تبليغاتX
برای ساکنان زمین

مشاغل كاذب

1.يكي از معايب ماشين داشتن اين است كه وقتي با هزار زور و زحمت يه وجب جا براي پارك پيدا كردي يهو يكي درست مثل اجل معلق روي سرت خراب شود و با كمال پررويي بگويد:500 تومن بده! انگار در زمين هاي پدري اش پارك كرده اي نه در خيابان!

و وقتي امتناع كني بگويد يا ماشينت را بردار يا هيچ تضميني وجود ندارد كه ماشين سالم بماند!و تو نه مي تواني از خير كارت بگذري و نه از خير ماشينت!براي همين دست در جيب مبارك برده و 500 تومان را مي دهي!

شايد 500 تومان براي زندگي امروزي مبلغ خاصي نباشد ولي اگر حساب كني كه فرد زورگير در محل پر رفت و آمدي ايستاده باشد و روزي 50 تا ماشين را تيغ بزند !سر ماه مي رسي به رقم 750 هزار تومان كه از حقوق يك مهندس هم بيشتر است!

و اين نكته قابل ذكر است كه فرد مورد نظر از آمادگي جسماني توانايي انجام 10 ساعت كار فيزيكي را دارد ولي گويي نان مفت خوري بدجور به تنش مي چسبد.

چند سالي ست شهرداري در جهت اشتغال جوانان به اين فكر افتاده كه خيابان ها را به شكل ساعتي و مكاني بفروشد!و جمعي از جوانان ليسانسه ي بيكار را به عنوان پارك بان استخدام كرده!و من هميشه دلم مي سوزد براي استعداد هايي كه كنار خيابان تلف مي شوند!(كسي كه ليسانس گرفته معلومه كه استعداد داشته)

 

2.حتما توي پاساژ يا كنار خيابان به شما هم گير داده اند كه خانوم ،آقا تست عطره دستتون رو يه لحظه بديد!و هر كس گول بخورد مشامش را از كار مي اندازند!هر عطر گند مزخرفي را به نام عطرهاي پاريسي به مردم مي اندازند!

يكي نيست بگه :آخه جوون اين چه كاريه؟اين چه شغليه؟از صبح تا شب عطر بمالي دست مردم كه چي بشه؟

 

3.تو خيابان داري راه ميري يهو يه دختر و یه پسر بچه سال جلوت سبز مي شن!

با خنده هاي مصنوعي بهت اشانتيون جنس هاي مختلف!(از شامپو گرفته تا نسكافه)مي دن!و مي گن شما مهمون شركت فلاني هستين!

 

 

مي دونم پول درآوردن خيلي مهمه ولي اين كه به چه طريقي درش بياري خيلي خيلي بيشتر مهمه!براي پول درآوردن نبايد هر كاري كرد!

چه قدر خوب بود اگر هر كسي قدر خودشو مي دونست!

چه قدر خوب بود اگر جامعه متناسب با نيازهاش افرادش رو تربيت مي كرد!


پ.ن:اين ها را بگذاريد به حساب دل گرفتگيي كه بعد از ديدن اين جور آدم ها به سراغم مي آيد!و گر نه من هم مي دانم اوضاع خيلي خراب تر از اين حرفاست!
+  نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت  7:52  توسط  سناء شایان |    | 

نمایشگاه پلیس

نمايشگاه پليس بوديم!

اولش اصلا دلم نمي خواست برم!ولي چون مصلا نزديكه رفتم!

جالب بود!

توي محوطه زمين پينت بال درست كرده بودن و اجازه مي دادند هر كس دلش خواست شليك كند!(حوصله ندارم درباره پينت بال توضيح بدم)

 انواع اقسام  ماشين هاي پليس جلوي در ورودي پارك شده بود.

در قسمت مبارزه با مواد مخدر همه نوع موادي بود و طريقه هاي جاساز كردن در انواع و اقسام مختلف نشان داده شده بود.

در غرفه اي با كارت ماشين خلافي مي داند !!!

