تبليغاتX
برای ساکنان زمین

جانور شناسي!

از بي حوصلگي پناه بردم به جدول .

اولين سئوالي كه به چشمم خورد اين بود:پرنده ي آش سرد كن

ياد اين نوشته از سهراب سپهري افتادم كه خواندنش خالي از لطف نيست:

 

سار از درخت پريد

آش سرد شد

 

...تا آخر .ميان عبارات كتاب هيچ رابطه نبود.كتاب،آلبوم پريشاني از كلمات و مفاهيم

بود.شبيه مغز منتقد امروز.وچنين بود همه ي كتاب هاي درسي ما.

ولي ذهن من ميان دو جمله ي پي در پي رابطه اي مي جست.

ميان پريدن سار از درخت و سرد شدن آش به شعر رابطه مي رسيد:

در خانه ي  ما، روبروي اطاق ظرف ها يك درخت اقاقيا بود.اقاقيا لب آب روان بود.

بهارها ،گاه در سايه اش ناهار مي خورديم .ناهار،گاه آش بود.

دو عبارت كتاب به هم مي پيوست .جان مي گرفت.عيني مي شد:كاسه ي آش داغ

زير درخت اقاقيا ست.سار از درخت مي پرد .به هم خوردن بال هايش آش را خنك مي كند.

+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت  9:31  توسط  سناء شایان |    | 

3تا حرف

كم كم عادت مي كنم به دست ها و پاهاي يخ زده!.1

كم كم عادت مي كنم به حال نداشتن و به ضعف رفتن!

انگار لازم است!

واقعا لازم است اين حالات!

اين حالات كه باعث مي شود سر ظهر به گياهان باغچه كه به صورت چرخشي آب مي خورند حسودي ام شود.

انگار لازم است بفهمم من هيچ كس نيستم!

اين همه منم منم با نبود يه ليوان آب يا يك تكه نان تبديل مي شود به هيچ!

پس خاك بر سرم كنند اگر غرور داشته باشم!

خاك بر سرم كنند اگر فريب بخورم كه من كسي هستم!

 

2.نمي دانم چرا اين جور مي شوم!

وقتي از كسي يا از چيزي جدا مي شوم كه روزگاري دوستش مي داشتم!

اول متنفر مي شوم!از خودش و تمام جزئياتش !

بعد از گذشت زمان زيادي كم كم دلم برايش تنگ مي شود!

و الان دقيقا اين حس را نسبت به دانشكده دارم!

به شدت متنفرم!

از اساتيد از كلاس ها از درس ها!

و بيشتر از همه از كارمندان محترم دانشكده در هر پست و مقام!از دربان گرفته تا ....

و در حال حاضر ،حاضرم در دهن اژدها بروم ولي دانشكده نروم!

 

3.عصباني ام!ولي سعي مي كنم با زبان مثلا روزه حرص نخورم!

ولي مگر مي شود؟

از همه آدم ها بي خيال بي مسئوليت متنفرم!

و اين نفرت وقتي به اوجش مي رسد كه در يك كار گروهي با آدمي بي خيال و پررو همكار باشم كه مسئوليت هايش را انجام نمي دهد و باعث مي شود كار به نتيجه نرسد!

و بعد با پررويي تمام و قيافه ي حق به جانب، بي مسئوليتي اش را به گردن اين و آن بندازد!

خسته ام از حرص خوردن و از مواجه با اين جور آدم ها!

+  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت  9:46  توسط  سناء شایان |    | 

حق و حقوق

سلام

فرا رسیدن روزهای قشنگ ماه رمضان بر شما دوستای عزیز مبارک. امیدوارم لحظات خوبی رو در این ماه تجربه کنید و ما رو هنگام دعا فراموش نکنید .

تا حالا فکر کردید ارزش جون آدم ها چقدره؟  حداقل در مقابل  بقیه موجودات...

