تبليغاتX
برای ساکنان زمین

همچون بهاریه

چه خوب كه نوروز ته ،بساط جشن هاي ايراني ماند.

وگرنه همين چند روز ،جنب و جوش و صله رحم  را هم نداشتيم.

خوشم مي آيد از نوروز!قدرتمند است.عادت خوشايندي ست؛كه همه،اعم از پول دار،فقير،مشهور،گمنام،قدرتمند،ضعيف و... را درگير خودش مي كند.

بهار را پررنگ و زمستان را پاك مي كند.

نوروز ،حتي اسكروچ ترين آدم ها را هم به تلاش و نو شدن وا مي دارد.

مورچه ها را پي دانه مي فرستد.

پسر و دختر بچه ي ده ساله را سياه مي كند و به اسم حاجي فيروز،براي يك لقمه نان سر چهارراه ها مي رقصاند.

مرده ها را با خاك نرم، قلقك مي دهد و بچه ها را با عيدي.

و قدرتش بر تمام دولت و اصحاب و نورچشمي ها و كارشناسان و... مي چربد.

چنان كه آن ها با اين همه كپ كپه و دب دبه نتوانستند با انواع ترفند ها ،هوا را قابل استنشاق كنند.ولي نوروز به طرفة العيني هوا را پاك مي كند و آدم ها را به سوي ويلا هايشان مي كوچاند.

نوروز پيام آور گل هاي كاشان است،گل هايي وقتي عكسشان در حوض مي افتد ماهي ها صلوات مي فرستند.

فكر كن!چند وقت ديگر صداي پاي آب در كاشان مي پيچد و آب، ديگ گلاب را كه مملو از بخار است سرد مي كند.و بويش را مي ريزد در تك تك سلول هاي وجودت.

چند وقت ديگر گل هاي لاله ي گچسر مي رويند،شقايق ها ي دل سوخته ي سرخ هم!

واي!!!تابستان كه بشود دوباره پاها را به آب سپردن ممكن مي شود.

و پاييز ............

و دوباره زمستان......

خود را سپردن به طبيعت در بهار و تابستان سكر آور است.مخصوصا وقتي كه همشهريانت تهران را رها كرده اند و تو خيابان هاي خلوت و آسمان آبي را بعد از يك سال دوباره مي بيني!اين جا زياد هم بد نيست،حتي بدون ساكنانش خواستني ست.

پس بهتر است تا ادارات باز نشده و مردم هجوم نياورده اند.خودمان را به بادهاي بهاري بسپريم. و كمي ساده باشيم و كمتر فكر كنيم.تا تبريك هايمان فقط از سر عادت نشود.و به خاطر اتفاقات خوب زندگي مان به هم تبريك بگوييم.

پس اگر نوروز برايت اتفاق خوبي ست!نوروزت مبارك.

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت  8:40  توسط  سناء شایان |    | 

بازهم..

راه مي روم ،مي نشينم،مي خوابم!

و زمزمه مي كنم:

هيچ كس برايت از صميم دل ... دست دوستي تكان نمي دهد.

هيچ كس به غير ناسزا تو را ... هديه اي به رايگان نمي دهد.

+  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت  21:35  توسط  سناء شایان |    | 

شخصیانه

-اين را يادت باشد!هر آدمي گاهي حق دارد چرت و پرت بگويد.حق دارد پا روي اصول بگذارد.حق دارد عصيان كند.حق دارد انبار باروت باشد و....

اگر اين اصول را بپذيري زندگي آسان تر مي شود.

حالا من هم به عنوان يك نيمچه آدم حق دارم اغلب اوقات چرند ببافم!حق دارم از اصول وبلاگ نويسي تخطي كنم. حق دارم بي شعور باشم!

 

-دلم مي خواهد به خودم بگويم مازوخيستي حاد!چون كه در اين شلوغي رفتم بازار و تبديل به كمپوت آبپز شدم و برگشتم!تا 3-4 ساعت نمي توانستم خودم را تكان بدهم.و جالب اين جا بود كه هيچ چيز نخريدم!!

انگار عيد همه جا حكومت مي كند.حتي بر مخ و روان من!

از دو چيز متنفرم:1.پول 2. خريد.ولي چه كنم كه بايد با هر دو رابطه ي تنگاتنگ داشته باشم.چون براي زنده ماندن هر دو لازم اند.

 

-جايي از زمان گذرم به اورژانس يك بيمارستان دولتي افتاد!بيمارستان كه نه سلاخ خانه!درد آنجا روان بود.همه جيغ و داد و آه و ناله!اكثرا تصادفي و اكثرا قرباني حكمراني عيد!و همه زن!!!!اورژانس پر شده بود و بيمارها وسط راهرو ولو!وحشت ناك بود آن 5-6 ساعت!خدا صبر بدهد به پرستارها و دكترهاي بي مسئوليت.

