تبليغاتX
برای ساکنان زمین

ما، مصلا، آشنایان

چون نمایشگاه رسانه های دیجیتال در مصلا لانه گزید، آشنایی مجازی که مشتاق دیدار ذات مقدس ما بود، اصراری ورزید دیدنی که بیا، دیدار ها را تازه کنیم.ما که خود علاقه مند به بازدید نمایشگاه و دیدار پیشرفت های عصر دیجتال در ایران بودیم.به دعوت وی لبیک گفته و به دیدار نمایشگاه رفتیم.جالب آن جا بود که این آشنای بسیار بسیار مشهور و معروف ما در غرفه شان یک عدد شکلات نداشت، و به ما کتابی که خودش نگاشته بود هدیه داد، که خواندیم و بسیار بهره ور شدیم چشم و گوشمان باز شد.ولی کمبود بودجه چنان بر ایشان و غرفه شان فشار آورده بود که به بیسکوییت ها حمله ور شده ، و جعبه ی  آن را با قند پر کرده بودند. و ما تا آخر عمر فراموش نخواهیم کرد که ایشان موقع ناهار فرار کرد که مبادا ما بر سرشان خراب شویم.

چون نمایشگاه مطبوعات در مصلا لانه گزید، اس ام اسی از رفیقی دریافت نمودیم که غرفه ی فلان را فراموش نکنید، و ما چون در شرایط جسمی خوبی به سر نمی بردیم خبر را از صفحه ی نامه های مجله پیگیری کرده و فهمیدیم رفیق ما مسئول غرفه است.تلاش های بسیار نمودیم تا دوستان را از همه  جای ایران جمع کنیم و به دیدار همه شان یک هو نائل گردیم.ولی چون نشد به دو دوست اکتفا کرده و به اتفاق آن ها به غرفه ی آن مجله و آن رفیق جلوس اجلال نمودیم.گرچه این رفیق ما از آن رفیق های ناب، مهربان و درست حسابی ست که ما به اندازه ی چشمانمان دوست می داریمش.و این قدر صبور است که گاه به او حسادت ورزیده و در خفا با دیگران ذکر خیرش را می کنیم.ولی غرفه شان این قدر پر رفت و آمد بود که امکان نداشت تعارف کنند که بیا تو! و 100 رحمت به همان آشنای رسانه ی دیجیتال که شکلات نداشت.لااقل سرش خلوت بود و توضیحاتی به ما داد.ولی این بندگان خدا شده بودند مقسم مجله در میان مردم. و انصافا کار سختی داشتند.ولی باز هم می گویم ما خیلی خیلی مخلص رفیقمان هستیم در همه جا و همه وقت!حتی اگر هیچ وقت تحویلمان نگیرد.گرچه از ذکر نام و نشان غرفه معذوریم ولی، دست شهرداری محترم درد نکند که این همه جوان مومن و متعهد(!) را به کار گرفته است و سیر پیشرفت سریع را برای آن ها فراهم آورده، به صورتی که دو سال پیش در نمایشگاه مطبوعات که همراه نمایشگاه کتاب بود، چه خبر بود و الان چه خبر است، همین طور بودجه عین هلو می دهند و آن ها مجلاتی هلوتر  در می آورند. و این خیلی خیلی اتفاق مبارک و میمونی ست.و ما به شدت ابراز خوشحالی می نماییم.گرچه حوصله ی خواندنش را نداریم.ولی در کل مجله چیز بی آزار و خوبی ست.مخصوصا این که حرف هایش را آرام بزند.نمایشگاه مطبوعات حجم چرندیاتش به شدت زیاد بود، و چه قدر جای شهروند امروز خالی بود.وقتی مجله ی مزخرفی همچون رویش که فقط برای کیوسک چاپ می شوند این قدر جولان می دهند، مجله ای که سرش به تنش بیارزد وجود نداشت.و چه قدر روزنامه ی مزخرف با خطاهای نگارشی فاحش که هر کس چهار کلاس سواد داشته باشد می فهمد که این ها غلط است.فکر کنم هر کسی که اندازه ی سر سوزن فهم داشته باشد می فهمد که تیتر سه خطی برای یک مطلب دو خطی ضایع بازی ست.یا فحش در صفحه ی اول یک روزنامه، بی ادبی ست.ولی چه می توان کرد که هر چه آدم شوت را با قدرت می گذارند سردبیر و همین می شود اوضاع روزنامه نگاری!