در قسمت بچه ها هم بازار صورت رنگ كردن و اين جور مسائل (كه در كودكي ما وجود خارجي نداشت) گرم بود

در قسمت نوجوان   با داستان هاي دنباله دار مصور ديوارها را پر كرده بودند.

هوشنگ مرادي كرماني و مصطفي رحمان دوست هم مهمان امروز آن بخش بودند!

هميشه دوست داشتم مرادي كرماني را ببينم و بفهمم كه خودش هم مثل كتاب هايش ساده و دوست داشتني ست يا نه؟

حالا كه ديدمش و چند كلمه اي رد و بدل كرديم ديدم خودش به مراتب از كتاب هايش دوست داشتني تر است. و چه قدر گرم و مهربان ....

سردار رويانيان هم بود البته در قسمت گفتگو با مردم!

قمه هاي وحشناك هم حضور داشتند و عكس صاحبانشان هم بود!

ولي جالب تر از همه گل هاي رز سرخي بود كه پليس ها بين مردم پخش مي كردند!

 مانور موتورسوار ها در محوطه باز پشت شبستان هم خيلي خوب بود.

 

براي اين كه بفهميد چه خبره يه سر بريد و ببنيد!چون من اصلا خوب توصيف نكردم!

متاسفانه حوصله و وسيله عكس انداختن هم نداشتم!

نمايشگاه تا 30 مهر ادامه داره!و جزء معدود نمايشگاه هايي ست كه بعد از بازديد احساس نمي كنيد وقتتان تلف شده!

+  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت  14:23  توسط  سناء شایان |    | 

و این غم لعنتی

انگار به غم معتاد شده ايم.تريپ غم و غصه شده است كلاس!

وقتي غم نداريم از بي غمي غمگين مي شويم و وقتي غم داريم خودمان را مي زنيم و مي كشيم!

نقصير هم نداريم!اين گونه بزرگ شده ايم!

ياد نگرفته ايم چه جوري شادي كنيم ؟چه جوري تفريح كنيم!

خيلي كه خوش به حالمان بود و مثلا جشن مي گرفتيم 60 مدل غذا مي پختيم و 4 نفر را دعوت مي كرديم و تا مي توانستيم مي چپانديم تو دهانشان!اسم خودمان هم مي گذاشتيم مهمان دوست و مردم دار.

يا وقتي مي خواستيم با دوستانمان خوش باشيم مي پريديم توي اولين فست فود!

در موارد فرهنگي تر مي رفتيم سينما يا كوه يا .........

جشن هاي مذهبي را كه نگويم بهتر است!

وسط مداحي يهو مي زنيم به صحراي كربلا!

و چند سالي است تلويزيون منت بر سر مي گذارد و تالاري اجاره مي كند و دو مجري و چند تا خواننده مي آورد و برنامه هاي كسل كننده و مزخرف مي سازد!

 

الان چند ماهي مي شود كه تصميم گرفته ام از باقي مانده عمرم لذت ببرم!

افسوس گذشته و غم آينده را نخورم!

دلم مي خواهد به رحمت خدا اميدوار باشم!

ولي نمي دانم اين غم لعنتي چرا دست از سرم بر نمي دارد!

اين اضطراب براي از دست رفتن حال و فنا كردن آينده چرا رهايم نمي كند!

چرا هر چه تلاش مي كنم اين فاصله ي بين خود حالم با خود آرمانيم كم نمي شود!

خدايا اگر مي بيني ،مي شنوي،مي خواني!بر تلاش هايم دست عنايت بكش تا شاد شوم!

+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت  20:51  توسط  سناء شایان |    | 

لحظه ها در جریان

   خواستم از پادشاه فصل ها (پاييز )بنويسم ،ديدم روز و روزگار گذشته و دير است.

خواستم از روزه و ماه رمضان بنويسم ديدم .زيبا از كنار ما گذشته و من غفلت كردم.

خواستم از درد و دل هايم با خدا بنويسم !ديدم راز دل را نبايد با عموم در ميان گذاشت.

