بیهوا در را باز کرد و آمد تو. پریدم هوا. زود صفحهی فیسبوک و جیمیلم را بستم. قرار نیست ما اینترنت داشته باشیم ولی داریم، آن هم به طریق کاملا نامشروع!
سرم را کردم تو مانیتور و چینی انداختم به پیشانی، انگار که با بغرنجترین مسئلهی دنیا دست و پنجه نرم میکنم. ولی او آمده بود تو، نمیشد جوابش را نداد! انگار وظیفهاش نظارت به کار ماست. ولی چنان رفتار میکند که انگار میخواهد ما را سر گرم کند. نشست پشت میز آن یکی که هیچ وقت نمیآید سرکار و فقط حقوق میگیرد، و شروع کرد به زنگ زدن و کارهای خودش را حل کردن. بندهی خدا فوق لیسانس برق از دانشگاه کالیفرنیا دارد. فکر کنم 60 سال را رد کرده و الان کارمند است و هیچ استفادهای هم از این همه درسی که خوانده نمیکند. مثل همیشه شروع کرد به زنگ زدن، اول به مدرسهی دخترهایش، بعد به شرکت آسانسور فروشی، بعد هم به مامانش اینها در کالیفرنیا، بعدش هم کارهای شرکت خصوصیاش را ردیف کرد. آخرش از ما پرسید: «رای میدید؟» گفتم: «نباید بدیم؟» گفت: «آخه میگن فایده نداره تقلب میشه!» گفتم: «اون دیگه باید بررسی شه نمیشه رو هوا گفت!» گفت: « به کی؟» گفتم: « مگه براتون مهمه؟» گفت: «خوب میخوام بدونم!»
گفتمش به کی رای میدهم. در ادامه هم توضیح دادم که چون کسی نیست و دوست ندارم فلانی بماند به این رای میدهم. ولی میدانم که نه شاهکار است نه طرفداریش را میکنم نه به کسی توصیهاش میکنم، نه سبز میشوم و اضافه کردم که روستاها را فراموش نکند و آدمهایی که چشمشان به دهن کسی ست که دقیقا موضعش معلوم است. گرچه میدانم مردم ایران بسیار پیشبینی ناپذیرند. ولی به احتمال زیاد، اوضاع مثل قبل میماند. و بقیه رسما سرکارند.
نشست کلی از چیزهایی که خوانده تعریف کرد. از سایتها و گفتهها. کلی هم بدوبیراه بار این و آن کرد. گوش نکردم. سرم را کردم تو مانیتور، انگار که با بغرنجترین مسئلهی دنیا سر و کله میزنم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 19:7  توسط سناء شایان |
گاهی وقت ها
|
نوشتههای ته ندار، نوشتههای سر ندار، نوشتههای بی سروته! مینویسم و پاک میکنم. پاک میکنم. پاکمیکنم. پاک میکنم. تمام نمیشوند. وسطهایش ول میکنمشان. تمرکز ندارم. فکرم پراکنده است. بعدهای فکری بهم گره خورده و در هم مخلوط شده. نوشتن و حرف زدن در مورد یکیشان به سختی جمع کردن یکی از خاکستریها از میان طیف خاکستری ست. تکههای خاکستری کمرنگ و پررنگی که در هم مخلوط شدهاند و زندگی یکی مثل من را ساختهاند. با این همه حال من خوب است. خوش، بی احساسات، بی سیاست، بینوشتن، بیفکر وبی.... بگذریم. حال من خوب است و این روزها صفاتی را به دوش میکشم که اولش «بی» است. چه خیالی؟ هیچ! حوضچهی زندگیام بیشاه ماهی ست. ماهیهای ریز زیاد دارد. ولی شاه ماهی نه، ندارد. باز هم بیخیال، ما که آدم زنجموره نیستیم. زنجموره روی دنیا را زیاد میکند. ما هم کسی را داریم، گنده و زورمند و با تمام کافریمان، ته تهاش به او امیدواریم نه به خلقش!
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 0:2  توسط سناء شایان |
گاهی وقت ها
|
نوشتههای عین باد. نوشتههای عین آفتاب. شفاف، کدر، گند، گ...
ای بابا! چه بیعکسالعمل شدهام. چه قدر زیاد. حرف حرف حرف حرف .... کار کار کار.... چای چای چای.... سنگ سنگ سنگ... بوی گند گند گند سیاست.... هواداریهای افراطی... بیخیالی... نامجو... بیتوجهی.... احساسات خشکیده... کامپیوترهای روشن روشن... عدد... مختل شدن همه چیز حتی من.... بیاعتمادی... کتابنخوانی.... روضه.... خستگی.... وبلاگ... نوک قلم شکسته... غرغر... توهم... جانماز آب کشیدن... چادر... چادر... چادر... چادر... چادر.... اه اه اه اه اه! چه قدر دلم میخواست مینوشتم....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 23:14  توسط سناء شایان |
...
|
کلا ما سواد این حرفها را نداریم. به نظرم نمایشگاه و جاهای شلوغ که همهی مردم از آن م.مودبپور خوان بگیر تا آن یکی فرهیختهی دانشگاهی و محقق و... را به خودش جذب میکند. یک پدیده است. که میشود یک مشت آدم درست و درمان بیایند در جنبههای مختلف تحلیلش کنند و از این حرفها.
