تبليغاتX
برای ساکنان زمین

پاييز ،فصل صدا ها و رنگ ها ،رفت.

پاييز هم رفت و من دلم براي صداي باران براي عين موش آب كشيده شدن تنگ مي شود.

 

پاييز رفت و من دلم براي صداي جارو كشيدن هاي نيمه شب رفتگر تنگ مي شود.

واي چه قدر گوش دادن به  صداي خش خش جارو بر روي آسفالت خيابان لذت بخش است وقتي كه از بي خوابي تا ساعت 4 صبح بيدار مانده باشي.

 

پاييز رفت و من دلم براي برگ هاي خوش رنگي كه رنگشان در هيچ مداد رنگي اي نيست تنگ مي شود.

 

پاييز رفت و من دلم براي آفتاب كم جون و زرد انبوي پاييز تنگ مي شود.

 

پاييز رفت و من دلم براي تولدم تنگ مي شود براي آبان!براي اين كه غر بزنم كه چرا اين عمر لعنتي زود مي گذرد.

 

پاييز فصل رنگ ها و صدا ها رفت و زمستان فصل سكوت و سپيدي آمد.

چه قدر از زمستان و تابستان بدم مي آيد.

هيچ وقت موفق نشدم دماي بدنم را در اين دو فصل تنظيم كنم.هميشه يا از سرما يخ مي زنم يا از گرما كلافه ام.

كاش خرس بودم و با خيال راحت مي خوابيدم.تا زمستان برود. و بهار بيايد.


پ.ن:با عرض پوزش از تمام عشاق  زمستان..
+  نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386 ساعت  9:55  توسط  سناء شایان |    | 

ما همه نوشدارو در دست مي ميريم.

رستم  :

آرام بخواب پور ساده دلم!

اين گيتي سزاوار تو نيست!

دو شهريار هر چه داشتند در ميان آوردند،

و بسيار زيردستان نيز،

تا پشت تو به خاك بسايند!

پدرت به تو ترفند زد

و مادرت از برز و بالاي من چيزها به تو گفت،

كه سالياني است-ساليان-در كار زدودن آنهاست!

هژير از مهر ،نشانه هاي رستم آشفت،

و من ژنده رزم به مشتي كشتم،

كه مهربان تر از وي با من يا تو نبود!

تورانشاه در تو آتش گمان افروخت،

و ايرانشاه نوشدارو دريغ كرد

و پدرت جز دشنه اي در دست ايشان نبود!

اين آگهي به مادرت چگونه مي برند؟

و من وي را چه پاسخ كنم كه بپرسد

فرزندمان را چه گوهر فشاندي

به پايش چه ريختي پيشكش،

در نخستين ديدار ،از پس چهارده بهار!

 

قسمتي از نمايشنامه ي سهراب كشي/بهرام بيضايي

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت  18:42  توسط  سناء شایان |    | 

ما جوجه ايم؟؟؟

"اينا جوجه است؟"دختر عمه ي دو سال و خورده اي ام هر وقت مرغ،ماهي،گوشت مي بينه با لحن بچگانه اش اين سئوال رو مي پرسه؟(آخه اين قدر جوجه كباب خورده همه رو عين اون مي بينه!)

تا حالا كسي مستقيم بهم نگفته جوجه!شايد براي اين كه با همه سرد برخورد مي كنم!

ولي خيلي وقت ها شنيدم به يه عده اي كه منم جزئشون بودم گفتن جوجه!

جوجه چيه؟؟جوجه كيه؟؟؟اصلا جوجه بودن چه شرايطی داره؟؟

ضايع بودن؟آويزوون بودن ؟بچگي؟نفهمي؟حمق؟بي سوادي؟بي تجربگي؟كم سن و سال بودن؟

كدومش ؟كدومش باعث مي شه به كسي بگن جوجه؟

چه چيزي باعث مي شه كه كسي به كسي بگه ضايع؟چه چيزي باعث مي شه كسي به كسي بگه احمق،نفهم،بي سواد و....؟؟

تازگي ها به اين نتيجه رسيدم هر جايي باشم،به هر جا برسم يا نرسم .بازم از نظر خيليا جوجه ام!

و اون خيلي ها درست عين دختر عمه ي دو سال ام "جوجه"را معني مي كنند!

از نظر آن ها جوجه ي يعني كسي كه بتوان با خيال راحت پختش،بلعيدش،جويدش و قورتش  داد!!