خواستم از خصوصياتم بنويسم  دوستي تذكر داد،كه هر جور دوست داري باش لازم نيست به ديگران توضيح دهي!

خواستم از اعصاب خوردي هايم بنويسم !ديدم خود كرده را تدبير نيست،وقتي قدر خودم را نمي دانم اين اتفاقات خيلي برايم عادي اند!

و من حالا اين جايم پر از حرف هاي نگفته كه در دلم باد كرده!و عنقريب است دل را بتركاند!

  

       

+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت  19:1  توسط  سناء شایان |    | 

رمضان در هند

سلام

(با کمی تاخیر)ماه رمضان در هند حال و هوای خاصی داره. این بیشتر در محله های مسلمان نشین خودش رو نشون می ده . زنان مسلمانی که در ماههای دیگه سال حجاب ندارند همه محجبه می شوند .مردها معمولا لباس های بلند (کورتا) می پوشند و کلاه پارچه ای به سر می گذارند.ماههای دیگه سال این نوع لباس مخصوص روز های جمعه است. بچه های کالج در این ماه موسیقی ورقص رو تعطیل می کنند ، حرف های بد نمی زنند ، فیلم  به خصوص فیلم های بد تماشا نمی کنند . خلاصه که این یک ماه رو خوب می شوند تا خدا 11 ماه دیگه سال بهشون حال بده و هر کاری خواستن بکنن.. ولی امان از اینکه 30 روزه اینها بشه 31 روز .. خودشون رو تیکه تیکه می کنند که وای چرا ما 1 روز اضافه روزه بگیریم؟؟  اینجاست که من شک می کنم ، واقعا این ها  با اجبار روزه می گیرند یا نه؟؟؟؟ بعضی از مسلمان های افراطی هم روز شروع و پایان  ماه رو با عربستان تنظیم میکنند اصلا هم فکر نمی کنند که افق هند با عربستان چقدر فرق داره!!

افطار و سحر هم اینجا یه مقدار فرق میکنه ، 15-20 دقیقه قبل از وقت اذان، مساجد یه آژیر وحشتناک می زنند که الان می شه افطار کرد(معمولا هوا اون موقع روشنه و غروب نشده!!)و معتقند که اگه نخورند روزشون قضا میشه . موقع سحر هم یه آژیر می زنند که دیگه نخورید!

در ماه رمضان اکثر رستوران های معروف به خصوص اونهایی که صاحبانشون ایرانی های مقیم هستند ، یک نوع حلیم میدن که اسمش هم " حلیم ایرانی" است. اولین باری که دیدم خیلی ذوق کردم ولی وقتی خوردم به این نتیجه رسیدم که به حلیممون توهین شده!! این غذا هم مثل بقیه خوردنی های ایرانی که  طبق ذایقه هندی تغییر اساسی کرده فقط اسمش همون ایرانی مونده. اولا که گوشت با استخوانه و بعد هم انواع و اقسام ادویه های هندی و تند توش هست . وقتی داری میخوری باید مواظب استخوان ها و چوب های دارچین باشی و در کل اینقدر تنده که به درد افطار نمی خوره ! حالا من نمی دونم اینها چه جوری می خورند ؟؟  ولی غیر از افطار و به عنوان غدایی غیر از حلیم ، خوشمزه است.

از اواسط ماه رمضان هم همه مسلمانان به دنبال خرید عید هستند و شور و حالی بر پاست. تمام مغازه ها و خیاطی ها جای سوزن انداختن نیست. دیروز یکی از معلم ها که هندو هم هست ازم پرسید که تو هم لباس و وسایل نو خریدی برای عید؟  من هم گفتم  : ما معمولا در عید سال نو خودمان که اول بهاره خرید لباس می کنیم . بعد گفت: یعنی  تو مسیحی هستی؟؟  من : بله!!! پیش خودم فکر کردم  آخه کدوم مسیحی پوشش من رو داره و یا حتی در ماه رمضان روزه میگیره؟؟  به هر حال جوابش رو دادم و از این ابهام مسخره درش آوردم.