 

-ذوق را نمي شناسم. ولي گاه فكر مي كنم كودكم!چون نور كوچكي عين حباب در دلم توليد مي شود تا به مغز مي رسد مي تركد.مغز را كمي روشن مي كند.

اين روزها كمي ذوق كرده ام بابت قبولي در دوره ي روزنامه نگاري آن هم بعد از گذراندن 2 خوان!!خوان اول و خوان دوم كه مصاحبه ي حضوري بود.

قرار است به طور رسمي ياد بگيرم چگونه مي توان دروغ گفت؟!(يا چه طور مي توان فيل هوا كرد؟)طوري كه ديگران فكر كنند واقعيت است.

خدا به خير بگذراند!!

  

-از دو چيز در وبلاگ نويسي متنفرم!1.اين افكت هاي لوس مسخره!2.كامنت تائيدي و مسخره بازي هاي پيرامونش!

 

-اين فاصله را دلم مي خواهد بخوابم!ولي نمي شود!

كاش مي شد عين خرس اين چند روز باقي مانده ي سال را خوابيد.

و خواب بادهايي را ديد كه همه چيز را زير و رو مي كنند.

ولي انگار خبرهايي هست كه بايد در سال 86 شنيد.

كارهايي هست كه بايد در سال 86 انجام داد.

آدم هايي هست كه بايد در اين سال ديد.

   
+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت  12:0  توسط  سناء شایان |    | 

این روزها2

-اين روزها كه مي رسد چيزي به دلم چنگ مي زند.دلم هواي دوستان جدا شده را مي كند.دوستاني كه در نقطه اي از زمان گير كرده اند و مرا تنها در اين راه مزخرف ول كرده اند.دليل هاي رفتنشان را هم دقيق نمي دانم.

اصلا شايد آنها نرفته اند،من رفته ام،من پاك شده ام از زندگي شان.

شماره ي همشان را دارم ولي نمي دانم چيست؟ اين حس لوس و بي معنا! كه نمي گذارد زنگ بزنم،حتي نمي گذارد اس ام اس بزنم.نمي گذارد باز هم پررنگ شوم.

شايد تنهايي ،تنها دليل ام باشد.دليلي كه بسيار سازنده است.

بله!من دوست دارم در پايان اين سال ساكت و تنها بنشينم و به حساب خود برسم!

 

-يه صدايي داره مي گه:سناء سرت رو بلند كن!

داره مي گه:سناء، به خودت نگاه كن!

مي گه:خودت براي خودت به خاطر خودت زندگي كن!نه براي خوشايند ديگران.

نمي دانم اين صدا از كجاست!ولي مي شود روي حرف هايش فكر كرد.

 

-بي انصافي نكنم،اتفاق هاي خوب،امسال هم زياد بودند.

مثلا :فارغ شدن از بار سنگين تحصيل!

 جهت گيري هاي جدي دروني ام!

 بدست آوردن موقعيت هايي براي تحريك ذوق و شوق .

گسترش دنياي پيرامون!

گونه گونه شدن حال و احوال!

 

همه ي اين ها را از مقايسه هاي نوشته هاي پارسال با امسال كشف كردم.

+  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت  16:10  توسط  سناء شایان |    | 

پنجشنبه ی آخر سال.

- شب جمعه ي آخر سال است.هوا عالي ست و جان مي دهد براي جان دادن.خوش به حالشان،خوش به حال كساني كه در بهار مي ميرند نه در برف و يخ و سرما.

سر تجربه ي مرگ عمو،برف و يخ خيلي آزار داد.ولي حالا پامچال ها ي سر مزار ،رنگ مي زنند به حال گند رهگذران!رنگ هاي بنفش،سرخابي،قرمز و....

 

-شب جمعه ي آخر سال است ،نم باران مي زند و بوي حلوا مي پيچد.

راستي يادت هست؟آن دفعه كه آمده بودي و هوس حلوا كردي؟

اسمش را يادت نبود.همه اش مي گفتي:"از همون ها كه براي مرده ها مي پزند!"

و حالا ما برايت حلوا مي پزيم تا باور كنيم مرده اي!و به اين فكر مي كنيم كه كي حلواي ما را مي پزند؟

 

-پنج شنبه ي آخر سال است.به كفش ها و لباس هاي نداشته ام فكر مي كنم.

و به اين كه سمنو نداريم،ماهي نداريم،شيريني نداريم،اصلا حال هم نداريم.

يادش بخير شب هاي سال تحويل سال هاي جاندار ،مامان تا صبح بيدار مي ماند و 6 مدل شيريني مي پخت؛ولي حالا مجبوريم سر و ته عيد را با يك سيني باقلوا يا 2-3 جعبه نان برنجي كرمانشاهي هم بياوريم.البته اگر حوصله خريد آن هم باشد.

