تبليغاتX
برای ساکنان زمین

خیلی وقته

خیلی وقته که فکر می کنم دارم چرند می نویسم!

نوشته هایی بی هدف . که نه به درد من می خوره ،نه به درد خواننده!

نوشته های سطحی و فانی!

دلم لک زده برای یه نوشته ادبی که پشتش کلی فکر باشه!!

 

خیلی وقته که دیگه هیچی برام مهم نیست!

نه آدم ها با تمام خصوصیاتشون!

نه دنیا!!

خیر سرم اسم خودم رو هم گذاشتم جوون!

 

خیلی وقته از ته دل نخندیدم یا از ته دل گریه نکردم!

حتی خیلی وقته کسی رو از ته دل دوست نداشتم یا از ته دل از کسی متنفر نبودم!

همه دوستی ها  و احساساتم سطحی و زودگذر شدن!!

 

خیلی وقته هوا به این خوبی نشده!

دلم لک زده برا یه خیابون خلوت و دراز که توش بی هدف قدم بزنم!

دلم لک زده برا یه ناهار چرب و چیلی تو درکه و دربند و.......

بارون که می یاد بی اختیار یاد تولد می افتم!!

تولدی که یه ماه دیگه می یاد و 21 سالگی من رو با خودش می بره به زباله دان تاریخ!

و من هنوز هیچ غلطی نکردم!!

 یعنی تو همچین جامعه ای نمی شد غلط خاصی کرد!

خدایا:

گوش کن!

می شنوی؟؟؟؟؟؟؟

لهم !!!له شدم!!خیلی له شدم!!

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 ساعت  10:21  توسط  سناء شایان |    | 

اسمت

خودت می دانی که از ننه من غربیم بازی و جیغ و داد و ریا بدم می یاد!

خودت می دانی که در دلم چه می گذرد!

می دانی که عرفان و ایمان و عشق مخصوص خودم را دارم!

عرفان و ایمان و عشقی که شبیه هیچ کس نیست !

نه از لحاظ بالایی و بلکه از لحاظ پستی!

 

یا علی

اولین بار که اسمت را شنیدم وقتی بود که در گوشم اذان خواندند!

و بعد شدی قوت پاهایم و زور بازوهایم!با یک بار اسمت را گفتن چنان نیرویی می گرفتم که هیچ کس جلو دارم نبود!

الان هم همین طور است!هیچ کاری نیست که اولش یا علی نگفته باشم و در آن موفق نشده باشم!جالب است اسمت را که می آورم همه چیز درست می شود!دستت را پشت سرم احساس می کنم!

 

یاعلی

شنیده ام که ائمه گفته اند:شیعیان ما دو دسته اند یکی آنهایی که ما را خرج خود می کنند و دسته دیگر آنهایی که خود را خرج ما می کنند!

 

خاک بر سر ما کنند که شما با این بزرگی را خرج خودمان به این کوچکی می کنیم!

 

یا علی

همیشه 13 رجب و 21 رمضان یک حس را داشتم!

حسی مخلوط از خوشحالی و غم!

13 رجب خوشحال بودم برای همه عالمیان که تو برایشان آمدی و غمگین برای خودت!

21 رمضان خوشحال بودم برای خودت که رستگار شدی و غمگین بودم برای خودمان که از قدرت را ندانستیم!

 

یا علی

همیشه به این فکر می کردم که چرا همه آدم ها حتی دشمنانت تو را دوست دارند؟

و بعد فقط به یک نتیجه می رسیدم که تو جمع اضدادی!

و هر کس به تصور خودش و با روحیات خودش یک بعدت را می بیند !

و با همان بعد ارتباط برقرار می کند!

 

یا علی

هنوزم کار دنیا قیل و قاله!

هنوزم صلح آدم ها محاله!

هنوز آدم نمی شناسه خدا رو!

هنوزم قلبه عاشق پایماله!

 

یا علی

گفتن اسم تو لیاقتی می خواهد که آدم پست و مزخرفی چون من هیچ وقت  به دست نمی آورد!پس ببخش اگر جسارتی کردم!!!

 

+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 ساعت  11:44  توسط  سناء شایان |    | 

بهم می گن!

بهم می گن طوری بنویس که اگه کسی هم نیومد بخونه خم به ابروت نیاری!

برا همین برای خودم می نویسم!فقط یه چیزی اگه چرت و پرت شد و یا توهینی به کسی شد!ببخشید!!چون قراره فقط برا خودم بنویسم!و قرار نیست کسی بخونه!والا..!

 

1.عده ای از همکلاسی ها یا به قول جمال زاده هم قطار ها جمع شده اند ومرا امر به معروف و نهی از منکر می کنند!!

چه بامزه حرف می زنند!!و چه خنده دار!

که چرا سر کلاسات نمی یای؟؟

 می گم: حال کلاس و این حرفا رو ندارم!

می گن:دوستای اقتصادیت روت تاثیر گذاشتن!اونا اگه نرند سر کلاس ،درسشون آسونه ولی تو اگه نیای می یوفتی!!!