كاش ذات آدم ها اين قدر پست نبود.
+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت  15:1  توسط  سناء شایان |    | 

سرگيجه

اگه يه روز مطمئن بشم كه خدايي نيست!حتما خودكشي مي كنم!.1

اونم به دو دليل:

1.اگه خدايي نباشه ديگه قيامتي نيست. و اگه قيامت نباشه ديگه مجازاتي براي خودكشي وجود نداره.

2.اگه خدايي نباشه من به چه اميدي زندگي كنم؟اصلا اين زندگي مزخرف آشغال بدون خدا رو مي خوام چي كار؟؟

 

2.يعني مي شه ،خدا نباشه؟؟

پس اين همه دين چي مي شه؟

پس اين همه ظواهر دين مثل نماز و روزه و......... چي ميشه؟

پس اعتقاد ما به پيامبران و امام ها چي مي شه؟؟

پس كارهايي كه به وعده ي قيامت ناتمام مي مانند چه مي شود؟؟

؟؟؟؟؟

 

3.خدايا تو راهي به جز بودن نداري!و گرنه همه چيز بهم مي ريزد.

+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت  20:21  توسط  سناء شایان |    | 

هزار خورشيد تابان

خالد حسيني را از بادبادك باز مي شناسم!درباره اي اين كه، كه و چه كاره است هم 2-3 مطلب خوانده ام!

نوشته های خالد حسيني از اين جهت برايم جالب است كه افغاني ها را از بين مزاحمان ،كفاش ها ،متجاوزان،كارگران ساختماني،قاچاقچيان مواد مخدر و......  بیرون مي كشد  و به آن ها هويت انساني مي دهد!

قبل از خواندن اين نوشته ها با ديدن يك افغاني حس بدي به من دست مي داد!

شايد خودخواهانه باشد ولي حس خودبرتربيني نسبت به آن ها داشتم!

ولي خالد حسيني در بادبادك باز شرايط آنجا را قبل از جنگ و تخريب برايم توصيف كرد!

و به غير از روند عادي خود داستان (كه اتفاقا جذاب هم بود) معرفي خود افغانستان و افغاني ها هم برايم جالب بود!!

 

همه ي اين جذابيت ها باعث شد كه دو تا از دوستانم را مجبور كنم براي تولدم كتاب"هزار خورشيد تابان(درخشان)"را بخرند!!

گرچه اين كتاب به اندازه بادبادك باز خوب نبود!ولي مسئله جالب توجه بي گناه بودن همه ي شخصيت هاست!حتي مي توان به رشيد هم براي تمام وحشي گري هايش حق داد!

و اما نكته قابل توجه توصيف دستورات طالبان است!

مثلا در مورد زنان مي گويد:

"در ملاء عام نمي خنديد.اگر بخنديد،كتك مي خوريد!

ناخن ها را لاك نمي زنيد ،اگر بزنيد ،يك انگشتتان قطع مي شود و....

گوش كنيد ،خوب گوش كنيد.اطاعت كنيد.الله اكبر."

يك مشت دستور شبيه به جوك كه با كتك مي خوريد و الله اكبر تمام مي شود!

كتاب جمله اي به اين مضمون دارد:كه مهم ترين دشمن افغاني خودش است(متاسفانه خود جمله را به ياد ندارم!)

شايد واقعيت هم همين است!مازوخسيم ملي!!!دعوا بر سر هيج و پوچ!

مردم عادي چه گناهي دارند كه بايد اين جور آواره شوند!!!!!!

بديهي است كه در هر جنگي زن ها بيشتر از مردها آسيب مي بينند!!

براي همين از بلاهايي كه بر سر شخصيت هاي اصلي اين رمان(مريم و ليلا)آمد اصلا متعجب نشدم!!

ولي نكته اي كه اين ميان وجود دارد اين است كه شخصيت ليلا در قصه خوب جا نيوفتاده بود!و اصلا باور پذير نبود!!

 

خلاصه اين كه برويد خودتان كتاب را بخريد!و بخوانيد و گرنه خواندن اين پست بيهوده است!البته ترجمه ي مهدي غبرائي (نشر ثالث)زياد جالب نبود.(از بقیه ترجمه ها بی خبرم!)

+  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت  8:46  توسط  سناء شایان |    | 

من عصبانی ام الان!

