تبليغاتX
برای ساکنان زمین

خير سرت بزرگ شده اي خرس گنده!!

نامه ي سرگشاده خودم به خودم :

نه!يه لحظه صبر كن سنا!

سردرگم شده اي!عين توپي كه هي شوت مي شود و هيچ وقت گل نمي شود.مثل كلافي كه نه سرش پيداست نه تهش!

و اين سردرگمي هر روز بيشتر از ديروز آشفته ات مي كند!

و من نمي فهمم  با اين همه سردرگمي چه جوري تا اين جا رسيده اي؟!

خوب است كمي خودت را پيدا كني!و بداني چه مي خواهي!

مي دانم از اين حرف ها خسته شده اي!مي دانم تكراري شده است!

ولي خوب است كه گاهي سري هم به دلت بزني و بپرسي كه چه مي خواهد!

چه اهميت دارد كه ديگران چه فكري مي كنند؟

چه اهميت دارد كه چه مي گويند!

تو ،تويي با تمام جزئيات خوب و بدت!

با تمام توانايي هايي كه بايد باورشان كني!

ديگر وقت نوشتن انشاء"در آينده مي خواهيد چه كاره شويد "سر رسيده!

و وقت تصميم است!

به همقطارهاي دانشكده ايت نگاه كن؟

همان هايي كه با هم دانشكده را شروع كرديد!

و درس همه تان خوب بود!(شايد درس تو بهتر از آنها هم بود)

حالا آنها رتبه هاي خوب فوق ليسانس را تصاحب كرده اند و تو هنوز نمي داني كه علاقه اي به ادامه تحصيل داري يا نه؟؟؟

فكر مي كنم مقادير زيادي لوس شدي!

چون زور بالاي سرت نبوده است از زير خيلي فكر ها در رفته اي!

و من مطمئنم كه اگر هر روز يك بنده خدايي زورت مي كرد كه درس بخواني الان در دانشگاه شريف فوق ليسانس برق مي خواندي!!!!

ولي عاقبت كه چي؟؟

يعني مي خواهي چه كار كني؟؟

بالاخره فارغ التحصيل مي شوي!

و اميدوارم نخواهي بعد از فارغ التحصيلي ول بگردي؟؟

مي دانم خسته و آشفته اي ولي سعي كن فكر كني و تصميم بگيري!

خير سرت بزرگ شده اي خرس گنده!!

+  نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت  23:18  توسط  سناء شایان |    | 

تولدمون

24 سال قبل در یک همچین روزی به اهالی زمین پیوستم.

ولی تا قبل از ازدواج نمی دونستم که یک نفر دیگه هم 25 سال پیش تو همین روز زمینی شده.

خلاصه که در یک اتفاق کاملا نادر،  بعد از مزدوج شدن ، تنها روز خاصمون هم مشترک شد.

یادش بخیر پارسال روز تولدمون ایران بودیم و مامان بابا برامون جشن تولد گرفتن و برامون کیک سفارش دادن.کلی خوش گذشت.به یاد کودکی ها .....

امسال یه حس عجیب دارم.

حالا که 24 ساله شدم دارم کم کم از بزرگ شدن می ترسم.نمی دونم چرا ؟

دوست دارم برگردم به موقع های بی خیالی و دوباره تجربشون کنم.

 ولی بعد فکر می کنم اگه قراره دوباره بزرگ بشم و دوباره تمام سختی ها رو تحمل کنم ، بی خیال می شم و به این فکر می کنم که آیندم رو بهتر بسازم.

همیشه تو این روز کلی نقشه می کشم ولی تا سال بعد شاید فقط 5% اجرا بشه.این نشون میده که من واقعا چقدر خودم رو دوست دارم و آیندم برام مهمه!!

ولی خوب ، حداقل روز زمینی شدنم رو دوست دارم

یا حق

+  نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت  6:26  توسط  نرگس |    | 

پروژه

گاهي لازم است كه چرند بنويسم!نوشته هاي بي ارزش كه فقط به درد يادآوري خاطرات مي خورند!به درد اين كه وقتي سنت بيشتر از اين شد برگردي بخواني و حس نوستالژي(چه واژه سختي!درست نوشتم؟)بهت دست بده!

 

انگار همين 2 ساعت پيش بود كه رفتم كلاس اول!و فكر كردم بزرگ شدم!

و بعد ديدم نه بابا زهي خيال باطل!

و بعد دوباره اين حس بزرگ شدن كلاس اول راهنمايي و اول دبيرستان به سراغم آمد!

و باز هم زهي خيال باطل!

