تبليغاتX
برای ساکنان زمین

مهم نیست!

دست ها را روي شقيقه هايم مي گذارم و فشار مي دهم.
ميگرن لعنتي از بين انگشت هايم بيرون مي زند.
انگار سيخ داغي دو شقيقه را بهم وصل كرده و پلك ها  با عذاب بالا پايين مي روند.
دنيا را در فاضلاب شهري انداخته اند و بيرون كشيده اند.بوي لجن مي دهد همه ي اعضايش!شايد هم بوي شهوتي غليظ!

من بلد نيستم بنويسم!نه يادداشت نه پست نه خبر نه مقاله نه گزارش و..
دوست ندارم خودم را به قواعد ميخكوب كنم.اصل ها براي رعايت نشدن آفريده شده!

آخر يكي شان را خفه مي كنم!يكي از اين پسرهاي نفهم كه در خيابان پشت آدم مي افتند و براي جلب توجه كل روزشان را بلند بلند براي دوستشان تعريف مي كنند !

كاش قبل ساخت "زن دوم"سيروس الوند را مي ديدم و مي گفتم :تو فكر مي كنی مخاطب بدبخت آوره چه قدر تحمل كش اومدن داستان رو داره؟پدر من!چه كاريه؟
برو از داستان اين فيلم يه كتاب عامه پسند  چاپ كن.هم كلي پول گيرت مي ياد هم اين قدر ماتيك و لوازم آرايش مصرف نمي شه!

حالم بد است گر گرفته ام!دلم هيچ حرفي نمي خواهد!هيچي!
دلم مي خواهد به همه بگويم خفه شو!
برايم مهم نيست كه تو و ديگران هي درگوشي حرف مي زنيد!
حتي برايم مهم نيست كه مرا آدم به حساب نمي آوريد!
راستش را بخواهي خودم هم تحمل خودم را ندارم.
پس مرگ كي حادث مي شود؟؟؟

+  نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت  21:49  توسط  سناء شایان |    | 

يك كلمه/يك لحظه

گاهي يك كلمه است،
گاهي يك لحظه،
كه مي تواند زندگيت را زير و رو كند.
كلمه را نگويي و لحظه را از دست بدهي،عمري حسرت به جا مي ماند.
كدام يك از ما تجربه اش را نكرده ايم و تجربه اش را نداشتيم؟
كلمه اي كه بايد مي گفتيم و نگفتيم.عكس العملي كه بايد نشان مي داديم و نداديم.

اين جملات پشت نوشت كتاب "سياهي چسبناك شب" نوشته ي محمود حسيني زاد است.

+  نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت  16:38  توسط  سناء شایان |    | 

خود خواهي محض.

من دلم يك روز ناب مي خواهد.
روزي كه هيچ كس را سگ گاز نگرفته باشد.
و مگس نقش بال هايش را بر اعصاب كسي نينداخته باشد.
روزي كه مردم،حرف عاديشان داد نباشد و در جواب سئوال هاي ساده دهان طرف را گل نگيرند.
و خوشحال باشند از هم جواري يكديگر!

من دلم يك روز ساده مي خواهد .
از آن هايي كه مجبورت نكند كارهايي را كه دوست نداري انجام بدهي.و با كساني حرف بزني كه نمي خواهي و آدم هايي را ببيني كه دوستشان نداري.
روزي كه هيچ كس فحش هاي بيخود و بي دليل به ديگري ندهد و آدم ها خودخواهيشان را از طريق قدرت بر سر ديگران نكوبند.

من براي به دست آوردن اين روز از خودم شروع كردم.به خودم گفتم حتي اگر اعصابت خردتر از پودر شربت است ،سعي كن در برخورد با آدم ها رعايت كني.جوابشان را  درست بدهي و جاروجنجال بيخود راه نيندازي و يادت بماند كه همه قرار نيست در اعصاب خوردي تو شريك باشند.پس آدم باش و خوب رفتار كن .
ولي حيف،حيف كه هيچ كس نمي خواهد مثل من آدميت كند.
حيف كه همه، چه در باجه بليط فروشي چه در ..... فقط به خودشان فكر مي كنند و در حال خالي كردن عصبانيت هايشان بر سر ديگرانند.
كاش كمي،فقط كمي انسان تر بوديم.
و به اندازه ي سرسوزني جنبه داشتيم.
كاش.........

