تبليغاتX
برای ساکنان زمین

باز هم دريا+داستان دنباله دار(2)

باز هم دريا ما را طلبيد!

تازگي ها نمي دانم چرا اين قدر مي طلبد!

انگار دوستمان دارد!

اين قدر زياد كه در آغوشمان مي گيرد!

و بعد با موج هايش پرتمان مي كند به ساحل!

و آفتاب موذي در همين وقت ها خوب مي سوزاند!

به طوري كه الان از من به جز يه دماغ قرمز چيزي نمانده!

و شب ها عطر محبوبه شب گيجمان مي كرد!!

و سر راه كوه هايي از هندوانه تازه چيده شده كه زير آفتاب در انتظار مشتري نشسته بودند!

و زن هاي تركمن با روسري هاي چاپ ايتاليا كه ارزان ترينش 10 هزار تومن و گران ترينش 80 هزار تومن بود!

و پشت وانت ها كه پر بود از زنان روستايي كه با حسرت به ماشين ها نگاه مي كردند!

و آدم هاي داخل ماشين هم با حسرت به زنهاي روستايي نگاه مي كردند!

آنها حسرت تهران را مي خوردند!

و تهراني ها حسرت يه تيكه جاي باصفا و بدون اضطراب و دود و هزار كوفت و زهر مار ديگر!

 

فكر مي كنم خيلي لازم بود!

لازم بود چند روز از فكر و خيال و مشغله و زندگي (با تمام جزئياتش)بگذري و بروي گوشه اي كه بتواني بي خيال دنيا و حوادثش شوي!

يه جايي كه حرص نخوري و فكر  نكني و فقط خوش بگذراني و نگاه كني!

 

تازگي ها فهميده ام(!)ما مردم ايران اصلا رسم زندگي كردن را بلد نيستيم!

نه بلديم درست غصه بخوريم نه بلديم درست شادي كنيم !و نه تفريح و سرگرمي و نه هيچ كار ديگري!

تمام جاده ،جنگل،رود و حتي دريا پر از آشغال بود!و به دنبال آشغال مگس و مورچه!

و همه خانواده فقط به دنبال اين بودند كه جايي پيدا كنند براي نشستن و خوردن و البته قليان كشيدن و بعد زباله پرت كردن!!

و هيچ كس به لذت بصري و فكر كردن به دريا و جنگل و... اهميت نمي دهد!

اينم دو تا عكس:

غروب دريا!

جنگل ناهارخوران

 

 

درباره داستان دنباله دار هم زياد سخت نگيريد!

بعضي نوشته ها بي آزارند !

اگر دوست داشتيد بخوانيد، روي "ادامه مطلب"كليك كنيد!و گرنه هر جور راحتيد!


ادامه مطلب
+  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت  8:58  توسط  سناء شایان |    | 

داستان دنباله دار(1)

تا حالا از اين كار ها نكرده ام!

دليلش هم اين بوده كه هميشه موضوع براي نوشتن داشتم!

ولي داستان كوتاه هم امتحان مي كنيم!ضرر ندارد!

نويسنده اش را نمي شناسم!

ولي آن بنده خدايي  كه برايم ميل مي زند مي گويد 8 قسمت است و جالب است!

 

قسمت اول داستان (آدم و حوا)

 آدم به جرم خوردن گندم
 با حوا
 شد رانده از بهشت
 اما چه غم
 حوا خودش بهشت است
 (عمران صلاحي
)
 
 
حوا:
 
