تبليغاتX
برای ساکنان زمین

آن مرد هم مُرد

-من كه گفتم :آلبالو!تو سه بار پاشو بشين.
-منم كه گفتم:سيب،تو هم سه بار پاشو بشين!
-....
معلم كه سر بر مي گرداند آلبالو و سيب و.... به سمت هم پرتاب مي كرديم.بشين پاشويي داشتيم ديدني.
پنجشنبه ها سر كلاس ،مسخره بازيي به پا بود كه بيا و ببين.
دختر راهنمايي بوديم و بسيار تاثير پذير،با هم خانه ي سبز مي ديديم و اداي آنها را در مي آورديم.
دختر راهنمايي بوديم و انگار دوست نداشتن يك هنرمند يا فوتباليست برايمان افت لاتي داشت.
گاه عشق خسرو در دلمان زبانه مي كشيد و كلي خودمان را برايش مي كشتيم.
گاه براي فوتباليستي مي مرديم.
گاه مي خواستيم فداي فلان خواننده شويم و....
آن روزها گذشت،ما در تن اجتماع فرود آمديم،مغزهايمان سخت تر و آبديده تر شد.
بزرگ شديم ما ، بزرگتر ها پير شدند،فيلم نگاه كرديم و گفتيم:يادش بخير.
يادش بخير اون روزهايي كه ما با خانه ي سبز بزرگ شديم،يادش بخير وقت هايي كه صداي خسرو از تو ضبط مي اومد و مي شد چاشني مشق نوشتن هامان.ياد هامون،خواهران غريب،كيميا و.. بخير.ياد همه ي سينماهايي كه رفتيم ياد...

-جلوي كولر كمي آن طرف تر از بقيه لم داده بودم كه خبرش را اخبار گفت!اين آقاي حياتي بدجور خبره است در خبر مرگ رساني،با خودم گفتم :مرد؟خوب مرد صدا قشنگ،4 شانه ي،دلنشين هم مرد!
آدم هاي پستي شده ايم!
احساساتمان حبابي ست،حبابي كه موقع مرگ ديگري شكل مي گيرد و بعد از چند روز مي تركد.اين وسط هم هي يادداشت مي نويسيم،هي نوستالوژي از خودمان منتشر مي كنيم .هي دلمان براي روزهاي قبل تنگ مي شود و جاي آقاي هنرپيشه را در آن خالي مي بينيم.هي صدا سيما برنامه ي بزرگداشت مي گذارد و فيلم هايش را پخش مي كند و...
و بعد تمام!
مرگ حق است،زندگي هم همين طور.
كاش به جاي شيون و زاري براي اين حق،براي خوب بودن در آن حق بكوشيم.
كاش....

+  نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت  0:2  توسط  سناء شایان |    | 

حالم خوبه؟

يه چيزي!
من حبس الاشكم خوب شده!
من بغضم مي گيره،من وقتي اين جوري مي شم حرف نمي تونم بزنم.
من دلم مي خواد عين بچگي ها وسط همه زار بزنم،سر مسائل بي خودي،الكي!
بعضي وقت ها فكر مي كنم يا رومي روم يا زنگي زنگ!
يا تنهاي تنها باشم و ديگه هيچكي نباشه برام تصميم بگيره،هيچكي دستور نده،به هيچكي وابسته نباشم و...
يا تو جمع زندگي كنم،تو يه خانواده ي شلوغ با يه عالمه فاميل،هر روز بيايم و بريم و هواي هم رو داشته باشيم.
ولي خداييش ستمه!ستمه اين خوشي هاي محدود،اين مسافرت هاي 2-3 روزه كه تا پلك بهم مي ذاري ،تموم مي شه.و دوباره هر كس بر مي گرده به زندگي كسالت بار روزمره ي خودش!
پ.ن:هيچ توجه كردي كه وقتي حالم بده،محاوره اي مي نويسم؟

+  نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت  0:3  توسط  سناء شایان |    | 