+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت  15:45  توسط  سناء شایان |    | 

مسخره

مبارك باشه!به سلامتي،به پاي هم پير شويد!

نه بابا!چه كاريه؟آخه وقتي مي شه تنوع ايجاد كرد چرا فقط به پاي يكي پير شد؟

مي شه هي مبارك شد!مي شه هي تبريك گفت!

مثل حيوان دمدمي مزاج!انگار نه انگار اين وسط روح هم وجود داره!انگار نه انگار دلبستگي و... هم هست!فقط لذت جسمي و..!

چرا اين جوري نگاه مي كنيد؟به من چه؟من چه كاره ام؟اصل صيغه اين رو مي گه!

و به مرحمت مراجع محترم راه هاي صيغه هم آسون آسونه!

وقتي اين لینک رو باز كردم !نمي دونستم بخندم يا گريه كنم يا داد بزنم!

مسخره است!همه چيز مسخره است.

خوب يهو بگيد هر كار دلتون مي خواد بكنيد!بودن يه توافق نامه ي چتي كه هيچ شاهدي نداره چه توفيري با نبودنش داره!

از این پس به جاي واژه ي بيگانه ي مسنجر بگوييد محل ازدواج موقت!

مسخره است!همه چي مسخره است!

باور كنيد آدم هاي گندي شده ايم!

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت  15:52  توسط  سناء شایان |    | 

سرسره

من و دختر خاله

هرچند ساله كه باشي سرسره ذوقت را تحريك مي كند،كه بروي آن بالا،آن جا كه هوا بهتر است و ديد بازتر.و ليز بخوري و برسي به زمين و بعد دوباره دوباره!ولي هيچ چيز صعود نمي شود وقتي كه عين بچه هاي شر از سطح ليز سرسره بروي بالا. به اوج كه رسيدي مثل مورچه هاي باربر ،شاد شوي از موفقيتت!


پ.ن:چه لذتي است در مطلب ها و عكس هاي تكراري!

 

+  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت  21:59  توسط  سناء شایان |  مینی عکس نوشت  | 

سرزمین مادری 2

اگر از جاده ي كوزران به سمت روانسر ،روان شوي.سراب نيلوفر را مي بيني با نيلوفرهاي باز نشده ،راستي فصل نيلوفر كي است؟ا اصلا مي توان ديدشان يا در 2-3 روز اول مردم را همه كنده اند؟

از آن جا كه دور شوي كم كم لهجه ها تغيير مي كند،مذهب ها رنگ عوض مي كند و لباس كردي در خيابان ها ديده مي شود.

روانسر هم سراب دارد،گويي خدا به هر كدام از سراب ها زيبايي منحصر به فردي داده تا براي مردم تكراري نشوند.

غار قوري قلعه كه در 88 كيلومتري جاده ي كرمانشاه –پاوه و بعد از روانسر قرار دارد ،ساكت و خلوت منتظر ماست.و ما 5 نفر تنها بازديدكنندگانش هستيم.

50 سالي از زمان كشفش مي گذرد و خواب هاي خوبي برايش ديده اند مثلا اين كه تونلي شيشه اي در تالار هايش بزنند و بازديد كنندگان از ميانش رد شوند و لذت ببرند!ولي كمي بودجه درد هميشگي ست.ما به تالار مريم و كوهان شتر راضي مي شويم و به سمت پاوه مي رويم!

سر راه شمشير را مي بينيم،دومين منطقه ي پلكاني ايران است ولي زيبايي اش به ماسوله نمي رسد!

پاوه را كه مي بينم ياد شهيد چمران و كتاب كردستانش يك لحظه هم رهايم نمي كند.7 سال پيش كه آنجا بودم عكس شهيد چمران را بزرگ بر ديواري كشيده بودند،امسال هر چه گشتم نبود.