هر چه قدر اين چند وقته مودب بودم و فحش ندادم.امروز حسابي از خجالت همه در آمدم.

خاك بر سر من كنند با اين دانشگاه ي كه در آن درس خواندم.

خاك بر سر دانشگاه كنند با اين جشن فارغ التحصيلي گرفتنش.

هنوز خاطره ي مزخرف اردوي ورودي هاي جديد سال 82 را فراموش نكرده ام.

وقتي كه ناهار جوجه كباب سه روز مانده بود كه در سس داغ مي زدند و بالاي ديگ سس كوهي از مگس بال بال مي زد.و يك صف 3 كليومتري از آدم منتظر ناهار بودند.

طي اين چهار سال بچه هاي دانشكده خودمان(دانشكده اقتصاد علامه طباطبايي) خداييش خوب همايش ها و جشن ها را برگزار مي كردند.خودشان مجري بودند خودشان هماهنگ كننده و....... خلاصه همه چيز .

ولي امروز براي اولين بار جشن فارغ التحصيلي دست مسئولين دانشگاه افتاده بود.

سال هاي پيش هر دانشكده براي فارغ التحصيل هايش جشن مي گرفت.

ولي امسال........

در دهكده ي المپيك دانشگاه براي خودش بند و بساطي راه انداخته.

سالن پرديسي ساخته كه نماي ظاهري اش خوب است.

در فضاي بيروني 4 آدم به شدت چلمن(عين واقعيت است)گذاشته اند كه بن بدهند.

و بعد از سه ساعت له شدن بالاخره بن مي گيريم.

وارد كه مي شويم بن را مي گيرند و يك كلاسور(متعلق به 30 سال پيش)يك سوگند نامه(با جملات مزخرف و ناهمگون)يك كتاب ديوان لاهيجي(چاپ دانشگاه علامه طباطبايي سال 73 (كه احتمالا از انبار پيدا كرده اند)) بهمان مي دهند.

در اتاقي به نفرات اول تا سوم هر رشته از اين لباس هاي لوس مي دهند.البته كارت ملي را گرو مي گذارند و 100 تا امضا مي گيرند.

سالن يك فضاي بزرگ و خالي و سرد است.يا صندلي هايي كه براي عروسي استفاده مي شود.

جمعيت زياد است.چشم مي گردانم 4-5 تا از هم كلاسي هايم را پيدا مي كنم.

دوباره همان نصيحت هاي هميشگي:"خره بشين درس بخون با هم بريم فوق"

برنامه با قرآن شروع مي شود.و بعد رئيس دانشگاه يك ساعت و نيم تمام چرت و پرت مي گويد.در بياناتشان مي فرمايد:"شما از اين كه كار پيدا نمي كنيد اصلا ناراحت نباشيد.از علمي كه آموختيد خوشحال باشيد"

تازگي ها فهميده ام براي رئيس شدن 2 چيز مهم است.

1.پارتي

2.قدرت سخنراني.به طوري كه 2 ساعت حرف بزني و چيز خاصي نگويي.

پذيرايي كلوچه است و سانديس!

و بعد جايزه هاي نفرات اول را مي دهند.

و تمام.

براي جلوگيري از عقده اي شدن مي رويم و با لباس ها عكس مي گيريم.

 

و من هر چه فحش بلدم به خودم و دانشگاه مي دهم.

در اين اثناي فحش دادن يكي از استادها نصيحتم مي كند.

"اگه فوق بخوني از صبح تا شب مي ياي دانشگاه سرت گرم مي شه.وقتت پر مي شه"

واي خدا!من دلم مي خواد همه ي اين آدم ها را بكشم.

16 سال درس خواندم.مخم تركيد.ديوانه شدم.چرا هيچ كس نمي تواند بفهمد؟

چرا هيچ كس مرا درك نمي كند؟من نياز به رها شدن دارم.نياز به كاري كه دوستش داشته باشم.نياز به احساس مفيد بودن.بر فرض كه  از سر ناچاري فوق هم گرفتم ؟

بعد به زور مي فرستندم كه دكترا بگيرم.

و بعد (اگر تا آن موقع خودكشي نكرده باشم) مي شوم يك آدم 30 سال كه عمرش را به خاطر حرف ديگران تلف كرده.

درست عين موش كوري كه در ابتداي  راهي قرار گرفته و بدون نگاه كردن بايد تا آخرش برود.

