تبليغاتX
برای ساکنان زمین

رد پاي عرفان

2.1بار زنگ زد به گوشي !ولي من نشنيدم!بار سوم بر داشتم !مي دونستم مشهده يعني از قبل گفته بود!ولي خداحافظي نكرده بود!ديروز بهش اس ام اس زدم و گفتم بهش بگو دلم براش تنگ شده!گفت:باشه حتما!

امشب كه زنگ زد!نتونستم صداش رو كامل بشنوم ولي صداي اذان مي يومد!

1000 بار با تلفن شماره اش رو گرفتم !ولي آنتن نمي داد!

براش اس ام اس زدم و گفتم اگه تو حرمي از ته دل و زياد دعام كن!

جواب داد:تو صحن انقلابم،روبروي ايوان طلا،نماز عشاست،جات خالي،خيلي خوبه،خيلي قشنگه!

 

ناخودآگاه يخ زدم!و بعد بغضم شكست!بهش گفتم :اشكم رو درآوردي!

اين بار دوم بود كه اشكم رو زائر هاي امام رضا با موبايل در آوردن!

چه قدر با سعادتم كه هر كدام از دوستام مي رن اونجا ياد من مي كنن!

 

2.چه كنم !شيفته ام!

مهم نيست كافرم يا مومن!

مهم نيست بي دينم يا مسلمان!

شيفته شده ام!

شيفته ي گنبدهاي طلا!

شيفته ي حريم هاي امني به نام حرم!

شيفته ي حوض هاي پاك حرم ها!

در روزگاري كه گريه كردن برايم سخت شده امكان ندارد اسمي از حرمي بشنوم و اشكي نريزم!

وقتي از همه جا نااميد مي شوم  و تنها راه آسمان برايم باقي مي ماند!

وقتي دنيا برايم اين قدر تنگ مي شود كه  احساس له شدگي مي كنم!

وقتي حس مي كنم بار دنيا بر كمرم سنگيني مي كند!

كافي ست يك گوشه خلوت گير بياورم و چشم ها را ببندم و ياد حال و هواي خوب حرم ها بيفتم!

حرم هايي كه در آن مردم مهربان تر مي شوند كمتر فحش مي دهند كمتر نگاه بد مي كنند و خيلي چيزها را رعايت مي كنند!

 تازگي ها ياد گرفته ام خاطرات "خانوم حجابت رو رعايت كن !يا گردنت پيداست يا دستت پيداست"را از ذهن پاك كنم!و دعا كنم كه خداوند از خودخواهيشان بكاهد!

و هميشه صحنه اي بيشترين كمك را به من مي كند!

صحنه اي كه در مسجد گوهرشاد نشسته ام و زل زده ام به گنبد طلا!!!

و هر وقت دلم به شدت مي گيرد چشم ها را مي بندم و مي روم!

و بعد از تر شدن چشم ها احساس راحتي مي كنم!

و الان چه قدر به اين حال و هوا نياز  دارم!

+  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت  19:56  توسط  سناء شایان |   

دلخوشكنك

1.دل خوشي هاي كوچك زندگي براي هر كسي بنا به شرايط زماني،مالي

مكاني،سني،شغلي،جنسيتي و...................... فرق مي كند!

گاهي اين دلخوشي ها جمعي مي شود

و گاهي منحصر به فرد!

مثلا :

دلخوشي بعضي ها مي تواند يك كفش يا كيف يا ..........

دلخوشي عده اي مطبوعات و كتاب است

و دلخوشي همه بچه ها دوچرخه است

دلخوشي خيلي ها يك اسكناس است

مال بعضي هاي ديگر فقط يك سلام يا يك لبخند است(هر چه باشد آدمي بنده احسان است)

و براي خيلي ها يك دل سير درد دل است!

و..........

 

شايد دلخوشكنك ها را بتوان به آرزو هاي كوچك تعبير كرد!