فاقد شعور

نشسته بودي آن بالا و من به چشمت غول بودم،غولي كه يك دست را متكاي سر كرده  و با دست ديگر "خداحافظ گاري كوپر"را جلوي صورتش گرفته و خود را ولو كرده روي سراميك هاي خنك!
و زير لب با صدايي نامفهوم تكرار مي كند:"حقيقت آن است كه هر چه مردم در خصوص شما ،يا هر كس ديگري بگويند چندان اهميتي ندارد،چون حرف هايشان از الف تا يا_گرچه از الفا بايد ترسيد_بسيار مرموز و غير قابل فهم است"
نشسته بودي آن بالا و مي ترسيدي ،نمي دانم از من يا از سنگيني"خداحافظ گاري كوپر"؟ولي منتظر لحظه ي سنگين شدن پلك،خستگي چشم و نفهمي مغز بودي،وقتي كه مرا خواب برد،حمله كردي!
نمي دانم خونم شيرين است يا نه؟ولي گوشت تلخم حسابي!
با اين همه بين انگشت هاي پا نيشت را فرو كرده اي و آن 10 جا را براي مكيدن خون انتخاب كرده اي،ولي پشه كوره جان،شعور هم چيز خوبي ست!
كاش برايت دوره ي "چگونه و كجا را گاز بگيريم؟"مي گذاشتند،تا كمي ملاحظه ي طعمه ي بيچاره را هم مي كردي!
+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت  10:19  توسط  سناء شایان |    | 

روزنه هاي خوشي

-گل هاي شقايق روييده اند پايين تپه و كوه هاي سبز!و بسيار سبز!زيرش نوشته است،اردبيل-ارتفاعات سبلان و پشتش نوشته اند:به هيچ مناسبتي براي دوست خوبي مثل تو!19 تير 84!
ذوق مي كنم وقتي به من مي دهد ش!دروغ چرا؟چه قدر كمبود محبت گرفته ام از طرف دوستان!زود خطايش را مي يابم!تير 84 يا 87؟
مي خنديم،مي خندند!شاديم،همديگر را 4-5 سالي ست كه مي شناسيم و چه قدر هم خوب!ديگر نگران حدود روابط نيستيم !با اين كه هر 6 ماه يك بار زمان ديدن هم را ،آن هم به طور اتفاقي داريم باز هم غريبه نيستيم!
و چه قدر خوب ديوانه بازي مان گل مي كند!ميدان هفت تير كجا و بستي ناصر كجا؟براي يك لقمه بستني مي رويم تا نوبنياد!چند سالي هست اتوبوس را نگذاشته ايم روي سرمان!اتوبوس مي رود هوا!اين بار بحث جدي تر است!چه خوب كه آن ها مي دانند من درس و استعدادم خوب است!چه خوب كه دركم مي كنند و تشويق براي زندگي كردن!چه قدر خوب كه ريز به ريز احوالم برايش مهم است!چه قدر خوب كه هنوز راحتم با آنها و مي توانم هر حرفي!دقيقا هر حرفي را بزنم!
چه قدر خوب كه آرام اند و راضي!چه قدر خوب....
زندگي را دوست دارند بي شك و برايش تلاش مي كنند،بر عكس من كه دنياي خودم را ول كرده ام چسبيده ام به دنياي مسخره اي كه اهالي اش مرا نمي شناسند و تحقير مي كنند.
بستني مهمان من!تعارف آمد نيامد دارد؟ چشم مي خرم!دندم نرم!حاضرم هر روز بخرم ولي خنده هايتان را ببينم!

-چه هفته ي خوبي بود اين هفته كه رفت!بسيار چيزها يافتم كه قبل تر ها نمي دانستم بسيار حرف ها شنيدم كه شادي آور و ترسناك بود،چيزهايي كه  پيدا كردم  شيرين بود،اين وسط بستني و ميدان هفت تير و نشر چشمه تكرار مي شدند،از پارك شفق به هفت تير،از خيابان ويلا به هفت تير،از دم دانشكده(اول بخارست) به هفت تير،از ويلا به چشمه،از ايرانشهر به چشمه!از هفت تير به چشمه،از ميرزاي شيرازي به چشمه!
بستني به خاطر دوستي،بستني به خاطر عذرخواهي از دير رسيدن مصاحبه شونده،بستني از سر گرماي زيادي!
اين هفته پر بود از نوستالوژي،از روزهاي ز كف رفته ي دانشجويي،از سرزنش هاي به حق،از حرف هاي انرژي زا،از درس هاي روابط انساني،از حركات ورزشي،از مسابقات دارت از....
و حاصل اش شد يك عالم يادداشت و مينيمال و يك دنيا حس خوب!