من که پشیمانم از همین چهار خطی که نوشته ام!اوضاع خراب است خیلی خراب!

 

+  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387 ساعت  17:24  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

برو بیرون!

معلمان مریض بود، معلم ریاضی ای که به سرش قسم می خوردیم.دوم راهنمایی بودیم.من آرام بودم، کم پیش می آمد کاری کنم.آن روز نمی دانم چه کرده بودم که معلم مهمان شرط گذاشت که یا تو از کلاس می روی بیرون یا درس نمی دهم.و من نرفتم و او درس نداد.بعدش که معلممان آمد برایش مسئله را گفتم و گفت بی خیال من که تو را می شناسم.
دبیرستان وحشی وار گذشت، طوری که هر چه دلمان می خواست بار ناظم ها می کردیم و هیچ توان جواب دادنشان نبود.تقلب که محشر بود!شد بود تفریحمان، گچ مالاندن به میز و صندلی هم عادت بود!مخصوصا جایی که معلم شکمش را می چسباند!
سه سال رفتم و آمدم  و هر سه سال شاگرد نمونه شدم و کسی به من چیزی نگفت!
پیش دانشگاهی مدرسه ام عوض شد و معروف!و البته استادها هم مشهور شدند!
آرام و راحت نشسته بودم سر کلاس دیفرانسیل، که استاد هوس کرد درباره ی نیوتن بگوید، و من بی خبر از همه جا در گوش بغل دستی ام گفتم:"به ماچه؟" به ما چه گفتن یواش همان و پرتاب گچ از طرف استاد همان!
جا خالی دادم گچ خورد به پشت سری!و استاد خواست که بروم بیرون و دیگر ریخت نحس مرا نبیند.و من بهت زده فقط پرسیدم چرا؟ گفت:"یعنی تو می گی من دارم ور مفت می زنم و ربطی به درس نداره" و من دیدم عجب! بهتر است بروم گورم را گم کنم تو کتاب خانه!بعد هم رفتم دفتر و شاکی شدم که این چه طرز رفتار است؟
جالب تر این که گفتند باید بروی معذرت خواهی!و من معذرت نخواستم و گفتم:"من منظوری نداشتم".گفت:"باشه بیا!" و از آن به بعد من چشم هایم را ازش دزدیدم و اخم و تخم کردم به او! تا جایی که صبرش تمام شده و جلوی همه ی بچه ها عذر خواست و خواست که من نگاهش کنم.من که حوصله ی لوس بازی های مرد گنده نداشتم نیم نگاهی از آن به بعد به او کردم.
دفعه ی دوم هم نشسته بودیم سر کلاس شیمی! سه کلاس را یکی کرده بودند و 60 -70 نفر نشسته بودیم و نفس مان تنگ بود! من ته کلاس بودم و غرق در ادبیات دوم دبیرستان!که یکهو عین صاعقه کتاب از دستم کشیده شد و نصف شد و پرت شد جلوی کلاس!
و بعد زنک معلممان که از اول سال تحصیلی روی من گیر سه پیچ بود گفت:"فکر کردی من چشمات رو نمی بینم که بهم نگاه نمی کنه؟"
بعد از آن، روزی سر امتحان ترم زبان دیدم یکی من را گرفته در آغوش و ماچ مالم می کند و قربان صدقه ی چشمانم می رود!یکهو دیدم همان زنک است و حلالیت می طلبد و می گوید ببخش!اعصابم خورد بود، آن روز فلان بود و بهمان!و نمی فهمید ماچ هایش برای ما کتاب نمی شود که!قربان صدقه اش اعصابی که از ما خورد کرده ترمیم نمی کند.
دانشکده هم تا کسی پا روی دممان نمی گذاشت و گیر سه پیچ نمی داد کاری ش نداشتیم.ولی استادی بود بی نهایت پررو و بی سواد، قرار امتحان می گذاشت و نمی آمد، من هم نگذاشتم نه برداشتم هر چه از دهانم در می آمد گفتم.ایشان که گویی از بلبل زبانی به وجد آمده بود گفت برو برای پررو ای ت خدا را شکر کن و ما به ایشان تضمین دادیم که شکر گزار خداوندیم همیشه و همه جا! و ایشان به ما لقب خانوم همیشه معترض را داد و نتیجه ی تنها 3 جلسه حضور در سر کلاس و بلبل زبانی  شد نمره ی درخشان 13 از درسی که  همه از آن 20 می گرفتند.

