تبليغاتX
برای ساکنان زمین

پر

دل انسان پري است، كه در بياباني به شاخه اي آويزان باشد.

 

وزش بادها آن را تكان مي دهد و زيرورو  مي كند.

 

                                                          پيامبر اكرم(ص)

+  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت  17:37  توسط  سناء شایان |    | 

شباهت

 خداوندا تو تنهايي و من هم تنها

 

تو به خاطر خوبي هايت تنهايي

 

و من به خاطر بدي هايم ...

+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 ساعت  15:54  توسط  سناء شایان |    | 

یه دفعه

يه دفعه همه چيز باهم اتفاق مي يوفته ! چه هفته اي بود !انگار همه چيز باهم قاطي شده بود!

 

شنبه امتحان روش هاي چند متغيره پيوسته داشتم با دكتر نعمت اللهي ! 4 تا سوال هر سوال 10 قسمت و هر قسمت حداقل 10 دقيقه زمان نياز داشت ! ولي ما فقط 2 ساعت وقت داشتيم ! نمي دونم چي نوشتم ! ولي تا 2 روز خسته بودم!

 

سه شنبه نمايشگاه بين المللي كتاب بوديم .نمايشگاه نبود يه افتضاح در سطح

بين الملل بود! هر سال داره بدتر از پارسال مي شه! ولي از من به شما نصيحت با 7تا آدم خرخون كه مي خوان كنكور فوق بدن تو بهشتم نريد چه برسه به نمايشگاه!

ولي مطبوعات به خاطر حضور همشهري خوب بود حسابي مخ همشهري جوان ها رو زدم!

 

چهارشنبه رفتيم نياسر و مشهد اردهال و كاشان جاتون خالي خيلي خوب بود كلي گل كنديم و از آب بستن تو گلاب ها ديدن كرديم !يه سرم به سهراب سپهري زديم (چه قبر غريبي داره اين آدم)!

 

واز همه مهم تر موضوع اسباب كشيه ! تصور كنيد بعد از 17 سال آدم بخواد از يه خونه بره !خارج از ناراحتي به خاطر رفتن از خونه كودكي ها ! جمع كردن اسباب يه مشكل بزرگه كه فكر كنم يكي دو ماهي طول بكشه!

 

براي همين شايد نتونم زود به زود آپ كنم !پس لطفا نياييد بگيد آپ كن!

 

اينجا آبشار نياسر:

 

 

اينم آرامگاه  شاعر بزرگ سهراب سپهري:

 

+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت  16:36  توسط  سناء شایان |    | 

چوب

مي گم :مثل چوب مي موني!

 

مي گه: به همون شكنندگي؟

 

مي گم: نه! به همون بي احساسي ! تعريف و فحش برات فرقي نداره! 

+  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت  21:41  توسط  سناء شایان |   

معلم

 هميشه از معلم شدن وحشت داشتم و دارم !

از اين كه بخوام برم سر يه كلاس با 40نفر بچه سر و كله بزنم !

از اين كه تا وارد كلاس بشم تمام ظاهر و باطنم آناليز بشه!

از اين كه موقع امتحانا فحش بخورم !

و از همه مهم تر از اين كه بلا هايي كه من سر معلم هام آوردم شاگردام به سر من بيارن!

 

هيچ وقت از معلم ها خوشم نمي يومده!

 با اين كه بابام مدير دبيرستان بود ولي بازم از معلم ها متنفر بودم!

وقتي فكرش رو مي كنم كه چه بلاهايي سر معلم هام آوردم . احساس مي كنم كه اون موقع ها اين گار مرض داشتم!!!

 پايه صندلي رو لق مي كردم، سر ميز رو مي ذاشتم لب پرتگاه ،آدامس مي چسبوندم به ميز و صندلي ،يا ميز و صندلي رو با يه لايه نازك گچ مي پوشوندم!!!

همه اين ها يه طرف سر كار گذاشتن معلم ها يه طرف !!!!

ناظم هميشه جلوي ما كم مي آورد براي همين سعي مي كرد كمتر باهامون سر شاخ بشه!!

 

وقتي اومدم دانشگاه دلم براي نظم مدرسه تنگ شد!

 براي شيطنت هاي توي كلاس !ولي كاريش نمي شد كرد هر چي باشه بزرگ شدم ديگه زشته از اين كارا بكنم !! ولي كل كل با استادها همواره ادامه داشت و داره!

 

امروز بازم اين دندون هاي لامسب من رو كشيدن به درمانگاه فرهنگيان (پارك شهر)

كه كنار ساختمان بازنشتگي فرهنگيانه !!!