 

-پنج شنبه ي آخر سال است .به مهمان هاي ضيافتم نگاه مي كنم: خرمگس،جهالت،ها كردن،جنگل واژگون،انجيل هاي من و.... نشسته اند ساكت و منتظر توجه ي از سوي من.

+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت  19:52  توسط  سناء شایان |    | 

این روزها 1

انگار مسابقه ي خريت است.انگار سوت زده اند و همه ي مردم با هم ريخته اند توي خيابان ها.چه بكنند مردم بي تفريح ايران؟

امروز مي ياي بريم خريد؟آره مي يام!بريم كجا؟بهارستان،جمهوري،بازار بزرگ،پاساژ رضا،ميلاد نور و....

مي گردند و مي چرخند و هر چه فروشنده بارشان كند،مي خرند و مي روند.

اصلا دم عيد كه مي شود، اگر لباس نو نباشد انگار چيزي كم است.

انگار سال نو نمي شود اگر بوي نويي از وسايل نيايد.

اين روزها انگار خانه گازت مي گيرد!يا بايد بلند شوي و تميزش كني يا بروي توي خيابان ها به اميد پيدا كردن لباس و كيف و كفش مناسب.و اغلب آشغال هايي مي خري كه به دردت نمي خورند.

اين روزها ماهي ها از حوض هايشان مي آيند بيرون و اسير قفس تنگ ،تنگ بلور مي شوند.آدم ها از فشار مالي و كاري قاط مي زنند و هر روز فحش و بدوبيراه ست كه در خيابان ها مي شنوي!

اين روزها آخرين فرصت براي ثبت نام در كلاس هاي رانندگي يا كشيدن دندان يا رفتن به دكتر و... ست چون مصوبه ي جديد در سال جديد همه را مستفيض خواهد نمود.

اين روزها اصلا بوي عيد نمي آيد،اصلا شور و شوق نيست،اصلا من هم ديگر من نيستم.

اين روزها ،همين است كه مي بينيد!انتظار زيادي نداشته باشيد كه نااميد مي شويد.

+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت  19:29  توسط  سناء شایان |    | 

حسودي مرا خواهد كشت.

-من حسودم!من حسودي مي كنم به آدم هاي مهمي كه براي ترورشان نقشه مي كشند.

من حسودم!من حسودي ام مي شود به كساني كه با بمب هاي ساعتي مي تركند و مي روند روي هوا!

پس چرا هيچ كس مرا ترور نمي كند؟چرا هيچ كس برايم نقشه ي قتل نمي كشد؟

مگر من آدم نيستم؟اين چه وضعيه؟اصلا حالا كه اين طوره بايد اين قدر مهم بشم تا يه روز يه نفر بياد و ترورم كنه!!!

 

-پيرمرد از قيافه اش معلوم بود كه خمار خمار است!

انگار قبل ترها ريش ها را با حنا رنگي كرده بود و حالا به طرز توي ذوق زننده اي سفيدي ها نمايان شده بود.راه مي رفت و التماس مي كرد كه فال بخر!

و من اعصابم از دست خودم به شدت خورد بود!عين بچه اي  بودم كه مادرش دعوايش كرده و گريه مي كند ولي باز هم عاطفه ي مادري به او فرصت مي دهد .به خودم فرصت فال خريدن دادم!چشم ها را بستم و يكي كشيدم.

حافظ هم خبر داره من چه مرگمه:

عيان نشد كه چرا آمدم و كجا رفتم ....دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم

 

در توضيح آمده:به قدري باحيا و خجالتي هستي كه كمتر كسي متوجه نبوغ و شخصيت ذاتي تو مي شود.لازم است شهامت به خرج داده كمي از لاك خود بيرون بيائي و فضل و هنر خود نمايان كني تا از قفس تنهايي و گمنامي آزاد شوي .

 

و فكر كن آن وقت كه از گمنامي درآمدم به اندازه اي معروف مي شوم كه لياقت ترور كردن را داشته باشم!!!!!پس فعلا در اولين قدم بايد از لاك خودم بيام بيرون!!

 

همين است ديگر!وقتي حالت بد باشد مجبوري از فال فروش هاي توي خيابان طلب چاره كني!!

 

+  نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت  8:17  توسط  سناء شایان |    | 

نیم خور

آدمي زاد هر جا كه باشد پي بازيست. بازي را دوست دارد.مخصوصا بازي هايي كه برد و باخت در آن نباشد.بازي هاي وبلاگي جالب است.مشخصات شخصي اي كه خيلي هم شخصي نيست و براي براي مخاطبان جالب است بيرون مي كشد.