اینجا قوانین سختی در مورده حفاظت از حیوانات هست ولی در مقابل  برای آدمها  زیاد حق و حقوقی قایل نشدند . مثلا  در هنگام  تصادف یک انسان با ماشین اگر طرف بمیره و راننده  هم گواهینامه معتبر داشته باشه ، در صورت مقصر بودن( سرعت بالا ..) نهایتا به 5 سال زندان محکوم میشه که بعد از مدتی هم عفو می خوره ! نه دیه ای نه چیزی. اگر راننده مقصر نباشد فقط جریمه ای در حدوده 20 تا 40 هزار تومان می پردازد ، ما رو به خیر و شما رو هم به قبرستون....  . به همین راحتی .

وسایل نقلیه عمومی  از قوانین جالب تری پیروی می کنند . اینجا اتوبوس ها معمولا در ندارند و همیشه حتی در خلوت ترین زمان هم آدمهایی رو میبینید که مثل میمونها از میله های بیرونی در اتوبوس آویزانند که  در جاهای خاص  مثل چهاررهها و میادین که اتوبوس در حال حرکت هست  ، بتوانند به راحتی  بیرون بپرند یا حتی سوار شوند . به همین دلیل  در هر ایالت  قوانینی بسته به میزان جمعیت  برای این  وسیله نقلیه عمومی  وضع شده .در ایالت ما هر اتوبوس می تواند تا 5 نفر را بکشد( دقیقا نمی دانم در چه بازه زمانی) .یعنی اینکه تا 5 نفر را جریمه نمیپردازد ولی از نفر 6 به بعد جریمه می شود. در ایالت های دیگر حتی تا 10 نفر هم من شنیدم! ولی اگر یکی از این اتفاق ها برای یک حیوان از همه مهمتر یک  گاو بیفتد ، نمیدانم آخر و عاقبت راننده چه شود؟؟

سال گذشته  2 مورد شکایت علیه سلمان خان (بازیگر معروف هندی) در دادگاه مطرح شد. یکی کشتن3-4 تا کارتن خواب با وسیله نقلیه اون هم در حالت مستی و دیگری شکار آهو. بعد از یک سال کشمکش بالاخره انجمن پرستش و دفاع از حقوق حیوانات با پافشاری تمام توانست حق آهوی شکار شده رو از سلمان خان بگیرد و علاوه بر خسارت مالی او را به 5 سال زندان  محکوم کندو او را از سره صحنه فیلم بازداشت و به زندان منتقل کند(اینجا بازیگر ها خیلی برو بیا دارند و به این راحتی نمیتوان آنها را به دام انداخت!).ولی هیچکس حتی قانون ، در مورد آدمهای کشته شده ، احقاق حقی نکرد وبازیگر معروف را از آن اتهام   تبرعه کردند.

خلاصه اینکه به تمام معنا ثابت کردند که جون آدمها ارزشی نداره.....

یا حق 

+  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت  14:43  توسط  نرگس |    | 

بی عقل و بی حس

وقتي كمي دقيق تر مي شوم مي بينم كلي جا رفته ام!

جاهاي مثلا تفريحي!

شمال،چيتگر‌،توچال و...

 اگر مهماني هم تفريح حساب كنيد، كلي مهماني(بيشتر خانه ي خودمان و كمتر خانه ي فاميل)

كلي كتاب خواندم!

كمي درس خواندم!

كلي اتفاق افتاد!از مرگ گرفته تا تولد و ازدواج!

ولي از هيچ كدام هيچي نفهميدم!

انگار اين من نيستم كه اين ها را مي بينم!

انگار ناظر بيروني هستم كه فقط نگاه مي كند!

نه عقلم كار مي كند نه حسم!

فقط نگاه مي كنم!

نه لذت مي برم نه ياد مي گيرم نه عبرت مي گيرم نه ناراحت يا شاد مي شوم!

 

امروز يه دفعه ترس برم داشت كه نكند رمضان بيايد و برود و باز بي حس و بي عقل فقط نگاه كنم!

درست عين گياهي كه سه وعده آب مي خورد و در رمضان سه وعده اش مي شود دو وعده!

 خدايا به بركت ماه رمضان اين حس و عقل من را به كار انداز!

بعضي وقت ها بدجور لنگشان مي مانم

+  نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت  20:12  توسط  سناء شایان |    | 

قسمت آخر

با خواندن قسمت هفتم اين داستان دنباله دار ياد كتاب معارف پيش دانشگاهي افتادم!