راستي هنوز حزب كومله و دموكرات هستند؟هنوز هم در طويله ها زندان مي سازند؟هنوز هم سر مي برند؟؟

پاوه شهر خوبي ست،زيباست و نماي خوبي دارد البته بدون وحشي بازي!

جوانرود بازارچه ي مرزي جالبي دارد!پر است از لوازم آرايشي بهداشتي تقلبي،قاچاق.

اگر اهل عرق و ورق و.. هم باشي مي تواني درگوشي پيدايش كني به ازاي تمام وسايل قاچاق و تقلبي، كنار آب پونه هاي اصل و خوش بو روييده است،پونه هايي كه نه تقلبي اند نه قاچاق فقط و فقط وحشي اند!

  عکس ها:

بازار کرمانشاه:آلو در پوست بز /سطل چاه دوزی

سراب ها:سراب نیلوفر /سراب روانسر

غار قوری قلعه:1/2/3/حضرت مریم


   پ.ن:

۱.مي خواستيم سري هم به نوسود، كرند ،ريجاب،سرپل ذهاب،قصرشيرين و... بزنيم.ولي حيف كه فرصت كوتاه بود.

۲.بي كيفيتي عكس ها را به كيفيت چشمتان ببخشيد.چند عكس از پست قبل جا مانده بود!اين جا گذاشتمش!

۳.به اين سایت هم سر بزنید..

+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت  11:24  توسط  سناء شایان |    | 

دم هاي گره خورده!!

عجب!

عجب!

عجب!

 

چه تصادفي!چه ساده؟

خودم را بسپرم به دست حادثه؟(اين را كجا خواندم؟)

جالب است،اين گره خوردگي دم را مي گويم!آن هم چه گرهي؟ كور كور كور!

روزگار اتفاقات جالب و ريزي برايمان پيش مي آورد!

مثل اين كه تو بخواهي در زمينه اي فعال بشوي و براي آن، بخواهي اين ور آن ور بروي و به هر طرفي كه جهت گيري كني برسي به چند نفر!

آن چندنفرو ما چند نفر هي زير لب بگوييم:واي خدا!باز هم اين ها؟

و لحن آن چند نفر ملتمسانه و از روي خستگي باشد و لحن ما چند نفر متعجبانه و از روي شوق.

خدا آخر و عاقبت تمام آدم هاي خوشحال را به خير گرداند!آمين!

 

این  را هم بخوانید

پ.ن:

اين پست نكته اي بود كه بايد به آن اشاره مي كردم!تا يادم بماند و بعدها به آن بخندم!ادامه ي پست قبل را در پست بعد خواهم نوشت!

+  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت  18:29  توسط  سناء شایان |   

سرزمين مادري 1

نوستالوژي؟غم ناشي از ناتواني برگشتن به گذشته؟؟

دست ها در گردن،صداها هماهنگ و شعر :"ما دوتا دختر خاله مي رويم خونه ي خاله ..."

كه مي گويد:كوچه ها حافظه ندارند؟حافظه ي كوچه ها ابدي ست و وقتي با خاطرات كودكي تو برخورد مي كند،نوستالوژي شيريني را به بار مي آورد كه عين صميمیت و گرمي كودكي ست.

 

نگاه كن سناء!آنجا كنگاور است!و معبد آناهيتا كنار خيابان  رها شده تا از آن مخروبه اي بزرگ درست شود.

و كمي آن طرف تر بيستون، سرزمين شيرين و فرهاد نشسته است.با سنگ تراش هايي چهل هزار ساله و  19 اثر تاريخي همچون :فرهاد تراش،غار شكارچيان،كاخ خسرو،نيايشگاه مادي،دژ مادي،شهر پارتي،پرستشگاه پارتي،نقش تراش هركول(پر آوازه ترين اسطوره ي يونان)،نقش برجسته ي داريوش و...

و سرابي زيبا!!

كمي كه جلو بروي،از دور روستايي را مي بيني كه مادرت روزي معلمش بوده و تو هميشه به آن موقعيتش غبطه مي خوردي!!