هميشه تو حياط اونجا اعتصابه (اعتصاب هاي بي نتيجه) . ولي امروز دلم خيلي براشون(كه باباي منم يكيشونه)سوخت!!!

يه آقا رفته بود وسط حياط داد مي زد !!!!

كه بچه اي كه ما بزرگش كرديم شاگرد ما بوده حالا شده مدير كل و نماينده مجلس و ما بايد بريم كلي بهش التماس كنيم !!!

اگه يه بازاري بميره يه راسته بازار براش تعطيل مي كنن ولي ما اگه يكيمون بميره پول ختم گرفتن هم نداريم!!

با اين كه از معلم جماعت بدم مي ياد ولي خداييش قشري مفيدتر و فقيرتر از معلم تا به حال نديدم !

 

معلمي كه تمام جوونيش رو پاي تخته مي ذاره تا بچه ها باسواد بشن حقش اين نيست كه فراموش بشه!تقدير هم براش نون و آب نمي شه!

+  نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 ساعت  19:48  توسط  سناء شایان |    | 

پاكن

اگه خدا يه پاكن گنده مي داد دستت و مي گفت:

 

يه كلمه رو از اين دنيا پاك كن !

 

چي رو پاك مي كردي؟

 

+  نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت  8:51  توسط  سناء شایان |    | 

دست هاي جذامي

بعضي وقت ها آدم مي ره تو برزخ، برزخي كه توش از همه متنفره حتي از خودش !

حالا روزگار ما هم شده همين برزخ !!

هرچي فكر مي كنم به هيچ جا نمي رسم !

 هرچي بحث مي كنم بيشتر گم مي شم!!!

تو اين روزها كه اين گار آسمون سنگين شده !فقط يه كتاب مي چسبه كتابي به نام

استخوان خوك و دست هاي جذامي از مصطفي مستور( برگزيده جايزه ادبي اصفهان به عنوان بهترين رمان سال 1383 )يه ذره از متن كتاب رو براتون مي نويسم بقيشم خودتون حتما بخونيد:

 

 

با شما هستم! با شما عوضي ها كه عينهو كرم داريد تو هم مي لوليد. چي خيال كرده يد ؟همه تون،از وزير و وكيل گرفته تا سپور و آشپز و پرفسور، آخرش مي شيد دو عدد.خيلي كه هنر كنيد ،خيلي كه خبر مرگتون به خودتون برسيد فاصله دو عددتون مي شه صد. صدام رو مي شنفيد؟......

از يه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولين كاري كه مي كنيد، يعني آسون ترين كاري كه مي كنيد ، اينه كه عاشق همديگه مي شيد.لعنت به شما و كاراتون كه هيشكي ازش سر در نمي آره.

عاشق مي شيد و بعد عروسي مي كنيد و بعد بچه دار مي شيد و بعد حال تون از هم به هم مي خوره و طلاق مي گيريد. گاهي هم طلاق نگرفته باز عاشق يكي ديگه مي شيد.لعنت به همتون .لعنت به همتون كه حتي مث مرغابي ها هم نمي تونيد فقط با يكي باشيد.............

همه ش هفتاد ، هشتاد سال.يعني اگه شانس بياريد ،اگه زودتر ريق رحمت رو سرنكشيد ،خيلي تو اين خراب شده باشيد هفتاد ،هشتاد سال بيش تر نيست.

لامسبا اگه هفتصد سال مي مونديد چي كار مي كرديد؟گمونم خون هم رو تو شيشه مي كرديد.گرچه همين حالاش هم ميكنيد...........شما رو بايد بسوزونند .شما روبايد بسوزونند و خاكسترتون رو بريزند توي دريا.

 

من فقط نقل قول كردم .خداي نكرده به كسي بر نخوره!!!!!

 

+  نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 ساعت  17:54  توسط  سناء شایان |    | 

امام رضا

لجبازي هميشه كار خوبيه!!(لااقل هميشه براي من خوب بوده) وقتي اسم مسافرت اومد بنده پامو كردم تو يه كفش كه يا مشهد يا هيچ جا!!!!هرچي گفتن بچه مگه كفترت پريده ؟؟گفتم آره كفتر دلم پريده !!خلاصه همه مجبور شدن به امر ساعت 5.30دقيقه صبح روز چهارشنبه30/1/85 مثل فنر از جاشون پاشن تا با خودرو ملي بزنيم به دل جاده !!!