مرا هم واحه به این بازی کشانده.                                                 

بازي اي كه مي خواهد از كتاب هاي نيم خورده ام بگويم.

 

*اولين بار اول دبيرستان بودم كه بعد از خواندن 20-30 صفحه از "شب سراب" آن را پرت كردم توي .....

 

*سال هاي اول دانشكده مرض پائولوكوئليو خواني گرفته بودم.ولي راستش را بخواهيد هر دو "مكتوب"اش را نتوانستم بخوانم.و بعد از زهير هيچ چيز ديگري نتوانستم از او بخوانم

 

*با تمام احترامي كه براي عباس معروفي قائلم."پيكرفرهاد"را از همان ابتدا ول كردم.چون درباره ي "بوف كور"بود.

 

*باز هم با تمام احترامي كه براي جلال قائلم.بسياري از كتاب هايش مثل غربزدگي و همچنين ترجمه قمارباز(اثر داستايوسكي) را رها كردم.

 

*سيمين دانشور را هم دوست دارم ولي "انتخاب"را دوست نداشتم.

 

*نادر ابراهيمي برايم حكم يك آدم جالب را دارد ولي نتوانستم متن"باز هم شهري كه دوست مي داشتم"ش را تحمل كنم.

 

*بيگانه ي آلبر كامو را دوست دارم ولي "دلهره ي هستي"اش را نه!

 

*"تهوع"سارتر را هم تحمل نكردم.

 

*يكي از آرزوهاي بزرگم اين است كه بنشينم شاهنامه بخوانم و اين قدر سواد داشته باشم كه بفهمم چه خوانده ام!

 

*تاريخ بيهقي را قرار بود بخوانيم با چند نفر!حيف كه موضوع بحث عوض شد!وگرنه الان كمي از آن را خوانده بوديم.يكي مي گفت هر كه تاريخ بيهقي را نخواند و بميرد بدبخت مرده!

 

*چيز ديگري كه دوست دارم اين است كه به زبان عربي مسلط بشوم و قرآن را به  عربي بخوانم و بدون ترجمه بفهمم كه خدا چه گفته!

 

من همه را دعوت مي كنم!چه آن هايي كه در لينك كنار وبلاگ هستند چه آن هايي كه نيستند!قبولي دعوت از جانب شما، مايه ي افتخار ماست!!

+  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت  0:5  توسط  سناء شایان |    | 

عدو شود ....

اصلا يادم نبود همچين دفتري هم وجود دارد!

از زير تخت خواب پيدايش كردم.

و خواندمش!

دفتر مال پارسال همین موقع ها بود.و نوشته هاي جالبي داشت.

اين يكي گريزي بود از يك سفر مشهد!

 

مي دانم حتي يادش هم مقدس است.و مي دانم براي شيفتگانش بايد از حس ناب زيارت گفت. ولي چه كنم كه ذهن بازيگوش به حاشيه مي رود و نمي گذارد نوشته خط اصلي اش را طي كند.

گاه حاشيه ها از متن  مهم تر می شوند.پس خودم را مي سپارم دست آنها تا نوشتن ادامه پيدا كند.

هيچ فكر كرده اي اين حرم امن،اين همه آدم كه يكي شان گير داده برايت عكس بندازد آن يكي مي خواهد به زور مهر و سجاده بفروشد،ديگري بند كرده كه تاكسي ات شود و اين همه زوار ،چه طور در آن جا جمع شده؟

خوب ،اين كه واضح است!آفتاب هشتم آنجا ست و به همه نور مي دهد علاوه بر نور ،نان هم مي دهد،زوار هم مي طلب و زوار يعني درآمد يعني نان يعني روزي!

ولي كمي كه فكر كني،مي رسي به كسي كه سالها ست در زباله دان تاريخ حضور دائمي دارد و هر روز لعنت ها او را به عمق زباله دان سوق مي دهند.

و آن كسي نيست جز ﻣﺄمون ،امير باهوش و سياس حكومت عباسي!كه با هوشي اش را از مادر ايراني به ارث برده بود و سياست سوغات پدر عرب اش بود.

البته آن روزي كه دستور(شما بخوانيد پيشنهاد) ولايت عهدي را به امام داد خودش هم نمي دانست چنين شود!

ﻣﺄمون نمي دانست كه مشهد به واسطه ي حضور امام، مي شود گل سرسبد خراسان.

خودش هم وقتي اين اقبال را ديد ،ترسيد!و خواست با شهيد كردن امام اشتباهش را جبران كند و ندانست كه باز هم اشتباه مي كند.اين دفعه گافي بزرگ داد و شيعه را گرد حرم امامشان جمع كرد.و حاصل اين جمع شدن يك ابر شهر با تمام كارخانه ها و مراكز خريد و.. شد.

 

عدو شود سبب خير، گر خدا خواهد.