و كرمانشاه،ديار ياران!با اسم هاي جالب خيابان ها:در طویله،چاله چاله،چال حسن خان(چاله سنخان)،سرچشمه،منزه،برق و نوبهار و.....

نوبهار خيابان شيريني ست پر از بستني سنتي و باقلوا!و پر از آدم هاي كفتر صفت رفيق باز!!

و شهر،شهر،شهر!!

شهر هم مثل خودت دست و پا دراز كرده!بزرگ شده و پيشرفت كرده است،پل هاي روگذر ماشين رو،نمايندگي فروشگاههاي بزرگ،وسايل حمل و نقل عمومي درست و درمان،پاساژ هاي مدرن و... تمام اين ها گواه آن است كه كرمانشاه،كرمانشاه كودكي هايم نيست!ترافيك هم سوغات اين تغييرات است.ترافيكي كه محصول فرهنگ غلط رانندگي ست!

ولي باز هم  دلم خوش است به تاريكه بازار،به بوي خوش نان برنجي و طعم بي نظير نان شكري!

دلم خوش است به تلخي آب در آمده از سقز،به ونشكهاي(يک نوع گياه بادكنكي ريز)خشك شده،به كنگر هاي تيغ تيغي،به آب ترش ريواس كوهي به آلوي بسته بندي شده در پوست بز!!!

دلم خوش است به صداي عدسي فروش .كه صبح ها در كوچه داد مي زند:"آي عدسسسس"

دلم خوش است به رنگ هاي شاد لباس هاي كردي،به گيوهاي ساكت نشسته در مغازه!!

و شيفته ي معماري بازارهاي سنتي ام.

راستي شبديز بعد از اين همه سال با يك پا هنوز در طاق بستان ايستاده است!

و بهار درختان را سبز و درياچه را پر آب كرده كه صحنه به زيبايي تمام برسد!و درخت كهنسال بعد از پشت سر گذاشتن سرنوشتي طولاني هنوز نفس مي كشد!

پارك كوهستان نزديك طاق بستان است!سرسره هاي پارك شرقي به تو امكان كودكي مي دهد و برعكس بالا رفتن تو را به شيطنت وا مي دارد.

در شمال پارك كوهستان غربي نماي شهر ديدني ست.و دوباره درياچه و آبشار!

دانشگاه رازي كرمانشاه نزديك طاق بستان است،براي همين سرانه ي فضاي سبزش بالاست،راهروهايش تنگ است براي همين با احتياط كامل حركت بايد كرد،كتاب خانه ها و سايتش از دانشگاه ما بهتر است.و اگر در راهرو به استراق سمع بپردازي در ميان صداها همه نوع لهجه اي را پيدا مي كني،اصفهاني،كرد،لر،شمالي و... ولي همه ي لهجه ها لايه اي از لهجه ي كرمانشاهي بر رويشان نشسته است!

درست مثل حرف زدن الان من كه تا يكي دو هفته با كرمانشاهي مخلوط است.

 

  ادامه دارد....

هركول

شيريني برنجي

درخت كهنسال

آبشار پارك شيرين

پ.ن:

1.عكس ها را به اندازه ي واقعي ببينيد.زير هر كدامشان نوشته ام كجايند.

2.اين سفر نامه تا كرمانشاه بود.بقيه براي پست بعدي ماند.

 

+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت  14:48  توسط  سناء شایان |    | 

محال ممکن

هنوز در سفرم و مشغول ﭘاسخ گویی به دعوت این و آن و خانه گردی.

و این ﭘست محصول چند دقیقه تنهایی در اتاق دخترخاله جان است!در حالی که همه با هم حرف می زنند و حرف ها یکجا می ریزد توی اتاق!!

بنده خدایی شرمنده فرموده و به بازی اینترنتی دعوتم کرده ,که بگویم از 7 آرزوی محالم!

مجال طول و تفضیل دادن ندارم!و گرنه در مورد آرزو و محالات و .... حرف زیاد است.