كي ام؟ چي ام؟ كجايم؟
 شنبه:
 ديگه يه روزم شده. انگار ديروز بود كه اومدم. چون اگه پريروزي ام وجود داشته من اينجا نبودم يا اگه بودم يادم نمي آد. شايدم من متوجه ش نشدم خب سعي مي كنم از اين به بعد بيشتر مراقب باشم همه چي رو يادداشت كنم بهتره از همين الان شروع كنم تا ترتيب خاطراتم به هم نريزه غريزه بهم مي گه اين نوشته ها يه روزي به درد تاريخ نويسا مي خوره.
 حس مي كنم يه تجربه ام! دقيقا حس يه تجربه رو دارم ! غير ممكنه كسي به اندازه من احساس كنه يه تجربه اس, يواش يواش داره باورم ميشه اين چيزيه كه من هستم! يه تجربه, فقط يه تجربه و نه چيز ديگه!
 خب اگه من يه تجربه ام, همه اونم؟ نه فكر نمي كنم! فكر مي كنم يه بخش از اين تجربه ام بخش اصلي اون! اما به گمونم بقيه اين تجربه هم سهم خودش تو اين ماجرا داره.
 آيا موقعيتم اين وسط تضمين شده يا بايد مواظب باشم و ازش مراقبت كنم؟ شايد دومي! غريزه به من ميگه: مراقبه اي ابدي هزينه برتري است. (به گمونم واسه كسي به كم سالي من عبارت خوبيه)
 امروز همه چيز بهتر از ديروزه. تو شلوغ پلوغي تموم كردن كار ساختن دنيا , كوه آشفته و دشتا شلوغ و به همه ريخته باقي مونده بودن و اين منظره زشتي رو درست كرده بود
 نبايد كاراي قشنگ و باشكوه هنري رو هول هولكي سر هم كرد! اين دنياي نو ساز بزرگ قشنگترين اثر هنريه! كه با وجود عجله اي كه وقت ساختنش كردن به شكل حيرت آوري كامله! بعضي جاها زيادي ستاره وجود داره در صورتي كه جاهاي ديگه به اندازه ي كافي ستاره نيست اما حتما اين مشكل هم برطرف ميشه.
 ديروز طرفاي بعد از ظهر اون يكي از تجربه رو دنبال كردم تا ببينم به چه دردي ميخوره اما نفهميدم فكر مي كنم يه مرد باشه من تا حالا هيچ مردي رو نديدم اما اون شبيه يه مرد هست و مطمئنم همين طوره.
 در مورد اون بيشتر از تموم حيووناي ديگه احساس كنجكاوي مي كنم اولش ازش مي ترسيدم هر وقت پيداش مي شد شروع به دويدن مي كردم چون فكر مي كردم مي خواد دنبالم كنه اما يواش يواش فهميدم اونه كه مي خواد از دستم فرار كنه واسه همين ديگه ازش نترسيدم راه افتادم هر جا مي رفت نزديكش حركت مي كردم.
 اين كار اونو عصبي و نارحت كرده بود آخرش اون قدر ترسيده بود كه از يه درخت بالا رفت كلي منتظر موندم بعد بي خيال شد و رفتم خونه
 امروز دوباره همين اتفاق اوفتاد
 مجبورش كردم از دستم فرار كنه و بره بالاي درخت!

 

ادامه دارد...

+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت  8:19  توسط  سناء شایان |    | 

مي نويسم كه نوشته باشم!البته فقط براي خودم

برگشته ام به يادداشت نويسي آن هم توي دفترم!

البته دفتر كه نه !ته يك جزوي نچندان قديمي شروع كردم براي خودم درد و دل كردن!

تنها تفاوتش با وبلاگ اين است كه به شدت ناخواناست!و گرنه از لحاظ بي مخاطبي هيچ فرقي با وبلاگ ندارد!

 

دفتر يادداشت هايم اين روزها بد جور بوي مرگ مي دهد!

خودم هم از اين همه اندوه براي مرگ يك استاد متعجبم!

كاش كار به يادداشت نويسي ختم مي شد!

و اين غم و بهت با نوشتن خالي مي شد!

عين ديوانه ها هر چند وقت يك بار بغض مي كنم!و اين بغض لامسب نمي تركد كه نمي تركد!و اين بيشتر آزارم مي دهد!

با اين كه اين غم اذيتم مي كند گاهي از فراموش شدنش ، مي ترسم!

فكر مي كنم اگر فراموش كنم غرق مي شوم در گند و كثافت زندگي!