حالا كه دوره كارشناسي هم كم كم دارد تمام مي شود !مي دانم باز هم كوچكم!

خيلي كوچك!كوچك تر از هميشه!

از اين كه دوره كارشناسي با پروژه تمام مي شود خيلي خوشحالم!

حتي اگر پروژه ام با معاون دانشكده (كه هيچ وقت وجود خارجي ندارد)باشد!

و حتي اگر در تمامي مراحل سنگ زيرين آسياب باشم!

مگر نه اين كه خودم خواستم كار آماري بكنم!خودم سختي اش را انتخاب كردم!

و گرنه من هم مثل همه، استاد راهنمايي را انتخاب مي كردم كه به جاي پروژه متن انگليسي بدهد براي ترجمه!

شيوه كار به اين صورت است كه موضوع پروژه به ما(من و دو نفر ديگر)داده شد!

"بررسي عملكرد انجمن علمي آمار" و ما حق انتخاب نداشتيم!

و گر نه من  دلم موضوع هاي بهتري مي خواست!

مثل:" ميزان محبوبيت احمدي نژاد در دانشكده(يا در هر جامعه آماري ديگر)" و.......

كار بعدي تهيه پرسشنامه بود !كه سخت بود چون كلا در دانشكده ما انجمن علمي كاري انجام نمي دهد!

مرحله بعد نمونه گيري!به صورت خفت كردن و التماس و خواهش!

يكي ناز مي كرد آن يكي وقت نداشت يكي ديگه عينك نداشت!

و اكثريت قريب به اتفاق مي خواستند در مورد پروژه همه چيز را برايشان توضيح بدم!

و بعد كد گذاري به گزينه ها از 1 تا 4 !

 پرسشنامه خواني!و وارد كامپيوتر كردن!

و 52آزمون ها آماري با نرم افزارهاي مختلف !

14 نمودار با همان نرم افزارها!

و تحليل تك تك آنها!

و بعد در صورت درست بودن كارها و تائيد استاد .تايپ و صحافي!

 

اين يك نماي كلي بود از كل كار!

كه ما  حلزون وارانه در انجامش هستيم!

و جالب اين جا ست كه هميشه همه كار دارند!حتي استاد راهنما!

و من انگار سنگ زيرين آسيابم!

بايد دستي بجنبانم!

فكر كنم آخرش هم مجبورم خودم همه كارها را انجام دهم!

چه مي شود كرد؟ كار گروهي بلد نيستيم!

+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت  7:21  توسط  سناء شایان |    | 

ازدواج

سلام بالاخره بعد از 1 قرن این امتحان های ما تمام شد. ممنون از همه دوستان که برای ما دعا کردند. حالا یک سوال( البته از مجردها!!) تا حالا فکر کردید که چه جوری می خواهید ازدواج کنید؟ به صورت رسمی (خواستگاری) یا دوستی پیش از ازدواج؟ تا حالا به راه سوم فکر کردید؟ راهی که تو اینجا خیلی رایج و طرف دارهای خودش رو داره. شاید خیلی شنیدید که در هند دختر ها به خواستگاری پسر ها می روند ولی در حقیقت این طور نیست. هم دختر و هم پسر می توانند به خواستگاری هم بروند ، البته این در صورتی ممکنه که اونها طرفشون رو بشناسند و گرنه از راه سوم استفاده می کنند: آگهی..... روزهای یک شنبه یک صفحه ویژه در روزنامه هست به نام " ازدواج" که بر حسب نژاد و قوم کلاسه بندی شده. هر کس بخواد ازدواج کنه تو ستون مخصوصی که می خواد آگهی میده.که معمولا محتوی آن به این صورته: اسم ، نژاد ، تحصیلات ،کلاس فامیلی ، مشخصات فیزیکی ، علایق ، کار و رنگ پوست که خیلی مهمه! بعد خوصوصیات طرف مقابل که میخواد رو می نویسه! مثلا : سفید باشه ، قدش 167 ، جانور شناسی خونده باشه ، چشماش میشی باشه ، در فلان شرکت کار داشته باشه ، رنگ آبی دوست داشته باشه و 5 سال هم ازش کوچکتر باشه!!....... این روش جالبه ولی خوب یکی نیست بگه " بشین تا آدمی با همه این خصوصیات پیدا بشه! اگه هم شد معلوم نیست اون از تو خوشش بیاد!!! خلاصه که خیلی باحاله. ولی خوب اینجا دفترهای رسمی هم برای این کار فراوانه و یک امر عادی و طبیعیه! مثل اینه که شما رزومه خودتون رو ببرید یک شرکت برای درخواست کار ، این جا میبرید برای درخواست ازدواج!!! مسؤول شرکت اطلاعات شما رو وارده کامپیوتر می کنه ، اگه کسی رو که شما و اون به هم می خورید ،پیدا کرد .به طرف زنگ می زنه و اون هم میاد شرکت مربوطه و باقی قضایا . وگرنه باید تو نوبت بمونید تا یکی پیدا بشه! مشکل اینجاست که بیشتر مراجعین ، دخترها هستند اون هم به اتفاق خانواده!!!! به هر حال تو این لنگه دنیا به هر روشی که ازدواج کنند تمام خرج و مخارج با بابای بیچاره عروس!! علاوه بر جهازو خرج 7 روز عروسی ، در وسع خودش یه پول حسابی هم باید به داماد بده که بر ما منت گذاشتید دختر ما رو بردید!!! به غیر از ماشین ، خونه یا حتی کار( اگه داماد شغل نداشته باشه)!که بر گردنه خانواده عروسه! اینها همه از کمترین ناحقی هایی هست که در حق زنها میشه ! زنها حتی در حد حیوانات هم حق و حقوق ندارند! دیگه اینکه واقعا باید بگیم خدایا شکرت. یا حق
+  نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت  22:53  توسط  نرگس |    | 