درسي در باب مسائل و حقوق زن مرد!

مسخره بود!اول هر چه در كتاب هاي تحريف شده در مورد زن ها پيدا كرده بود نوشته بود!

و بعد كه تمام اين جملات در ذهن خوانندگان ته نشين شد!همه را نقض كرده بود !و گفته شده بود(مرض نوشتن "بود"گرفتم):در اسلام تمام حقوق زن و مرد مساوي است

ولي متشابه نيست!

كه در جامعه كنوني ما اين جمله چيزي شبيه به جك است!

 

نمي دانم اين جنگ بين زن و مرد كي تمام مي شود!

هميشه مردها مي خواهند زنان را به واسطه زن بودنشان تحقير كنند تا خود بالا بروند!

تا قيام قيامت هم اين تحقير ها از بين نمي رود!

و جالب اين جا ست كه اين تحقير را از حوا كه اولين زن بوده شروع مي كنند تا به زن ها بفهمانند كه تو به ذات موجود ضعيف،نادان و.. هستي!و خودت را هم بكشي !سرت به عرش اعلا هم برسد باز هم از مرد كمتري!

 

ولي من اين جا!كار كتاب معارف پيش دانشگاهي را نمي كنم ضمن حمايت از مامان حوا!قسمت هفتم را به طور كل سانسور مي كنم!

در ضمن !كي گفته مامان حوا سيب رو دزديد؟

مامان حوا و بابا آدم هر دو دزديدند!(شايد فقط بابا آدم دزديده باشه و مامان حوا فقط به خاطر عشقش دنبال آدم به زمين اومده باشه)

پس بخوانيد قسمت هشتم را كه بهتر از همه ي قسمت هاست!

 

براي خواندن قسمت هشتم روي  ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
+  نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت  16:47  توسط  سناء شایان |    | 

تولد

          

زمان عين برق و باد مي گذرد و فرصت را براي زندگي و زنده ماندن كم و كمتر مي كند!

درست 2 سال تمام از وبلاگ نويسي ام گذشت!

و در اين دو سال كه شايد سال هاي فرود من از قله آرزو ها و خيالات و حاضر شدن در واقعيت و حقيقت بود تنها چيزي كه اراده ي سست شده ام بر آن راسخ بود وبلاگ بود بس!

اين كه جايگاه وبلاگ كجاست ؟ مسئله اي است كه بارها به آن فكر كرده ام!

گاهي كساني را ديدم كه خیلی زياد به وبلاگ و حضور مجازي شان اهميت مي دهند و در دنياي حقيقي دچار مشكل مي شوند!

و كساني كه اهميت نمي دهند بعد از خوابيدن شور وبلاگ نويسي وبلاگشان را ول مي كنند به امان خدا!

 

من هم گاهي وقت ها جز گروه اول بوده ام! البته ناخواسته!

و گاهي وقت ها بي هدف چرخ مي زدم و از خودم مي پرسيدم كه چه؟براي چه و كه مي نويسي؟كه چه بشود؟

و بعد جواب مي دادم حتما وبلاگ چيزي به من مي دهد كه اين گونه وابسته اش شده ام!

شايد مهم ترينش بي آزار بودنش است!

شايد هم تخليه روحي!

به طوري كه بعد از مدتي موقع عصباني بودن و دل شكسته شدن فقط مي نويسي نه داد مي زني نه گريه مي كني!تازه درد هايت را هم تقسيم مي كني!

يا وقتي از سفر برگشتي تجربه هايت را با ديگران در ميان مي گذاري!

جالب است!هميشه وقتي حرفي در دل يا فكر در ذهن داري ،دلت مي خواهد با كسي در ميان بگذاري!

و خوانندگان وبلاگ گوش هاي نسبتا مطمئني هستند براي شنيدن!

گفتم خواننده!راستي كامنت و خواننده يا مخاطب چه قدر مهم اند؟

نمي دانم؟شايد براي من كم! شايد هم يه كم زياد!

ولي وبلاگ بي مخاطب هم عالمي دارد براي خودش!

مي شود بدون هيچ ملاحظه و خود سانسوري نوشت!و رعايت هيچ بني بشري را نكرد!