كاش همه ساكت مي شدند .كاش همه ولم مي كردند تا كاري كه دوست دارم انجام دهم.

كاش اصلا دانشگاه نمي رفتم.در مملكتي كه براي دكترايش تره هم خورد نمي كنند درس خواندن بيهوده ترين كار ممكن است.

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت  19:10  توسط  سناء شایان |    | 

حوصله اي ندارم كه سر رود.

من ديگر حوصله اي ندارم كه سر را ببرد.

حتي سري پرشور ندارم كه حوصله ام را تحريك كند.

 

من ديگر حوصله ي سابق را ندارم.خاكستري تر از چند وقت پيش شده ام.

ولي با اين همه فكر مي كنم با حوصله تر از خيلي هاي ديگرم.

قبل تر ها اگر چيزي مي خواستم تا تمام مغازه ها را نمي گشتم نمي خريدم.

ولي حالا اولين مغازه اي كه مي بينم مي خرم و مي روم.كي حوصله گشتن دارد؟

حوصله چت و  وبلاگ گردي را از اول هم نداشتم.مگر وبلاگ آدم هاي آشنا و محبوب.

و چت در مواقع ناچاري.پس لطفا اين قدر نيايد كامنت بذاريد كه بيا وبلاگ ما را هم ببين.

فرش اتاقم شده است كتاب و مجله!ولي كي حوصله ي مرتب كردنش را دارد.

دلم يك كتاب خوب مي خواهد،1000 تا كتاب نخوانده دارم ولي حوصله ي خوندنش نيست.كتاب خوب مي خواهم!اگر مي شناسيد بگوييد تا بخوانم.

دلم براي دوستان قديمي تنگ شده ولي حوصله ي زنگ زدن و قرار گذاشتن را ندارم.

انگار سالهاست كه از آن ها دورم و حرف تازه اي بين ما نيست.فقط شوق ديدن است و گرنه حرفي نيست.

شوق دانستن دارم.دانستن چيزهايي كه شايد براي دانستنشان دير است ولي شوق دارم.حوصله نه!اين بي حوصلگي بد است.بايد بروم كتاب بخوانم ،بجنگم،بنويسم،بپرسم.

و به خودم يادآوري كنم كه زنده ام!و سالم.پس نبايد مثل يه آدم نيم سوز رفتار كنم.

من هستم!من زنده ام!بايد از منبعي ناشناخته حوصله بخرم.

شما منبعي سراغ نداريد؟؟؟؟

+  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت  19:10  توسط  سناء شایان |    | 

برای خودم

حتي ساعت هاي خراب هم ،دوبار در روز" آن تايم"ند!

 

تو از آن ها كمتري ،كه حتي براي يك بار "آن تايم" نبودي!

+  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت  22:44  توسط  سناء شایان |   

کالج یا خانه ی حیوانات 4پا

سلام

بالاخره امتحانات تمام شد ، فقط اصلی ها و عملی ها مونده . ما هم همینطور نشستیم ببینیم دانشگاه کی احضارمون میکنه . این دفعه می خوام در مورد کالجی که برای امتحانات فرستادنمون ، بگم. انشاا.. یه پست بعدا در مورد سیستم آموزشی اینجا ، می گذارم.

تو این 3 سال هر کالجی که ما رو فرستادند ، من فقط به این نتیجه رسیدم که واقعا باید خدا رو شکر کنم  برای کالج نسبتا خوبی که توش درس می خونم . مخصوصا این آخری  که هر چی ازش بگم کم گفتم. نمی دونم دانشگاه عثمانیا( دانشگاه اصلی ما) قصدش چی بود ولی فکر کنم میخواست حالا که ما سال آخریم ، حیدرآباد رو به طور کامل ندیده از اینجا نریم . اول این رو بگم که کالج و خونه ما در قسمت غرب شهر و کالج امتحانات این بار ، در منتها الیه شرق و به عبارتی در حومه شهر یا ورودی شرقی آن . ما تا اون وقت نمی دونستیم همچین محله ای با همچین نامی وجود داره. من حتی رو نقشه اسمش رو هم پیدا نکردم.