اولش مجبور بوديم از غرب تهران بريم شرق كه خودش مسافرتي بود بس عظيم!!!

بعدشم گرمسار و آرادان(زادگاه دكتر پرزيدنت ) و مزينان (شهر دكتر شريعتي)سمنان و دامغان و شاهرود كه شاه شهر هاي استان سمنان است.شاهرود آبشاري داره  كه سه حوض رو تغذيه مي كنه و توي اون سه حوض ماهي قزل آلا پرورش مي دن!!

وبعد سبزوار و نيشابور آرامگاه عطار (كه در 80 سالگي توسط مغول ها كشته شده)

و آرامگاه كمال الملك (كه اهل كاشان بوده ولي فكر كنم اين جا تبعيد شده بوده)و آرامگاه خيام و امام زاده محروق و ......

و بعد مشهد الرضا و سكوت و بغض و غروب.

هتل و اسكان و راه افتادن به سمت حرم از كوچه بازار سرشور .

ديدن حسينيه و زوار خانه و درمانگاه و رستوران اصفهاني ها وپي بردن به حس ناسيوناليسم اصفهانيها........

زرشك نبات زعفرون مهر سجاده تسبيح قره غوروت.

و بالاخره باب الجواد كه آدم رو بد جوري ياد مدينه مي ندازه  و اشك بي اختيار .

مسجد گوهر شاد و اشك و ضريحي كه هيچ وقت دستم بهش نرسيده!!!!

يه گوشه حرم و درددل شديد با امام رضا دعاي توسل و مناجات علي در مسجد كوفه!

دعا براي همه آدمهايي كه مي شناسم (تك به تك با اسم و فاميل).

 براي همه اونايي كه كه دلشون حج  مي خواد حج و بعد از همه براي خودم!!!

هتل خواب خواب خواب ........................................

 

صبح خواجه ربيع (از ياران امام رضا) زيارت قبر آقايان كافي..

ظهر طوس مقبره فردوسي عظيم و مهدي اخوان ثالث عزيز (راستش دلم براي شاعرها مي سوزه اون از قبر سهراب اينم از مهدي اخوان ثالث)مي شينم براشون فاتحه مي خونم و بهشون مي گم خيلي گردن ما حق داريد (هم فردوسي هم مهدي اخوان ثالث)و بعد زندان هارونيه........ و بازار بين المللي خيام و مجتمع تجاري الماس شرق كه كيش و دبي رو از زيبايي گذاشته توي جيب بغلش.

عصر يه گوشه حرم و دوباره اشك بدون اختيار (احساس مي كنم هر چي تو دلم اشك دارم بايد بريزم بيرون تا جلوي اون كسايي كه نبايد اشك نريزم) و از امام رضا وسعت ديد خواستن .ميگم امام رضا اگه كسي دلش پاك باشه ولي چشماش تنگ باشه اين قدر تنگ كه نتونه ديگران رو ببينه كم كم آرامشش از بين ميره و دلشم سياه مي شه!! و مناجت حضرت علي در كوفه و دعاي توسل (نمي دونم چرا فقط اين 2تا دعا روم تاثير داره)و نماز حاجت براي برآورده شدن حاجت همه !!!!!!!!

بازار رضا و خريد سوغاتي..............

هتل و خواب خواب  ...............

 

صبح حرم و اشك اشك اشك اشك

ناهار شانديز و طرقبه

عصر دلتنگي براي امام رضا

غروب مسجد گوهر شاد  غم غروب جمعه با درد خداحافظي از امام رضا

 نماز جماعت و يهو ياد مسجد النبي افتادن و از امام رضا سئوال كردن كه آيا جدت من رو يه بار ديگه مي پذيره و تركيدن بغض وسط نماز و جاري شدن اشك و جواب دلم كه اگه امام رضا سفارشت رو بكنه جدش مي پذيرت!!!!!!!

 سقاخونه اسماعيل طلا و آب خنك و كبوترها و..........

دعاي مجير و سوره الرحمن و نماز و اشك

وداع به شرط ديدار زود به زود و هق هق ...................

هتل و خواب...............

 

و تهران.................... چه قدر دلم برای حرم تنگ شده............

 

من اگه اين موبايل رو نداشتم چي كار مي كردم؟؟ اين عكس هاي پايين گلچیني از 115 عكسيه كه با موبايل گرفتم!!! 

حرم مطهر

 

گوهر شاد

 

فردوسي

 

آبشار شاهرود

+  نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 ساعت  8:57  توسط  سناء شایان |    |