ولی بی حاشیه برویم سر اصل مطلب:

1.دلم می خواد این توانایی را داشته باشم که ﺑﭘرم در روح دیگران!برای یک لحظه هم که شده جای آدم های دیگر باشم , ذهنشان و دلایل کارهایشان را بفهمم!

2.مفید باشم !بتوانم  کمی از بار دنیا را کم کنم.

3.در هر شهر ایران آﭘارتمان کوچک 50 متری داشته باشم و 6 ماه از سال را ایران گردی کنم!و با لباس های محلی آن شهر توی شهر بگردم!!

4.این قدر ﭘول داشته باشم که در سفر هایم برای همه سوغاتی بخرم.

5.تکلیفم با درس خواندن معلوم شود!و البته روزی برسد که تحمل زبان انگلیسی را داشته باشم و بتوانم کامل بیاموزمش!!!!

6.بتوانم به کسی اعتماد کنم !و خوب باشم و آدم های  خوب اطرافم روز به روز زیاد شوند.

7.یک فرد خاص را هیچ وقت در عمرم نبینم!!

+  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت  14:55  توسط  سناء شایان |    | 

شنگوليت عجيب!!

پيش نوشت:پرچانه گي ام را به حالم ببخشيد و همچنان تحمل كنيد!!!

شنگولم!و اين خيلي خيلي عجيب است!

اصلا انگار نه انگار كه دو زمينه ي كاري خوب را از دست داده ام!

انگار نه انگار كه هيچ كدام از دوست داشته هايم را ندارم.

و انگار نه انگار در جمعي غيبت كننده و لوس و زودرنج نشسته ام!

و...

اصلا،اصل حال همين است!آدم آهني بودن را دوست ندارم!اين كه سيستمت را طوري برنامه ريزي كني كه آخرهاي اسفند سبزه بيندازي،ماهي بخري،خريد كني!بعد بي حس سرسفره هفت سين بنشيني و اداي آدم هاي متحول را دربياوري!و بعد 13 روز را الكي ول بچرخي و در روز سيزدهم عين يك برنامه ي از پيش تعيين شدي بروي سمت طبيعت!و سبزه ها را ول كني وسط آسفالت!ماهي ها را فراموش كني و بعد كه غروب مي رسد غمگين شوي و غصه بخوري!درست عين يك رباط هوشمند!

ولي وقتي حالت خوب باشد،حتي آدم هاي چندش برانگيز را هم دوست خواهي داشت!

فحش ها بدو بيراه ها را بهتر و منطقي تر جواب مي دهي!

خوب حرف مي زني، وراجي مي كني!در مورد همه چيز نظر مي دهي!

همه ي رفتارهاي مردم برايت عادي مي شود و در تو اثر نمي كند!

وقتي حالت خوب باشد زير باد و بوران مي ماني و به كساني كه فرار مي كنند مي خندي!در تنهايي وسط دشت ها آواز مي خواني و دلت مي خواهد آن لحظه را جاودانه كني!و در اين ميان اگر هزار بار سيزدهم فروردين در دلت غم بريزد هيچ توجهي به آن نمي كني!

وقتي شنگوليت از سروكله ات ببارد فكر مي كني به همه كار توانايي!حتي كندن كوه!و همه ي محدوديت ها برايت شوخي ست!يك شوخي خنده دار!

جالب است در اين حال در همين اطراف آدم هاي آشناي غريبه اي را مي بيني كه بهت زده ات مي كنند!

 

دوست دارم اين حال را!اين حالي كه در آن هيچ چيز و هيچ كس برايت مهم نباشد

غير از آب،باد،آتش،خاك!و البته دلتنگي براي فاميل هايي كه در شهري ديگر نفس مي كشند!

براي رفع اين دلتنگي مي روم به ولايتي كه هيچ وقت در آن زندگي نكردم!ولي حس خوبي نسبت به آن دارم!حلال كنيد!!!!

 

پي نوشت:عادت كرديم غر بزنيم و تيكه بيندازيم و... گفتم براي يك بار هم كه شده خرق عادت كنم و از حال خوب بنويسم!به قولي بعضي ها :باشد كه رستگار شويم!