 

هر روز به اين نتيجه مي رسم كه اخلاقيات مهمترين بخش زندگي هر آدمي ست! چيزي كه اين روزها اصلا رعايت نمي شود!

(به شرع و عرف و... هيچ كاري ندارم)

خيلي ها (علاف و بي كار و بي مصرف و نامفيد) دارند عين انگل فقط شيره زندگي ديگران را مي مكند!

البته انگل كه خوب است !لااقل بعد از خوردن خون خودش هم مي تركد و مي ميرد!

ولي اين ها با گول زدن و البته تيغ زدن ديگران بار خود را مي بندند و مي روند!

گاهي دلم مي خواهد در كار خدا دخالت كنم و آدم هاي مفيد مثل استادمان را نگه دارم و اين انگل ها را ببرم!

و حرصم مي گيرد از حكمت خدا!!

 

ولي چيزي كه برايم واضح و روشن است اين است كه خوشحالم براي اين كه من منم !

 

+  نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386 ساعت  22:31  توسط  سناء شایان |    | 

استادمان بود!

    بزرگ بود و از اهالی امروز بود.

استادمان بود،سرگروه رشته آمار دانشكده اقتصاد علامه طباطبايي.

خيلي كم حرف و گزيده گو بود.

نصف كلاس هايش را نمي رفتم!

اين قدر كه بي شعورم به درس هايش گوش هم نمي كردم!

سر كلاس كتاب مي خواندم آهنگ گوش مي دادم!ولي دريغ از يه كلمه درس!

وقتي مي آمد سركلاس يه كتاب بزرگ "جان نتر "مي زد زير بغلش!

كتابي كه تا به حال ترجمه فارسي اش چاپ نشده!

در دست ديگرش هم يه ليوان بزرگ چاي بود

مي آمد مي نشست و از روي كتاب مي خواند و ترجمه مي كرد!

 

وقتي خبر مرگش با اس ام اس رسيد!باورم نشد!

مگر مي شود؟؟آدم به اين خوبي به اين خوش تيپي!به اين راستي و استواري!

مگر مي شود؟؟چند بار خواندم ولي خبر همان بود كه بود!

فوت كرده،مرده،رفته پيش خدا!

 

امروز صبح رفتم دانشكده، همه بهت زده همديگر را نگاه مي كردند!

عكسش دم در دانشكده طوري بود كه انگار به آدم نگاه مي كرد!

يه نگاه عميق و وسيع!و پر از شور زندگي!

پشت ميكروفن كلي حرف زدن!

درباره خوبي هاش!و اين كه اول اين هفته با استادهاي ديگه جلسه داشته!

حال روز استاد ها و ما بهتر از خانواده اش نبود!

بعد هم بهشت زهرا،غسالخانه و قبر!

چه صحنه هاي بدي!

استادمان بود!چه استاد خوبي!

حيف اين همه خوبي كه برود زير خاك!

بيچاره خانواده اش!

مي گويند وقتي در جاي خودت قرار گرفتي هيچ جايگزيني برايت پيدا نمي شود!

جاي دكتر ميريان هم هيچ كس با هر مدرك و سواد و معلوماتي نمي تواند بگيرد!

من هيچ كسش نبودم اين قدر الاغم كه به درس هايش هم گوش ندادم!ولي احساس دين شديد به او دارم!

خدابيامرزت دكتر ميريان!محبوب بودي!ولي خيلي زود بود براي تنها گذاشتن جوجه هاي نوپايي مثل ما!

خدا نگهدارت باشد!

خدايا ما زنده ها سپرديمش دست تو!

تا كي نوبت خودمان شود!

 

رفت تا لب هيچ

و پشت حوصله نور ها دراز كشيد

و هيچ فكر نكرد

كه ما ميان پريشاني تلفظ درها

براي خوردن يك سيب

چه قدر تنها مانديم!

+  نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت  15:5  توسط  سناء شایان |   

بودنت

گاهي وقت ها كه بي اعتمادي خفه ام مي كند يا از كثافت مردم حالم بهم مي خورد.

دلم فقط به خدا خوش است!

و ازش تشكر مي كنم!