عبور بايد كرد

عبور بايد كرد.

صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.

و من مسافرم، اي بادهاي هموار!

 

سفر مرا به كاشان برد!دارالمومنين، شهر بادها وابرها،حجم سبز وسط كوير.

قمصر و باد و گل هاي هنوز نروييده!

دشت هايي چه فراخ !

كوه هايي چه بلند !

در گلستانه چه بوي علفي مي آمد!

 

نياسر!نگين شهرهاي كاشان!بي نهايت سبز!آبشار،چشمه اسكندريه،غار رئيس،كوشك!!!!!

گلاب،عرق بيدمشك،عرق بهار نارنج،عرق زيره و........

غنچه هاي گل محمدي بوي مست كننده!!!

صداي پاي آب ملودي همه شهر است!

 

لب آبي گيوه ها را كندم،و نشستم،پاها در آب:

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشيار است!

نكند اندوهي،سر رسد از پس كوه.

 

مشهد اردهال بقعه سلطان علي ابن محمد باقر(ع) برادر امام رضا(ع)و حضرت معصومه!

بازهم صحن محبوب آن امام زاده صحني كه شاعر محبوبم سهراب سپهري آرام و ساده براي هميشه خوابيده!خوش به حالش!

 

قم!دعا و زيارت و نماز!خستگي!و باز هم دعا براي همه!

 

عكس ها:

 

آرامگاه سهراب"این عکس مال پارساله"

 گل های محمدی

آبشار نیاسر

نمای شهر نیاسر

حرم

 

+  نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 ساعت  10:23  توسط  سناء شایان |    | 

تو كه نوشتن بلد نيستي ننوشتن هم بلد نيستي؟

نمي دانم كي بود؟ولي مقابل آدمي نشسته بودم كه از نظر من هيچي نمي فهميد!

ولي با اين حال فقط حرف مي زد!حرف حرف حرف!

تو دلم گفتم:لااقل تو كه هيچي نمي فهمي حرف نزن تا نفهميتت معلوم نشود!و براي خودم اين بيت را زمزمه كردم:تا مرد سخن نگفته باشد  عيب و هنرش نهفته باشد!

اصطلاح جديدش مي شود:اگر حرف نزني مردم فكر مي كنند لالي؟

يا تو كه حرف زدن بلد نيستي حرف نزدن هم بلد نيستي؟

 

قضيه وبلاگ ما(البته فقط در مورد من)درست به همين شكل است!

يكي نيست بگويد: تو كه موضوع نداري چرا پست مي ذاري؟

حالا كه نوشتن بلد نيستي ننوشتن هم بلد نيستي؟

اگه پست نذاري مردم فكر مي كنند مردي؟

 

بي ربط:نمايشگاه كتاب را ديده ايد؟؟شلم شوربايي ست ديدني!با بستني هاي سبز رنگ كه دست همه هست!به مدد گذشت زمان نقشه و تابلو هاي راهنما منقرض شده!!!

+  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 ساعت  21:20  توسط  سناء شایان |    | 

اندر حكايت باران هاي بهاري

چند شب پيش بود كه داشتم غر ميزدم كه خدا گم شده!

ولي امروز خيلي اتفاقي كمي پيدا شد!