و من می خندم و بهشون می گم بار اولم که نیست سال چهارمم!!

 

و به این فکر می کنم که:

 چه قدر رشته می تونه تو رفتار و خلق و خوی آدم تاثیر بذاره!

 

۲.گروهی جمع شدن و هر روز شعار می دن که تو لیاقت فوق لیسانس رو داری!

چرا با سرنوشتت بازی می کنی!بچه بشین درس بخون!

بهشون می گم خودتون چرا می خوایین فوق بخونید؟

می گن:

  1. ما لیسانس رو گرفتیم به دردمون نخورد حالا می خوایم فوق بگیریم شاید به دردمون بخوره؟
  2. براي ليسانسه ها كار نيست!
  3. بابا مامانمون آرزو دارند!!

منم مي گم چه دلايل قانع كننده اي!

 

 دوشنبه شب براي افطار بچه ها نشسته بودن كف حياط دانشكده!

و من و هديه و.... روي نيمكت هاي اون ور حياط بوديم!

كه يه دختره نشست كنارمون و گفت:

واي چه با مزه!!!!!!!!نگاه كنيد چه قدر اين دختر دچاريا با پسر مذهبيا دوستند!

چه جالب!!!!

و من به اين فكر كردم:

 كه چه قدر  آدم ها و حدود روابطشون با هم فرق می کنه!

 

۴.با هدیه می ریم نمایشگاه قرآن!

البته من بار دوممه!تغییرات به و جود اومده توی نمایشگاه طی فاصله 5 روزه بین بار اول و دوم خیلی جالبه!

تمام تابلو ها جاشون تغییر کرده و کارهای کشورهای دیگه هم رسیده!

و سر و صدای پسربچه های دبستانی( که مدام از معلمشون پس گردنی می خورن) تمام فضای نمایشگاه رو گرفته!

و مسخره بازی های دختر های دبیرستانی که همه چیز حتی آیات قرآن را مسخره می کنن!و چه ریخت های خفنی دارند!!و چه قدر با اون موقع های ما فرق دارند!!

 

۵.چرند نوشتم ! ولی خدا آخر عاقبت همه رو به خیر کنه!

 اگه تو شب هایی که داره می یاد برای یه لحظه دلتون رفت پیش خدا سفارش ما هم بهش بکنید!

 

۶.داره بارون می باره!

 

+  نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 ساعت  20:51  توسط  سناء شایان |    | 

فقط می خواهم دوستم داشته باشی!

این همه منتظرش بودم!

برای آمدنش روز شماری می کردم!

از اول رجب دلم هوایش را کرد!

ماه رمضان را می گویم!

 

رمضان که می آید در خودم فرو می روم!

این قدر زیاد که دیگران را نمی بینم!

می روم زیر ذره بین خودم می ایستم!

سعی می کنم فقط عیب های خودم را ببینم!

سعی می کنم هر طور شده توجه خدا را جلب کنم!

هر طور شده وادارش کنم دوستم داشته باشد!

هر طور شده همه را از دلم برانم به غیر از او!

برای همین نمازم را زودتر می خوانم!

روزه می گیرم!

زبانم را غلاف می کنم!

و چشم هایم را درویش تر می کنم!

 

ولی امسال هر کار می کنم  به آن نزدیکی نمی رسم!

دست خدا را بر شانه هایم نمی یابم!

دلم خالیه خالی شده!

و مشمول این حکمت امام علی(ع) شده ام:

بسا روزه دارانی که بهره ای جز گرسنگی و تشنگی از روزه داری خود ندارند،و بسا شب زنده دارانی که از شب زنده داری چیزی جز رنج و         بی خوابی به دست نیاورند!

خوشا خواب زیرکان و افطارشان!

 

شب ها تا ساعت 2-3 خواب به چشم هایم راه پیدا نمی کند!

در این ساعات همه چیز می خوانم!

از قرآن و نهج البلاغه گرفته تا شعر و رمان!

و بعد از 2 ساعت خواب برای سحر بیدار می شوم!

سحری می خورم و نماز بی مقداری می خوانم!

 و بعد 1-2 ساعتی خواب!

 

ولی چه سود از این بی خوابی و گشنگی!

وقتی حس می کنم من از او دورم!!

 

الهی صبر از من رمیده و طاقت من شد سست، تخم آرام کاشتم و بیقراری رست،نه خرسندم نه صبور نه مهجورم نه رنجور!

 

خدایا اصلا نمی خواهم گناهانم را ببخشی!

نمی خواهم آتش دوزخ را بر من حرام کنی!

نمی خواهم فلان چیز دنیوی را به من بدهی!

هیچ چیز نمی خواهم!

فقط می خواهم دوستم داشته باشی!

خودت می دانی که بدون تو هیچم و با تو همه چیز!

پس تنهایم نگذار که بدجور بی کسم!

+  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385 ساعت  22:40  توسط  سناء شایان |   

چرا زمین افتادن خنده داره؟؟

 

سرم شلوغ است ولی نه تا این حد که نتوانم بنویسم!

