چرنديات يه مغز اشباع شده!!!
امروز يه چيز مهم كشف كردم !
تازه فهميدم حرف هاي پدر بزرگم راسته وقتي كه مي گفت:اين شكم رو اگه جمع كني قد يه مشته و اگه ول كني قد يه دشته!!!
احساس مي كنم معده ام خاصيت كش ساني پيدا كرده!
آن هم فقط به خاطر تولد هاي پي در پي بچه ها و خودم است!!
اولين تولد از بيست و دوم شروع شد!تولد فاطمه اسكندري!
چون شيريني ها زياد بود بنده 4 تا نوش جان كردم!
بعد تولد خودم بود كه نصف كيك اضافي بود و من خوردم!
و جمعه دوباره به مناسبت تولدم رفتيم خونه مادر بزرگ عزيز البته با يه جعبه شيريني تر !و چون براي اونا بد بود خودم همشو خوردم!!
يكشنبه با بچه ها رفتيم بيرون!(دوباره به مناسبت تولد بنده)!كباب بختياري خورديم!
بعد اومديم دانشگاه كيك و چاي خورديم بعد كرانچي و پف فيل خورديم بعد هم اومدم خونه شام خوردم!
دوشنبه تولد يه بنده خدايي بود ولي هيچ كس نبود پس من دوباره 4 تا شيريني تر خوردم!
امروز(سه شنبه)ناهار باز تولد بود و ناهار چلو كباب برگ خورديم!بعد دوباره تولد منصوره بود و بالاجبار دوباره شيريني تر خورديم!!
فردا هم قراره بايه بنده خدايي(چيه؟ بنده خدا دختره) دوباره به مناسبت تولدم ناهار بخوريم!!
ولي ديگه حالم داره از تولد بهم مي خوره!!
احساس مي كنم دارم مي تركم!
آخه چرا اين همه آدم با هم متولد شدن!
اين تولد كي تموم مي شه؟؟؟
اين مسخره بازيا چيه؟؟؟
مفلس شدم به خدا!!!!
من غلط كردم متولد شدم!
حالم بده!!
فقط خدا رحم كنه سكته مغزي نكنم !
بسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسه!!