هيچ برنامه اي در كار نبود!صبح رفتم دانشكده و اين قدر سر كلاس خميازه كشيدم كه استاد رو هم به خميازه انداختم!

بعد از ظهر نمي دونم چه جوري سر از دربند درآورديم !

شايد به خاطر دلتنگي بابا!15 سالي بود اونجا نرفته بوديم!

از سمت تلكابين شروع كرديم به بالا رفتن و تا ايستگاه تلكابين بالا رفتيم!صاف بود و كمي راحت!

خواستيم از سمت رودخانه برگرديم پايين كه رعدوبرق ها شروع شد!

و بعد تگرگ!و جوي آب هاي گل آلود!نه راه رفتن مانده بود نه راه برگشتن!

تمام لباس ها خيس بود!

چندتا پيرزن ساكن اونجا داد مي زدن دختر بيا خونه ما!!!!!!

و من و بابام!سرتق و پررو مي زديم توي آب!

دوش آب سرد بود!دستام كرخت شده بود!فكرم رها شده بود!فقط به فكر پايين رفتن بودم!تو اون وضعيت تنها كار مفيدم خنده بود!نمي دانم به چي و به كي!ولي مي خنديدم!

پايين كه رسيديم!ماشين ها زير گل و لاي دفن شده بودند!ولي ماشين ما دفن نشده بود!راه بسته بود!و لباس هايمان چنان آبي به خودش جذب كرده بود كه هر كدام 40 كيلو شده بود!نمي شد راه بريم!پتوي كثيفي كه هميشه روي زمين مي نداختيم اين دفعه بالاپوشي بود گرم و نجات دهنده!

راه باز شد!ولي چه باز شدني !سر راه باز هم ماشين هاي دفن شده!!!!

و جان كندن تا به خانه رسيدن!

حسني به مكتب نمي رفت اگر مي رفت جمعه مي رفت!

تا يك قدمي مرگ رفتيم!

بايد بوديد و مي ديد

                                                                  شنبه 8/2/86

 

 

 

+  نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت  10:25  توسط  سناء شایان |    | 

پرسه در حوالی زندگی

     

همه‌ی این هزار حرف نگفته،این هزار شعر نسروده
همه‌ی این هزار قاصدک سپید
- قاصدان هزار "دوستت دارم" نگفته -
که با تفرق ابدی
تنها یک فوت فاصله دارند
نثار تویی که به فروتنی" نيستي"
ا

در تک تک سلول های روح من لانه کرده‌ای

از کتاب جدید مصطفی مستور"پرسه در حوالی زندگی"

منبع

+  نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت  9:55  توسط  سناء شایان |   

سالگرد

سلام همیشه روزهای خاصی که مخصوص خودم هست رو خیلی دوست دارم ، مثل روز تولد (بر خلاف بعضی ها که روزهای تولد رو نشونه پیر شدن می دونن و ازش متنفرند!!)چون این فرصت رو به من میده ، به خودم و گذشته ام و کارهایی که کردم و یا باید انجام دهم فکر کنم . هر چه قدر موقعیت ما آدم ها تغییر کنه ، این روز های خاص هم تغییر میکنه ، مثلا ازدواج ..... من که تو این 2 سالی که از تشکیل زندگی مشترکمان گذشته ، از بس در گیر درس و دانشگاه بودم ، توشه زیادی نتونستم جمع کنم . ولی حداقل یه روز به روزهای خاص زندگیم اضافه شد که تو اون روز نه فقط به خودم بلکه به شخص دیگری هم فکر می کنم ، به زندگی هر دوتا مون و باید ها و نباید های زندگی مون. چشمام رو بستم و باز کردم و دیدم 2 سال گذشت و چه زود !!! و امروز که دومین سالگرد شروع زندگی ماست ، می بینم که خیلی کارهای پشت گوش انداخته داریم که باید انجام بدهیم تا بتونیم یه زندگی مشترک به تمام معنا داشته باشیم. امید که حضرت دوست توانایی و قدرت پیدا کردن بهترین ها رو در زندگی به همه ما بدهد ، آمین. یا حق
+  نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386 ساعت  21:37  توسط  نرگس |    | 

دوستی

مي گه:سنا!مي شه ازت يه چيزي بخوام؟

مي گم :چي؟

مي گه : مواظب دوستيمون باش!

مي گم:هستم اگه تو بخواي!

مي گه:مي خوام.

مي گم:پس خودتم مواظبش باش دخترم!(حس مادرانه بهم دست داد)

 

با خودم مي گم مگه دوستي چه قدر مهمه!

