تبليغاتX
برای ساکنان زمین

کابوس ها

بايد درس مي خواندم ولي نخواندم!

براي اين دو امتحاني كه تا ليسانس باقي مانده بايد درس مي خواندم!

2هفته فاصله زماني كه تا امتحان اول داشتم. همه به خواندن كتاب داستان صرف شد و انصافا هم خوب جلو رفتم!"شطرنج با ماشين قيامت" را دو روزه خواندم و "خانوم"(نوشته مسعود بهنود)را 4 روزه!و بقيه روزها انگار خودم هم در ماجرا باشم به موضوع كتاب ها فكر مي كردم!

ديگر مهلتي نبود بايد براي امتحان مي خواندم!امتحاني يك سئواله آن هم از سئوالات حل شده كتاب!(اين هم رسمي ست براي امتحان درس هايي كه نه استاد از پسش بر مي آيد نه دانشجو)

عزمم را جزم كرده بودم كه صبح زود بيدار شوم و بخوانم !

و شب با همان حرف زدن نچندان محترمانه با خدا شروع شد!

و بعد انگار هر لحظه مضطرب تر مي شدم!

از خدا چيزي نمي خواستم!

ولي كابوس هاي همه دنيا بر سرم مي ريخت!

و بعد انگار چيزي مثل سايه مرگ بر من نشست كه خبر از اين مي داد كه كسي از نزديكان خواهد مرد!و من پريشان تر شدم!

آخرين باري كه به ساعت نگاه كردم .3 صبح بود!

و بعد از تخت پايين پريدم و آن قدر به سقف اتاق نگاه كردم تا خوابم برد!

و خواب ديدم كه رفته ام به مهماني و خانه ميزبان تا دانشكده دور است و قراراست كسي مرا برساند و راننده تنها كاري كه مي كند وقت تلف كردن است!

و من هي التماس مي كنم و مي گويم اگر اين امتحان را ندهم فارغ التحصيل نمي شوم!ولي هيچ كس جوابم را نمي دهد!

و اين كابوسي بود براي تكميل كابوس هاي ديگر!

 

صبح كه از خواب بلند مي شوم باز هم هوا گرم است و خدا را شكر همه سلامتند!

و دوباره بايد در جامعه اي باشم كه بودم!!!!

و روز بعد خدا را شكر امتحانم هم خوب مي شود!

 

+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت  20:36  توسط  سناء شایان |    | 

دردهاي مشترك

محافظه كارانه مي نويسم!اين را كاملا قبول دارم!

فقط به خاطر اين كه شكي در من لانه كرده كه مبادا تحليل ها و قضاوت هايم غلط باشد!

نمي دانم فهميديد يا نه ولي چند بار پست هايي گذاشتم كه عمرشان يك ساعت هم نكشيد و بعد پاك شد!

1000 حرف براي گفتن دارم حرف هايي كه از مشكلاتي برآمده كه شايد مشكل امروز من نباشد ولي مطمئنم سالهاي بعد با واسطه هاي انساني ديگر به من هم مي رسد!

شايد به اندازه سنم سختي نكشيده ام ولي آدم هاي زيادي ديده ام كه كشيده اند و چه قدر زياد كشيده اند حتي بيشتر از سنشان!

ولي هممان در يك درد مشتركيم !

و آن اين است كه از حقوق خود بي خبريم!(تازه اگر هم خبردار باشيم ضمانت اجرايي براي پيگيري حقوق نداريم!)

به عنوان يك فرد بي حجاب يا مجرم ياحتي معمولي، مطمئنا حقوقي داريم كه با باتوم و كتك و تحقير و...... تحقق پيدا نمي كند!

اصلا چه كسي گفته كه چارچوب هاي شما براي جرم و بي حجابي چارچوب هاي درستي است كه مردم بايد به زورم شده در آن جاي بگيرند؟؟

 

همشهري جوان درباره صيغه نوشته بود!

و من كاري به درست و غلط بودنش ندارم!(گرچه به نظر من به اين شيوه اي كه در جامعه ما اجرا مي شود كلاه شرعي است )

گرچه حتما دو طرف راضي اند كه دست به همچين كاري مي زنند!

ولي فقط كاش زن ها از حقوقشان در اين معامله دو طرفه با خبر بودند تا كمتر آسيب مي ديدند!آسيب هايي كه ممكن است باعث شكستنشان شود!كه در اين شكست تنها پيروز ميدان مرد است!لعنت به هر چه كلاه شرعي!

+  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت  18:12  توسط  سناء شایان |    | 

دنبال چي مي گردي وسط اين همه شلوغي؟

1.هر دفعه كه دارم يه چيزي براي اين خراب شده مي نويسم اين فكر همراهمه!