 

+  نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت  22:43  توسط  سناء شایان |    | 

آرام

            جنگل و آب معدني قرمرض در نكا

 

به اندازه ي تمام آدم هاي دوست داشتني زندگي ام قاصدك فوت كرده ام.

و برايشان آرزو هاي خوب كرده ام.

با خود فكر كردم،اگر يكي تنها يكي ،از اين قاصدها پيام را برساند براي م كافي ست.

 

باد مي آمد، و من در روزگار قحطي باران ،در باد مي رفتم تا باد مرا در بر بگيرد.

تنها بودم.همه از ترس زكام،فرار كرده بودند و من آرام آرام حرف مي زدم با آن!

مي گفتم از حوادث سال گذشته و خواسته هاي آينده!

و مي خواستم از او كه همچون گلها،مغز مرا هم آبستن فكر هاي نو كند.

و رها مي كردم حرف ها را ، كه برساند به گوش خدا!

 

ساحل آرام بود!چوب برداشتم و تمام نانوشته هايم را روي زمين سستش نوشتم و دريا همه را پاك پاك كرد.

 

جنگل،با تمام حشرات و آشغال ها،سبز ناب بود.يك نوع غافل گيري عجيب پس آن زمستان سخت.

 

كاهو ها تركيب جديدي از سبزها را به نمايش گذاشته بودند.و به ترتيب پشت وانت نشسته بودند ، منتظر دستي كه به سويشان دراز شود و به بهاي اندكي صاحبشان شود.

 

شترهاي استرآباد و ماهي هاي درياي خزر همه آرام بودند با اين تفاوت كه شترها آرام آرام مي چريدند و مي خوردند و ماهي ها آرام جان مي داند و در ماهي تابه سرخ مي شدند.

 

و من!بي مسئوليت و دغدغه و... و بدون هيچ گونه بي تابي براي تهران،خانه،زندگي،كار و اينترنت! راه مي رفتم و به دوستاني فكر مي كردم كه گويا مرا از ياد برده اند.


   پ.ن:

1.بي دروبيني درد بسيار بدي است.مخصوصا وقتي كه صحنه هاي شگفت آور هر لحظه از جلوي چشمت رد شوند و دوربين موبايل ارضايت نكند.

2.خواستم درباره ي سفر افاضات كنم.6-7 صفحه شد.ديدم براي اين جا سنگين است.

شايد وقتي ديگر!!!

 

+  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت  22:18  توسط  سناء شایان |    | 

عکس های "Holi"

سلام
چند تا عکس از جشن هولی پیدا کردم که اینجا میگذارم. فکر کنم عکس ها واضح و مبرهن هستند و عمق فاجعه !!! و شادی رو میشه در اونها دید. همون طور که می بینید پیر و جوون هم نداره ،
همه شرکت میکنند و به شادی و پایکوبی می پردازند.




(ادامه مطلب)

ادامه مطلب
+  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت  13:35  توسط  نرگس |    | 

مايه ي خنده ي بي فكري!!!

-تبريك مي گم!تو ام مثل كشورت مايه ي خنده اي!كشورت در تصادفات خنده دار رتبه ي اول را كسب كرده و تو در چت كردن هاي طولاني!

ببين ساعت كه 12 مي شود و وقتي زمان فاصله ي بين دو روز را طي مي كند تو بايد كركره ي مغز و چشم و دست و.. را پايين بكشي و بروي لالا!

نه اين كه تازه تازه بنشيني پاي كامپيوتر!بحث هاي اخلاقي و علمي و... راه بيندازي!

مي دانم يك روز سلول هاي مخت از كم خوابي پودر خواهند شد و تو هيچ ذخيره اي نخواهي داشت!!

در ضمن شب ها كنترل مغز بر حرف ها كم مي شود و ممكن است به كارهاي نكرده هم اعتراف كني!آن وقت چهارپا بياور و باقالي بار كن!!!

 

-سكانس اول:/روز/آشپزخانه روبروي ماشين لباس شويي.