روزنه

+  نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت  0:3  توسط  سناء شایان |    | 

براي هر كس كه مي آيد و مي خواند!

هي مي نويسم هي وسطش مي مانم كه چه طور ادامه بدهم كه غر نباشد!
باز خورد هايي خوبي ندارد اين نوشته هاي شخصي!
يكي مي گويد :"افسردگي آور است"،آن يكي مي گويد:"خودت را نشكن جلوي ديگران كه جمع كردنت سخت است".يكي ديگر....
بعضي ها هم ول مي كنند مي روند .بي نام و نشانه مي گذارند مرا!
 من به اين فكر مي كنم كه خودم مهم ام يا مخاطب!
مخاطبي كه نمي شناسمش،مخاطبي كه سكوت مي كند،مخاطبي كه نمي دانم از سر چه اين وبلاگ را چك مي كند؟من مهم ترم يا مخاطب؟
من بلدم چيزهايي بنويسم كه خوشتان بيايد!
مثلا اين ها را بلدم:
1. تكه هايي از شعر يا متن كتاب هايي كه مي خوانم.
2.فحش و بدوبيراه اساسي!به همه كس و همه چيز!يك جور نقد تلخ و به فاضلاب كشاندن همه ي عناصر جامعه براي جلب شخصيت و بزرگي و تريپ روشنفكري!
3.مسائل خاله زنكي!
4.نان قرض دادن به اين و آن!
5.رويدادهاي روزمره ي زندگي كسالت بارم.
6.مينيمال هايي براي مخاطب هاي خاص از جمله خدا.
7.مسائل عرفاني
و....
بلدم!ولي نمي نويسم چون روال اين جا دست دل است،هر وقت باد كرد و حرفي براي گفتن و خوانده شدن داشت، مي آيد ، مي نويسد و پست مي كند.
دلم مي گويد:"اين وبلاگ خودم است،اين جا شكل خودم نباشم كجا باشم؟اين جا غر نزنم كجا بزنم؟"
اين را قبول دارم كه مخم زياد هم خوب كار نمي كند،خيلي چيز ها را نمي فهمم و نمي دانم،قبول دارم خيلي از حرف ها از كم طاقتي و نفهمي ست!ولي چه كنم تا ذهنم ورزيده شود و دلم طاقت بياورد براي خنك كردنش هم بايد جايي باشد!
دلم نمي خواهد بگوييم ،مخاطب مهم نيست!چون هست!جان وبلاگ به كامنت هايش است و اميد نويسنده هم به همان ها!ولي ميان تو و خودم كدام يك را انتخاب كنم؟تويي كه صريح نظرت را نمي گويي و با نيش و كنايه مي پراني!
و اگر واقعا مشفقي كاري كن كه از جبهه ي  غر زدن بيرون بيايم!باور كن خودم هم دوست ندارم اين جبهه را!حرفت را ساده و كامل بزن تا كمكم كني!
+  نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت  9:18  توسط  سناء شایان |    | 