 

شايد تشبيه خوبي نباشد ولي جلال آل احمد در كتاب"سنگي بر گوري"نوشته:

به جاي اولادنا..... اورقنا.و حالا مي شود جاي اوراقنا را با وبلاگنا عوض كرد!!!

 

اين كه تا كي قرار است ادامه بدهم خودم هم نمي دانم!البته فكر هم نمي كنم موضوع مهمي باشد!

ولي چيزي كه معلوم و مشخص است اين است كه وبلاگ يادگاري است از بهترين روزهاي جوانيم! از فكر هايم ، درد و دل ها و مشغله هايم!پس مطمئنا تا آخر عمرم  در حد خودش عزيز است!

 

 پ.ن:خواندن پست تولد پارسال برایم جالب بود!اگر دوست داشتید یه نگاهی بندازید

 

 

 

+  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت  0:1  توسط  سناء شایان |    | 

قسمت ششم داستان (آدم و حوا)

قسمت ششم داستان (آدم و حوا)

حوا
سه شنبه:
تمام صبح مشغول كار كردن بودم تا سر ساموني به خونه زندگي بدم، به عمد ازش دوري مي كردم به اين اميد كه شايد تنها بشه و بياد پيشم ، اما نيومد.
ظهر كه شد كار رو تعطيل كردم و واسه تفريح رفتم دنبال دويدن با زنبورا و پروانه ها و گشتن بين گلا، موجودات قشنگي كه لبخند خدا رو از آسمون گرفتن همراه خودشون نگه مي دارن! اونا رو جمع كردم باهاشون چند تا تاج گل يه لباس ساختم و تنم كردم. ناهار كه چند تا سيب بود خوردم، بعدش تو سايه نشتم و دعا كردم بياد، اما نيومد!
مهم نيست! اتفاق مهمي نيفتاده ! چون اون هيچ توجهي به گلا نداره. به اونا ميگه آشغال، نمي تونه انواعش رو از هم تشخيص بده، فكر مي كنه افتخاره آدم اينطوري باشه. نه من براش مهمم نه گلا و نه آسمون, رنگي, دم, غروب تنها چيز كه بهش توجه داره ساختن خونه اس ، تا خودش رو اون تو، از دست بارون قشنگ پنهون كنه، انگورا رو جمع كنه و بره سراغ ميوه ها تا ببينه رسيدن يا نه!......
جمعه:
دوشنبه ي پيش ، دم غروب يه لحظه دوباره اون رو ديدم، اما فقط يه لحظه. اميدوار بودم به خاطر اين كه سعي كردم اوضاع خونه رو سرو سامون بدم ازم تشكر كنه، چون خيلي كار كرده بودم. اما اون اين كار رو نكرد، رو برگردوند و از پيشم رفت.
به خاطر يه چيزي ديگه هم ناراحت شد: دوباره سعي كردم مجبورش كنم ديگه بالاي آبشار نره. چون آتيش يه حس تازه ديگه رو بهم نشون داد – حسي كه اصلا با عشق و اندوه و بقيه ي حواس كه تا اون موقع كشف كردم فرق داشت: حس ترس! و اين خيلي وحشتناك بود! اي كاش هيچ وقت اين حس رو كشف نكرده بودم. حسي كه لحظه هام رو خراب مي كنه، شاديم رو از بين مي بره و باعث ميشه از وحشت به خودم بلرزم اما نمي تونستم اون رو مجبور به اين كار كنم چون هنوز اين حس رو كشف نكرده بود و نمي تونست دركم كنه.
آدم
جمعه:
با التماس افتاده كه ديگه بالاي آبشار نرم! مگه اين كار چه ضرري واسه اون داره؟ ميگه باعث ميشه از ترس به خودش بلرزه. نمي دونم چرا! من هميشه اين كار رو مي كنم _ من هميشه هيجان شيرجه زدن تو آب سرد رو دوست داشتم و دارم. فكر مي كنم آبشار به درد همين كار مي خوره و تا جايي كه مي دونم استفاده ي ديگه اي جز اين نداره. اما اون مي گه آبشار فقط واسه قشنگ شدن منظره ها درست شده – مثل كرگدنا و ماموتا!
اينجا خيلي محدود شدم، لازمه محيطم رو عوض كنم
حوا:
جمعه:
سه شنبه ، چهارشنبه، پنج شنبه و امروز: همه بدون ديدن اون! زمان زياديه واسه تنها موندن! اما با اين حال تنها بودن از اين كه حس كني مزاحمي و نمي خوانت بهتره. بايد يه همدم داشته باشم- فكر مي كنم براي اين كار ساخته شدم- واسه همين با حيوونا دوست ميشم. اونا هم جذابن، هم مودب و مهربون. هيچ وقت عنق نيستن و نمي ذارن حس كني مزاحمي . بهت لبخند مي زنن و برات دم تكون ميدن – البته اگه داشته باشن- هميشه هم آماده بازي و سر و صدا كردن اين ور اونور گشتن يا هر كار ديگه اي كه بگي هستن. به نظر من اونا جنتلمناي واقعيان. اين روزا بهم خيلي خوش گذشته و اصلا احساس تنهايي نكردم. هميشه يه گروه از اونا دور و برم هستن – گاهي اونقدر زيادن كه تا چشم كار مي كنه دشت رو پر مي كنن نمي شه شمردشون. وقتي هم مي ري و بالاي يه صخره وسطشون مي ايستي و به دشتي كه انگار از پوست حيوونا پوشيده شده نگاه مي كني، اونقدر پر از رنگاي شاد و نوراي درخشنده و موجاي خطاي بدن حيوونا ست كه فكر مي كني يه درياچه است، ولي تو مي دوني كه اين طور نيست. وقتي طوفان, پرنده هاي, مهاجر و گردباد, بالهاي در حال پروازشون شروع ميشه، وقتي خورشيد به اون پَراي زيبا مي تابه، آنچنان درخششي از همه رنگايي كه مي توني بهشون فكر كني بوجود مي آد كه چشما رو خيره مي كنه.....