همیشه همین بوده ام!نمی دانم چرا؟ ولی وقتی پررویی و خودخواهی می بینم حس حاضرجوابی ام تحریک می شود. نمی توانم نگاه بالا به پایین را تحمل کنم.آرامشم را که بهم می زنند باید آرامششان را بهم بزنم.تحمل تو سری خوردن ندارم، و البته دستور شنیدن را!می دانم تا آخر عمر خیلی از موقعیت هایم را بابت این اخلاق زشت از دست خواهم داد، ولی دست خودم نیست!احترام حتما باید متقابل باشد، من وظیفه ندارم کسی را بی خودی تحویل بگیرم و پاچه اش را بخارانم.

این وسط هم کلی آدم زود رنج  وجود دارد که تا "تو" خطابشان می کنی، گلایه می کنند که چرا؟ موقع حرف زدن با آنها باید سه چهار بار حرف را جویده و بعد بزنی!و جالب این جاست که باز هم آزرده می شوند و بعضی وقت ها هم بی خبر قهر می کنند که این از همه بدتر است.

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ساعت  0:1  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

شعبده!

-منصور به این عشق‌های ناگهانی می‌گفت: «عشق‌های بستنی کیمی». دقیقاً نمی‌دانم این اسم را از خودش در آورده بود یا جایی شنیده بود. لابد منظورش عشق‌هایی است که با دعوت به یک بستنی شروع می‌شوند

-منصور پشت ‌میز کوچکی نشسته بود و داشت مقاله‌ای درباره‌ی یکی از شاعران گمنام قرن هشتم به اسم «بساطی سمرقندی» می‌نوشت. گفت: «به نظر من همه‌ی شاعرها یه تخته کم داشته‌اند. منظورم اینه که شعرهای همه‌شون یا درباره‌ی عشق به زن‌ها است یا بی‌وفایی اون‌ها. من نمی‌دونم اگه زن‌ها نبودند اون‌ها می‌خواستند چه غلطی بکنند».

-منصور توی اتاق دراز کشیده بود و سیگار می‌کشید. گفت: «به گمون من تهِ تهِ تهِ همه‌ی عشق‌ها فقط یه چیزه و مردها به عنوان شعبده‌بازترین و حقه‌بازترین موجودات روی زمین می‌تونند اون یه چیز رو تو میلیون‌ها شکل بسته‌بندی کنند و باهاش میلیون‌ها زن رو خر کنند.»

-منصور گفت: «یکی از اون شعبده‌های قدیمی اینه که به طرف بگی دوستش داری. این روزها شکلش کمی فرق کرده اما ذاتش همون دو کلمه‌س؛ دوستت دارم. شرط می‌بندم از صدتا زن فقط یکی پیدا بشه که گول این حقه رو نخوره.»