نوستالوژی آب بازی

يخمك ها را جلوي نور مي گرفت و به حباب هايش نگاه مي كرد،بعد اگر حباب هايش زياد بود پس مي داد و يكي ديگر مي گرفت،باباش دكتر بود،دكتر دندان پزشك،خودش يك سالي از من بزرگ تر بود ولي جثه اش چند برابر بزرگ تر و كشيده تر !يخمك را با يك حركت نصف مي كرد و يك لنگه سهم من مي شد و يكي او!
مي خورديم و دهان و دندان و لبمان بر حسب رنگ،گلي يا نارنجي مي شد.
بعد نوبت آب بازي بود،ترس چاشني كار بود!راستي چرا از ناظم ها مي ترسيديم ولي هيچ احترامي برايشان قائل نبوديم؟
دو كار خيلي بد ياد گرفته بوديم!يكي اين كه مي زديم زير دست کسی كه بستي چوبي مي خورد و چوب تا ته حلقش مي رفت و دومي اين كه سر آبخوري وقتي كسي پشت سرمان بود يك هو دست را به شير مي گذاشتيم و آب را با فشار توي صورت طرف مي پاشیديم.در هر دو صورت طرف سنكوب مي كرد.
ولي آب بازي كار بدي نبود،همه مان راضي به خيس شدن بوديم،گرچه مي دويديم تا كمتر خيس شويم ولي دويدنمان هم از سر شوق بود،هيچ دليلي براي سركوبمان نداشتند نه هوا سرد بود،نه كمبود آب بود و نه هيچ چيز ديگر!ولي سركوبمان مي كردند،گرچه دير مي فهميدند چه كار مي كنيم.با خودمان شيشه نوشابه ي خانواده مي برديم و آب را به مناطق خارج از ديد انتقال مي داديم.و آن موقع جيغ و داد و هيجان! خنكي تك تك سلول هايمان را فرا مي گرفت .ميرغضب ها دير مي رسند ما همه موش آب كشيده شده بوديم و كاري به جز تهديد و ارعاب از دستشان بر نمي آمد.
دو سه باري توي دبيرستان هم از اين شيطنت ها كرديم ولي طوري ارشادمان كردند كه انگار مفسد في الارض ايم.طوري كه از آب بازي كه هيچ از دنيا هم حالمان بهم خورد،هر چه بود،ديگر مجرم شناخته مي شديم.چون بالغ شده بوديم و هر حركت هيجان دار و شوق آوري  جرم بود.
دانشگاه هم كه هيچ!
حالا هم كمبود آب است هم كمبود برق هم كمبود عقل و....
گاه از صبح تا شب كه روي آسفالت هاي نرم و موازييك هاي صاف راه مي روم و از گرما كلافه مي شوم،دلم همان شور را مي خواهد،همان آب را،همان دوستان را!
نه يك مشت آدم كرخت كه هميشه عجله دارند و نه حوض هاي تزيين شده ي پارك ها كه نمي شود دستي در آن برد و كسي را با آبش خيس كرد.
راستي اين آدم ها و حوض ها به چه درد مي خورند؟
+  نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت  20:6  توسط  سناء شایان |    | 

من با تو خوش ام.

دستت كه توي دستم باشد،ياد قديم مي افتم، ياد آن روزهايي كه مي رفتيم بقالي و آقاي فروشنده به بهانه ي امتحان بادكنك ها ،آن ها را تف مالی مي كرد  و مي گفت،سالم اند و همه سوراخ از آب در مي آمد!راستي چند بار رفتيم بقالي؟10 بار؟20 بار؟
راستي تولد كداممان توي تابستان بود؟من؟تو؟هيچ كدام؟آهان بهانه اي بود براي دور هم جمع شدن فاميل ها و ايجاد عكس هاي بچگي اي كه گذشت.
و الان من ،من شدم!و تو، تو!
با دو فكر متفاوت و دو دنياي پرت و پلا!
دنياي من پر از دود شد و آدم هاي كثيف پاكيزه،دنياي تو شهرتان شد و فاميل ،آدم هاي خوب و بدش!
دنياي من پر از كتاب هاي بي ربط شد و پر از خواندن هاي بيهوده ولي لذت بخش،دنياي تو پر از پتروشيمي شد و دانشكده و مهندسي و....
من پرت شدم ميان يك عالم ماشيني كه به قولي خودت هر كدام يك طرفشان خورده است،پرت شدم ميان يك عالم بوق ،دود ، كوفت ، هيجان ، جاذبه،امكانات و....
و اين گونه شد كه تو تحمل شهر مرا نداري و من هم تحمل مال تو!
ريه هاي من به دودهايي معتاد است كه ريه هاي تو به آن اعتراض دارند،چشم هاي من به شهرسازي تهران عادت كرده و چشم هاي تو به مال آنجا!
من آنجا حوصله ام سر مي رود و تو اين جا طاقتت طاق مي شود.
ولي خودت هم مي داني كه اين جا جاذبه هايش بيشتر است.
و من در ميان همين جاذبه ها قاط زده ام،باور كن حق دارم ،در ميان اين همه هياهو بر سر هيچ و آدم هاي پيچيده ي سطحي اگر قاطي نكني حتما رويين تني!
راست مي گويي اين جا سرگرمي ها بيشتر است و من  به همان ها سرگرمم ولي سر تا كي قرار است گرم بماند،گاهي سرگرمي هاي هميشگي لازم است!