محله جالب بود . چیزی تو مایه های بازار بزرگ خودمون ولی چند برابر شلوغ تر ( به نسبت جمعیت هندی حساب کنید) . از اول تا  آخر خیابان ساختمان های چند طبقه  که طبقه اول همه پاساژ بود و طبقه های بعدی همه تولیدی  یا شرکت های مرتبط . وسط بعضی از این تولیدی ها هم آموزشگاهی  پیدا میشد. از هر ساختمان هم کلی تابلو کوچک و بزرگ آویزون بود. حالا فکر کنید تو این بازار شام ، کالج چه جایی داره؟ یا اصلا چه جوری می شه پیداش کرد؟

با بدبختی کالج پیدا میشه. از وسط یه پاساژ پر از ساری فروشی و طلا و بدل فروشی رد میشیم و انتهای اون به یه کوچه میرسه که اون هم پر از مغازه است.( آدم بیشتر حس خرید بهش دست میده تا امتحان! ) تمام بچه ها روی پله های ساری و طلا فروشی سر تاسر نشستند و مانع کسب شدند .مگه این کالج حیاط نداره؟... من هنوز اثری از کالج یا چیزی شبیه اون نمی بینم . موقع رفتن به سالن ، بچه ها بین دیوار 2 مغازه ساری و طلافروشی ناپدید می شوند ، 2 دیواری که کاملا به هم چسبیده اند. وقتی از روبرو میبینم یک راه پله تنگ 1 نفره به سمت بالاست(این دیگه واقعا من رو یاد بازار بزرگ انداخت) و من میفهمم که راه ورود باید این باشه . داشتم فکر میکردم که کالج بی در و پیکر که نمیشه و حتما ما میریم اون طرف ساختمان تا به یه جای درست حسابی برسیم  با اشاره یکی از بچه ها به تخته شکسته کناره راه پله گه روزی زمین ولو شده ، برای خوندن شماره صندلی ، به این نتیجه میرسم این پله ها در ورود هستند(البته امتحانهای بعدی تابلو کوچک کالج رو دم پله ها دیدم). به سختی بالا میرم و وارده دخمه ای تاریک میشوم گویا این جا سالن اصلی کاج و منتهی به چند دخمه کوچکتر یا همان کلاس میشود. شانس آوردم که کلاس ما رو به خیابان بود حداقل نور و اکسیژن داشت . بقیه کلاس ها که واقعا افتضاح بود .برای چند دقیقه هم من نفس کم می آوردم چه برسه به 3 ساعت!

واقعا موندم این هندی ها چه نوع موجودی هستند ؟ یعنی حتی اکسیژن هم نیاز ندارند. حالا شما فکر کنید تحمل اونجا رو با بو های  وحشتناک محیط و بوی بد این هندی ها و سیاه ها که سالی به 12 ماه حموم نمی کنند. کلاسها هم در نوع خود دیدنی بود . لوله های آب که همه رو کار بود و سقف و دیوارها رو تزیین کرده بود و سیم هاب برق که دور این لوله ها پیچیده شده بود. تنها چیزی که باعث میشد تصور کنیم اونجا کلاس ، تخته سیاه بود.

جالب این بود که کالج برای بچه های فوق لیسانس بود!!! اگه این دخمه ها روی زمین بود ، فکر دیگه ای نمی کردم غیر از اینکه اینجا یه روزی طویله بوده .بعد به علت کمبودجا برای تحصیل و کم شدن دام ها ، تبدیل شده به کالج!! آخرش به خودم یاد آوری می کنم که من در هند هستم و هیچ چیز تعجب آور نیست. خدا رو شکر امتحان های عملی در کالج خودمان هست و ما دیگر مجبور نیستیم ریخت اون دخمه رو تحمل کنیم .البته فکر نکنم اون کالج آزمایشگاهی چیزی هم داشت!!

بدی قضیه اینه که مثلا پولی که بچه های فوق لیسانس ما با محیطی آموزشی 100 درجه بهتر و البته استاد های بهتر ، به دانشگاه می دهند با پولی که بچه های این کالج می دهند یکیه ! ولی از نظر امکانات در مرحله صفر هستند. نگید که این به خاطر قانع بودن هندی هاست که اعتراض نمی کنند و به هر محیطی راضیند و خودشون رو وفق می دهند و تحصیل فقط براشون مهمه !! چون این هم مثل بقیه تصورات از هند ، یک اشتباه بزرگ. چون این هندی ها نه تنها قانع نیستند بلکه خیلی هم حریصند  فقط مشکل بزرگی که دارند تنبلی بیش از حد اون هاست که باعث میشه به همون سطح کم رضایت بدهند و خودشان رو برای بدست اوردن موقعیت بهتر به زحمت نیندازند. البته الان کم کم دارند بهتر می شوند.

