ديگر چه عكس العملي نشان دهم!
و هيچ نمي فهمم اين قيافه ي افسرده چه طور مي تواند قيافه ي يك دانش آموز باشد؟
-من ساده ام،بچه ام شايد،شايد هم نه!
بچگي نسبي ست،دو به دو فرق مي كند،مثلا من براي فلاني بچه ام و براي بهماني بزرگ و....
دانستن هم همين طور است،من به نظر تو خيلي مي دانم و از نظر ديگري خيلي نمي دانم.
حالا همه ي اين جنگ و دعواي بين نسل ها از همين ناشي مي شود،اصلا چرا پاي نسل را وسط بكشيم همه ي جنگ و دعوا و بحث هاي تمام آدم هايي كه تفاوت سني (حتي يك سال)با هم دارند سر همين است.
خلاصه اين كه همه مان خودپسنديم و فكر مي كنيم ديگري هيچ نمي داند و بچه است،و ما بايد به او گوش مالي بدهيم يا حالش را بگيريم يا به فكر وادارش كنيم.
-نه بابا!خودكشي ديگه چيه؟
من خودم را نمي كشم،بكشم كه چه بشود؟از اين سياه نمايي ،حرص خوردن،خودزني،فحش و بد و بيراه،تهوع،آنتي پررويي و كل كل و... چه سود؟
خدا نور بتاباند بر اين ذهن تاريك!
در حالي كه يكي از اين لبخند هاي الكي به گوشه ي لبم سنجاق شده.