ادامه دارد...

+  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت  0:30  توسط  سناء شایان |   

قسمت چهارم و پنجم داستان (آدم و حوا)

قسمت چهارم داستان (آدم و حوا)    

حوا
چهارشنبه
يواش يواش داره برخوردمون با هم بهتر مي شه و بيشتر و بيشتر با هم آشنا مي شيم. ديگه از دستم فرار نمكنه اين خودش علامت خوبيه و نشون مي ده دوست داره كنارش باشم اين باعث خوشحالي من ميشه منم سعي مي كنم تا هر طوري مي تونم بهش كمك كنم اين طوري بيشتر تحويلم مي گيره!
تو يكي دو روز گذشته تموم كار نام گذاري موجودات رو كه به عهده ي اون گذاشته شده رو به عهده گرفتم اين باعث شد بتونه يه نفس راحت بكشه، چون هيچ استعدادي تو اين زمينه نداره و به همين خاطر كلي ازم ممنونه كه اين كار رو براش انجام ميدم نمي تونه واسه موجودات اسماي درست حسابي بذاره اما منم نمي ذارم بفهمه اين نقطه ضعفش رو مي دونم هر وقت موجود جديدي پيداش مي شه قبل از اين كه فرصت كنه مثل خنگا سكوت كنه واسش اسم مي ذارم اين طوري نمي ذارم شرمنده بشه و خجالت بكشه
اما من اين طوري نيستم تا چشمم به يه حيوون مي افته مي دونم چيه. لازم نيست حتا يه لحظه فكر كنم، سريع واسش يه اسم مناسب به ذهنم مي رسه انگار بهم الهام مي شه مي دونم كه اينطوريه چون تا چند ثانيه قبلش همچين اسمي رو بلد نبودم ... يه بار واسه يه حيون كه تازه سر و كله اش پيدا شده بود يه اسم خوب پيدا كردم اونقدر خوشحال شدم كه تا صبح خوابم نمي برد. چقدر يه چيز كوچيك، وقتي بدوني خودت به دستش اوردي مي تونه خوشحالت كنه