فكر اين كه بالاخره كه چي؟تا كي مي خواي ادامه بدي؟دنبال چي مي گردي وسط اين همه شلوغي؟

كي قراره تمومش كني؟

براي دلت مي نويسي؟(مگه دلي هم برات مونده؟)

براي سرگرمي مي نويسي؟(مگه سرگرمي قحطه ؟)

براي مخاطبات مي نويسي؟(نيست خيلي مخاطب داري؟)

براي چي داري ادامه مي دي؟؟؟

 

2.چند روز پيش يه بنده خدايي مي گفت هممون داريم چرت و پرت مي نويسيم!

مي خواستم بگم نه من چرت و پرت نمي نويسم!كه ديدم من بيشتر از همه دارم چرت و پرت مي نويسم!

بحث اعتياد، بحث قديمي و نخ نمايي شده ولي به آن معتقدم!

اول كه شروع به كار اعتياد آوري مي كني لذت را حس مي كني!

و بعد به آن نيازمند مي شوي و لذت مي بري

بعدتر هيچ لذتي نمي بري و فقط ادامه مي دهي!و نمي دانم تا كي؟

شايد تا وقتي كه مشغله ات به تو اجازه اين مسخره بازي ها را ندهد!

و من كسي را نديده ام كه بتواند ترك كند!

و آنهايي كه وبلاگشان را ول كرده بعد از يك مدت دوباره با سروشكلي ديگر وارد شده اند!

 

3.داشتم آرشيو وبلاگ مربوط به تير ماه 85 را مي خواندم و دوباره همان من در مقابل من!!

به خود قديم ترم اميدوار شده ام!حداقل از ميان هر 5 پست يكي اش خوب بود!

ولي حالا حس مي كنم وبلاگ از وجودم جدا شده است!

نوشته هاي تير ماه كامنت هاي جالبي داشت!

كامنت هايي از آدم هايي كه آن موقع فقط يك اسم بدون تصوير بودند و كنجكاوي باعث شد كه كنار آن اسم يك تصور و يه عالمه اطلاعات اضافي و بعضا آزار دهنده بيايد!و براي 100 امين بار به خودم گفتم كه كاش دنياي مجازي در دنياي حقيقي پاي نمي گذاشت!و كاش ............................

 

4.يادم است قديم تر ها هر چند وقت يك بار نوشته هاي دلي مي نوشتم!

نوشته هاي فحشناكي كه براي خالي شدن دل بود و نوشته هاي عرفانيي كه براي تشديد حال و هواي عرفاني بود !

و مدت هاست كه خبري از دل نيست!

سكوت كرده و كار را به عقل سپرده ولي عقل كم كم دارد كم مي آورد و اين خيلي بد است!

 

 

5.نمي دانم كي قرار است تمام شود

ولي اين را خوب مي دانم كه اگر بخواهد تمام شود بايد تمام سلول هاي بدنم رضايت به اين كار بدهند!و تعهد بدهند كه ديگر دل بريدند و هيچ شروعي در كار نيست!

 

كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند

و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟؟؟؟(سهراب سپهري)

 

 

                   

+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت  0:9  توسط  سناء شایان |    | 

مي داني خدا ......

مي داني خدا ،از بالا نگاه كردن خيلي كيف دارد.

همه چيز خيلي آسان است.

هيچ مسئله اي بي راه حل نيست.

كلي دستور مي شود داد،كلي غلط مي توان گرفت.

كلي مي شود خنديد به پاييني ها و.....

ولي مهم اين است كه پايين باشي!يعني در اين جا و در اين موقعيت زماني و مكاني (موقعيت خودم را نمي گويم ،موقعيت خودم و هر كس ديگر را مي گويم)

امتحان شوي، تصميم بگيري، انتخاب كني ،مقاومت كني،تحمل كني ،بپذيري،ببخشي،محبت كني،شعور داشته باشي،دوست بداري و.........

خدايا به خودت قسم كه انسان بودن و زنده ماندن سخت ترين كار دنياست.

و براي همين است كه گاهي همه ما آدمها يكي را فداي ديگري مي كنيم!
+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت  8:45  توسط  سناء شایان |    | 

فقط و فقط براي خودم!

اين خيلي بده كه آدم فكر كنه همه كس رو مي شناسه و خوب هم مي شناسه ولي تو شناخت آدم ها اشتباه كنه!

اين خيلي بده كه آدم فكر كنه محكمه ولي توي مشكلات بشكنه!

اين خيلي بده كه وقتي شكست از همه انتظار داشته باشه به زورم كه شده دركش كنن!

اين خيلي بده كه آدم فكر كنه فهيمه ولي اشتباهات كوچيكشو با اشتباهات بزرگتر تكرار كنه!

اين خيلي بده كه فكر كنه بر زبونش حاكمه و هر كس رو مي تونه باهاش خر كنه ولي همون زبون دچار تناقض گويي بشه!

اين خيلي بده كه آدم دروغي بگه كه خودشم باورش بشه!

اين خيلي بده كه آدم فقط آدم ها را براي منافع خودش بخواد و بهتر بگم براي پر كردن تنهاييش!و وقتي سرش شلوغ شد بدون هيچ  ملاحظه اي تركشون كنه!