ولش كن!گفتم كه قاط زده ام،و گرنه از اين 2-3 روز كمال استفاده را مي برديم.
هر چند پياده روي ذهني و جسمي برنامه ي بدي نبود،شب بيداري هم همين طور!انگار گره هاي هزار ساله حلقم را باز كردم.
ولي حس مي كنم با تمام محدوديت ها باز هم خودمان،خودمان را در حصارهاي بيشتري قرار مي دهيم!
با اين همه از ياد مبر كه بعضي ها(!)به همين رابطه ي ما در عرض چند ساعت حسادت كردند و توپ تشرشان به دممان خورد كه ما هم خنديديم و آنها ساكت شدند و اگر نشده باشند خودم ساكتشان خواهم كرد و از اوج توهم به زيرشان خواهم انداخت(!).
راستي ممنون!ممنون كه متذكر شدي من غر مي زنم،من سياه مي بينم،من زيادي ناخوشي ام را تكرار مي كنم!راستي من ناخوشم؟من ناخوشم ولي دلايلي دارد بسيار ريز ريز ريز!كه مطمئنا از خوشي زيادي نيست.
ولي با همين ناخوشي فكري هم مي توان زنده ماند و زندگي كرد.

دختر خاله جان!با اين كه از وقتي آمدي حب رفتن خوردي،با اين كه بلد نبودم كاري كنم كه خوش بگذرد،با اين كه هيچ وقت براي ديدن ما نمي آيي ،با اين كه محدودم و محدودي با اين كه بعضي ها خودخواهي شان را بر سرمان خالي كردند!
با اين همه من و تو باز هم مثل هميشه ،با هم دور از همه ناخوشي ها خوش بوديم .
لااقل من بودم،پس بخيل نباش و دفعه ي ديگر كمي بيشتر كنار دلم بمان!
باشد كه ناخوشي ام درمان شود!

+  نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت  20:25  توسط  سناء شایان |   

بی ربط به هم

- از آرشيو وبلاگ ها خوشم مي آيد،مخصوصا وقت هايي كه كرم كشف كردن مي گيرم!مي روم تمام وبلاگ را زير و رو مي كنم و مي خوانم و مي خوانم.
جالب است مردم خودشان را در ميان پست هاي وبلاگ لو مي دهند و من اين خودشان را دوست دارم نه آن خودي كه نشان مي دهند.
بعد از آرشيو مي روم سراغ لينك ها،تجربه ثابت كرده آنهايي كه فقط به يكي دو نفر لينك داده اند،آن لينك ها عزيزانشان اند ، پس مي روم عزيزانشان را هم كشف مي كنم و اين ماجرا ادامه دارد.


-دو سئوال تكراري حداقل روزي دو بار مرا به خنده مي اندازد،چون حداقل هر روز كسي را مي بينم كه از قبل نمي شناختمش و شناخت الان هم فقط در حد ديدن است!
سئوال اول:دانش آموزي يا دانشجو؟
سئوال دوم(بعد از فهميدن اسم):سناء يعني چه؟
من واقعا نمي دانم ديگر چه عكس العملي نشان دهم!
و هيچ نمي فهمم اين قيافه ي افسرده چه طور مي تواند قيافه ي يك دانش آموز باشد؟

-من ساده ام،بچه ام شايد،شايد هم نه!
بچگي نسبي ست،دو به دو فرق مي كند،مثلا من براي فلاني بچه ام و براي بهماني بزرگ و....
دانستن هم همين طور است،من به نظر تو خيلي مي دانم و از نظر ديگري خيلي نمي دانم.
حالا همه ي اين جنگ و دعواي بين نسل ها از همين ناشي مي شود،اصلا چرا پاي نسل را وسط بكشيم همه ي جنگ و دعوا و بحث هاي تمام آدم هايي كه تفاوت سني (حتي يك سال)با هم دارند سر همين است.
خلاصه اين كه همه مان خودپسنديم و فكر مي كنيم ديگري هيچ نمي داند و بچه است،و ما بايد به او گوش مالي بدهيم يا حالش را بگيريم يا به فكر وادارش كنيم.