از چند روایت معتبر درباره‌ی برزخ


پ.ن:کسی در استاد بودن مصطفی مستور شکی دارد؟ این جا را هم بخوانید!

+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ساعت  20:0  توسط  سناء شایان |    | 

دینگ دینگ!

انگار یک شب، که باد سردی می آید؛ می دود و می آید تو!
نشسته ام در قهوه خانه ای گرم و بی خیال بخار چای م را فوت می کنم، با نوک انگشت با بخارها بازی می کنم و برای خودم خوش خوشان زیر لب شعری زمزمه می کنم و حاضر نیستم این سکوت و تنهایی را با هیچ کس تقسیم کنم.
ولی او می آید در شبی سرد، که سوز خودش را به زور از لای پنجره ها می چپاند تو، در را که باز می کند، سوز، بخارهای چای را می زند به لپ های گل انداخته ام. سر بلند می کنم و می بینم در سیاهی چشم هایش جای گرفته ام.
 هر پاییز صدای دینگ دینگ زنگ زنگ زده ی، قهوه خانه ام بلند می شود، مرا از تنهایی می گیرد و زل می زند به من، تا بشود خود من!
حالا من، من شده ام، من بیست و سه ساله!
به همین سختی، به همین راحتی، به همین پردردی، با این همه خوشی، با این همه بلا و ولا، با این همه محبت های الکی و واقعی و پر از اشتباهات ساده!
با تمام بر چسب هایی که خورده ام و اشتباهاتی که کرده ام خوشحالم از زندگی گونه گونه ام.و خوشحال تر از این که نمی دانم تا کی زنده ام؟!

کیک


پ.ن:
1.قرار بود بنویسم، ننوشتم؛حتی برای خودم.
قرار بود بخوانم، نخواندم.دست من نبود نوشتن و خواندن، هر روز به اندازه ی یک سال می گذشت(می گذرد) و من بی حال تر از همیشه بودم(هستم).
تنها نگاهکی به آرشیو وبلاگ انداختم و نگاهی به خود، و دانستم من سناء شایان را بیش از همه دوست دارم، بهترش این است: به جای همه ی آن هایی که دوستش ندارند دوست دارمش!

2.میلاد مبارک خودم را به خانواده، دوستان، آشنایان، فامیل، دوران، نزدیکان و تمامی آنهایی که از وجود من بهره می برند، تبریک و تهنیت می گویم!(با توجه با به شماره ی قبل، خود شیفته ندیده اید؟)

3.آقای ملکوتی ممنون به خاطر بنر و زحمت هایی که در گذشته، در حال و در آینده بر سرتان هوار کردم، می کنم و خواهم کرد.

4.از بی قالبی برگشته ام به قالب های پیش فرض بلگفا!گرچه بی حال است ولی اندکی دست کاری کردم، بنر را چپاندم آن بالا!با این همه؛ خط آبی کلفت را بلد نبودم پاک کنم.تو اگر بلدی بسم ا..؟!

+  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ساعت  0:26  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

تا اطلاع ثانوي..

بدترين اشتباه همين است، همين كه بخواهي براي ديگران همه چيز را توضيح  بدهي و هيچ نقطه ي تاريكي در ذهنشان نگذاري! از این دست اشتباهات زياد كرده ام .توضيحات اضافي زياد داده ام!ولي براي يك بار هم كه شده مي خواهم اشتباه نكنم و در اين حد بگويم كه فقط به خاطر خودم و به تصميم خودم مي خواهم يك مدت اين جا ننويسم!
اين ننوشتن را به هيچ چيز ربط ندهيد، البته مختاريد هر طور كه دوست داريد فكر كنيد.


+  نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387 ساعت  9:9  توسط  سناء شایان |  سکوت 

میگرن!

