تبليغاتX
برای ساکنان زمین

شاید

خسته‌ام و به شدت با این وبلاگ غریبه! طوری که می‌ترسم حرفی بزنم و چیزی بنویسم. راستش واقعا حوصله‌ی بحث ندارم. وقتی آدمیزاد بعد از یک یا چند دوره به نتایجی می‌رسد، حوصله‌ی بحث را از دست می‌دهد. ترجیح می‌دهم جایی بنویسم خصوصی‌تر و راحت‌تر! ولی هیچ معلوم نیست که کی این‌جا بنویسم یا ننویسم شاید یک ساعت دیگر شاید یک روز شاید هم دیگر هیچ وقت( که بعید می‌دانم)! ولی من در آن مرحله از اعتیاد به وبلاگم هستم که هیچ لذتی درش نیست! و فقط عادت است و بس!

+  نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388 ساعت  12:41  توسط  سناء شایان |  سکوت 

بهشته زن

اول: ابنا و بنات بشر، در هر چیز تفاوت داشته باشند در مورد نظرشان نسبت به من، تفاهم کامل دارند. از نظر همه‌ی آن‌ها من در سه حالت به سر می‌برم:
 1. سکوت
 2. غر زدن و فحش اساسی دادن به زمین و آسمان
 3. داد زدن و شعار دادن در مورد اعتقادات، اخلاقیات، علاقه‌مندی‌ها و... که اسم این حالت را گذاشتم منبر روی!
عین عقرب بلدم نیش بزنم، عین سگ پاچه‌ بگیرم و عین چی لج کنم و عین چی‌تر حال بگیرم! مرام بگذارم و... حالا بگذریم که همه متفق‌القول اند که با این دریافته‌ها، من آدم جالب تلخی هستم.

دوم: داشتم برای وبلاگی کامنت می‌گذاشتم. دیدم بد نیست این‌جا هم بگویم که مردم بهره ور شوند، گفتم که:
ببین به یه جا می رسی که می بینی آدم ها با تمام تفاوتشون بهم شبیه اند. و منبای علم ها بخصوص علوم انسانی بر اساس شباهت هاست. یه نویسنده ی خوب اونه که شباهت ها رو دربیاره و بگه! و یک آدم خوب اونه که از شباهت ها رو دربیاره تجربه ی دیگران رو درباره اش بدونه و بعد تصمیم بگیره که چه کنه! ولی تفاوت ها ست که باعث ارزش ها می شه که باعث می شه زندگی ادامه پیدا کنه وجالب بشه! باعث تجربه های ناب می شه!

سوم: خیلی طول نمی‌کشد که بفهمی، همه‌ی مردها بهشته زنی می‌خواهند که در سایه‌ی درختانش بلمند و پایی دراز کنند،حرفی بزنند، غذایی بخورند و تر و خشک شوند. دوست دارند که این بهشته زن پخمه باشد و فرمان بردار، به شدت وابسته، کلی هم لی به لا لایشان بگذارد ولی غیرمستقیم و خیلی چیزهای دیگر.
البته این برای زنی ست که می‌خواهند نسبت بهش تعهد و مسئولیت داشته باشند و باهاش زندگی کنند. و گرنه کرم تجربه جویی‌شان از خوشگلی، هوس‌انگیزی و خیلی چیزهای دیگر نمی‌گذرد. خوب هر چه باشد هر بشری مزه‌ای دارد دیگر! مگر نه؟ ولی آن بهشته زن برایشان یکی ست. احمق‌هاشان، بهشته زن خود را اشتباه می‌گیرند با تجربه‌شان، سراغ همان تجربه‌های مسخره می‌روند. یک وابستگی ساده می‌کشدشان به پایبندی بعد هم جنگ و دعوا! عاقل‌هاشان خودشان را در بهشته زن و دنیای دو نفر غرق می‌کنند و زیاده خواه‌شان به بهشته زن راضی نمی‌شوند و دست از تجربه بر نمی‌دارند.