-نه بابا!خودكشي ديگه چيه؟
من خودم را نمي كشم،بكشم كه چه بشود؟از اين سياه نمايي ،حرص خوردن،خودزني،فحش و بد و بيراه،تهوع،آنتي پررويي و كل كل و... چه سود؟
خدا نور بتاباند بر اين ذهن تاريك!


 

+  نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت  0:58  توسط  سناء شایان |    | 

خواهم ترکید

عاقبت يك روز پشت اين همه بغض نتركيده،خواهم تركيد.

در حالي كه يكي از اين لبخند هاي الكي به گوشه ي لبم سنجاق شده.

+  نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت  21:26  توسط  سناء شایان |   

این روزها 3

اين روزها روزهاي سكوت و نگاه هاي چپ چپ است!
انگار متهمم در همه ي زمينه ها!
انگار بد قدمم بر همه ي زمين ها!
انگار احمقم در همه ي موارد.
انگار من، من نيستم!
اين روح مال من نيست!
نه!اين درست نيست كه قديم در بهشت بودم و الان در ناف جهنمم.
اين هم غلط است كه ديگران مقصرند و من طفلكي معصوم بيش نيستم.
نمي دانم چه درست است .
فقط مي دانم اين همه شكست پشت سر هم كمي تعجب آور است.
و اين حجم سكوت خطرناك است.
ديشب برايش دست تكان دادم.گفتم:"هي تو!من رو مي بيني؟اصلا يادت هست كه هستم؟" هيچ نگفت!جوابم را نداد.دقيقا سردي اش را حس مي كنم.
بعد بندگانش هي مي آيند و مي گويند دعا كن!
وقتي نگاهي به من نمي اندازد ،چه دعايي مي توان كرد؟
مرا به حال خودم واگذاشته و اين وحشت ناك است.
من دقيقا نمي دانم چه شده؟من چه كرده ام؟
حتي نمي دانم ديوارها زياد شده يا من راهم را كج مي روم،كه اين قدر مي خورم توي ديوار!
من فقط مي دانم خسته شدم از بچگي،از ناتوان بودن،از تنبلي،از گمشدگي!
و مي دانم اين روزها كه مي گذرد چه بد چه خوب،روزهاي زندگي من است و نبايد بگذارم تلف شود.
+  نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت  0:10  توسط  سناء شایان |    | 

جهت خنک سازی مخ

-يك ورق داده اند دستم،رويش پر شده از كلمات ميخي، به من مي گويند: تبديل به زبان توربو سي پلاس پلاس بكن.
فضا تاريك است،من بر سر مي كوبم،بقيه عين ميرغضب ايستاده اند بالاي سرم.
خسته مي شوم،مي روم براي ناهار!ناهارخوري اتاق بزرگي ست كه سفره ي بزرگي وسطش پهن است و سفره ي سفيد،كثافت مالي شده.كسي از بيرون صدايم مي كند و تا بر مي گردم غذا تمام شده و من بايد بروم سراغ خطوط ميخي!
از خواب مي پرم،خسته شده ام از كابوس!
خواب مايه ي آرامش است نه محل جولان كابوس ها.تا بود بود كابوس امتحان دست از سرم بر نمي داشت و حالا كه تمام شده ،اتفاقات ريز و كوچك در توهم خواب ها متورم مي شوند و عين پتك بر سرم مي كوبند.
ولي ساعات رهايي از كابوس ها لذت آور است.وقتي كه اطمينان پيدا مي كنم كه لولو دروغ است، مرا معصوميت خاصي فرا مي گيرد و در آن معصوميت عين لوگو هاي بچه ها براي خودم دنيا سازي مي كنم.
اول از همه دلم براي عمويم تنگ مي شود،واقعيت را مي شكنم و او را از مرز آن دنيا به اين دنيا وارد مي كنم و مي گذارم همان جا كه بود.بعدش آدم هايي پاك مي سازم.آدم هايي كه عشق را دستمالي نمي كنند،روي انسانيت تف نمي كنند،روي اعصاب ديگران خط نمي كشند،با اعتماد به نفس كاذبشان باد نمي كنند و...
اسم اين لحظات دنيا سازي را گذاشته ام خلسه!
يك جور برگرداندن انرژي ست.