و گاهي اوقات همين آرزوهاي كوچك چنان دست نيافتي مي شود كه تبديل به آرزوهاي محال و دور مي شود!

شايد بتوان با كمي تلاش (يا حتي ساده تر)دل كسي را خوش كرد!

فقط كافي ست بداني كه فرد مورد نظر با چه خوشحال مي شود!

و اين خوشحالي شايد به او انرژي بدهد براي رسيدن به آرزوهاي محال!

 

2.شب آرزوها اسم قشنگي است براي اولين شب جمعه ماه رجب!

و اين قشنگ بودن اصلا به اين ربط ندارد كه تو يا من مذهبي باشيم يا بي دين!

پارسال پستي گذاشتم و در آن آرزوهايم را گفتم!

كه بيشتر شبيه دعا بود!تا آرزو!

اصلا هر آرزويي كه با خدا در ميانش بگذاري دعا مي شود!

امسال فقط دلم مي خواهد دلخوشي هاي زندگي ديگران را برآورده كنم!و مفيد باشم!

 

 

3.چند روز است الكي و بدون هيچ دليلي حالم خوب است!

و اين براي مني كه هميشه در افكار آزار دهنده ام سير مي كنم عجيب است!

خدا به خير بگذراند!!!!!

 

+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت  8:42  توسط  سناء شایان |    | 

راه قانوني

اين چند جمله را از ته جزوه اي قديمي(!) پيدا كردم!

(مال زماني بوده كه چشم هايم حوصله كتاب خواندن داشته!)

 

راز ثروت هاي زياد كه بدون علت ظاهري به دست آمده جنايتي است

كه فراموش شده و از نظرها پنهان است،به علت آن كه ظاهر آن خوب جلوه داده شده و از راه قانوني انجام گرفته است!

 

                                                               از كتاب باباگوريو

 

فكر كنم اين جملات را مي شود تعميم داد!!!

+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت  22:25  توسط  سناء شایان |    | 

جادوگر سيب به دست

بچه كه بوديم ويديو ممنوع بود يه چيزي تو مايه ممنوعيت ماهواره!

وقتي مي خواستيم ويديو بخريم نصف شب يه آقايي با موتور يه ويديو پيچيده ي لاي چادر برامون آورد!

بعد بابا برام 4 تا كارتون آورد!

و من فكر كردم پيشرفته ترين و خوشبخت ترين بچه ي جهانم!

4 تا كارتون عبارت بود از:

1.سيندرلا

2.سفيد برفي و 7 كوتوله

3.آليس در سرزمين عجايب

4.اسب هاي پرنده!

 

چون از همون اول واقع بين(!) بودم! از دوتاي آخر بدم مي يومد!براي همين 10-20 باري بيشتر نديدمشون!

ولي هر روز كارم اين بود كه بشينم 3 بار سيندرلا ببينم 3 بارم سفيد برفي!

و جالب اين جا بود كه سفيد برفي زبان اصلي بود!

و هر بار كه مي ديدمش خودم براي خودم با حالت چهره ها حرف ها رو ترجمه مي كردم!

هر دو تا كارتون ماجراي دخترهايي رو تعريف مي كردن كه خيلي سختي مي كشيدن و بعد از سختي به خوشي و آرامش مي رسيدن!

 

حالا بعد از گذشتن اين همه سال!دلم مي خواهد عين سفيد برفي!گول جادوگر رو بخورم و بعد از خوردن سيب به خوابي عميق،راحت،بدون دغدغه بروم!

 

اين روزها بدجوري دنبال جادوگري سيب به دست مي گردم!

خسته شدم از كثافت دنيايي كه هر روز بيشتر از ديروز خودش را نشان مي دهد!

+  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت  0:28  توسط  سناء شایان |    | 

تهوع

گاهي (مثل حالا)

دوست دارم دنيا را با تمام جزئياتش بالا بياورم!

ولي حيف كه در دلم هيچي از دنيا نيست!