 یا حق

بعدا نوشت:

یه ماجرای جالب در مورد هند در سایت تابناک خوندم. لینکش رو میگذارم تا شما هم ببینید.جالبه

http://www.tabnak.ir/pages/?cid=2840

+  نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت  8:45  توسط  نرگس |    | 

راحتم!لااقل اين جا!

تصميم گرفتم،لااقل اين جا راحت باشم!هر چرندي به ذهنم اومد بنويسم و پست كنم!خواستيد در چرنديات من شريك باشيد!

 

1.من دلم علامت تعجب مي خواد.خيلي زياد دوستش دارم.ولي مي گن خوب نيست مي گن بده.ولي من دوستش دارم.حتي بيشتر از خود نوشته ها.خودمم آدم متعجبيم.اصلا براي همين مشتركات اين قدر دوستش دارم. اين جا هم يه عالمه مي زنم كه شدت عشقم معلوم بشه

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!

2. گاهي ميان فكر هايم به حجم وسيعي از پوچي مي رسم!

گاه ميان كتاب خواندن هايم هيچ نمي فهمم!دقيقا به خلاء ذهني مي رسم!

گاه ميان كارهايم احساس مي كنم معده ام پر از خالي ست!و هر چه مي خورم اين خالي بودن تمام نمي شود!فكر كنم به تمام امراضم "جوع "هم اضافه شده!

گاه ميان دوست داشتن هايم به هيچ مي رسم!به بي احساسي وسيع و شديد!و دلزدگي!

احساس مي كنم تمام وجودم،روحم جسم،همه و همه پر از چاله هاي عميق است و در آن چاله ها فقط خلاء است!

كاش چاله ها اين قدر عميق نبودند!!

3.شب ها تو تخت خوابم ،يه موبايل است ،يه شارژر،يه ديوان حافظ،يه تيكه نون(از نوع خشكيده)،يه كتاب از مصطفي مستور،يه ساعت و.....

خلاصه همه ي وسايل و اشياء هست به جز خواب!

خدا شفا بده!!

4.ته همه چيز رو درآوردم!ته ايميل،ته اس ام اس،ته چت،ته اينترنت،ته تلفن و هر وسيله ي ارتباطيه ديگه!

خدا به داد قبض تلفن و موبايل برسه!چون اينترنتم هوشمنده!!!

+  نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت  18:15  توسط  سناء شایان |    | 

روزانه هاي محرومانه!!

1.از سه شنبه تا حالا روي ماهش را نديده بودم!

يك روز صبح كه بيدار شدم ديدم كه رنگ غروب گرفته است!

انگار كه آخر عمرش است!

بردمش دكتر و دكتر 5-6 روز نگه ش داشت!

دلم برايش تنگ شده بود!آخر آن تنها وسيله ي خروجي كامپيوترم است كه وجودش ضروري است!!

مانيتورم را تازه از دكتر آورده ام!

و تنها خوبي اين 5 روز اين بود كه اعتيادم را كمي ترك كردم!

و فهميدم در دنياي وبلاگ و ميل و .... هيچ خبر خاصي نيست!

حتي فهميدم كه  اين دنيا خيلي لوس است!

شايد عمر وبلاگ نويسيم رو به پايان است!!

ولي چيزي كه اين چند روز بدون كامپيوتري بهم ياد داد اين بود!

كه من باword  زنده  ام

و گرنه تمام كاغذهاي روي زمين هم سياه كنم باز هم آرام نمي گيرم!

همين الان هم نوشتن يادم رفته است!

جاي فعل و فاعل و مفعول و... را اشتباه مي گيرم!!!!

 

2. تازگي ها نمي دانم چرا ديوانه گي ام گل كرده!

تمام گير دادن ها !

تمام زيادي از خود مايه گذاشتن هايم!

تمام مسخره بازي ها!

تمام شور و هيجان هاي بيهوده!جو گير شدن ها و....

باز هم مثل گذشته برگشته است!

اصلا نمي تونم معقول رفتار كنم!

البته در اين برگشتن ديوانگي دوستان جديد (!)هم بي تاثير نبوده اند!

هر چه باشد ،ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد!!

