نمیشود آدم به خوابهایش مهاجرت کند و درشان زندگی کند و همانجا هم بمیرد؟ نمیشود آدمهای سنگشکل، نرم و گرم و کلوچهای شوند؟ نمیشود خرده نوری بتابد؟ نمیشود از الان رفت و آینده را دید؟ نمیشود اوضاع هر روز بدتر نشود؟ نمیشود هر روز یک پله سقوط نکنیم؟ نمیشود به دلخوشیهای ریز امید ببندیم؟ نمیشود اساماس یک آشنای دور و دلخوش را باور کنیم، همان که میگوید «درست میشه» نمیشود ایرادهای بنیاسرائیلی نگیریم؟ نمیشود وقتی اشتباه میکنیم، بگوییم که اشتباه کردیم و ببخشید، نه که دو قورت و نیممان هم باقی باشد؟ نمیشود آدم هزارتیکه شود و هر تیکهاش برود پی یکی از علاقهمندیهاش؟ نمیشود برگردیم به دنیای وبلاگ و کامنت و این طور خزعبل بازیها؟ نمیشود هی جان و دلمان نلرزد؟ نمیشود عظمت از نگاهمان نیوفتد و هر کاری که میکنیم بزرگ بپنداریم نه کوچک؟ نمیشود اینقدر با فحش برای خودمان اعتماد به نفس نخریم؟ نمیشود همه چیز پوشالی نباشد؟ نمیشود وقتی به آدمهای اطرافت بگویی، برای چند ماه کار به کارم نداشته باشید، آنها بهت احترام بگذارند؟ نمیشود این درسها توی ذهن من بمانند؟ نمیشود چرخهی زندگی منم عین آدمیزاد بچرخد؟ لابد نمیشود! چه میدانم!
روزمرگی!
چند کار میتوانم بکنم. اول اینکه هی بروم به دو سال پیش و هی خشم سرتا پایم را بگیرد، هی با تمام وجود متهوع بشوم. یا نه میتوانم ابرک روی سرم را جمع کنم و بشورم. دوم خیال است. خیالاش میآید. خیالی که بدجور انرژی میگیرد و به هیچ جا نمیرسد. مشکل است جمع کردنش. جمعاش میکنم و باز یکی میآید یک چیزی میگوید و دوباره خیالاش اوج میگیرد. سقف چیز مهمی ست در این جور شرایط. چون بیاینکه تکان بخورد، اجازه میدهد زل بزنی بهاش. فکر کردن چه فایدهای دارد؟ هیچ! عین مرداب است، نه میتوانی ازش در بیایی نه میتوانی دست و پا نزنی. خیال روی حافظه تاثیر دارد؟ روی سگ اخلاقی چه؟ عقل کار میکند. کار درست معلوم است، خیال چرا موش میدواند. کار بعدی یا سوم خواندن است. تمام خریدم از نمایشگاه مفتضح کتاب، چند کتاب داستان بود که خواندمشان. بین آنها دو کتاب از هاینریش بل بود. نان سالهای جوانی و قطار به موقع رسید. بعد که اینها را خواندم. فکر کردم، خوب یا باید بروم توی خیال، یا یک کوه کارهای تلانبار شده را انجام دهم. که انجام ندادن همانا و سرزنش هم همانا. بعد رفتم سرچ کردم رسیدم به سیمای زنی در جمع. دانلود کردم. سیمای زنی در جمع را هم هاینریش نوشته. بهانهی خوبی ست برای کار نکردن و خیال نکردن! چه کنم؟
خدا!
یک جای دنج پیدا کردی. زیر سایهی یک سرو. نشستهای به ما نگاه میکنی. ما بچهایم. توی یک زمین بازی داریم بازی میکنیم. زمین بزرگ است و مثل زمان بچگی ما کفاش پر از سنگریزه است. ما میدویم. زمین میخوریم. سر زانوهامان به اندازهی ته استکان زخمی میشود. شلوارمان چشم در میآورد. خون از چشمهایش بیرون میزند. گریه میکنیم. جلو نمیآیی. بلند میشویم. باز بازی میکنیم. یقهی هم را میگیریم. تو خندهات میگیرد. هم را میزنیم. لبخند میزنی. نمیآیی جدامان کنی. نگاه میکنی تا دادها تمام شود. گاهی دوست داریم تو باشی. ولی زیاد دخالت نمیکنی. خوب اگر نخواهی کاری بکنی، بودن و نبودنت چه فرقی دارد؟ برای جلب توجهات باید کاری کنیم. میرویم بالای یک بلندی، چشمهامان را میبندیم و یک دو سه! میپریم و در آغوشت فرود میآییم!
چهام است؟
اردیبهشت شده، هوا خوب است. من یک جوریام. یک جور غریبه! یک غریبهی ناراحت. انگار پیش همه غریبهام. دوستانی دارم. تعدادشان کم نیست. شاید به اندازهی دانههای تسبیح. همه هم خوباند و البته متفاوت. همه هم دوست دارم البته متفاوت. هر کس سرگرم کاری ست و چیزهایی برایش مهم است که برای آن یکی خندهدار. به هر حال زندگی ست و تفاوت. حالا من این وسط ام. حرف میزنیم. کم نه! زیاد حرف میزنیم. از همه دری، دری وری میگویم. الکی میخندیم. پرسه میزنیم. فیلم میبینیم و همهی اینها. من صادقام و رو. انگار هرچه میشود باید برای همه بگویم. خوب نیست. میدانم. دلام کوچک است. اما چه کنم. همینام. یک دل کوچک غریبه! حرفهایم تازگیها بوی غریبگی میدهد. همهاش فکر میکنم مخاطب را آزار میدهم. همه چیز خیلی شخصی ست، خیلی سردرگم است. طوری که دوست مخاطب، نمیتواند چیزی بگوید. چه میشود کرد؟ برای همین است تازگی حرف زدن هم دیگر درمان نمیکند. انگار گوشهای متخصص لازماند. نه گوشهای دوستان. من چهام شده؟ هان؟
همین!
خستهام. خوابم میآید. وبلاگ دوست ندارم، گودر بهتر است! همین!
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390 ساعت 20:5  توسط سین شین |