پنجشنبه
اولين اندوه من! ديروز باهام قهر كرد، انگار ديگه دوست نداره باهاش حرف بزنم، نمي تونستم باور كنم فكر كردم حتما اشتباهي شده، چون من دوست دارم پيشش باشم حرفاشو بشنوم پس چطوري ميتونه باهام نامهربون باشه وقتي هيچ كاري نكردم؟ اما آخرش فهميدم كه درست حدس زدم واسه همين رفتم جايي كه صبح روز اول خلقتمون اونحا ديدمش و هنوز نمي شناختمش و بهش بي اعتنا بودم اما اونجا ديگه برام خيلي غم انگيز شده بود هر چيز كوچيكي من رو ياد اون مي انداخت خيلي ناراحت بودم و نمي دونستم چرا، چون اين حس تازه اي بود و قبل از اون تجربه اش نكرده بودم همش مثل يه معما بود معمايي كه نمي تونستم حلش كنم
وقتي شب شد نتونستم تنهايي رو تحمل كنم رفتم سر پناه جديدي كه ساخته بود تا ازش بپرسم چه اشتباهي كردم و چطوري ميتونم اشتباهم رو جبران كنم تا دوباره باهام مهربودن بشه اما اون توي بارون من رو از اونجا بيرون كرد و اين اولين اندوه من بود.

آدم
پنجشنبه
واسه اين كه زير بارون نمو نم يه سر پناه ساختم اما اونجا هم نتونستم آرامش داشته باشم اون موجود جديد مزاحم شد وقتي سعي كردم بيرونش كنم از سوراخايي كه باهاش مي بينه آب بيرون مي اومد اون با پشت پنجه هاش پاكشون ميكرد از خودش صدايي در مي آورد كه حيوونا وقتي ناراحتن در مي آرن

حوا
يكشنبه
دوباره همه چيز دلپذير شد و از اين بابت خوشحالم ، اما روزهايي كه گذشت روزهاي خيلي سختي بود سعي مي كنم تا مي تونم به اون روزا فكر نكنم.

آدم
دوشنبه
موجود جديد گفت اسمش حواست. مشكلي نيست، اعتراضي ندارم، مي گفت وقتيم بخوام صداش كنم بايد از اين اسم استفاده كنم من هم گفتم كه لزومي به انجام اين كار نمي بينم اما با وجود اين قبول دارم كه اسم خوبي داره و باعث ميشه بهش احترام بيشتري بذارم مي گه نبايد بهش بگم آن و بايد براش از ضمير او استفاده كنم هنوز به اين موضوع شك دارم

ادامه دارد..

 

قسمت پنجم داستان (آدم و حوا)  در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+  نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386 ساعت  22:42  توسط  سناء شایان |   

خبر جدید

رجا نیوز یه خبر با نمک زده (راست و دورغش پای خودش):

بازداشت يك مجري مشهور در بزم فساد شبانه

یکی از مجریان مشهور سیما به همراه يكي از برنامه سازان رادیو جوان به دلیل حضور در یک میهمانی مفسده انگیز شبانه، بازداشت شده اند.

به گزارش رجانیوز، این مجری مشهور تلویزیونی چند روز پیش به دعوت مدیران منطقه آزاد کیش، سفری به این جزیره داشته است تا برنامه ای با نام «شبهای جزیره» را اجرا کند اما چند شب پیش و در حالیکه در یک میهمانی مفسده انگیز شبانه حضور یافته بود، دستگیر شد.

بنابر این گزارش، ماموران نیروی انتظامی در پی شکایت متعدد همسایه های منزلی که این میهمانی، نیمه شب در آن بر پا شده بود، حاضرین در این میهمانی را در حالیکه این مجری مشهور و همچنین الف. ح (از دیگر برنامه سازان مشهور رادیو جوان) در میان آنها حضور داشتند ،بازداشت نمودند.


پس از این ماجرا در برنامه شبهای بعد «شبهای جزیره» اعلام شد که این مجری به دلیل اجرای فوری ای که برایش پیش آمده، مجبور شده است تا به تهران بازگردد!

گزارشهای تکمیلی حاکی است اگرچه قرار بود بر این مجری تلویزیونی به همراه برنامه ساز رادیو جوان، حد قانونی اجرا شود اما به واسطه برخی پادرمیانی ها این موضوع منتفی شد و به جای آن، قرار شد تا این دونفر تنها به پرداخت  يك ميليون و هشتصد هزار تومان محکوم شوند.