ولی ما کلا خوشحالیم. میپریم توی جو. هی فحش میدهیم به آن خانومی که هی پشت بلندگو میگفت: «با کتابهای خیلی سبز کنکورت رو قورت بده» ولی طریقهی هضمش را نمیگفت. یا چه میدانم، آن خانومی که میگفت: «هر کی از این بستنیا نخورده شب خوابش نبرده!» بروبچ هم جهت تمدد اعصاب و خواب راحت 4-5 تا بستنی یخ در بهشتی خوردند. باشد که رستگار شوند. یا بخش کودک و نوجوان که آدم را به هوس میاندازد که بچه داشته باشد. لااقل خاله یا عمهی بچهای باشد. ما و اطرافیان هم کلا منفعل! کلا آدم میتواند در آن بخش قدم بزند و بوی سوختگی کودکی و نوجوانیاش را بشنود. واقعا بیامکانات بودیم ما! برای همین این قدر بیسواد بار آمدیم. اگر خجالت نمیکشیدم از همان کتابها میخریدم و میخواندم جای این خزعبلات. در ضمن شما میدانستید میشود روی عطف یک کتاب کلمهی «جیش» را نوشت؟ عجب مثل این که واقعا دایرهی لغاتی که میشود توی جمع گفت، دارد هر روز ول و ولتر میشود. مثلا میشود گفت: «این بچههای پوشک بپای جیشو رو نیارید نمایشگاه، گناه دارن، کودک آزاری در چه حد آخه؟»
ولی در هر صورت یک سری کتاب تادیبی بود که برای بزرگسالان بسیار مفید بود. مثلا کتابهایی که به بچهها یاد میداد که سلام کنند، تشکر کنند، فحش ندهند، خسیس نباشند، شبها زود بخوابند، ساندویج دهنی کسی را نخورند و....
ولی به نظرم باید از کودکی به بچهها یاد بدهند تنه نزنند. نه واقعا میارزد که تن آدم بخورد به تن هزار نفر، برای 20٪ تخفیف؟ خوب اگر به بچهها از بچگی یاد بدهند که بزرگ شدی کرم نریز، دیگر آدمها کرمو ای نبودند که از شوق نمایشگاه و جاهای شلوغ، شب خوابشان نمیبرد. البته چندتا کار مفید دیگر و بهتر، این است که آدمها شبها از ساعت 9 بخوابند و خواب ببینند، صبح بروند نمایشگاه کتاب، تعبیر خواب یوسف را بخرند. که تعبیرش رد خور ندارد. یا این که این دانشجوها یا اینهایی که به هر دلیل مادرشان کنارشان نیست که بپزد تا بخورند بروند کتاب آشپزی بخرند، هی بپزند هی بخورند. یا این نشر چشمه همت کند «پرسه در حوالی زندگی» مستور را تجدید چاپ کند تا ما هر سال نرویم در غرفهاش و هی نگویند بعد نمایشگاه! یا آدم خوددار باشد و دل و دین را یکباره نبازد و نرود هر چه پول دارد بدهد کتاب! و صد برابر تخفیف کتابها، چرت و پرت بخرد و بخورد. ولی کلا تفریح خوبی ست نمایشگاه کتاب! برای مردم بیتفریح ایران که آخر تفریحشان پاساژگردی ست. نمایشگاه هم گزینهی خوبی ست. ولی یک روز باید از کار فرار کنم و تنها بروم تفریح! این تفریح تنهایی یک مزهای دارد. با دوستان هم یک مزهای!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ساعت 23:41  توسط سناء شایان |
کتاب
|
همیشه به این فکر میکردم که روحم شبیه به آدمهای کدام دورهی تاریخ است؟ بعد میرسیدم به انسانهای اولیه، روح من به اندازهی آنها وحشی ست، به اندازهی همانها بیتجربه و کال و این باعث میشود که کنجکاو باشد و بخواهد از همه چیز سر دربیاورد که همین هم باعث ارتقاءش میشود. روح من بچه سال و ساده است. خیلی سادهتز از آنچه که مردم میبینند. حتی با کمی خودزنی میتوان گفت خنگ بزرگی ست شاید هم احمق است. ولی در سادگیاش هیچ شک ندارم. روح من گاه بیدلیل گریه میخواهد، گاه بیدلیل میخندد، گاه وابسته میشود. گاه دم به دم حالش بهم میخورد از همه چیز، گاه متضاد همه چیز میشود، گاه به خواب میرود. ولی واقعا وحشی، ساده، ساکت، کنجکاو، ترسو و... است، درست مثل انسانهای اولیه!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ساعت 23:24  توسط سناء شایان |
من
|
عرضی نیست؛ جز 4 تا بلیط شرکت واحد، 4 تا چای دارچین روزانه، وارد کردن 70-80 تا پرسشنامه، پژوهشگاه نیرو، دکتر مهندسهای خوشحال، پیشنهاد کارهای متفاوت، مخهای خشک خطی، آرزوهای خیالی، برنامهریزیهای آماری، 2-3 ساعت گپ و گفت دوستانه، عود کردن مرام و رفاقت، پیادهرویهای طولانی، حرفهای تکراری و تکراری و میل به نوشتن و نتوانستن و البته چیزهایی که باید دوباره و دوباره و دوباره و ... بنویسمشان!
این است حال و اوضاع این روزهای من. بد نیست، تجربههایی ست که باید بیاید!
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 21:58  توسط سناء شایان |
گاهی وقت ها
|