-نشسته ام مقابلش!مصاحبه ي شغلي مي كند مثلا!خودش فوق ليسانس آمار بيمه است،تازگي ها هر جا مي روم نمي دانم چرا اين قدر زود پررو مي شوم؟چاي نخورده زود دختر خاله ي طرف در مي آيم.مي نشينيم از دانشگاه هايمان مي گوييم و من در كمال ناباوري،پي مي برم كه اسم درس ها و استادها را فراموش كرده ام.يك سال بيشتر از فارغ التحصيلي ام نمي گذرد!من همه چيز را فراموش كرده ام!!!

-رسيده ام به يك تعامل دو طرفه با ديگران.
من از نوشته هاي(چه داستان چه مقاله چه گزارش( و نه وبلاگ)) دیگران خوشم نمي آيد.آن ها هم از مال من.
چه قدر بد مي نويسم و بد مي نويسند.كاش كسي جرئت داشت و مرا مجاب مي كرد كه در اين خواندن و نوشتن هيچ سودي نيست و من نه خواننده توپي مي شوم و نه  نويسنده ي درپيتي.آن گاه مي رفتم سراغ دنياي رياضيات و رشته ي خودم.كه كم كم به دست فراموشي سپرده مي شود.

-فكر كنم تا به حال 6-7 تا مگس نوش جان كرده ام،مخصوصا وقت هايي كه ديگران برايم از دوستي هاي ناموفق،ازدواج ها،طلاق ها،عشق هاي كشكي و... تعريف مي كنند.من فقط عين احمق ها زل مي زنم و دهانم باز مي ماند.من خيلي احمقم يا آنها خيلي فعال؟

-با تمام وجود دلتنگم و خسته!نمي دانم دلتنگ كدام يك از روزنه هاي كور شده ي اميدم! ولي مي دانم كه فقط به بي خيالي مفرط نيازمندم.

+  نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت  15:46  توسط  سناء شایان |    | 

برزخی که تمام شد....

سلام
برای ننوشتن های طولانی مدت بهانه ای نیست جز اینکه ، من نمیدونم چرا فکرم کمی مردانه کار می کنه..یعنی وقتی درگیر یه موضوع مهم باشه..نمی تونه به کار فکریه مهم دیگری بپردازه..و نوشتن هم کمی سخته و هم خیلی زیاد نیاز به تمرکز داره..
از وقتی امتحان ها تمام شد..بین زمین و هوا بودم..یعنی نمی دونستم اومدنیم یا موندنی؟؟تا بالاخره چند روز پیش نتیجه ها اومد..تکلیفم رو مشخص کرد..خدا رو شکر همه درسام رو با نمرات خوب قبول شدم!!! از حالا دیگه باید برم دنبال کار های فارغ التحصیلی و بعد هم کم کم فروختن وسایل خونه ، تحویل خونه..و تمام..
از حالا دلم گرفته...با تمام دشواری های زندگی در این سرزمین ، الان که به دلم نگاه می کنم ، میبینم دوستش دارم و دلم حتما برایش تنگ خواهد شد!!!! مهمترین دلیل هم شاید تجربه های گرانبهایی بود که به واسطه زندگی در این جا کسب کردم..خوب و بد...

امیدوارم دفعه بعد که اومدم  ..2 ماه بعد نباشه!!!..چون قصد دارم در مورده یکی از بزرگ ترین فیلم سیتی های دنیا که در 30 کیلومتری حیدرآباد هست ،بنویسم.
.(انشاا..).البته اگه پرشین گیگ کمی با ما همکاری کنه..چون عکساش خیلی زیاده...

پ.ن:
تولد خانم فاطمه زهرا(س) ، روز مادر، رو به همه مادران عزیز تبریک میگم..مخصوصا مامان گل خودم..
امیدوارم همه ما قدر مامان های عزیزمون رو بیشتر از قبل بدونیم..من که تو این غربت و دوری فهمیدم مادر و وجودش یعنی چی..حالا هم هر وقت افتخار بودن در کنارش رو داشته باشم سعی می کنم از تک تک لحظات بودنش خودم رو سیراب کنم...
امیدوارم همه ی مادر ها سالم باشن و سایه قشنگشون همیشه بالا سر زندگی ما باشه....آمین
یا حق



+  نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت  13:51  توسط  نرگس |    | 

هی!

