رابطه فلسفه با قهوه!!!
سلام
فعلا که بحث فلسفه داغه، ما هم قدر ایمیل های خوب و نکته دار رو می دونیم..
پروفسور مقابل کلاس فلسفهی خود ایستاد و چند چیز را روی میز گذاشت . وقتی کلاس شروع شد ، بدون هیچ کلمهای ، یک شیشهی بسیار بزرگ را برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد . بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است ؟ و همه تایید کردند . سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها را داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد . سنگریزهها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند ؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی تایید کردند .
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت ؛ و خب ، البته ماسهها همهی جاهای خالی را پر کردند . او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند : "بله ".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همهی محتویات داخل شیشه خالی کرد و گفت در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسهها را پر میکنم ! همهی دانشجویان خندیدند . در حالی که صدای خنده فرو مینشست ، پروفسور گفت : " حالا من میخواهم که متوجه این مطلب شوید که :
این شیشه نمایی از زندگی شماست ، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند ، خانوادهتان ، فرزندانتان ، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان - چیزهایی که اگر همهی چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند ، باز زندگیتان پابرجا خواهد بود .
سنگریزهها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان ، خانهتان و ماشینتان . ماسه ها هم سایر چیزها هستند - مسایل خیلی ساده . "
پروفسور ادامه داد: " اگر اول ماسهها را در ظرف قرار بدهید ، دیگر جایی برای سنگریزهها و توپهای گلف باقی نمیماند ، درست عین زندگیتان . اگر شما همهی زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنید ، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت دارد باقی نمیماند . به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت دارد توجه زیادی کنید ، با فرزندانتان بازی کنید ، زمانی را برای چکآپ پزشکی بگذارید . با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با آنها خوش بگذرانید . همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست . همیشه در دسترس باشید . اول مواظب توپهای گلف باشید ، چیزهایی که واقعا برایتان اهمیت دارند ، موارد دارای اهمیت را مشخص کنید . بقیهی چیزها همان ماسهها هستند . "
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید : پس دو فنجان قهوه چه معنایی داشتند ؟
پروفسور لبخند زد و گفت : " خوشحالم که پرسیدی . این فقط برای این بود که به شما نشان بدهم که مهم نیست زندگیتان چقدر شلوغ و پرمشغله است ، همیشه در آن جایی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست ! "
یا حق