دفترم را باز مي كنم كه بنويسم از احوالم، تازگي ها ياد گرفته ام به جاي ناله، بنويسم!
اين طور، فردا روز متهم نمي شوم به اين كه دلسوزي ديگران را برانگيختم و باعث....
دفترم را باز مي كنم و چند كلمه اي مي نويسم، خودكار بين انگشت هايم باد مي كند، كلمات كش مي آيد، انگار با ماله آن ها را مي كشانم روي كاغذ، قدرت ادامه دادن ندارم، صداها عين مگس از يك گوش وارد مي شوند مغز را مي شكافند و از گوش ديگر خارج مي شوند، نه توان فكر كردن دارم نه قدرت تحليل، مي شنوم كه شنيده باشم و حرف مي زنم كه وظيفه ام را انجام داده باشم!
بوها مي روند توي دماغ، هر ذره شان خنجري به دست دارند و وظيفه ي زدن خنجر به مجراي تنفسي را خوب انجام مي دهند.
نورها سيخ به دست به چشم مي خورند، سيخ داغ شان را از چشم به مغز فرو مي كنند، نور موبايل، نور مانیتور و نور چراغ بدتر از همه اند.
كارهاي عقب مانده، شماتت ها، شيطنت ها، آدم ها و.. همه تك به تك چماق مي شوند و به ترتيب مي خورند روي سرم!
سيخ داغي دو شقيقه را بهم وصل مي كند و گاه گاهي آن سيخ كشيده مي شود و با آن حالت تهوع مي آيد و دست و پاي يخ كرده!
خداخدا مي كنم كه وسط خيابان ولو نشوم، خودم را مي كشانم اين ور و آن ور!
اتوبوس بو مي دهد،بوي دود غليظ، مي لرزاند، درهايش را به هم مي كوبيد، سر به شيشه مي گذارم و با هر به هم خوردن در شيشه مي لرزد و حال مرا خراب تر مي كند،
آدم ها بوي نان سنگك ترشيده مي دهند، زن بغل دستي موضوعي براي حرف زدن گير آورده و دنبال هم زبان است!نمي شنوم چه مي گويد، سر تكان مي دهم و لبخند پت و پهني روي لب هايم ولو مي كنم، سرم سيخ كشي شده، حالم بهم خورده تنها در طلب سكوت و تاريكي ام!
چه روزهاي مسخره اي ست، چه روزهاي مسخره ي پر از جلسه اي ست!
بازهم موفق مي شوم، انگار در مسابقات دو يا جهان گردي مدال كسب كرده ام، مي رسم خانه، اتاق تاريك، دستمال سر، سكوت!
سياهي مطلق، بي بويي، سكوت و خواب آرام تنها دواي من است!
+  نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت  14:17  توسط  سناء شایان |   

نیست!

حتي نمي دانم مدت زيادي ست يا كم ؛كه اين طور شده ام!
يك طور بيماري جسمي روحي ست شايد، اين كه ندانم حسم چيست و دست به آزمون و خطا بزنم!
بارها شده كه گشنه شوم و بگردم دنبال آن چه كه دلم بخواهد، و ندانم دلم چه مي خواهد؟ شده است بارها بروم سر يخچال و بگردم دنبال چيزي كه ميلم را تحريك كند، فروشگاه ها هم گشته ام، ليست غذاهاي رستوران ها را هم كاويده ام، كافي شاپ هم امتحان كرده ام!ولي نه خير!نمي شود،نمي دانم چه دلم مي خواهد، بارها شده شور و شيرين و تلخ و گس و.. را مخلوط كرده ام به اميد اين كه به مزه اي كه مي خواهم برسم ولي،نه نيست!انگار هنوز خدا نيافريده اش!

