نوستالوژي؟غم ناشي از ناتواني برگشتن به گذشته؟؟
دست ها در گردن،صداها هماهنگ و شعر :"ما دوتا دختر خاله مي رويم خونه ي خاله ..."
كه مي گويد:كوچه ها حافظه ندارند؟حافظه ي كوچه ها ابدي ست و وقتي با خاطرات كودكي تو برخورد مي كند،نوستالوژي شيريني را به بار مي آورد كه عين صميمیت و گرمي كودكي ست.
نگاه كن سناء!آنجا كنگاور است!و معبد آناهيتا كنار خيابان رها شده تا از آن مخروبه اي بزرگ درست شود.
و كمي آن طرف تر بيستون، سرزمين شيرين و فرهاد نشسته است.با سنگ تراش هايي چهل هزار ساله و 19 اثر تاريخي همچون :فرهاد تراش،غار شكارچيان،كاخ خسرو،نيايشگاه مادي،دژ مادي،شهر پارتي،پرستشگاه پارتي،نقش تراش هركول(پر آوازه ترين اسطوره ي يونان)،نقش برجسته ي داريوش و...
و سرابي زيبا!!
كمي كه جلو بروي،از دور روستايي را مي بيني كه مادرت روزي معلمش بوده و تو هميشه به آن موقعيتش غبطه مي خوردي!!
و كرمانشاه،ديار ياران!با اسم هاي جالب خيابان ها:در طویله،چاله چاله،چال حسن خان(چاله سنخان)،سرچشمه،منزه،برق و نوبهار و.....
نوبهار خيابان شيريني ست پر از بستني سنتي و باقلوا!و پر از آدم هاي كفتر صفت رفيق باز!!
و شهر،شهر،شهر!!
شهر هم مثل خودت دست و پا دراز كرده!بزرگ شده و پيشرفت كرده است،پل هاي روگذر ماشين رو،نمايندگي فروشگاههاي بزرگ،وسايل حمل و نقل عمومي درست و درمان،پاساژ هاي مدرن و... تمام اين ها گواه آن است كه كرمانشاه،كرمانشاه كودكي هايم نيست!ترافيك هم سوغات اين تغييرات است.ترافيكي كه محصول فرهنگ غلط رانندگي ست!
ولي باز هم دلم خوش است به تاريكه بازار،به بوي خوش نان برنجي و طعم بي نظير نان شكري!
دلم خوش است به تلخي آب در آمده از سقز،به ونشكهاي(يک نوع گياه بادكنكي ريز)خشك شده،به كنگر هاي تيغ تيغي،به آب ترش ريواس كوهي به آلوي بسته بندي شده در پوست بز!!!
دلم خوش است به صداي عدسي فروش .كه صبح ها در كوچه داد مي زند:"آي عدسسسس"
دلم خوش است به رنگ هاي شاد لباس هاي كردي،به گيوهاي ساكت نشسته در مغازه!!
و شيفته ي معماري بازارهاي سنتي ام.
راستي شبديز بعد از اين همه سال با يك پا هنوز در طاق بستان ايستاده است!
و بهار درختان را سبز و درياچه را پر آب كرده كه صحنه به زيبايي تمام برسد!و درخت كهنسال بعد از پشت سر گذاشتن سرنوشتي طولاني هنوز نفس مي كشد!
پارك كوهستان نزديك طاق بستان است!سرسره هاي پارك شرقي به تو امكان كودكي مي دهد و برعكس بالا رفتن تو را به شيطنت وا مي دارد.
در شمال پارك كوهستان غربي نماي شهر ديدني ست.و دوباره درياچه و آبشار!
دانشگاه رازي كرمانشاه نزديك طاق بستان است،براي همين سرانه ي فضاي سبزش بالاست،راهروهايش تنگ است براي همين با احتياط كامل حركت بايد كرد،كتاب خانه ها و سايتش از دانشگاه ما بهتر است.و اگر در راهرو به استراق سمع بپردازي در ميان صداها همه نوع لهجه اي را پيدا مي كني،اصفهاني،كرد،لر،شمالي و... ولي همه ي لهجه ها لايه اي از لهجه ي كرمانشاهي بر رويشان نشسته است!
درست مثل حرف زدن الان من كه تا يكي دو هفته با كرمانشاهي مخلوط است.
ادامه دارد....
پ.ن:
1.عكس ها را به اندازه ي واقعي ببينيد.زير هر كدامشان نوشته ام كجايند.
2.اين سفر نامه تا كرمانشاه بود.بقيه براي پست بعدي ماند.