اين يادداشت را براي شيطاني نوشتم كه قدرت مند بود، بعدها دادمش به بچه هاي آينده سازان و آن ها هم در شماره ي 165 چاپش كردند.
حال بعد از همه ي اين ماجرا ها، فكر مي كنم اين يادداشت به درد همه وقت و همه كس مي خورد، اصلا شايد خودم شيطان باشم يا شما!يا حداقل وسيله اي در دستش!كسي چه مي داند!

با خودم مي گويم،هر چه پيش تر روي، خداوند شيطان حرفه اي تري را(براي امتحان) به سراغت مي فرستد،و آن درست جايي را مي لرزاند كه به محكم بودنش يقين داشته اي ،انگشت مي گذارد روي همان مسئله اي كه هميشه در آن معصوم بودي، تا معصوميتت را به باد دهد.
اول از همه شيرين مي شود و جذاب!دلت را پر از شور مي كند و حس هاي خوب ، جديد و جالب!سحرت مي كند،سحري كه در آمدن از آن كار حضرت فيل است.
بعد هم ثابت مي كند كه وجود ندارد!كه هيچ گناهي نيست!كه گناه اصلا معنايي ندارد!به شك ات مي اندازد كه چرا؟چرا وقتي مي خواهي و مي تواني،عمل نمي كني به خواسته ات؟محل نمي گذاري به درونت؟
بعد منعطف مي شود،پا به پايت راه مي آيد و نرم نرم عوضت مي كند،طوري كه خودت هم نمي داني چه مي كني و چه مي گويي؟
ولي يقين داري كه او شيطان است و رفتن به راهش ناصواب!
ولي باز هم ادامه مي دهي!
نمي داني چرا؟ولي برايت جذاب است و دل نشين!دل كندن از آن سخت است!
به خودت مي گويي آدم ها در سختي ها بزرگ مي شوند،بايد كنده شد،بايد فراموش كرد،ولي باز هم شك مي آيد سراغت!چرا؟چرا؟چرا؟
در اين ميان خدا هم سكوت مي كند،به بارت مي افزايد!نمي خواهي و در عين حال مي خواهي!اين تناقض داغانت مي كند(چيزي در مايه هاي منفجر!)
دعا مي كني!دعا مي كني!دعا مي كني!دعا مي كني....
تنها راه همين است:پناه بردن،پناه بردن،پناه بردن!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ساعت 8:24  توسط سناء شایان |
|
تمام مدت نشسته بودم و زل زده بودم و خميازه مي كشيدم، و با تمام وجود دلم مي خواست مينا(ترانه علي دوستي) را به خاطر اصرارهاي بي خودش خفه كنم.
اصرارهاي بي خودي كه با دلايل واهي در عرض چند ثانيه تمام شد .
بخار كه هيچي فوت هم از هيچ كدامشان در نمي آمد.
منتظر بوديم هر لحظه!منتظر يك حركتي از سمت رادان، يك رابطه اي چيزي!ولي نه!همه مريم مقدس و يوسف پاكدامن بودند گويي!
آخر سر هم نشستيم و خنديدیم به همه ي عواملي كه خودشان را علاف اين چرنديات كردند، و ما را با اين سردرد ميگرني لامسب كشانده اند به سينما!
اصلا زندگي شخصي ديگران را چرا فيلم مي كنيد؟
بعدش هم در اين روزگار سياه بازي چه كسي بعد از 10 سال عاشق مي ماند؟
ولي خداييش آقاي كارگردان بايد بنشيند فروش فيلم را تقسيم بر بهاي بليط كند و تعداد آدم هايي كه علاف كرده را به دست بياورد و بخندد به ريش همه شان!!
پ.ن:البته شايد در ديالوگ هايشان در لفافه كمي حرف زده بودند، ولي به نظرم باز هم چرت و پرتي بيش نبود كنعان!یا من حوصله ی کشف و تحلیل حرف هایش را نداشتم!چه کنیم دیگر مخاطب عامیم!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 7:0  توسط سناء شایان |
|
-بد است آدم تکلیفش مشخص نباشد، نداند این وری ست یا آن وری! نداند که این جا وطنش محسوب می شود یا بی وطن است!
اوضاع اکثر تهرانی ها همین است، نمی دانند به جایی که والدینشان آن جا به دنیا آمده اند و بزرگ شده اند چه می توان گفت؟
نمی دانند برایش ذوق کنند یا حرص بخورند یا بی خیال باشند!