 

-نظرم را درباره ی فیلم "سنتوری" در این جا گفته ام.دوست داشتید بخوانید.

+  نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت  14:21  توسط  سناء شایان |    | 

كاش

-هر روز كه از خواب بلند مي شوم با صداي بلند مي پرسم،امروز چند شنبه ست؟

و در دل خدا خدا مي كنم كه 5شنبه باشد.

روزي كه جواب 5 شنبه مي شود.ذوق مي كنم.دلم مي خواهد 5شنبه هاي آخر سال هم بيايد و برود.براي همين مي شمارمشان :يكي ،دوتا .

آخ جان!!امروز اگر پنجشنبه باشد !پنجشنبه ي بعدي را هم كه تحمل كنم،5شنبه ي بعدش نوروز است.

هيچ شوقي براي آمدن نوروز ندارم.ولي اين سال را هم دوست ندارم.

 

-نشسته ام در خلوت خودم و ليستي از مرده هاي دوست داشتني امسال در مي آورم كه يادم بماند چه كسي كي مرد.ليست را دقيق مي نويسم با تاريخ فوت ، مشخصات متوفي و شدت علاقه ام به او.مي رسم به اسم عمو ،مشخصات او را هم كامل مي كنم و به عادت هميشگي آخرش "و..." مي گذارم.دلم يهو مي لرزد.دلم مي خواهد يك نقطه ي سياه پررنگ بگذارم ته اش و مرگ براي هميشه با آن تمام شود.

 

-كاش ختم به خير شود اين سال پر از آب چشم.كاش كسي يا خبري بيايد و همه ي اشك ها خشك شود همه ي ﻳﺄس ها اميد شود.همه ي سردي ها ،گرم شود.

كاش تسلي دهنده برسد.

 

-هنوز خوشي 86 را نچشيديم ،87 در راه است.و ما بازيگران محكوم اين زندگي اييم و هنوز نقش داريم در اتفاقات جهان.

براي خوب بازي كردن هيچ راهي به جز اميدواري نداريم.

براي زنده بودن مجبوريم تصور كنيم كه سال جديد بهتر از پارسال است  و اصلا به روي خودمان نياوريم كه دلمان براي خود پارسالمان تنگ مي شود.

+  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت  8:34  توسط  سناء شایان |    | 

غربت

-مثلا اولين جلسه ي انجام پروژه است ،پروژه اي كه قرار است تا ارديبهشت تمام شود.

من نقش كارشناس آمار را به عهده دارم .قبلش 500 بار زنگ زده اند و قرار را قطعي كرده اند.ساعت 2 جلسه است و من عين بت مي نشينم جلوي شان،يك نفر نيامده!

ساعت يك ربع به سه مي رسد!شروع مي كند حرف زدن با ديگران و 3 جلسه شروع مي شود.تا مي توانند نظرات اجق و جق آماري مي دهند.فكر مي كنند آمار كشك است.

مي خواهند همه چيز سرهم بندي شود و برود پي كارش!

و من به تخصص هايي فكر مي كنم كه به باد هوا سپرده مي شود.

 

-رفته ام پيش كسي تا حرف بزنم و نظر بخواهم.قبلش چند بار هماهنگ كرده ام.3 ساعت منتظر مي نشينم.حرف نمي زنم ،نگاه نمي كنم و سعي مي كنم نشنوم.

مجله مي خوانم.احساس مي كنم ميزم يا صندلي يا يك تكه چوب!

هيچ چيز نمي فهمم.كم كم حس مي كنم تمام حواسم دارد از كار مي افتد.

مثلا صدايم از ته چاه در مي آيد،گوش هايم يك درميان مي شنود،چشم هايم هيچي نمي بيند.

و من دلم براي حواس له شده ام، مي سوزد.

و به خودم مي گويم خيلي صبوري!

 

-شب است احساس مي كنم خيابان ها يك شب منفجر خواهد شد.

تاكسي ها رحم ندارند.مسير كوتاه مسافر سوار نمي كنند.اتوبوس ها وجود خارجي ندارند.آدم ها همه بي غيرت و بي مرامند.فرشته ي نجات به شكل اتوبوس در مي آيد.مي پرم بالا و به خودم مي گويم خدا هنوز دوستت دارد.اتوبوس راه نيوفتاده خراب مي شود.دوباره آواره مي شوم.

و دلم مي گيرد براي اين همه دربه دري و تنهايي.

 

-خسته شده ام از اين غربت!

از اين جماعت بي ملاحظه!

از اين جماعتي كه نمي خواهند كمي مراعات كنند.و لااقل براي تظاهر هم شده خود را كمي مودب نشان دهند.

و كمي سعي كنند از موضع خودخواهيشان پايين بيايند.