یه ماه رمضون دیگه هم تمام شد .مثل همیشه با سرعت هر چه تمام تر و من هنوز دست خالیم. امیدوارم  شما حداقل بهترین استفاده را کرده  باشید .ما رو از دعا فراموش نکنید..

عید سعید فطر بر شما دوستان عزیز مبارک.

یا حق
+  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت  16:29  توسط  نرگس |    | 

تولد شاعر احساساتم

كلاس سوم دبستان را تازه تمام كردم.

دست يكي از بچه هاي فاميل "هشت كتاب" را مي بينم  و از سر كنجكاوي هي بازش مي كنم و براي همه بلند بلند مي خوانم!شعرها ساده و روان است!

چند روز بعد پدر با يك "هشت كتاب " به خانه مي آيد كه اولش نوشته شده:

تقديم به دختر عزيزم سناء به مناسبت پايان سال سوم ابتدائي. خرداد 73 پدرت.

از آن روز به بعد من مي شوم مخاطب "صداي پاي آب".به طوري كه تا چند سال فقط در "صداي پاي آب"غرق مي شوم!

و چند صفحه اولش را ،هر جايي كه جمعيت زيادي باشد، از حفظ مي خوانم!

براي همه خنده دار است كه بچه اي به سن و سال آن موقع من اين چيزها را مي خواند!ولي روز و روزگار مي گذرد و سهراب خيلي خوب با فهم كودكانه من راه مي آيد و كم كم بزرگ مي شويم و مي رسيم به نوجواني!

و بعد حجم سبز را مي خوانم و مسافر و آوار آفتاب و......

سال هاي دبيرستان مي رسم به "اطاق آبي" اش!و در آن حس خنكي و راحتي را درك مي كنم!

نقاشي هايش را نگاه مي كنم به معناي سادگي پي مي برم!نقاشي هايي از طبيعت پيچیده ي ساده ي جاندار و بي جان!و يك جورايي محزون!

در اين ميان تنها چيزي كه برايم مهم نيست زندگي شخصي و تحليل شعرهايش است.برايم همين كه شعرهايش از حال بد به حال خوب مي بردم كافي ست.

بعد از سهراب خيلي هاي ديگر آمدند مثل حميد مصدق و فريدون مشيري و مهدي اخوان ثالث،شاملو و... ولي هيچ كدامشان برايم سهراب نشدند.

 

حالا از آن روزهايي كه هر لحظه اش سهراب مي خواندم سال ها گذشته!

چند سالي است كه بهانه گلاب گيران و به قصد ديدن مزار سهراب به مشهد اردهال مي روم!آرامگاهش به شدت ساده است!و دوست داشتني!

شعرهاي سهراب در روحم فرو رفته!و تبديل شده به زمزمه هاي وقت هاي سرگرداني!

 

هر وقت دلتنگ مي شوم براي خودم مي خوانم:

از چه دلتنگ شدي؟

دلخوشي ها كم نيست!

مثلا اين خورشيد

 كودك پس فردا

كفتر آن هفته.

هر وقت حالم از رنگ و رياي آدم هاي دنيا بهم مي خورد مي خوانم:

ساده باشيم

    ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.

 

    هر وقت دلم از مردم مي گيرد،مي خوانم:

    خوب بود اين مردم،دانه هاي دلشان پيدا بود.

 

    هر وقت خدايم گم مي شود مي خوانم:

    و خدايي كه در اين نزديكي است.

    لاي اين شب بو ها،پاي آن كاج بلند.

    روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

 

    و...........

 

    همه اين ها را گفتم !كه اين جمله ام معنا بگيرد:

    تولد شاعر،نويسنده و نقاش احساستم مبارك.

 

   

+  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت  0:6  توسط  سناء شایان |    | 

3 گزاره ی متصل

۱.ترس پيآمد  بدبيني حادي ست که دچارش شدم!!

ترس از همه چيز و همه كس!

ترس از خودم از آينده از كارهاي روزمره از روز مرگي!

ترس از تصميم هاي بزرگ!

ترس از شكست!

