خير سرت بزرگ شده اي خرس گنده!!
نامه ي سرگشاده خودم به خودم :
نه!يه لحظه صبر كن سنا!
سردرگم شده اي!عين توپي كه هي شوت مي شود و هيچ وقت گل نمي شود.مثل كلافي كه نه سرش پيداست نه تهش!
و اين سردرگمي هر روز بيشتر از ديروز آشفته ات مي كند!
و من نمي فهمم با اين همه سردرگمي چه جوري تا اين جا رسيده اي؟!
خوب است كمي خودت را پيدا كني!و بداني چه مي خواهي!
مي دانم از اين حرف ها خسته شده اي!مي دانم تكراري شده است!
ولي خوب است كه گاهي سري هم به دلت بزني و بپرسي كه چه مي خواهد!
چه اهميت دارد كه ديگران چه فكري مي كنند؟
چه اهميت دارد كه چه مي گويند!
تو ،تويي با تمام جزئيات خوب و بدت!
با تمام توانايي هايي كه بايد باورشان كني!
ديگر وقت نوشتن انشاء"در آينده مي خواهيد چه كاره شويد "سر رسيده!
و وقت تصميم است!
به همقطارهاي دانشكده ايت نگاه كن؟
همان هايي كه با هم دانشكده را شروع كرديد!
و درس همه تان خوب بود!(شايد درس تو بهتر از آنها هم بود)
حالا آنها رتبه هاي خوب فوق ليسانس را تصاحب كرده اند و تو هنوز نمي داني كه علاقه اي به ادامه تحصيل داري يا نه؟؟؟
فكر مي كنم مقادير زيادي لوس شدي!
چون زور بالاي سرت نبوده است از زير خيلي فكر ها در رفته اي!
و من مطمئنم كه اگر هر روز يك بنده خدايي زورت مي كرد كه درس بخواني الان در دانشگاه شريف فوق ليسانس برق مي خواندي!!!!
ولي عاقبت كه چي؟؟
يعني مي خواهي چه كار كني؟؟
بالاخره فارغ التحصيل مي شوي!
و اميدوارم نخواهي بعد از فارغ التحصيلي ول بگردي؟؟
مي دانم خسته و آشفته اي ولي سعي كن فكر كني و تصميم بگيري!
خير سرت بزرگ شده اي خرس گنده!!