چهارم: اشتراک همه در اظهار نظر در مورد من، در این سئوال هم تکرار می‌شود:
شکست عشقی خوردی؟
نه! ولی کور و کر و بی‌سواد که نیستم. چشم دارم. گوش دارم! می‌خوانم می‌بینم می‌شنوم.


پ.ن:
×لفظ بهشته زن را از یکی از داستان‌های مستور برداشته‌ام.
×هیچ ادعا ندارم که زن‌ها فرشته‌اند و این‌ حرف‌ها. حتما زن‌ها هم در چیزهایی مشترک‌اند که من نمی‌دانم. و هیچ ادعایی هم ندارم که حرف‌های درست باشد.
×پست قبلی هم پاک کردم چون دلیلی نداشت به مخاطب خوش بگذرد. این‌جا جای جفنگ بازی نیست. جای غرغر است.
×اگر فیس بوک، در تست‌‌های صد من یک غازش، تست «شبیه چه کارگردانی هستید؟» را داشت، حتما نتیجه‌ی مال من می‌شد: تهمینه میلانی! چه کنیم واقعیت تلخ است.

ايول فيس بوك آن تست را داشت. ولي اشتباه كرد و گفت من كيارستمي ام.

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت  23:28  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

چراها

ذهن‌ام پر و خالی می‌شود. کلمات بهم نمی‌چسبند یا مثل دانه‌های برنج در دیگ شفته می‌شوند. باد می‌آید و می‌رود، باران هم و تلخی و تلخ‌مزگی بی‌دلیل و بی‌بدیل این‌ روزها! تغییر وضعیتی در جریان نیست، جز چند کار هدفمند که باید پی‌اش را بگیرم و برسم به تجربه.
گاه مغزم می‌خارد، نه! روح‌ام است شاید! چراها روی‌اش تل‌انبار می‌شوند، می‌روند و می‌آیند، کسی نیست جوابی داشته باشد. آدم‌ که چراها و تلخی‌هایش را به اشتراک نمی‌گذارد، می‌گذارد؟ چراها مرا تنها می‌یابند و عین کک به مغزم هجوم می‌آورند. شاید هم به روح‌ام! چراهای بی‌دلیل، وای! فکرش را بکن! آخ مغزم می‌خارد، شاید هم روح‌ام، شاید هم حنجره‌ام که نمی‌تواند آن‌ها را بیان کند، یعنی معادلی در زبان برایش نمی‌یابد، چه می‌دانم؛ بعضی معانی خودشان را کثافت گفتار غرق نمی‌کنند، هر چه قدر هم کوچک باشند. پس زل می‌زنم به نقطه‌ای نامعلوم و هیچ نمی‌گویم.
+  نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت  2:9  توسط  سناء شایان |  هپروت  | 

بی دلیل

فکر کن! چندسال یک دوست را می‌شناسی، به هم عید را تبریک می‌گویید برای تولد هم کادو می‌خرید، باهم می‌روید سینما، پارک، کتاب‌فروشی و... بعد یک‌ روز می‌رسد که یک‌هو حال هم را ندارید. نه هیچ دلیلی نیست. نه بهم بد کردید، نه از هم بدتان می‌آید نه چیز دیگری! فقط حال هم را ندارید. یک شماره موبایل می‌ماند، خاطره! شاید هم دوستی در فیس‌بوک و 360 و این مدل سایت‌ها!
این غریبه شدن ناگهانی را بارها تجربه کردم. بی‌هیچ دلیلی!
+  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت  23:37  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

کردها!

رفته بودیم بانه. مرز ایران و عراق از کردستان. پاساژ بود و جنس و جنس و جنس. و مسافر از همه‌ی نقاط کشور!

مردم بانه کردی‌ای حرف می‌زدند که اصلا نمی‌شد فهمید. بیوگرافی‌مان را برای آقای کردی گفتیم، گفتیم که ما هم کمی کرمانشاهی‌ایم و کمی کردی آن‌طرف‌ها را می‌دانیم. ولی مال شما را نه! آقای کرد خندید و گفت:« کرمانشاهیا حس کردیشان می‌یاد ولی کرد نیستن. بیشتر ادای کردی را درمی‌آورند. ناسیونالیسم‌اند. ولی ما کردیم!»