و پيآمد اين ترس اضطرابي ست كه خيلي وقت ها آشفته ام مي كند!

 

 ۲. ديروز بعد از ور رفتن با كتاب هاي درسي و تحت تاثير شب هاي قدر ،سري به كتابخانه ام زدم!

خيلي وقت بود دستم به سمت كتاب هاي ديني و مذهبي دراز نشده بود!

خاك گرفته بودند!

دلم براي خودم سوخت!براي بي حوصلگي و بي ايماني ام!

نهج البلاغه را باز كردم!

شروع كردم به خواندن حكمت ها!

حكمت ۱۷۵:

هنگامي كه از چيزي مي ترسي ،خود را در آن بيفكن،زيرا گاهي ترسيدن از چيزي ،از خود آن سخت تر است.

 

۳.مثل هميشه،نگفته مرضم را فهميده بود!

شايد خيلي سخت مي گيرم!خيلي همه چيز را بزرگ مي بينم!شايد مسائل و مشكلات به اندازه اي كه من فكر مي كنم بزرگ نيستند!

راهش تنها اين است كه بپرم وسط ترس هايم!

گاهي فكر مي كنم اگر اين اعتقادات و اين سرسپردگي اين حب و دوستي را از من و بقيه ي شيعه ها بگيرند !از ما چه  باقي مي ماند!

+  نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت  21:4  توسط  سناء شایان |    | 

Ganesh

 

ماجرا در  ادامه مطلب


ادامه مطلب
+  نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386 ساعت  6:14  توسط  نرگس |    | 

سوهان(!)

پيش نويس:

نمي دانم چرا بايد توضيح بدهم ولي توضيح مي دهم!

من اصلا نمي خواهم با نوشتن اين جور نوشته ها خودم را شيرين كنم يا مبرا از هر چه عيب و خطا!و مخاطب خاصي در ذهن ندارم!اعصاب كسي هم هدف نگرفته ام!

خيلي مسخره است ولي واقعيت دارد !قضاوت از روي وبلاگ را مي گويم!

شايد براي همين است كه اين توضيح هم مسخره از آب در آمد!

 بهترين اتفاقي كه براي يك متن مي تواند بيفتد اين است كه مخاطبش به اسم نويسنده و محل نوشتن نگاه نكند و بدون جانب داري متن را تا آخر بخواند!

 

خوب كه نگاه كنيم مي توانيم رگه هاي ساديسم را درون خودمان پيدا كنيم!

نه خودمانيم ديگر!غريبه كه نيست!

 

و اگر اين رگه ها با كمي خود شيفتگي مخلوط شود!

مي شود پز!

آخ حال مي دهد !حال مي دهد دروغ و چرت و پرت گويي به خاطر پز دادن!و پز دادن به خاطر كوبيدن ديگران!

 

اگر ساديسم با كمي حسادت مخلوط شود!مي شود كوبيدن!

تمام موفقيت ها و رده هاي زندگي طرف را مي بري زير سئوال كوچكش مي كني خوردش مي كني!با تمام توانت مي كوبيش تا موفقيت كوچك خودت را بالا ببري تا به همه ثابت كني كه مثلا رشته درپيتت از رشته ي فلاني بهتر است!يا.....

 

اگر ساديسم با كمي پررويي و بي مسئوليتي همراه شود !

مي شود خر حمالي مفت از ديگران گرفتن!

و احساس مي كني مردم نوكر و كلفتت هستند!

 

اگر ساديسم با كمي غرور مخلوط شود مي شودتوهم!

مي روي توي توهم كه داشته هايت ،خانواده ات و.... از همه ي اطرافيانت بالاتر است!

و به هيچ كس محل سگ هم نمي دهي!

و مردم از اين كم توجهي آزار مي كشند!

 

و............

 

خلاصه اين كه!انگار همه سوهان برداشته اند به روح همديگر حمله مي كنند!

روح هاي همديگر را مي تراشند!

لعنت به هر چه سوهان

+  نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت  23:24  توسط  سناء شایان |    |