 

3.ديروز به طرز غريبي بعد از 2 هفته و خورده اي از كسي كه انتظارش را نداشتم كادوي تولد گرفتم!!!!!و يادم افتاد كه تولدم مبارك شده است!!

هميشه يادم مي رود تشكر كنم!از همين جا در حضور همه مي گويم متشكرم!!ممنون!!      

+  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت  15:39  توسط  سناء شایان |    | 

شرح حال به زبان عاميانه!!

فكر كنم دوران راهنمايي بود كه فهميدم رياضيم خوبه!

اول دبيرستان علنا من جاي معلم درس مي دادم!رياضي برام يه سرگرميه شادي آور بود!

سال دوم كه رسيدم هيچ شكي براي رفتن تو رشته ي رياضي نداشتم!

كنكورم فقط با رياضي قبول شدم!

چون تمام اون سال من فقط رياضي و ادبيات خوندم!

دانشگاه كه رفتم وسط كلاس هاي اختصاصي "آمار" من شعر مي خوندم!

عين فال گيرا براي اين و اون فال مي گرفتم!

بعد براي خودم حميد مصدق مي خوندم و بعد .....

همكلاسام مي خنديدن و مي گفتن و اين جا چي كار مي كني؟؟؟

برو ادبيات بخوون!!

ولي من مخم براي درس هاي آمار كار مي كرد!اين رو بارها امتحان كرده بودم!

يه كتاب 500 صفحه اي رو تو يه هفته مي خوندم و درس هام رو با نمره هاي خوب پاس مي كردم!

تو دانشكده كارم همين بود!رمان شعر مجله روزنامه و...... و بعد امتحان و نمره قبولي!

و گاهي وقت ها يادداشت هاي كوتاه و مزخرف!

بعد از اين كه وبلاگ اومد اين نوشتن جدي تر شد!

و حالا كه آرشيو رو نگاه مي كنم مي بينم من خيلي بهتر شدم!!

يعني من مي تونم؟؟؟

 

ولي حالا!!!

به شدت احساس بي سوادي مي كنم!(در همه ي زمينه ها)

دلم يك كتاب خانه ي بزرگ پر از كتاب مي خواهد!

دلم روش آزمون و خطا را مي خواهد!

دلم مي  خواهد درباره ي هر علمي كتابي بخوانم و اگر دوستش داشتم ادامه دهم!!

من اصلا لزومي نمي بينم خودم را محدود كنم به يك رشته!!مي دانم كه اگر بخواهم مي توانم تا دو ماه ديگر فوق ليسانس قبول شوم!ولي چه فايده؟؟؟

برفرض كه فوق ليسانس و  دكتري هم گرفتم؟چه مي شود؟؟؟يك آدم تك بعدي مزخرف!!!

دلم كتاب مي خواهد!!

دلم كتاب خانه ي ساكت مي خواهد!!

مغزم مكش فوق العاده اي دارد!!مي دانم اگر بخواهم مي توانم به هر جا كه مي خواهم برسم!ولي واقعا نمي دانم كجا؟؟؟

خسته شدم از سرگرداني!!

كسي كتاب خانه ي كامل و جامع سراغ دارد؟؟؟

+  نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت  19:36  توسط  سناء شایان |    | 

اتوبوس شب

به محض ديدن پسرك نوجوان فيلم ياد قهرمان رمان"شطرنج با ماشين قيامت "مي يوفتم!

پسركي كه هنوز مرد نشده بود ولي شور جواني داشت و جرئت و تجربه ي پيري!

نقد نوشتن را بلد نيستم!تعريف كردن هم بلد نيستم!ولي مي دانم كمي از شعور سينمايي ام كم شده!!!آن هم تقصير من نيست،تقصير فيلم هاي مزخرف است!!

دلم نمي آيد به "اتوبوس شب" پور احمد فحش دهم!!!دلم نمي آيد از آن تعريف كنم!!

پور احمد را مثل تمام آدم هاي صاف و ساده ي ديگر دوست دارم!

زور نمي زند تا قصه را پيچيده كند!حرفش را ساده و صريح و رك مي گويد و مي رود!!

اين دفعه اسراي عراقي را از بين همه ي وحشي صفتان تاريخ بيرون كشيده و به آن ها هويت انساني داده!آن ها هم مثل همه ي آدم هاي مجبور ،بي گناه اند!