در اين روزهاي ديوانه وار كه فشار كاري و مالي روي همه زياد است .

بهتر است رفت و آمدها را به حداقل برسانم و سر و ته كارها را با اينترنت و تلفن هم بياورم. و بروم سراغ كتاب هاي دور افتاده ام.

باز هم 100 رحمت به كتاب ها!آنها هميشه مهربان اند و هميشه برايت وقت دارند.

+  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت  10:8  توسط  سناء شایان |    | 

راحت شدم.

بازهم مرض نوشتنم عود كرد.

و هيچ تريبوني جز وبلاگ ندارم براي درمان اين مرض.ببخشيد.

 

از خيابان شهيد بهشتي به سمت وليعصر روان كه مي شوي!

سر خيابان بخارست ،مي رسي به ساختمان قرمز رنگي كه روزگاري شديدا وابسته اش بودم.

تمام زندگي ام از صبح تا شب در آن مي گذشت.

با بچه هايش دوست بوديم و دشمن!كار مي كرديم ،دعوا !فحش مي داديم،زيرآب مي زديم و درس مي خوانديم.

سال اول را هيچ وقت از ياد نمي برم.

سرخ مي شدم و سر را زير مي انداختم.جمله ي اول را كه مي گفتم جمله ي دوم فراموش مي شد.مي رفتم سر كلاس ،درس نمي خواندم.

كم كم تشكل هاي دانشجويي آمد و كمال گرايي ام گل كرد.فهميدم كه هيچ كس در هيچ راهي كمكت نمي كند ،اگر بخواهي كاري انجام بدهي تنهاي تنهايي!

دلزده شدم،دور شدم از قيل و قالشان. كندم از درس و مشق.

كلاس ها را پيچاندم،روي آوردم به كتاب خواندن.

كتابخانه ي دانشكده منبع كتابي بود كه هيچ نداشت.هميشه ي خدا بي كتاب ترين نقطه ي تاريخ بود.

شهر كتاب حافظ را دوست داشتم.پاتوقم شد.هر كس را مي ديدم دستش را مي گرفتم مي رفتيم آنجا.

بساط شب هاي امتحان هم همچنان برپا بود.البته اين شب هاي امتحان همچون شب عيد از دو هفته قبل از امتحان مي آمد.

درس مي خوانديم نمره مي گرفتيم.و تمام.

و تمام شد بدون  حتي يك افتادگي!!!

و تمام شد!بدون حتي يك اردوي چند روزه!

و تمام شد بدون يافتن استادي كه لياقت لفظ استادي را داشته باشد.هيچ كس را پيدا نكردم كه از لحاظ دانش و علم و تفكر مسحورش شوم.همه فقط يك بعد داشتند.وقتي خارج از حوزه ي خودشان با آنها حرف مي زدي نمي فهميدند.

 

و تمام شد بدون التماس و زاري و روابط دوستانه يا خصمانه باهيچ بني بشري.

 

هنوز 6 ماه نگذشته، دانشكده برايم بي احساس ترين جاي دنياست.

نمي روم!اگر هم بروم انگار جايي غريبه است.و من غريبانه فقط نگاهش مي كنم بدون هيچ حسي.

از وقتي برايم تمام شده ،فكر مي كنم در دنياي بزرگتري رها شده ام.فكر مي كنم تمام استرس ها پايان يافته تمام دلشوره ها،دعواهاي بچگانه،قهر و آشتي هاي لوس و.... رفته!

و من آزادم هر چه مي خواهم بكنم.ولي گاهي كه مي روم آنجا با تمام بي حسي ها با ديدن دوستان دانشكده كمي حالم خوب مي شود.

و متاسفم براي كساني كه دير فارغ التحصيل مي شوند يا خودشان را درگير فوق مي كنند.

خلاصه فقط يك جمله: راحت شدم.

+  نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت  19:22  توسط  سناء شایان |    | 

اربعین

روي اش با فونت فانتزي نوشته اند"مهندس جعفر شايان و.........".و با رنگ اکليلي نقره اي توي نوشته ها را پر كرده اند.كسي از من نظري نخواست وگر نه حتما مي گفتم اين فونت براي سنگ قبر خوب نيست.بالاي سرش گلدان سنگي گذاشته اند و روي گلدان عكس را حكاكي كرده اند.عكسش دارد مي خندد!

اربعين است.با اين كه عمو يك روز بعد از عاشورا به خاك سپرده شد چهلم اش را با چهلم امام حسين(ع) گرفته اند.

صحن امام زاده عينعلي زينعلي(در پونك) پر از قبر است.توي حسينيه مراسم چهلم عموست و من دلم مي خواهد بنشينم روي سكو كنار عمو!از طرفي تحمل صداي نكره ي مداح و شعر هاي من در آوردي اش را ندارم.