دیدم راست می‌گوید، ما کجا و محکمی کردها کجا؟ ما کجا و زیبایی کردها کجا؟ ما کجا و این همه باهوشی کردها کجا؟

راستش خیلی دلم می‌خواست کرد بودم. یا حداقل زبانشان را بلد بودم. یا حداقل وقتی حرف می‌زدند می‌فهمیدم چه می‌گویند. ولی حیف که نیستم. ولی فکر می‌کنم کرمانشاهی بودن، آن هم برای من که اندازه‌ی یک ماه‌ام کرمانشاه نبودم. خودش یک هویت دوست داشتنی ست. کرمانشاه خوب است. ولی این که با گفتن کرمانشاهی بودم لقب کرد به‌ام بدهند، نامردی ست در حق کردها!

+  نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت  20:50  توسط  سناء شایان |  می دانی؟  | 

لذت دیدن

-نه! ماجرا این نبود! ماجرا آدم حساب کردن و این حرف‌ها نبود. کلا من کمی یخ‌ام. یعنی هیچ میلی به دیدن خیلی از آدم‌های مشهور ندارم. کشته مرده‌ی هیچ کدامشان هم نیستم. سنگ هیچ یک را هم به سینه نمی‌زنم. جالب است! خیلی وقت‌ها حتی هیجان‌زده هم نمی‌شوم. حتی موقع انتخابات و این حرف‌ها!
دیدن آدم‌هایی که خیلی‌ها نمی‌بینندشان زیاد سخت نیست. مهم این است که در یک بازه‌ی زمانی هر دو در یک محل باشید.
بازیگر، سیاست مدار، خواننده و نویسنده زیاد دیده‌ام. و خیلی‌های دیگر که حرفی‌ باهاشان نداشته‌ام و از کنارشان گذشته‌ام. ولی این را قبول دارم که در دنیای هر کس بسته به این که کتاب‌بخواند یا شیفته‌ی سینما باشد یا چه می‌دانم راننده باشد و...
آدم‌هایی حضور دارند که دیدنشان طرف را سر ذوق می‌آورد. یک‌جور حس یا چه می‌دانم چه؟ یک‌جور کیفوری و لذتی که با دیدن کسی به‌ طرف دست می‌دهد. چه می‌دانم ذوق کردن، خوشحالی، دست و پا یخ زدن، صدا لرزیدن و...

-شب بود، خوابم نمی‌برد. صبحی یکی از خانه‌ی شهریاران زنگ‌ زده بود که فردا 10-12 بیا جشن داوری کتاب سال. گفتم:«باشه! تا ببینم چی می‌شه!» شب داشتم فکر می‌کردم که اگر صبح  بروم آزمایشگاه که بالای میدان ونک است، بعد چه طور می‌شود نیم ساعته رسید به خیابان ویلا؟ که یک‌هو اس ام اس آمد که فردا مصطفی مستور هم هست! چارشاخ مانده بودم. مستور را 3-4 سالی بود می‌شناختم. برایم خدا نبود. ولی هر چه بود از بقیه‌ی نویسنده‌های ایرانی بیشتر می‌پسندیدمش!  هر طور بود خودم را رساندم خانه، توی راه زینب که از اشتیاق من خبردار بود، اس ام اس زد که بدو بیا، مستور جونت، خانه‌ است. رفتیم. چندباری ما و بچه‌های خانه، سر همان کلاس‌های شهرنگار و بی‌نظمی‌ خانه و... از خجالت هم در‌آمده‌ایم. خلاصه مهم نبود که هست و که نیست. مستور بود. چه قدر هم معمولی بود. رفت آن بالا حرف زد. من ریکوردر روشن و دست به قلم بودم. عین آدم ندیده‌ها. بعدش نشست جلومان من باز هم عین آدم ندیده‌ها زل زده بودم. خلاصه آخرش هم که جایزه‌اش را دادند و جشن تمام شد، رفتیم حرف بزنیم مثلا! این بار دقیقا عین آدم ندیده‌ها! فقط کافی بود، بودید و می‌دیدید. خودم هم متعجب بودم! ازش یادداشت خواستم برای خبر. با مهربانی گفت نمی‌نویسم. شماره‌اش را گرفته‌ام اگر کار مطبوعاتی پیش آمد مزاحمش شوم. این‌قدر خوب رفتار می‌کرد که من بی‌ذوق، یک‌هو افتادم در لذت دیدن. تو فکر کن اطرافت پر از خودشیفته‌های هیچی‌ ندار باشد. بعد یک‌هو نویسنده‌ی محبوبت را ببینی که چه‌قدر ساده است. کیفور می‌شوی دیگر؟ نمی‌شوی؟