پور احمد 2 سئوال مطرح كرده كه اولي بي پاسخ است و دومي جوابدار:

1.چرا جنگ؟"در حالي كه مي شود يك پل ساخت و آن ها با زن و بچه بيان فالوده شيرازي و بستني بخورند وما ............ !!!!!دخترهاي اين ور عاشق پسرهاي آن ور شوند!پسر هاي آن ور........!!(برگرفته از ديالوگ هاي محمدرضا فروتن!)"

 

2.چرا بايد بجنگيم؟؟؟"بايد خونه رو پس گرفت!!!(بر گرفته از ديالوگ هاي امير محمد زند!)"

 

و من تمام مدت اين شعر قيصر در ذهنم چرخ مي خورد:

 

شهيدي كه بر خاك مي خفت

سر انگشت در خون خود مي زد و مي نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

"به اميد پيروزي واقعي

نه در جنگ،

            كه بر جنگ!"

 

 

"بر اساس طرح كوتاهي از حبيب احمدزاده" با خواندن اين جمله در تيتراژ آخر به خودم اميدوار شدم!!حبيب احمدزاده نويسنده ي رمان"شطرنج با ماشين قيامت "است!!جنس  هر دو داستان يكي بود و من اين را از اول تشخيص داده بودم!!


پ.ن:پست قبلي گناه داره بخونيدش!!!!

+  نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386 ساعت  18:9  توسط  سناء شایان |    | 

روزانه هاي نچندان تكراري!

1.مادر بزرگم(مادر پدرم )عمل قلب باز كرده!پدربزرگم تنها مانده و تازه فهميده كه چه قدر به او عادت كرده!هر جا مي نشيند از خوبي هاي داشته و نداشته اش مي گويد!

مادربزرگ ديگرم(مادر مادرم) كه اتفاقا (!)خواهر مادربزرگم(مادر پدرم)هم هست!براي ديدنش از شهرستان آمده بود!

پدربزرگم و مادربزرگم(مادر مادرم)يك شب مهمانمان بودند !ومن از این كه آدم هايي شبيه خودم ديدم كلي كيف كردم!خوب كه دقت كردم فهمیدم  هر خصوصيت ظاهري و اخلاقي ام در يكي از آن ها ست و كلا من مجمو عه اي هستم از همه!!!!!

وقتي براي بدرقه مادربزرگم به ترمينال رفته بودم دلم هواي سفر كرد!

كاش مي شد رفت!لااقل براي يك هفته يا بيشتر!!

چه چيز اين زندگي يكنواخت مرا درگير خودش كرده؟؟؟

 

2. از ميان همه ي كارهاي دلي جهان !خواندن و نوشتن را دوست دارم!

گرچه براي اين كارها عقل هم لازم است ولي جرقه اش را دل مي زند!

مثلا دل است كه مي گويد برو براي وبلاگت پست بنويس!يا برو فلان كتاب يا فلان مجله يا فلان روزنامه و..... بخوان!

ولي دل مثل اين كه از امر و نهي فارغ شده!نمي كشد!شايد هم مغز نمي كشد!

حوصله ي بحث و جدل و درگيري با كلمات را ندارد؟

كتاب مي خوانم نمي فهمم!

نااميد از كتاب و مجله و روزنامه، به اينترنت و وبلاگ متوسل مي شوم!

همان خبرهاي هميشگي!

يكي به دنيا آمده آن يكي هنوز عزادار است!يكي بازي سياسي مي كند!

آن يكي سرگردان است!يكي ديگر جو گير شده و فكر كرده چه خبر است!4-5 تايي پست مناسبتي گذاشته اند!و .........

مي روم سراغ آرشيو وبلاگ خودم!

پست هاي پارسال كامنت هاي پارسال !آدم هاي پارسال!دوست هاي مجازي اي كه حقيقي مي شوند و كلا از بين مي روند! دوست هاي حقيقي اي كه در دنياي مجازي آدم را تنها نمي گذارند ولي در دنياي حقيقي چرا!!!

 

3.چند وقتي است دنبال 2-3 ساعت،زمان ناب مي گردم زماني كه در آن هيچ مرگم نباشد!سرم الكي شلوغ شده است!هزار پوشه ي باز توي مخم چرخ مي خورد!

گيج مي زنم!

بايد فكري كنم!نياز به زمان ناب دارم!زماني پر از سكوت!زماني براي بستن پوشه هاي باز!

+  نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386 ساعت  17:5  توسط  سناء شایان |    |