و اين از همه بدتره كه آدم خودشو گول بزنه و بره تو توهم!!!

 

خدايا

كمكم كن خودم را آن گونه كه هستم بشناسم و ساده باشم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت!!!!!!!!!!!!!!

و مرا از شر بدها برهان!

+  نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت  0:53  توسط  سناء شایان |    | 

آن روز

سه سال خورده اي دارم هر روز مادرم را سر كار مي گذارم كه فردا حتما به مهدكودك مي روم و چون فردا مي آيد مي زنم زير حرفم!

روز قبلش وسط گرما،كوچه مان را آسفالت كرده اند و من با بچه هاي محله كلي وسط آسفالت ها بدو بدو كرده ام!تمام دست و پام قيري شده و مادرم با صبوري خاص خودش با نفت پاكم مي كند!

صبح است ،سارا (خواهرم) دبستاني است و امتحان دارد!

با غر و لوند بلند مي شود كه برود امتحان بدهد تا من به انتظار برگشتنش بنشينم!

موقع صبحانه مي شنويم كه "امام هم رفت"و مادرم دو دستي بر سر مي كوبد!

درست مثل موقعي كه شنيد پدر بزرگم فوت شد!

مي پرسم چي شد؟

مي گه:بيچاره شديم!الان كودتا مي شه!(بنده خدا اين قدر كودتا ديده بود چشمش ترسيده)

سارا بر مي گردد!خوشحال و شاد در حالي كه كيفش را بالاي سرش مي چرخاند مي گه: مي گن :"خميني مرده"!(خوب بچه هاي قديم ساده بودن ديگه!)

دقيقا يادم نيست بعدش چه مي شود!

ولي يادم است با دايي و بابا مي روم به مراسمي كه همه جا گل(با كسره) است!

و مردم هي خودشان را كتك مي زنند و هي تلپ تلپ مي افتند!

و من فقط نگاهشان مي كننم!

و هي مي پرسم چه خبر است؟

چرا مردم اين جوري مي كنن!

تا آن موقع با تمام كوچكي ام مجلس ختم هاي زيادي رفته بودم ولي اين يكي برايم كمي عجيب بود!

 

سالها مي گذرد و هر سال احساس مي كنم اوضاع مملكت بدتر از پارسال مي شود!

ولي يه حس خوبي به امام خميني دارم كه تقدس نيست!

و اين حس احترامي ست به آدمي كه كاريزما ي فوق العاده اي دارد!

به راه انداختن يك ملت دنبال خود كار ساده اي نيست!

+  نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت  21:11  توسط  سناء شایان |    | 

حرفم نمي ياد!

جالب است!

اين گم كرده واژه ها را مي گويم!

گم كردن واژه وسط حرف زدن يا نوشتن!

و جستجو براي پيدا كردن واژه مناسب اين قدر طول مي كشد كه حرف بيات مي شود!

تازگي به امراضم اين مرض هم اضافه شده!

ساعت ها فكر مي كنم تا كلمه اي يا اسمي را به خاطر بياورم!

نمي دانم چرا اين مرض بر سرم خراب شده؟

ولي فكر مي كنم به علت اضطرابي است كه اين همه ناامني در من و امثال من به وجود آورده!

ناامني اقتصادي،ناامني اجتماعي،ناامني شغلي،ناامني رواني،ناامني ..............

و اين ناامني ها مرا به سكوت كشانده و اين سكوت اصلا لذت بخش نيست!

در هر صورت حرفم نمي آيد و اين موضوع خيلي آزار دهنده است!

+  نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت  13:9  توسط  سناء شایان |   

برای خالی نبودن عریضه....

 

                             

                  

+  نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت  18:42  توسط  سناء شایان |    | 

عكس هايي از لنگه دنيا...

سلام

این آخرین نوشته من قبل از اومدن به ایران.عکس هایی از شهرمون :حیدر آباد

۱و۲)نمایی از معروفترین معبد های هندو در ایالت ما. این معبد روی کوه سنگی واقع شده و الان بیشتر جنبه توریستی داره.

۳و۴)دریاچه "حسین ساغر " که در وسط شهر قرار گرفته که میان آن مجسمه بودا خودنمایی می کنه.از بزرگترین دریاچه های ساخت دست بشره!!در زمان یکی از شاهان ایرانی برای جمع آوری آب باران های موسمی (۳ـ۴ ماه در سال) و حل مشکل کم آبی در تابستان٬ دستور ساخت ان داده شده. این دریاچه منظره زیبایی به شهر داده ٬ گذشته از بوی گند اون از بس کثیفند

۵)همسایه بغلی ما به مناسبت یکی از فستیوال های هندو ٬ نذری داده!! فکر کنم آخرش رسیدم

      

      

      

      

      

یه مدتی از دست من راحتید تا وقتی یک جای امن برای نوشتن تو ایران بیابم٬ با نوشته های قشنگ سنا حال کنید

یا حق

+  نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت  7:0  توسط  نرگس |    |