نه به خاطر نعمت هايش !

بلكه فقط به خاطر بودنش!

به خاطر خوب و پاك بودنش!

به خاطر اين كه مي توانم به او اعتماد كنم و هر چه دلم مي خواهد بگويم!

 

خدايا، به خاطر همه ي صفاتت ،به خاطر بودنت و به خاطر دوست داشتنت!ممنوم!

+  نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 ساعت  15:21  توسط  سناء شایان |    | 

محكوم به زندگي

۱.وقتي بچه اي همه چيز ساده است!

مرد ، زن ،پسر ،دختر،درس ،شغل وخيلي چيزهاي ديگر.

انگار در دنياي ديگري سير مي كني دنيايي كه هيچي از آن سر در نمي آوري.

شايد هم سر در مي آوري و خوب هم درك مي كني!نمي دانم!

وقتي بزرگ شدي دستت را مي گيرند و به زور هم كه شده مي آورندت روي صحنه  ي نمايش زندگي!

و خودت مي شوي يكي از بازيگران!

و وقتي بازيگر همان اتفاقات ساده ي دوران كودكي شدي مي فهمي كه زياد هم ساده نيست!اتفاقا سخت هم هست!

خيلي سخت!و خيلي حساس!

چه مي شود كرد؟فعلا كه آدميزاديم و محكوم به زندگي!

 

۲.بعضي ها را كه مي بيني تازه مي فهمي كه چه قدر استعدادها و زمينه ها و پتانسيل داري براي بد شدن كه از هيچ كدامش استفاده نكردي!

به صفاي باطن خودت دست پيدا مي كني و مي ترسي !

از طرفي به خودت مي گويي بد نيست گاهي وقت ها كمي هم به خودت اميدوار شوي!

و از طرف ديگر مي ترسي از عموميت بدي ها و ريختن قبح گناه ها!

به طوري كه حضور نداشتن در گروه گناه كاران عمومي(!)مي شود يه پا عقب ماندگي شديد!

و ترس زماني شديد تر مي شود كه فكر كني ناگزير همنشينانت هم جزء همان فرقه ها اند!

گاهي پيدا كردن آدم پاك و ساده از پيدا كردن آب در مريخ هم سخت تر است!

 

+  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ساعت  19:52  توسط  سناء شایان |    | 

شر افکار

آلزایمری که این روزها به آن دچار شدم خیلی جالب است از ساعت ۱۲ شب به بعد انگار موجي از واژه ها به مغزم سرازير مي شود!حرف هاي دل شايد هم فكرهاي آزاردهنده  سعي مي كنم جمع و جورشان كنم و درفرصت مناسب بنويسمشان! شايد اين جوري از شرشان راحت شوم!ولي صبح كه بيدار مي شوم هيچي يادم نمي آيد! و اين داستان ادامه دارد تا شب بعدي و دوباره هجوم فكرها! از طرفي word کامپیوترم هم خراب شده و ۱۰ بار برنامه را پاک کردم و دوباره ریختم ولی درست نمی شود که نمی شود!و این برای منی که دفتر و قلم را طلاق دادم و برای آرام شدن از شر افکار به wordوابسته شدم یک فاجعه است!                      

+  نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت  15:30  توسط  سناء شایان |    | 

ماه غریبستان

بعضي پست ها به دلم مي چسبد !و اين چسبندگي چنان زياد است كه دلم مي خواهد بعد از گذشت يك سال قمري دوباره در وبلاگ بگذارمش!اين بار در وبلاگ خودم!باباشمل وبلاگي بود براي من و منصوره!كه قرار بود به موضوعات متفاوتي بپردازيم و به نوبت هر پنج شنبه به روزش كنيم!ولي مثل تمام كارهاي مشترك (!)من و منصوره نشد! ولي در اين يكي برخلاف هميشه من مقصر نبودم!!!!از پارسال تا حالا خيلي چيزها عوض شده !و يكي از چيزها من بودم!!اين پست بعد از سفر قم پارسال نوشته شده و حال و هواي پارسال را دارد!اميدوارم منصوره از اين كه بي اجازه اين پست را گذاشتم ناراحت نشود!