ولی تا اسمش را در گزارش های وضع هوا می شنوند، از جا می ﭘرند و دمایش را با جایی که هستند مقایسه می کنند، و اگر عزیزی آن جا داشته باشند ماه رمضان ها وقت غروب و طلوع خورشید در آن شهر برایشان مهم می شود!
موقع اخبار گوش دادن آن شهر برایشان ﭘررنگ تر است!
به خودشان که نگاه می کنند، خصوصیات اخلاقی مردم آن شهر را می بینند.
حالا تو در نظر بگیر این شهرها زیاد شود! حتی بشود کشور!
در نظر بگیر ﭘدر و مادرت در شهری به دنیا بیایند، ﭘدرت از کودکی و مادرت از جوانی در شهر دیگری زندگی کنند ، خودت در کشور دیگری به دنیا بیایی!و بعد برگردي و در همان شهر دوم زندگی کنی!
کلا غریب بودن سرنوشت حتمی من است! چه در تهران، چه در کرمانشاه, چه در امارات متحد عربی(همان دبی!)!
من شهر تهران را می خواهم با فامیل های کرمانشاهی و امکانات دبی!
-راستش را بخواهي هيچ چيز را دوست ندارم، دل تنگي را بيش تر از همه!
دلم "آزادي از قيد تعلق " مي خواهد، همان كه" لني" در "خداحافظ گاري كوپر" تبليغش را مي كرد، ولي او هم زر مي زد، خودش آخر افتاد در بند!
من دلم مي خواهد دلم براي خانواده،زندگي،دوستان حتي حالاتم تنگ نشود، و بشوم مسافر هميشگي راه ها!بروم و بمانم در جايي تا عادت آمد و مسئوليت،رها كنم و بروم به جاي ديگر!دو چيز اين عمل را غير ممكن مي كند؛ مسائل مالي، آزادي محدود.
وگرنه اين قدر جسور و خودخواه هستم كه كار و خيلي چيزهاي ديگر را بسپارم به دست باد!و بگذارم كساني كه به من اعتماد كردند بر سر بكوبند براي تحويل ندادن كارهايم!ولي نه!نمي شود، من غرق شده ام در زندگي چسبنده ي اين مدلي!
هر صد سال يك بار هم نمي شود فرار كرد!آن هم از اين فرار هاي تنها!
پ.ن:حالا من اين جاي ام! دلتنگ و ناراحت از دل تنگ!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ساعت 22:58  توسط سناء شایان |
|

می شناسید؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 22:36  توسط سناء شایان |
|
جاده به یادت می اندازد که همه چیز گذراست، می روی و می مانند، تا این که ویران شوند و ازنو ساخته شوند.
در چشم به هم زدنی تصمیم گرفتم که مسافر باشم و الان این جای ام!
باز هم سرزمین مادری و فامیل هایی که سبک زندگی شان متفاوت است از من تهران نشین، تهران زده.

گفته بودم بچه ها تعدیل کننده های زندگی اند، نگفته بودم؟
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 16:25  توسط سناء شایان |
|
وقتي عقل با تمام نواقصش مي شود پرنور ترين نقطه ي بدن، وقتي دل پاك مي شود از همه ي حس ها حتي نفرت و پشيماني، آن وقت بي شك وقت كيفوري ست.
و هيچ چيز به اندازه ي اين كه خدا دوستت دارد، كيفورت نمي كند.
بگذار متهم باشي در دادگاه ها، بگذار مقصر همه ي تقصيرها خوانده شوي! چه اهميتي دارد؟چه اهميتي دارد وقتي كه از بازي هاي كودكانه دست كشيده اي؟
و لحظه ي فهميدن همه ي اين روشنايي ها، بي شك مرز بين حال بد و حال خوب است.
و من يكهو از چاله ي حال بد افتادم به اقيانوس شيرين حال خوب!
و اين چيزي به جز رحمت نيست.
پ.ن:
1.براي ديدن بچه ها، لازم نيست تا مهد كودك بروي، كمي كه توجه كني، اطرافت را پر از بچه ي ندانم كار مي بيني.
2.خودخواهي و بدجنسي دو جز لاينفك زندگي ست، ما مسئول ديگران نيستيم، لازم نيست مراعات كسي به جز خودمان را بكنيم.خود خواهي تنها راه حفظ شدن از شر است.