من(در حالي كه به پيچ هاي ماشين لباس شويي اشاره مي كنم):محيا جوون!يه دختر خوب دست به اونا نمي زنه!

دختر عمه ي سرتق الدوله ي 2ساله خورده ايم(در حال پيچاندن پيچ دماي لباس شويي):دوست دارم بپيچونم!

 

سكانس دوم/پس فرداي آن روز/خانه

من(جوراب به دست):مامان اين جوراب منه يا محيا!!

مامان در حال از خنده روده بر شدن مي دود طرف بقيه ي لباس ها و بعد با يك مشت لباس چروك بر مي گردد.

بعله!دماي لباس شويي روي 100 بوده!بچه در اين سن و سال كيميا گري مي داند!

لباس ها را كوچك مي كند!جل الخالق!!

 

-خواب عميق،لطيف ، راحت ، بدون دغدغه تا لنگ ظهر !عيدي بهار به من است.

از اولش هم قرار بود مخ را تعطيل كنم.بدون فكر!دقيقا بدون فكر و حرص و ... چند روزي نفس بكشم!الكي رفتم اين همه پول كتاب دادم!!

 

-با اين وضعيت جاده ها، رانندگي هم وطنان جو گير!و همچنين طلبيدن دريا!

علي الحساب حلالم كنيد!تا اگر برگشتيم جبران كنم.

+  نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت  22:6  توسط  سناء شایان |    | 

عید و مسائل پیرامون

-كارت تبريك؟آن هم از جايي كه اصلا انتظارش را نداشتم!چسبيد خيلي چسبيد!ممنون!

اس ام اس ،اس ام اس،اس ام اس!من چه قدر به اصوات نيازمندم.ديگر از وسايل ارتباطي نوشتاري خسته شدم.براي همين جواب خيلي از اس ام اس ها را ندادم.به من چه كه نوروز يادگار مردم ايران زمين است؟يا آيين فره وري و ديرپاي نيك مردمان آريايي ست!! بابا ول كنيد اين حرف ها را!يكي نيست بپرسد:حالت چه طوره؟ بعد وقتي عيد مي آيد،زرت زرت اس ام اس !كه چي بشه؟

ممنون كه بعد از سال تحويل زنگ زدي!

خاله جان ،دختر خاله جان ممنون كه يادت بود ما هستيم!عمه جان عمو جان چه عجب چشم ما به جمالتان روشن شد!

 

-عيد ديدني چه قدر خوب است!حداقل چيزي كه دارد اين است كه 1-2 ساعت از روزمرگي و فكر هاي هميشگي رهايت مي كند!از كامپيوتر كوفتي ات مي كني و مهماني مي روي يا به مهمان ها مي رسي!و فقط به اين فكر مي كني كه كدام يك از خوراكي ها خوردنش آسان تر و ضررش كم تر است!

فاميل را كه مي بينم دلم مي سوزد!چه قدر پتانسيل دوستي خفته است ميان ما آدم هاي هم خون،كه سال به سال هم همديگر را نمي بينيم!چه قدر مي توانيم خوب باشيم با هم!!چه قدر مي توانيم خوش بگذارنيم با هم!!!چه قدر مي توانيم همديگر را دوست داشته باشيم!!!چه چيز ما را از هم دور مي كند؟؟(لطفا اگر كسي مي داند جوابم را بدهد!)

 

-بيماري عجيبي از چند ماه پيش گرفته ام!و با خودم به اين ور سال كشانده ام!

همه چيز از نظرم لوس است و تكراري!

ويژه نامه ي خيلي از مجلات و روزنامه ها را ديده ام.

همه پي يك سوژه رفته اند.چند مصاحبه از يك نفر!سئوال ها تقريبا يكسان!عكس ها با فيگورهاي مختلف!بهاريه هاي به شدت لوس و نچسب ،كه نشان دهنده ي نويسنده هاي لوس ترشان است.

حالا بر فرض كه عذر مطبوعات را پذيرفتم!اين حرف هاي آدم ها ديگر واقعا لوس است!