گفتنی است چندی پیش و با آغاز دور دوم طرح ارتقاء امنیت اجتماعی، این مجری به بهانه آنچه كه رفتار ناشایست نیروی انتظامی با متخلفین مي خواند، ادعا كرد چندین بار بدون انجام هیچ عمل خلاف قانون و عرف، بازداشت و از سوی نیروی انتظامی با وی برخورد شده است.

وي همچنين در برنامه هاي متعدد تلويزيوني عليرغم آرايش هاي زننده ، با خواندن آيات قرآن و روايات سعي در ارائه تصويري رياكارانه از يك ايراني مسلمان داشت.

این مجری سیما و برنامه ساز صدا، اگرچه اخیرا و پس از اعتراضات گسترده به مدیریت سازمان صدا وسیما، تنها در شبکه جام جم به اجرای تلویزیونی می پردازد اما در عین حال وی همچنان در رادیو جوان به برنامه سازی ادامه می دهد.

منبع

+  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت  14:48  توسط  سناء شایان |    | 

براي حس غريب

1.تو از جنس همان حس غريبي كه گاه گاهي مثل باد مي آيد مي رود!

تعارف نداريم كه!

بين اين مردم خدا هم خيلي وقت ها غريبه است!(به جز زمان بدبختي)

چه برسد به تو كه بنده ي خدا محسوب مي شود!

ما براي ظهورت شعر مي گوييم،دعاي فرج مي خوانيم،مسجد جمكران مي سازيم وكلي خرافات راه مي انداريم! و توي كتاب هاي درسي تو را آفتابي توصيف مي كنيم كه وقتي طلوع كني همه چيز روشن مي شود!

ولي كار ديگري نمي كنيم!

هيچ وقت منتظر نيستيم!

اصلا مفهوم انتظار را بلد نيستيم!

شايد هم مي ترسيم !

مي ترسيم كه بيايي و سر بزني و خون و خون ريزي راه بندازي!

اين قدر در دنياي مادي و بدني خود فرو رفته ايم كه تمام احساساتمان شده پول و خودخواهي و شهوت!

صبح از خواب بلند مي شويم و مي رويم كه گرگ باشيم!و بدرانيم!چون اگر گرگ نباشي مي دراندت!

بايد بي رحم باشيم!بايد عادت كنيم به همه چيز!

بايد ببينيم و كك مان هم نگزد!

اين ها شده شرط بقا!

 

ولي با همه اين ها همان حس غريب را كه گاه گاهي عين باد مي آيد دوست دارم!

كاش اين باد ما را با خود مي برد!

 

مي دانم كه يك روز باد ما را با خود خواهد برد .

 

2.الان جشن بوديم!از اين جشن هايي كه براي تولد توست.......

به هر كس يك برگه دادن !روي مال من نوشته:

خداوند با ماست و ما را نياز به ديگران نيست.(امام عصر (عج))

+  نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت  21:48  توسط  سناء شایان |    | 

سلامی دوباره

بعد از دقیقا 3 ماه سلام

ببخشید که این همه دور بودم اون هم بی خبر. واقعیتش  دلم میخواست در طول 2 ماهی که در کنار خانواده هستم از تمام لحظاتش استفاده کنم و وقتم رو با اینترنت تلف نکنم. با این حال خیلی از دوستام وهمینطور بچه های وبلاگی رو ندیدم و بقیه رو هم نشد اون طور که دلم می خواد ببینم. ولی خدا روشکر تعطیلات خوبی بود. سفری به سرزمین مادری(کرمانشاه) و سفری به سرزمین پدری(اصفهان) و در آخرهم خوزستان که همه خیلی خوب بود. پر از خاطرات به یاد ماندنی.

بگذریم که تمام این خوشی ها در لحظه ورود به خانه  در ذهنم خشک شد. با وجود اینکه پول برق رو به صاحب خانه داده بودیم ولی حضرت والا لطف کرده و چند روز بعد از موعد ِ قبض رو پرداخت کرده ِ ولی چه فایده که اداره محترم برق رو قطع کرده و رفته...