اعصابم خورد مي شود شب ها!وقتي كه كتابي براي خواندن نداشته باشم، وقتي كه روي ميز كنار تختم كتابي نباشد كه وادارم كند به خواندن، وقتي نتوانم غرق شوم در روايت يك نويسنده، داستان ها خوانده ام در اين چند وقت!از رمان هاي چيپ و مزخرف بگير تا آثار محترم و درست و درمان از نويسنده هاي مشهور، ولي نه!هيچ كدام نبود آن چه مي خواستم و درگيرم نكرد، تحملشان مي كردم تا به پايان برسند، اين آخري را كه خواندم دلم مي خواست نويسنده اش (كه مشهور است و آشنا) پيدا كنم و كتاب 480 صفحه اي اش را بچپانم در حلقش كه چرند تحويل مردم ندهد.آن هم با اين همه سر و صدا و بوق و كرنا!

پاييز يعني همين، يعني ابرهاي منتظر!يعني دلتنگي! دلم تنگ است، ولي براي كه؟براي چه؟براي چه حالاتي؟باور كن نمي دانم!
مي گردم دنبال اسمي در اينباكس موبايلم!نه نيست، هيچ كدامشان نيستند، نمي دانم شايد هم باشند، ولي كه چه؟هيچ جا جايي براي ابراز احساسات نيست، چون اين جا احساسات يعني ضعف!جرئت آزمون و خطا ندارم در اين مورد،ولي مي دانم كه نيست! يعني هنوز نيامده است شايد، شايد هيچ وقت نيايد به دنياي من.

اين طور نوشتن را دوست ندارم، ولي واقعا نمي دانم چه طور نوشتن برايم لذت بخش است، خيلي وقت است چيزي ننوشتم كه براي خودم دلنشين باشد!به ديگران كاري ندارم.


پ.ن: اگر خوراك روح و جسم خوب و كسي كه ارزش دلتنگي دارد، خبر داري!خبرم كن.

+  نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت  13:48  توسط  سناء شایان |    | 

آمار

-پشت در مانده ايم، من و او!هيچ كاري از دستمان بر نمي آيد جز صبر براي آمدن مسئول و زدن امضا پاي يك برگ!
او صنايع مي خواند و ترم سه است!مي گويم صنايع به آمار نزديك است!ما هم تحقيق در عمليات داشتيم، مي پرسد تحقيق در عمليات چيست؟ هر چه فكر مي كنم يادم نمي آيد!اصلا اگر بپرسند آمار چيست بازهم يادم نمي آيد!

- مدرك ليسانس را نشانش مي دهم، كپي شناسنامه و عكس را هم مي دهم به او!
بدون دردسر با يك ساعت معطلي مي شوم عضو كتاب خانه ي ملي!
كتاب خانه اي كه دانشجوهاي بيچاره را با هزار زنجموره و جيغ و داد عضو نمي كند!
سرخوش از اين كه ليسانس ام حداقل اين جا به درد خورده است ، مي روم در محوطه ي آزاد كه ساختمان ها محصورش كرده اند، و هيچ چيز نمي تواند به اندازه ي باراني كه به حوض وسط محوطه مي خورد دل نشين باشد.باز هم حس قشنگ با فرهنگ بودن به سراغم مي آيد.

-صدايش را مي شنوم كه با استادمان حرف مي زند، استادي كه روزگاري از او 5/19 گرفته بودم و شايد هم يكي از با استعداد ترين دانشجويانش بودم(البته شايد)!رد مي شوم و مي روم!حوصله ي هيچ استادي را ندارم ولي حوصله ي هم كلاسي ام را چرا؟
زنگ مي زنم به موبايلش بر نمي دارد، دو ساعت بعد زنگ مي زند، درسش تمام شده و مانده پايان نامه اش!از بقيه خبر مي دهد، دو نفر رفته اند سر كار بانكي، و دو نفر ديگر ارشد قبول شده اند!خودش هم كه درگير پايان نامه است!امروز هم روز آمار بوده و پرفسوري سخنراني داشته است!او هم براي همين آن جا بوده!
با خودم فكر مي كنم كه دلم مي خواهد فوق بخوانم ؟آن هم آمار؟
يا بروم سر كار اداري؟
چندشم مي شود، واقعا نمي توام!
چه كرده اند با من كه اين قدر دلزده شده ام؟
شايد پررو بوده ام و خواسته ام شرايط را به دلخواه خودم تغيير دهم، دلم خواسته است كه عمرم را بيش از اين، پاي چيزهايي كه دوستشان ندارم تلف نكنم.
حالا اين عقب ماندگي ست؟