مي نشينم كنار قبر و سعي مي كنم حرف بزنم و دعا كنم.مردم نمي گذارند بچه هايشان را ول كردند.بچه ها ،با جوجه هاي فاميل دعوا مي كنند.مردم فضول از كنار قبر رد مي شوند ،چند سالش بوده؟تصادف كرده؟برا چي مرده؟چند سال خارج از كشور بوده؟چند تا بچه داره؟زنش كجاست؟مادرش كو؟تو چه نسبتي باهاش داري؟

همه ي اين سئوال ها تكرار مي شود.

صداي تعزيه بلند مي شود!بلند مي شوم، مي روم سنگ ها را مي بينم همه را مي خوانم:20 سال-15سال -40  سال و..... و فكر مي كنم شايد خيلي نزديك باشد.

شايد در سايه نشسته و به ما مي نگرد!پس اين همه آرزو چه مي شود؟سنگ قبرهاي ساده زيبا ترند.اسم،تاريخ تولد،تاريخ وفات!همين! روي يكي از سنگ ها جمله ي قشنگي مي بينم:"اين جا براي از تو نوشتن فضا كم است".

مردم كم كم از حسينيه بيرون مي آيند و آقايي با صداي نكره هم ،دوباره ميكرفون به دستش مي رسد.پسرعمو و زن عمو ، بعد از 40 روز آمده اند.و من مي دانم كه شايد ديگر نبينمشان چون براي هميشه قصد فرانسه و آلمان و.... دارند.حق هم دارند زندگيشان آنجاست.خوبيش اين است كه پسرعمو شبيه بابا شده و اين را ديگر نمي تواند عوض كند.

مردم يكي يكي خداحافظي مي كنند.ماچ مي كنند ،من از ماچ هاي بيخودي و لوس بدم مي آيد.

هوا خوب است ،انگار كه بهار آمده.و من خسته ام!

عجب هفته اي بود،اين هفته!!!!!!!!!!!
+  نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386 ساعت  18:17  توسط  سناء شایان |    | 

این جا

اين جا، جايي ست ميان هستي و عدم.

اين جا همه ،فقط خودشان را مي بينند.ديگران را نقض مي كنند تا خودشان بالا روند.

مسئوليت هايشان را به باد هوا مي سپرند و طلبكارانه غر مي زنند.غر مي زنند،غر مي زنند.انگار چه كاره اند؟چه مي كنند؟

به انتقاد ها انگ غرغر مي زنند و توجهي نمي كنند.

اين جا همه خودخواه و پررو اند.

اين جا همه،اشتباهاتت را پر رنگ مي كنند تا خطاهاي خودشان پاك شود.

اين جا آدم هاي مهربان و بزرگ، كم يابند.

ولي ناياب نيستند.

مي تواني به اين اميد زندگي كني كه بالاخره يك روز كسي را مي بيني كه بزرگ است و مهربان.

+  نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت  13:57  توسط  سناء شایان |    | 

تسلط خاله زنکی.

اطرافم پر از اطلاعات خاله زنكي و اضافي ست.

فلاني چي گفت؟كجا رفت؟چي شد؟يكي بچه زائيد!اون يكي با شوهرش دعوا كرد!يكي رفت با دوست پسرش ازدواج كرد.اون يكي زنگ زد به دوستش و يه مشت مهملات گفت و....

مردم چه اصراري دارند در تعريف و تكرار اطلاعات بي خودي؟اطلاعاتي كه مخ را كامل تعطيل مي كند.اطلاعاتي كه خسته ام مي كند اطلاعاتي كه وقت هايم را بيهوده تلف مي كند.

من زجر مي كشم از اين كه نمي توانم آن جور كه مي خواهم بنويسم.(فعلا زياد مخاطب برايم مهم نيست)

از اين كه وسط جملات فعل ها را گم مي كنم.

از اين كه وسط متن نمي فهمم كه چه مي خواهم بگويم.

از اين كه لحن از دستم در مي رود.

از خودم انتظار زيادي ندارم.

قرار نيست كس خاصي شوم.

فقط دوست دارم زجر نكشم و براي زجر نكشيدن نياز به خوب نوشتن دارم.

البته راه ديگري هم هست، مي توان مسكن خورد و مي شود به زندگي خاله زنكانه ي خود ادامه داد و مطمئنا كسي دنبالت نمي آيد و از اين زندگي بيرون نمي كشدت!

ولي جدا شدن سخت است.براي اين كه مهملات بدون درخواست به تو داده مي شود و مخ را كامل تليت(تريد)مي كند.بديهي ست كه يك مخ تليت شده نمي تواند خوب بنويسد.