بلکه نوشتنم نمی آید!مثل این که مردم هم خواندنشان نمی آید!

برای همین الان هر چه در ذهنم هست می نویسم!

و انتظار نداشته باشید در این وضعیت چیز خوبی از آب در آید!!

 

از بچگی پدرم روی یک حرف خیلی تاکید داشت!

آن هم این بود :

هر وقت خوردی زمین زود بلند شو!!نذار مردم فکر کنند تو ضعیفی!

اوایل این حرف فقط در مورد زمین خوردن های فیزیکی بود ولی بعد به زمین خوردن های روحی هم تعمیم یافت!

در عمری که کردم بارها زمین خوردم!

 

اولین زمین خوردنی که به خاطر می یارم!مربوط به 3 سالگیه !رفته بودیم پارک و من خوردم زمین و پوست 2 تا کف دست و 2 تا زانوهام در آمد ولی زود بلند شدم و و ایستادم!!!کسی هم بهم نخندید!

 

دومین بار از تاب افتادم لبم کلی بخیه خورد ولی زود بلند شدم و کسی بهم نخندید!

 

سومین بار سرم خورد به سنگ و شکست!ولی زود بلند شدم!بازم کسی بهم نخندید!

 

چهارمین بار با دوچرخه رفتم تو زیر زمین!به طوری از 10 تا پله قل خوردم پایین و دوچرخه افتاد روم!!همه فکر کردن مردم ولی من زود بلند شدم و دوباره کسی بهم نخندید!

 

پنجمین بار از همه پله های نرجس(دبیرستانم)قل خوردم پایین!!

وقتی رسیدم به آخرین پله بالای سرم رو نگاه کردم دیدم حدود 30 نفر غش کردن از خنده!!منم زود بلند شدم چپ چپ نگاهشون کردم!اونا هم ساکت شدن و بعد خودم زدم زیر خنده و همه منفجر شدن!!

 

آخرین بار !جای همه خالی !چند روز پیش از پله های کتابخونه قلیدم پایین!!

چه صحنه بود!فقط خدا رو شکر  خلوت بود و فقط 3-4 نفر از خنده غش کرده اند!

به پله آخر که رسیدم!خودمم از خنده روده بر شده بودم!!ولی الان تمام بدنم درد می کند!!خداییش چه چیز خنده داری تو افتادن هست که مردم باهاش حال می کنن

تازه با زمین خوردن روحی و اجتماعی و... هم حال می کنند!

کاش می توانستند خودشون رو جای اون کسی بذارند که زمین خورده!!

+  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 ساعت  7:26  توسط  سناء شایان |    | 

تو مرا می ترسانی!

تو مرا می ترسانی!آن کیست که ایمنم سازد.

 

تو تنهایم کرده ای، کو دوستی که در تنهایی من به فریادم رسد.

 

تو ضعیفم کرده ای ، کو آن دست توانا که تقویتم کند.

 

تنها تویی که می توانی ایمنم بداری ، تویی که می توانی در تنهایی یار من باشی ، تویی که توانایی و به روزگار ضعف من می توانی از من دستگیری کنی.

 

تو پروردگار دانا و توانای منی و من بنده نادان و ناتوان تو باشم ، تو غالب و چیره ای و من مغلوب و محکوم!

                 

                                               قسمتی از دعای 21 صحیفه سجادیه

 

خدایا

کاری کن روزه داری خللی در کارهایم ایجاد نکند!

 و کمک کن در روزه داری کم نیاورم!

که از کم آوردن در هر کاری بیزارم!

پشتم باش تا باشم!!

که من سخت مغلوب و محکومم و تو سخت غالب و توانا!!!

+  نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385 ساعت  22:28  توسط  سناء شایان |    | 

پادشاه فصل ها

نمی دانم پاییز با اولین عطسه می آید یا اولین عطسه با پاییز!!

 

نمی دانم رنگ نارنجی با پاییز خلق شد یا نارنجی پاییز را خلق کرد!!

 

نمی دانم زیبای باران پاییز را زیبا کرد یا زیبایی پاییز باران را!

 

ولی این را می دانم که خدا بعد از خلق پاییز به خودش آفرین گفت که این همه زیبایی را یکجا به بندگانش هدیه کرده!!!

 

لجم را در می آورند کسانی که به مهر می گویند بهار علم !! مگر پاییز خودش چه کم دارد از زیبایی که به بهار علم تشبیه اش می کنید!!

و بیشتر لجم در می آید وقتی که برای آمدن بهار نوروز می گیریم ولی یادمان می رود برای آمدن پاییز جشن مهرگان بگیریم!!!

 

پاییز فصل نیست بلکه حس خوبی است که خداوند برای 3 ماه به ما هدیه می دهد!

انگار خدا سطل رنگی برداشته و همه چی را نارنجی می کند!!!!

کاش این رنگ بر دل های ما هم بریزد!!!!

 

     نارنجی

 

 

+  نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت  9:14  توسط  سناء شایان |    |