وقتي مرد گنده وسط خيابان پشت موبايل داد مي زند:چطوري جيگر طلا؟؟

حتي احساس مي كنم تيپ ها هم بسيار بسيار مسخره است!مانتوهاي مغازه ها كه ديگر هيچ!لباس هاي مردانه.......

از همه بدتر حس مي كنم خودم هم بسيار لوس و تكراري ام!مخصوصا بخشي از وجودم به نام نوشتن از همه تكراري تر است!تو بگو؟من تكراري ام؟

+  نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت  0:1  توسط  سناء شایان |    | 

سال نو و "Holi"

سلام
" سال نو مبارک " امیدوارم سال خوبی در انتظارتون باشه.

با اینکه اینجا یک ماه از تابستان میگذره و هوا شدیدا گرمه ولی بوی بهار و سال نو تازه ی تازه حس میشه.
دلیلش هم اینه که خوشبختانه تونستم بر افسردگی دم سال نو که ناشی از غربته ، غلبه کنم و دست به کار هایی بزنم که تو ایران هم حالش نبود. تو این گرما خیابون ها رو متر کردم برای کارت تبریک عید ، سبزه خوشگلی با عشق سبز کردم ، کلی تزیینات انجام دادم ،یه سبد تخم مرغ رنگ کردم!!!! و از همه مهمتر خوته تکونی که عجیب بوی عید رو میاره. کلی بابت اینها تو این گرما عرق ریختم ولی لبخند رضایتی که از بابت نتیجه دلخواه به لبم نشست ، حالم رو خیلی عوض کرد و به عبارتی ارزشش رو داشت. اینها همه از خاصیت های نوروزه.
البته داشتن دوست های افغانی هم خودش خیلی موثره. باعث میشه مرتب در مورد سال نو حرف بزنیم و حداقل به فارسی نوروز رو به هم تبریک بگیم.
امیدوارم حالا که ما داریم با لبخند به پیشواز سال نو میریم سال 87 هم با لبخند آغوشش رو برامون باز کنه.امیدوارم امسال هیچ کس غم عزیزی رو نبینه بخصوص خانواده ما که سال تلخی رو به پایان رسوند.(روح دایی عزیز شاد)

واما "holi" ، به عبارتی فستیوال رنگها.امروز جشن رنگهاست گویا ملت هندو در این روز دیوانه می شوند!!! همه از پیر و جوان رو سر و کله هم رنگ میریزند و به پایکوبی می پردازند.رنگها معمولا به صورت پودری ست که یا مستقیما تو سر و کله هم می پاشند یا با آب قاطی می کنند و یهو می بینی یه سطل رنگ رو سر یکی خالی کردند. البته کلی هم کیف می کنند و عمدا لباس سفید هم میپوشند تا بیشتر مشخص شود!!!! دست و صورت رنگی رو هم تا عصر و شب نمی شورند تا علامتی باشد برای افتخار!!!
این جشن هم ریشه مذهبی دارد. ولی خوب جنبه تفریحیش بیشتره.یه نوشیدنی سفید رنگ هم در این روز می نوشند که گویا با چند نوع گیاه ترکیب میشه و خاصیت م س ت کنندگی داره و به عبارتی میشه عشق وصفا!!!(این یعنی اینکه اصلا روز خوبی برای بیرون رفتن نیست!! ولی دیدنش از دور بامزه است !!)

تعطیلات نوروز به همه خوش بگذره.یاد ما هم باشید.
یا حق

 

هفت سين

اضافه شد(شنبه 3 /1): اولین عیدی رو امروز خدا بهمون داد.وسط تابستان یه هوای عالی بهاری با ابر وبارون که یاد آور عید و بهار ایران بود. با اینکه تو سیل وحشتناکی گیر کردم و اولین بار از نرده های خونه مردم برای فرار از سیل بالا رفتم و از رو موتور پریدم و... ولی کلی با دوست های افغانی خندیدیم و گفتیم خدا خیلی دوستمون داره که این هوای خوب رو به ما هدیه داد. خدایا شکرت و ممنون.

+  نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387 ساعت  19:1  توسط  نرگس |    |