هميشه پيشنهاد مي كنم به جاي حرف هاي خاله زنكي برويد كتاب بخوانند و در مورد كتاب حرف بزنيد.اگر سخت است فيلم ببنيد و در مورد فيلم حرف بزنيد.اگر همه چيز سخت است لااقل درباره ي هوا حرف بزنيد.

ولي زهي خيال باطل.خاله زنكي در همه جا حكم ران است.

و من بازهم دنبال اطلاعات خوب مي گردم،سرچ مي كنم ،كتاب مي خوانم،روزنامه و مجله مي خوانم ولي هيچ كس را براي گفتگو در اين باره پيدا نمي كنم.

منبع هاي خوب گم شده اند.

كتاب ها كميابند.

و در نت تا دلتان بخواهد مهملات ريخته است.

اكثريت پي علافي اند.

و من هر روز و هر ساعت زجر مي كشم چون نمي توانم(براي خودم) خوب بنويسم.ولي نااميد نمي شوم.


پ.ن:نه!جوگير نشده ام.خودم خوب مي دانم هيچ كس نيستم.ماجراي اين پست هم غرغري بود مثل غرغرهاي هميشگي.وگرنه همه می دانند عروس بلدنیست برقصد می گوید زمین کج است.
+  نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت  13:17  توسط  سناء شایان |    | 

نمي خواهم.

"مارس" ،"هوبي"،"بيسكوييت"،و سواد هيچ كدام را نداشتم.

گشنه بودم و باد درخت بيدار كن بد جوري بيدار نگه ام داشته بود.

صبح اولين روز از آخرين ماه زمستان بود و من فقط رفته بودم دوست هاي هم دانشكده اي را بيبنم.

هر كدام راهي را پيش گرفته بودند يكي درس خوانده بود ،يكي ديگر مي گفت:همه ي مشروطي ها دانشكده فوق قبول شدن و ما مانديم.آن يكي گير سه پيچ داده بود كه تو خرخواني و قبول مي شوي!(بيچاره نمي دانست 4-5 ماه است كه دست به كتاب هاي آمارم نزدم) ديگري رفته بود كه در بانك استخدام شود و .... من فكر مي كنم بانك ها آدم را مسخ مي كنند.10 ساعت پشت گيشه!بدون حركت بدون استراحت بدون پيشرفت و... .

در صندلي فلزي خودم مچاله شده بودم و به چروك هاي روي پيشاني خودم و هم قطار هايم فكر مي كردم.كم كم شادابي و نشاط را از دست مي دهيم و خط هاي اخم ميان دو ابرو مي افتد و ما ابتدا به روي خودمان نمي آوريم.كم كم ،كمي حساس مي شويم و عاقبت پيري را قبول مي كنيم و براي تسكين خودمان مي گوييم:با چروك زيباتر به نظر مي رسيم.

صداي خانوم چادري اي بحث چروك را از فكرم پراند.

خانم داد مي زد و توضيح مي داد كه پشت كارت ها را با چه پر كنيم.

و من به اين فكر كردم كه دلش مي خواهد بزرگ جلوه دهد و تمام حقارت هايش را جبران كند.

دفترچه ي اول را كه آوردند فهميدم كه زبان و اقتصاد و بيمه را هم در كنكور امتحان مي گيرند و من براي خودم سئوال ها را خواندم و هر كدام از گزينه ها را كه خوشگل بود انتخاب كردم.و هيچ چيز از هيچ كدام نمي دانستم.

دفتر چه ي دوم هم مربوط به آمار كاربردي و آمار نظري بود باز هم هيچ نمي دانستم و به شيوه ي مسخره اي فقط پرسش نامه را پر مي كردم.

خوبي اش به اين بود كه يك صفحه در ميان چك نويس داشت و سفيدي كاغذ بد جور توي ذوق مي زد.

و من در آن تمرين نوشتن كردم.روي جملات و حرف ها فكر كردم .براي خودم مطلبي را نوشتم كه چند وقت است مي خواهم بنويسم !گرچه مطلب خوب نشد ولي خودم خوشم آمد.و  بعد براي جلوگيري از سرقت آثار(!)همه را با مداد سياه خط خطي كردم.

بعد دلم شعر خواست و شعرهايي كه از حفظ بودم را نوشتم و شعر با طعم كيك كشمشي حسابي چسبيد.

بعد به بقيه نگاه كردم و ديدم با چه جان كندني دارند با سئوال ها سروكله مي زنند.

و من بي خيال فقط نشسته بودم.

دفترچه ي آخر رياضي بود و من همان كارهاي قبلي را تكرار كردم.

الان كه فكر مي كنم اصلا ناراحت نيستم .

كه چه بشود؟

فوق فوق فوقش،فوق ليسانس آمار هم گرفتم!

چه مي شود؟من كه دلم با آمار نيست!

+  نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت  0:43  توسط  سناء شایان |    |