و آنهايي كه قورتش دارند بي رحمانه با چشم هاي گستاخ به فكر لقمه اي دگرند،

لقمه اي بزرگ تر از قبل!!

+  نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت  22:48  توسط  سناء شایان |    | 

عمه جان،راديو،تبليغات!

چند وقتي است به لطف عمه جان و راديو كوچك زرد رنگ سوني (كه به اندازه خودم سن دارد!)راديو گوش كن شدم!البته يه خط در ميان و گاهي 1000 خط در ميان!

بعد از اين همه سال تازه كشف كردم عمه ام تهيه كننده راديو جوان(موج fmرديف 88.1) است!

(يعني از قبل هم مي دانستم ولي وقت گوش دادن نداشتم!)

توضيح اين كه تهيه كننده در راديو يعني كسي كه به فراخور مطلب صداي مجري را مي گيرد و آهنگ پخش مي كند!

انصافا كار عمه ام حرف ندارد!(اگه خودش بفهمه كه من دارم دربارش مي نويسم....)

برنامه هايي كه فكر مي كنم ارزش گوش دادن دارد اينهاست:

 

پارازيت   شنبه تا چهار شنبه  ساعت 10 تا 11:30 

 

زير آفتاب(با اجراي فرشيد منافي)     شنبه تا چهار شنبه  ساعت12:30 تا 1

 

پچ پچه هاي 5 شنبه اي    5شنبه ها ساعت 10 تا 11:30

 

البته من از همين هاش باخبرم!بقيه ي برنامه ها هم احتمالا خوب است!مثل 7ترانه(شب هاي 5شنبه) يا 7شنبه(برنامه فرزاد حسني صبح هاي جمعه!)

 

پ.ن:يكي از كارهايي كه بلد نيستم تبليغه!فكر كنم گند زدم!

+  نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت  14:5  توسط  سناء شایان |    | 

اینم گذشت!

خوب اين هم تمام شد!       

انگار همين ديروز بود كه سر رفتن به مهد كودك با مادرم بگو مگو مي كردم!و حالا چشم باز كردم و مي بينم ليسانس هم تمام شد!

شايد براي تويي (كه از سر بيكاري يا از سر فضولي يا هر هدف خوب و بد ديگر)اين خزعبلات من را مي خواني !اين چيزها مهم نباشد!ولي براي خودم مهم است چون مرحله اي از زندگي كسالت بارم است!

يادم است سوم دبيرستان كه بودم!مدرسه مان واقعا جنگل بود!جنگلي پر از آدم هاي درس خوان و البته شيطان!جنگلي به نام نرجس!

روزهاي آخر روزهاي اشك و آه ناله بود!روزهاي جمع كردن يادگاري!همه بايد جلوي دوربين مي ايستاديم و لبخند مي زديم!

آن روز ها معني اين اشك و آه را نمي فهميدم!

با قيافه يخ كرده بهشان نگاه مي كردم!و از اين خوشحال بودم كه لازم نيست صبح ها عين سربازها ساعت 5 از خواب بيدار شوم!

هيچ دلبستگي به مدرسه نداشته ام!

نه معلمي كه ديوانه اش باشم نه دوستي كه بخواهم خودم را برايش فدا كنم!

نه اشتباه نكنيد!بر عكس الانم آدم سر زنده و شادابي بودم!و تقريبا باهمه مدرسه(از مدير و ناظم تا دربان و البته بچه ها)دوست بودم!ولي نه آن چنان كه ارزش گريه داشته باشند!

روزها گذشت و من بالاخره فهميدم چرا بچه ها گريه مي كردند!

به خاطر اين كه دوران جنگلي بودنشان تمام شده بود!و حالا همه چه بخواهند چه نخواهند بايد خانم شوند!ديگر از آب بازي وسط حياط و سيگارت و سوت و سر به سر معلم گذاشتن و.....خبري نيست!

ولي دانشكده محيط ديگري بود!

هيچ وقت نخواستم زياد از حد كشفش كنم!