با چه بيچارگي براي دو هفته نامه ي تجربي شهرنگار (كه اسمش را گذاشته اند شهريار(نيش ت را ببند،اصلا اين طور خز بازي ها خنده ندارد) )گزارش گرفتيم.و من جمله بندي كردم و نوشتم و تايپ كردم و سر موقع ميل زدم.

ولي به معناي كامل گند زده اند به آن!روتيتر را گذاشته اند زير تيتر،ليد را با طرح موضوع يكهو گذاشته اند بالاي صفحه، اسم ها را در پايين صفحه زير عكس چاپ كرده اند و ميان ،ميان تيترها خط كشيده اند.مطالب را دو ستونه آوردند يكي بلند يكي كوتاه!تازه كلمات انگليسي هم جابه جا شده.خلاصه گند زده اند كامل!من واقعا نمي دانم آن بشر صفحه بند در چه شرايطي به سر مي برده؟از اين به بعد به اندازه ي همان دوهفته نامه ي تجربي وقت مي گذارم!

اين يادداشت پايين را مخصوصا بد نوشتم كه به صفحه بندي افتضاح آنها بيايد.

سكوت در مورد پست پايين هم بسيار پند آموز بود!ممنون

 

 

تجمع قوطي كبريت ها

 

 

در برنامه ريزي هاي روزانه ات نيم ساعت و 45 دقيقه براي ماندن در ترافيك مي گذاري،نيم ساعت از صبح براي رفت و 45 دقيقه از بعدالظهر براي برگشت،همه مي روند سر كار و از آن بر مي گردند و هر كس براي اين مدت اجباري،برنامه ريزي خاص خودش را دارد،يكي هدفون در گوش موسيقي گوش مي دهد و زير لب زمزمه اي مي كند،آن يكي كتاب به دست غرق ماجرا مي شود،ديگري براي تخليه رواني همه را باد فحش ها و بدوبيراه مي گيرد(كسي را هم از قلم نمي اندازد) و يكي ديگر در تخليه دماغش اهتمام تام مي ورزد.

گاه همسايه هاي موقتي با هم دوست مي شوند،سيگار،آدامس،فندك،كارت ويزيت بين آنها رد و بدل مي شود.و تو مي ماني و تماشا تماشا!

راستي  اين وسط فلوكس واگن ها،آرياها و ديگر ماشين هاي قديمي در ميان ماشين هاي نيمه مدرن امروزي آن هم در اتوبان جالب اند.

فكرت مي پرد به اين ور و آن ور!مثل اين كه اگر در اين توقفگاه موقت يكهو زمين بلزرد چه برسر آدم هاي اسير قوطي كبريت هاي آهني مي آيد؟

از ترس به دنياي حاضر مي آيي،به عادت كردن فكر مي كني!عادت كردي،عادت كرده اند،عادت كرده ايم.ولي عادت و صبر هم حدي دارد،وقتي عقربه ها بچرخند و تو هنوز  در ميان 4ديواري آهني ات اسير بماني،زمان تنگ مي شود و كارت دير.

آن وقت است كه اضطراب تو را به راه هاي در رو ،راهنمايي مي كند،دلت مي خواهد دنده هوا بزني و بروي در لاين مقابل كه پرنده هم پر نمي زند و بي خيال همه چيز برگردي خانه.ولي نور جاده به چشمت مي خورد،راه باز شده و تو ذوق كرده مي پري در آغوش جاده،دنده 4،3،2،1 !باز هم مي رسي به تقاطع و چراغ قرمز نگهت مي دارد.

ولي اين بار همايش قوطي كبريت ها اگر براي تو آب نداشته باشد براي عده اي نان دارد،پليس راهنمايي چراغ را قرمز مي كند تا بايستي و پسرك گل فروش راببيني كه گل هايش را مي كند حراج.يا آن روزنامه فروشي كه ماشين به ماشين مي گردد و فرهنگ و مطبوعات را به زور به حلق اين و آن مي ريزد.

كمي كه توجه كني رفاقتي بين آنها مي بيني و اين رفاقت ناشي از محل كار آنهاست.محل كاري متفاوت با تمام محل كارها!پشت ترافيك!!

+  نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت  0:9  توسط  سناء شایان |    |