چرا من اين جوريم؟

تا وقتي كه با كسي دوستم ريسمان ارتباطمون محكمه.هر كاري از دستم مي آيد براش مي كنم.حتي جونمم مي دم(جدي مي گم).

ولي به محض اين كه احساس كنم ريسمان داره پاره مي شه و اين پاره شدن ريسمان از طرف مقابله! به جاي اين كه با چنگ و دندون نگهش دارم از روي بي حوصلگي خودم زودتر قطعش مي كنم!

و اين يعني مواظب نبودن!

+  نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت  8:38  توسط  سناء شایان |    | 

مسافرت به شيوه ي mp3

مخالفت هيچ فايده اي ندارد تصميم گرفته شده و برنامه ريزي انجام شده!

مقصد: گور جن هاي استان گيلان!!!!!!!

مي زنيم به دل جاده!آنهم از مسير قزوين –رشت!

وسط هاي جاده جريمه 20 تومني ياد پدر محترم مي اندازد كه سبقت غير مجاز كار بديست!

ناهار در روستايي كه نامش را نمي دانم در كنار رود و در معيت گاوهاي مهربان!و پاها در آب!

منجيل، شهر بادها و نيروگاهاي بادي!شهر سپيد رود و سدش!

بوي زيتون!رودبار شهر زيتون ها!

آستانه اشرفيه شهر دكتر معين!بوي شديد برنج!

لاهيجان!آرامگاه كاشف السلطنه پدر چاي ايران!بام سبز لاهيجان و تلكابينش!نماي شهر از روي بام سبز!

اااااااا اين شهر چه قدر شبيه شهرهاي ايتالياست(نرفتم ولي تو كارت پستال ديدم!)!

بادي كه مي آيد و عطر چاي را از دره ها  بالا مي آورد!چه قدر سبز است!

رشت!شهري بدون بو!

بوي كلوچه!فومن!

راه افتادن به سمت ماسوله!

مه پايين آمده و تنها چيزي كه مي توان ديد خط سفيد وسط جاده است! و تمام راه در اين فكرم كه مرده ام و اين جا بهشت است و از اين تعجب زده ام كه من جهنمي در بهشت چه مي كنم!

ماسوله!شهر پلكاني ماسوله!شهر عروسك هاي باران!مه،مه غليظ!شب مي مانيم!

و صبح تازه شهر خودش را نشان مي دهد!و شگفت زده از اين همه زيبايي!!!!خوش به حال ساكنانش هيچ وقت چاق نمي شوند!تاكسي برايشان معني ندارد!و همه چيز ناب است!

صبح ،پيش به سوي آستارا!!!

ناهار در جنگل هاي گيسم!جنگل هايي كه به دريا مي رسند! و آدم دلش مي خواهد براي هميشه آنجا بماند!

آستارا،بندر آستارا،زشت ،خيلي زشت!بي امكانات! ولي بايد شب ماند!

صبح،بندر انزلي كشتي هاي پهلو گرفته !و ساحل زيبا!

ناهار بازهم در جنگل هاي گيسم!

رشت و تهران!

 

 

ادعاي عكاس بودن نمي كنم!ولي حيف اين همه زيبايي نيست كه بي عكس بماند؟

دوربين موبايل كيفيتش خوب نيست ولي چه مي توان كرد !كمبود امكانات است ديگر!

140 عكس در 2 روز و نصفي!که حوصله آپلود کردنش را ندارم!

فعلا این یکی را داشته باشید تا بعد!

 

     عروسك هاي باران

+  نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 ساعت  18:10  توسط  سناء شایان |    | 

 

 


Runtime Error

Server Error in '/' Application.

Runtime Error

Description: An application error occurred on the server. The current custom error settings for this application prevent the details of the application error from being viewed remotely (for security reasons). It could, however, be viewed by browsers running on the local server machine.

Details: To enable the details of this specific error message to be viewable on remote machines, please create a <customErrors> tag within a "web.config" configuration file located in the root directory of the current web application. This <customErrors> tag should then have its "mode" attribute set to "Off".


<!-- Web.Config Configuration File -->

<configuration>
    <system.web>
        <customErrors mode="Off"/>
    </system.web>
</configuration>

Notes: The current error page you are seeing can be replaced by a custom error page by modifying the "defaultRedirect" attribute of the application's <customErrors> configuration tag to point to a custom error page URL.


<!-- Web.Config Configuration File -->

<configuration>
    <system.web>
        <customErrors mode="RemoteOnly" defaultRedirect="mycustompage.htm"/>
    </system.web>
</configuration>