3.باز هم شكرت كه مرا بردي به اوج آسمان!شكرت كه قدرت تشخيص سراب از آب را به من هديه دادي!
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 ساعت 9:6  توسط سناء شایان |
|
زندگي سخت است و خشن درست عين كوير ولي زيباست!
گاهي اوقات مي رسي به تنهايي مطلق در ميان جمع، هيچ كس حرفت را نمي فهمد، همه عاقل مي پندارنت!هر كسي مي بينتت مي خواهد مشورت كند با تو!و تو صبح از خانه كه بيرون مي آيي، هزار مشورت كاري و فكري مي دهي به اين و آن در حالي كه روح خودت تكه تكه شده است.
در كارهايت مي رسي به سنبل كاري، پيش اين و آن درد و دل مي كني و مي داني كه اشتباه است ولي خشونت زندگي طاقتت را طاق كرده، نمي داني چه خبر است، دل مي بندي به زودگذرها، دل مي بندي به گل هاي بوته خار هاي كوير و آن ها را نعمت خدا در اين برهوت مي داني، بعد باد سختي مي آيد و گل ها را مي برد، و تو باز هم تنها مسافر كويرت مي شوي!تنها كسي كه بايد به تنهايي خودش را جمع كند، در باتلاق ريگ ها فرو نرود، بايد قدم هاي استوار بر دارد، بايد محكم باشد ، مجبور است كه بتواند، مجبور است كه گرمي هواي روز، سوز سرماي شب، خشني خارها را تحمل كند و مهم تر از همه، تنهايي را دوام بياورد!
راه ديگري نيست، اگر تسليم شوي و مچاله؛ مي ماني يك گوشه تا بادها بيايند . شن ها را بردارند و بريزند بر سرت تا دفن شوي ميانشان!
اين بار ديگر نمي گويي:
دست كوچك مرا مثل كودكي بگير
با خودت مرا ببر خسته ام از اين كوير
چون اين بار مي داني تقديرت تنها كوير است و بس!عرضه داشته باشي همان را براي خودت سبز مي كني!نداشته باشي هم زير ريگ ها دفن مي شوي!
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 ساعت 21:13  توسط سناء شایان |
|
مي بيني نا خواسته شده ايم برگه ي امتحاني همديگر!
خودش خوب ما را مي شناسد، خودش نشسته است ميان ما و دلمان!
مي خواهد با اين كارها خودمان را به خودمان بشناساند!
شناختن دردناك است،بايد درد بكشيم، نبايد؟
خودش در سوره ي فرقان ،آيه ي 20 گفته:
"ما بعضي از شما بندگان را سبب آزمايش بعضي ديگر مي گردانيم چنان چه انبياء را با امت و امت را به انبياء يا فقير را به غني و غني را به فقير امتحان مي كنيم.كه آيا صبر در طاعت خواهيد كرد؟و پروردگار تو به احوال و اعمال همه خلق آگاه ست."
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ساعت 22:9  توسط سناء شایان |
|
دست هايم را از هم باز مي كنم و مي روم لب جوب!عين بچگي ها!قدم به قدم مي روم جلو ، تلو تلو مي خورم.باد مي آيد،بدتر تابم مي دهد.مي گذارم از آستين ماتنو برود تو،مي گذارم سرك بكشد زير روسري،نفس عميق مي كشم، با خودم مي گويم:"هي سنا!پاييز شده،مي فهمي؟دركش مي كني؟".
راستش اين روزها هي فكر مي كنم بهار است، يكهو از گرما افتاده ام به كيفوري!به هواي خوب!به باد دل انگيز!فكر مي كنم خوش به حالم است، حتي اگر حالم خوب نباشد، حتي اگر از آزار ديگران آزرده شده باشم، حتي اگر تنها باشم،حتي اگر بخندم و حال جسمي ام خوب باشد، حتي اگر مجسمه ي بلاهت باشم، حتي اگر 1001 كار ناتمام داشته باشم.
اين روزها را بايد به كيفوري گذراند،حداقل براي ساعتي يا دمي بايد از فكر و استرس و دل تنگي بيرون آمد و راه رفت در باد!لااقل تا وقتي كه بادش نلرزاندمان!
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت 9:12  توسط سناء شایان |
اين ني ني كوچولو هاي وروجك، عجب مهم شده اند اين روزها!