- بازی وبلاگی چند سالی هست باب شده، بد هم نیست. توی تعطیلات که مردم ول‌گردی و وب‌گردی‌شان عود می‌کند سرگرم می‌شوند! خوب من اعترافم را کردم شما هم بکنید اگر حال و حوصله دارید، به رسم این طور بازی‌ها من چند نفری را دعوت می‌کنم، خاطرات تعریف کنند یا از دوست‌داشته‌هاشان بگویند و از این مدل حرف‌ها! فقط توضیح این که گفتن این حرف‌ها اصلا هم بی‌کلاسی و چیپ بودن نیست!

تیرمن و مهرباران و چای نباتی ها

و همه‌ی آدم‌های حال و حوصله‌داری که بهشان لینک دادم را دعوت می کنم.

+  نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388 ساعت  3:20  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

من و هولدن

هولدن بس که سیگار کشیده تبدیل شده به یک کارخانه‌ی دود سازی!
نیمه مست و خراب، در حالی که بوی مشروب و سیگار قاطی شده ازش بلند می‌شود، می‌رود و می‌آید و تقریبا داد می‌زند:«این اشکال همه‌ی آدم‌های باهوشه. هیچ وقت نمی‌خوان درباره‌ی قضیه‌ی جدی‌ای حرف بزنن مگر این که خودشون دوس داشته باشن»
سر تکان می‌دهم و می‌گویم:«آره پسر! مشکل همشونه! منم چنتایی به تورم خورده! شایدم من به تور اونا خورده باشم! کسی چه می‌دونه؟»
حتما تو دلش هزارتا از آن فحش‌های بدش را نثارم می‌کند؛ که آدم کسل کننده‌ایم! خوب من که هولدن کالفیلد را زیاد نمی‌شناسم. این آقای سلینجر توی ناتور دشت‌اش خلق‌اش کرده!  یک نوجوان بی‌ادب که به اندازه‌ی همه‌ی عقده‌های فروخورده‌ی همه‌ی نوجوان‌های جهان خل و چل بازی و سرکشی می‌کند و حرف می زند و حرف می‌زند!
باز هم راه می‌رود و صدای برخورد کفشش با کف‌پوش سرامیک اتاقم تمرکزم را بهم می‌زند، باز هم دهنش را باز می‌کند و بوی گند مشروب و سیگار همراه این کلمات می‌ریزد بیرون:«یکی از اشکالای دیگه‌ی این روشنفکرا و آدمای باهوش اینه که درباره‌ی چیزی حرف نمی‌زنن مگه این که مهار قضیه دست خودشون باشه! همیشه می‌خوان وقتی خودشون خفه شدن تو هم خفه شی!»
به خفه شدن فکر می‌کنم! به این که کی از کی باهوش‌تره؟ و این که کی زودتر از همه خفه می‌شود؟ من؟ تو؟ ما؟ ایشان؟

پ.ن: حرف‌های هولدن را از صفحه‌ی 142 و 143 کتاب ناتور دشت نوشته‌ی سلینجر و ترجمه‌ی محمد نجفی برداشتم!
+  نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388 ساعت  12:26  توسط  سناء شایان |  کتاب  |