پنج شنبه شب بعد از نماز در حرم حضرت معصومه برای منصوره از مسجد امام علی (ع) (در نزدیکی مدینه )می گفتم!این که چه قدر این مسجد میان جماعت عرب غریب است!!منصوره گفت : خودش هم غریب بود! راست می گفت غریب بود! و من دلم به اندازه یک ابر گرفت! یاد شعر سهراب افتادم:

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم ، حرفی از جنس زمان نشنیدم!

چشم هام رو بستم و بهش فکر کردم. به همه روزهایی که آهسته در کوچه های بنی هاشم قدم می زد و صدای گام هایش را شاید فرشتگانِ در عرش هم می شنیدند. شاید!

سنا می گفت هنوز هم غریب است. جایی روی این کره خاکی؛ حالا؛ قرن بیست و یکم؛ عصر ارتباطات. اما هنوز یکی هست که غربتش را با وجود کیلومترها فاصله هم می شود احساس کرد.

و یاد خطبه 27 از نهج البلاغه افتادم ، آنجا که می گفت:

ای نه مردان به صورت مرد ، ای کم خردان نازپرورد ، ای کاش شما را ندیده بودم و نمی شناختم که به خدا ،پایان این آشنایی ندامت بود و دستاورد آن اندوه و حسرت. خدایتان بمیراناد! که دلم از دست شما پرخون است و سینه ام مالامال خشم شما مردم دون که پیاپی جرعه ی اندوه به کامم می ریزید و با نافرمانی و فرو گذاری جانبم ، کار را بهم در می آمیزید. تا آن جا که قریش می گوید پسر ابوطالب دلیر است اما علم جنگ نمی داند!..............

خدایا بنده نظر کرده تو اگر میان جمع آدم ها غریب باشد پس ما چه کنیم؟؟؟؟

چشم هام رو بستم و به همه سال هایی فکر کردم که سیزده روز اول رجب را در هیچ کدامشان ندانستم چگونه گذرانده ام.

سیزده روزی که خودم هم حتا احساس خودم را نمی دانم. تنها کار که می شود کرد و آرام گرفت، شاید گشودن نهج البلاغه باشد:

"بیایید برویم ، برویم، بگردیم، پروانه شویم، پرواز کنیم، یک لحظه از این هیاهو، از این غوغا بر کنار شده، عشقی در سر و شوری در دل گیریم.

بیایید برویم آخر ما هم روزی پروانه بودیم. انیس شب های تارمان فرشتگان بودند و شمع مجلس ما را مهر و ماه می افروختند.آری همان روز که از آلایش مادیات دامن ما پاک بود. همان روز که در بالای بام آسمان آشیان داشتیم، که من شیدا زده اکنون بال و پر آراسته همی خواهم کرد که از اینجا تا بهشت برین، تا خانه نازنین پیغمبر پرواز کنم. شما هم بال و پر بیارایید، شما هم پرواز کنید که به دور شعله فروزان عشق خود را پروانه صفت نابود کنیم."

یک بار دیگر. یعنی می شود روزی همانند او پروانه صفت نابود سازیم این منیت خود ساخته را؟

"آشنا می نمایید، ولی بیگانه اید؛ و همچون بیداران سخن می گویید و دعوی می کنید، اما حیف که در خوابی سنگین دم به دم فرو می روی."

علی ماهی است میان آسمان غربت!!!!

سالروز تولد غریب ترین انسان روی زمین مبارک!!!

سناء و منصوره

+  نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386 ساعت  0:14  توسط  سناء شایان |    | 

سالمند

        

    

+  نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت  16:23  توسط  سناء شایان |    | 

اشتباه

بين "سكوت،نگفتن" با "نديدن،نفهميدن" از زمين تا آسمان تفاوت است.

 

ولي خيلي وقت ها به اشتباه به جاي هم تعبير مي شود!

+  نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت  0:26  توسط  سناء شایان |    |