هيچ وقت حوصله فعاليت هاي دانشجويي را نداشتم!(يعني اولش داشتم ولي بعد به طور ناگهاني بي حوصله شدم)

هيچ استادي برايم قابل احترام نبود!(همه يه مشت آدم خودخواه بودند )

4 سال متفاوت را گذراندم!)هر سال ساكت تر از پارسال)

4 تا پاييز 4 تا زمستان 4 تا بهار!4 تا ماه رمضان!!!!!

يه عالمه روز پر خاطره!

يه عالمه دوست بي فايده!

يه عالمه كلاس و درس سخت!

 يه عالمه آدم بيكار كه از صبح تا شب بدون هيچ هدفي فقط مي شينن تو حياط دانشكده!

يه عالمه كفتر عاشق كه سلول هاي عشق خيلي هاشان مثل حباب بود و هست و خواهد بود!

يه عالمه آدم هاي پر حرف كه فقط به فكر گوش مفتند!

يه عالمه  ماجراهاي بي ربط كه الكي توش دخالت كردم!و يه عالمه بي اعتمادي!

يه عالمه افطاري كنج حياط دانشكده وقتي كه از ضعف تمام بدنم يخ كرده بود!

راستي چرا ماه رمضان همه آدم ها به نظرم خوب مي شوند؟

ماه رمضان امسال كجام؟

 

اينم از اين!

بعد از( گلاب به روتون!)امتحان جمعيت و تنظيم خانواده!

گفتند روي كارتت بنويس فارغ التحصيل!

نوشتم!(و زير لب گفتم لعنت به من كه حتي يك درس را هم نيوفتادم!)

و بعد دلم مي خواست همه جاي دانشكده را خوب ببينم!

وفقط نگاه كنم به ساختماني كه مرا با خيلي ها آشنا كرد و اين خيلي ها درس هاي خيلي خوبي بهم دادند!درس هايي كه تا عمر دارم فراموششان نمي كنم!

 

نگاه كنم

به كلاس هايي كه در آنها چرت مي زدم !

به تشكل هايي كه وقت هاي خوش بيني به خودم وعده مي دادم حتما يك روزي در آنجا كار خواهم كرد! و وقت هاي بدبيني فحششان مي دادم!

به دستشويي هايي كه اسمش را گذاشته بوديم "انديشه"!!!

به سلفي كه هيچ وقت دوستش نداشتم!

و به همه جا و همه چي!

 

الان كه فكر مي كنم، مي بينم با عرض پوزش هيچ كس را در آنجا ندارم كه دوستش داشته باشم!همه ي دوستي ها سطحي و دوره اي بود!

و در اين دو سه ماه آخر سعي كردم دل هايي را كه شكستم!ترميم كنم!

اميدوارم موفق شده باشم!

دانشكده هم گذاشتيم و گذشتيم!

مبارك نسل بعدي باشد!

دلم گرفته!!!

دلم عجيب گرفته!

+  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت  19:1  توسط  سناء شایان |    | 

موزه

هفته پيش بچه ها را اغفال كردم ،بردم موزه ي هنرهاي معاصر!

از اول نگفتم كجا مي خواهيم بريم و گرنه مطمئنا مقاومت مي كردند!

اول از دانشكده بردمشان هفت تير بعد از آنجا بردمشان كريمخان بعد هم پارك لاله و آخرش هم موزه هنرهاي معاصر!

حسي در موزه ها و كتاب فروشي ها ست كه حاضر نيستم با هيچ چيز ديگري در اين دنيا عوض كنم!

يك نوع حس با فرهنگي و آرامش روحي!يك عالمه فكر براي كشف يك كتاب يا يك اثر هنري!

براي همين است كه امكان ندارد با كسي بيرون رفته باشم و سر از موزه يا شهر كتاب ها در نياورده باشم!

گاهي فكر مي كنم مردم چه صبورند كه مرا (هر چند كوتاه) تحمل مي كنند!