وقتی در خونه رو باز کردم با سرعت به سراغ یخچال رفتم و با فجیع ترین صحنه ای که در عمرم دیدم  مواجه شدم : یخچالی کاملا سیاه و مملو از تمام حشرات روی زمین و کرم های ریز و درشت که از سر و کول این فلک زده بالا می رفتند . 1 ماه بود که برق رفته بود .فکر کنید دیگه چه بلایی سر یخچال اومده بود

بعد از 1 روز گریه کردن ِ 3 روز طول کشید تا تمام اجزا رو از هم جدا کردیم و شستیم. بعد هم 20 روز زمان برد تا بوهای نا مطبوع از بین بره.خلاصه که داستانی داشتیم. ولی خدارو شکر نتایج امتحانات خوب بود و این به اون در..

زندگی در هند کما فسابق ادامه داره.. ما هم سال آخریم و اخرین سالی که باید با این هندی ها سر و کله بزنیم.دیروز ۲ تا بمب منفجر شد یکی در یک سالن سینما و دیگری در خیابانی که محل فروش کتاب است وما معمولا انجا کتاب تهیه می کنیم و تا حالا ۴۰ تا کشته داده.قبل از این که بریم ایران هم یک بمب در نماز جمعه منفجر شد .من اون روز رفته بودم برای گرفتن ویزا در همان منطقه قدیمی شهر که یک خیابان آن طرفتر بمب در مسجد قدیمی شهر(مکه مسجد) وسط نماز گزاران منفجر شد و من جون سالم بدر بردم مشکل اینجاست که مسئولیت همه این انفجارها هم یک گروه مسلمان به عهده گرفته

حیدر آباد تنها شهربزرگ ایمن هندوستان بود ولی کم کم داره  امنیتش رو از دست میده.خدا خودش این سال رو هم بخیر کنه 

ولی با تمام سختی ها و بدی ها مطمئنم که دلم براش تنگ خواهد شد

یا حق
+  نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386 ساعت  18:0  توسط  نرگس |    | 

اپيدمي+داستان دنباله دار(3)

عجب معضلي شده!!

يعني قديم ها(وقتي كه ما نوجوان بوديم(حدود 800 سال پيش)) هم اين چيزها بود!

ولي از ميان 40 نفر 3-4 نفر عاشق و دلخسته بودند!

ولي حالا اپيدمي شده!

هر جا كه نگاه مي كني يه نوجوان موبايل به دست تكيه داده به ديوار و از اوضاع و احوالش براي دلدار مي گويد!

همشهري جوان اين جور روابط رو خوشگل توصيف كرده:

در حال حاضر ،بعضي ازدواج ها به اين ترتيب است كه مثلا طرف دارد در خيابان مي رود بعد به آن يكي طرف مي گويد پيس پيس!وقتي اين يكي گفت پيس پيس،آن يكي مي خندد و سپس اين ها با هم دوست شده و بعضا ازدواج مي كنند!

 

البته همشهري جوان از گفتگوهاي طولاني مدت تلفني و اس ام اس هاي عاشقانه دم به دم فاكتور گرفته! ازدواج خوش بينانه ترين صورت حل مسئله است!گاهي كار به جاهاي باريك مي كشد!و بدبختانه اين جا ايران است نه اروپا!

 

اين ها را نگفتم كه اين چيزها را تقبيح يا تائيد كنم!و گرنه حرف زياد است براي گفتن!

ولي حرف زدن من به عنوان يك ناظر بيروني اصلا فايده اي ندارد!بايد كسي حرف بزند كه از اين قماش باشد!

 

ولي برايم خيلي جالب است! ببينم كسي كه از انجام كارهاي شخصي و روزمره اش سر باز مي زند و هنوز اين قدر ثبات شخصيت ندارد كه نمي داند از زندگي چه مي خواهد!چگونه مي تواند زندگي اش را با كسي تقسيم كند؟؟

 

برای خواندن داستان دنباله دار روي "ادامه مطلب"كليك كنيد

 


ادامه مطلب
+  نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت  19:0  توسط  سناء شایان |    |