ماي بيبي! آنها را مي رقصاند و دهانشان آواز مي گذارد كه براي تخيله و دفع فضولاتشان انتخابش كنند، و نمي داند، بچه اي كه زبان آواز خواني داشته باشد نيازي به پوشك ندارد!
ابراهيم حاتمي كيا هم با سوژه قرار دادن پدر و مادر هايشان،باز هم نشان مي دهد كه هوشمند است و متفاوت!
راستي "دعوت" را ديده ايد؟من ديدمش، با صداي چيپس و تخمه و عطر كالباس!آن هم وسط سينما آن هم در روزهاي آخر روزه داري!
و پي بردم كه اين موجودات معصوم در شكم زن هاي پرمشغله چه زجري مي كشد.
زير فشار بي پولي پدر و مادر چه قدر خوب دوام مي آورند.
در مقابل مادر و پدر هاي پير، آبرو بر خوانده مي شوند.
وقتي به طريقه ي مصنوعي در دل مادر كاشته مي شوند، پدر ياد عشق و حال مي افتد تازه تازه!
و وقتي به شكم يك زن صيغه اي دعوت مي شوند، چه پدران نامردي دارند!
ولي چيزي كه اين هدايا به همراه مي آورند فراتر از توان همه ي آدم بزرگ هايي ست كه آن ها را دعوت كرده اند.
آن ها به دل مادرهايشان چنگ مي اندازند و خودشان را ثابت مي كنند.از حق حيات خود با انداختن مهرشان بر دل بزرگ تر ها دفاع مي كنند و چه شيرين پيروز مي شوند.
پ.ن:داشتم تلخي گزنده ي فيلم را زير زبان مزه مزه مي كردم كه موبايل لرزيد و خبرهاي لرزاننده داد،كه من هم اندكي درش دخيل بوده ام، دعا كنيد به خير بگذرد!دعا كنيد.دعا كنيد.دعا كنيد.دعا كنيد.دعا ك..
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت 1:5  توسط سناء شایان |
|
اگر روح من، درختي باشد.درختي كه در زمين تو ريشه دوانده . نيازمند آب است،آبي زلال و شفاف، نه گندآب!
ولي تو چه كرده اي؟ تو ذائقه ي مرا با گندآب ها آزموده اي!
و من هر ثانيه، هر دقيقه، هر ساعت، از تو آب زلال طلب مي كنم،آبي لطيف تر از قطرات باران، حتي به اندازه ي يك چكه!
به من مي دهي اش؟
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 23:21  توسط سناء شایان |
مینی عکس نوشت
|
- بعدالظهر پاييز است،خورشيد نورهاي اضافي اش را ريخته روي سطح اتوبان! اتوبان آن ها را پاشيده به شيشه ي ماشين،تابلوي راهنما و چشم تو!
شك مي كني به راه ها، ولي هيچ نمي بيني،پلك مي زني، از بقيه كمك مي گيري،باز هم هيچ نمي بيني و نمي شنوي!دل مي زني به دريا و از يكي از خروجي ها راهت را جدا مي كني!
اگر از قبل آن جا را نشناسي،شانس و تنها شانس،مي تواند كمكت كند.
- بعدالظهر نيست!اصلا مهم نيست كه چه زماني ست،زمان در برابر روشن فكري چه حرفي دارد براي گفتن؟
براي خودت سبك زندگي جديد اختراع مي كني!شعارت را مي گذاري:"هر طور راحتي زندگي كن و به همه ي وجودت احترام بگذار"!
روشن فكري و تنوع را مي گذاري در صدر سبك زندگي ات!
پيش مي روي،بيش مي روي!جلو مي روي!
يكهو مي ايستي و مي بيني،نور روشن فكري ات نمي گذارد،تابلوهاي راهنما را ببيني!
نور روشن فكري ات كورت كرده!
و حس مي كني، اگر شانس و رحمت خدا نباشد، بد راهي را انتخاب مي كني و بد ضربه اي مي خوري!
- همين است ديگر!
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387 ساعت 21:32  توسط سناء شایان |
|

پاییز
من
من!
عوض شدن یکان سن و سال!
اوج جوانی
خامی!
بچگی!
اشتباهات دانسته!
پیری ناخواسته!
خواسته های مشروع!
چروکیدن روح!
پاییز!
پاییز!
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت 9:22  توسط سناء شایان |