-اگر سوسك بودم خودم را در چاله هاي آب كف خيابان، غرق مي كردم!حيف كه جثه ام بزرگ است!حيف!حيف!

+  نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت  17:54  توسط  سناء شایان |    | 

آدمیزاد

آدمي زاده است ديگر!حالش خوب نيست خيلي وقت ها!حالش خوب است بعضي وقت ها!جلوه در محراب و منبر مي كند در اكثر مواقع! به خلوت كه مي رود آن كار ديگر مي كند ، هميشه!
آدمي زاده است ديگر، عاشق مي شود و فارغ!تازه مي شود و خسته!بدجنس مي شود و دلسوز، هوس ران مي شود و زاهد!گند مي زند و جمع مي كند، خار مي شود و گل!
كوفت مي شود و شيرين! معترض مي شود و قانع !
آدمي زاده است و هزار مدل ادا و اطوار و حس هاي زودگذر و مقطعي!
هيچ وقت به حست مطمئن نباش!حس ها اگر اصيل نباشند دام اند و تله!مي روي مي ماني در آن!و براي بيرون كشيدن سختي لازم است سختي!
+  نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387 ساعت  15:18  توسط  سناء شایان |    | 

روزانه ها

- عاشق آدم هاي باسواد نسل پيش شده ام، دوست دارم بروم پيششان و بنشينم و حرف بزنم و حرف!يك بند ور بزنم، بعد خفه شوم و آن ها برايم حرف بزنند .
بعد آن ها بخواهند از حواشي دور شوند و من بخواهم از دغدغه هاي نسل ام بگويم و نسل آن ها را متهم كنم به بد تربيت كردن نسل ما و در آخر بگويم چون شما خودتان سختي زياد كشيده ايد، ما را لوس بار آورديد.و آن "حق با توست" آخري عين عسلي بر ته دلم بنشيند.
بايد ياد بگيرم گير دادن را در عين حفظ كلاس.
در نگاه شان و كارهايشان يك جور ورزيدگي و آرامش ديده مي شود كه من ندارم.

-عنقريب است كه از دوري شهركتاب مركزي كه به دست جلادان تبديل به اداره شده است، خودم را بكشم.
دوست دارم يك آدم كتاب نخوان علاقه مند پيدا كنم و مخش را بخورم و به زور برايش كتاب بخرم!
دوست دارم يك كتاب خوان حرفه اي پيدا كنم و كتاب بگيرم ازش!
كه بود؟مي گفت:"خوش بخت كسي ست كه يا كتاب خانه ي بزرگي داشته باشد يا دوستان كتاب خواني"

-خوشحالم كه دوره ي دانشكده را مثل يك رويا گذراندم و خودم را درگير كار نكردم.
خوش گذرانديم در آن چهار سال!حالا هر دانشگاه و دانشكده اي مي بينم دلم پر مي كشد براي بي تعلقي و بي مسئوليتي!براي دوراني كه دنيايم محدود مي شد به 4 تا دوست و يك دانشكده!كاش هنوز هم دانشجو بودم.

-نوشتن تفريح بود اولش!و حالا شده است تكليف!چيزي شبيه مشق، كه بميرم و بمانم بايد بنويسم!نمي دانم اين خوب است يا بد؟ولي خدا كند شوق و علاقه نرود و بماند تا آخر فعاليت نوشتاري ام.

+  نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387 ساعت  8:49  توسط  سناء شایان |    |