حاصل اين پياده روي و موزه گردي ها هميشه تاول پاها ست و البته يك خاطره خوب!

تابلوهاي موزه بيشتر بر اساس شعر هاي نيما و مولانا كشيده شده بودند !اصلا عنوانشان هم همين شعر ها بود!

يكي از عنوان هاي خوب كه براي يك نقاشي افتضاح انتخاب شده بود. اين بود:

آن نفسي كه با خودي همچون خزان فسرده اي..........

+  نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386 ساعت  9:58  توسط  سناء شایان |    | 

برق، فرودگاه،بنزين!

1. صبح كه از خواب بيدار مي شوم برق نداريم!

و تمام كارهاي زندگي روي زمين مي ماند!آن هم در منطقه 6 شهرداري كه بيشتر ساختمان هاي تجاري و اداري را در بر مي گيرد!آن هم در روزهاي گرم تير كه تهران تبديل به قم شده !

كامپيوترها،يخچال ها ،تلويزيون ها ،كولرها و........... بايد بروند سماق بمكند!

و تازه همه مي فهمند چه قدر به برق وابسته شدند!

و برق با سلام و صلوات ساعت 2 بعدالظهر مي آيد!

و انگار خدا دنيا را به مردم داده!

ولي چه فايده؟ نصف روز كاري كارمند ها از بين رفته و مواد غذايي يخچال ها گنديده!

 

2.جاهاي پر ازدحام مثل يك نمونه تصادفي آماري مي مانند!

و آماده هر گونه بررسي نچندان دقيق آماري!

هر چه باشد،مشت نمونه خروار است!

يكي از اين جاهاي پرازدحام فرودگاه است!

و قيافه هايي كه مردم براي خودشان مي سازند ديدني ست!

لازم نيست چيزي كه مد مي شود به قيافه شان بيايد  يا نه!

فقط بدون چون چرا انجامش مي دهند و چه قدر وحشناك مي شوند!

 

3.ساعت از 12 گذشته كه مسافرهايمان از پاريس مي آيند و همان موقع تلويزيون اعلام مي كند كه بنزين سهميه بندي شد!

و بعد  يكي از ماشين هاي استقبال كننده(؟) باكش خالي مي شود!

و خبر مي رسد يك پمپ را آتش زدند!(راست و دروغش را نمي دانم)

ساعت 2 بامداد  وقتي از يوسف آباد رد مي شويم صف طولاني ماشين ها را مي بينيم!كه تمام يوسف آباد را گرفته (و مردم انگار كه آمده باشند پيك نيك )!صفي كه بعيد مي دانم بنزين آن پمپ به همه آن ها برسد!اگر هم برسد تا فردا همين موقع اين صفي كه من مي بينم هنوز ادامه دارد!

ومردم كاسه كوزه به دست با هر ترفندي بنزين به دهان ماشينشان مي ريزند!

و بعد از سرباز پمپ مي پرسم(از ترسشان پمپ ها پر از سرباز بود):مگه بنزين سهميه بندي نشده؟مي گه:تا 10 صبح تخفيف دادن!

كي تخفيف داده؟واقعا دست كيه؟مجلس ؟رئيس جمهور؟ وزير؟

دست هر كس هست چرا اين همه تنش ايجاد مي كند؟

+  نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت  10:46  توسط  سناء شایان |    | 

کشفیات(؟)

آدم ها دو دسته اند:

 

يكي آدم هايي كه باعث مي شوند كه تمام بدي هاي درونت را بيرون بريزي و به تو ثابت مي كنند كه چه قدر بدي!

 

و ديگري كه باعث مي شوند تمام محبت و احساسات خوبت را بيرون بريزي و به تو ثابت مي كنند كه چه قدر دوست داشتني و خوب هستي!

 

پس هر كسي به همان اندازه كه تنفر برانگيز است مي تواند دوست داشتني باشد!

يا بلعكس!

+  نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت  19:39  توسط  سناء شایان |    |