آرامش را در صورت که پیدا کنم؟ با که حرف بزنم که آرامم کند؟ به که اعتماد کنم؟ حرفهای که را باور کنم؟ کجا بروم که بهام توهین نشود؟ چه روزنامهای بخوانم که حقیقت را نپیچانده باشد؟ چه بخورم که کوفتم نشود؟ کدام خیابان بروم که شیشههای سالم داشته باشد؟ کدام میدان بروم که گاردی باتوم به دست نداشته باشد؟ از که نترسم؟ برای که درددل کنم و متهم نشوم؟ برای که بگویم، و داد نزند توی گوشم که فلان و بهمان و بیسان؟ کی تلویزیون را روشن کنم که رازبقا نشان دهد؟ راستی این همه رازبقا دیدیم، راز بقا را کشف نکردیم. خستهشدم از این همه بیاخلاقی، از این همه سگ شدن، از همه رادیکال بازی، از این توهمات مضر و وحشتناک! از چشم بستن خیلیها، در مقابل جریانی که جاری ست. از این موضعگیریهای مسخره! از این.... در زندگی آدم روزهایی ست که نه جایی برای رفتن دارد، نه جایی برای ماندن، نه حتی کسی برای حرف زدن و منطقی حرف زدن! که اگر هم کسانی باشند یا هم عقیدهایم و کارمان فحش دادن میشود و نفرین کردن، اگر هم عقیده نباشیم، جنگ اعصاب است. برای این که سیخ میشود توی مخام و بدتر منزجرم میکند از .... در زندگی آدم از این روزها کم نیست. ولی وای به حال وقتی که هی کش بیاید. هی کش بیاید.پ.ن: سکوت سخت است. نوشتن با قلمی که راه نمیآید سختتر!
عنوان پست اسم کتابی ست از سیمین دانشور!
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت 17:37  توسط سناء شایان | ...
|
چینهای روی پیشانیام عمیق و عمیقتر میشود. گریه نمیکنم. به خواب پناه میبرم. کابوس میبینم. از خواب میپرم چشمم پر خون میشود. تمام شده، امیدمان را کور کردند. پنجه انداختند توی نگاه پرامیدمان و پنجهشان الان خونی ست. خطوط منحنی خنده را خراب کردند. دست هم بر نمیدارند. توهین، تخریب، تهمت، دروغ، دروغ، دروغ! و البته تلویزیون! مضطرم! خیلی زیاد، خیلی خیلی خیلی زیاد!
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 10:0  توسط سناء شایان | ...
مثل همیشهام. سرم را میاندازم پایین و قدم برمیدارم. آرامم و ساکت. تو دیدی من داد بزنم؟ من فحش بدهم؟ من به خاطر طرفداری از کسی خودم را ریز ریز کنم. نه! ندیدی! نمیدانم خواهی دید یا نه! شاید هم روزی ببینی! ولی الان دیگر میدانم که دوستش دارم. دوستش دارم و این کمترین حقی ست که برای یکی مثل من میتوان قائل بود، یک عامی و بیدین، از لحاظ خیلیها. یکی که نه نمایندهی دین مذهب است نه شش دانگ ایران ارث پدرش است. نه امام زمان و خدا را زدهاند به نامش، کسی که ... ول کنم. میر من خوش میروی کاندر سروپا میرمت عزیز دلم به اندازهی تمام سکوتهایم مقابل فحاشیها. به اندازهی تمام سرخوشی سبزی که به من دادی. به اندازهی تمام بازیهای کثیف. به اندازهی تمام فحشهای ناموسیای که دیروز به خاطر ایستادن بیمنظورم توی خیابان خوردم. به اندازهی تمام ضربان قلبی که داشت میترکید از ترس گناه ناکرده، به اندازهی تمام جوگیریها و خوشحالیهایی که میبینم. به اندازهی تمام خوارجی که خوارجام خواندند. بهاندازهی تمام دوستانی که هویت اصلی خودشان را این چند روز نشان دادند، به اندازهی تمام سایتهایی که محو شد، به اندازهی بوقهایی که زوزهکشان از خیابانمان میگذرند و... دوستت دارم. سکوتت را دوست دارم. لبخندت را دوست دارم. بوی خودت را میدهی و من این بو را دوست دارم. و یادم خواهد ماند که چهشد و چهها شنیدم. یادم خواهد ماند که دوست را توی سفر نمیشود شناخت ولی توی اوضاعی این چنین چرا! ممنونم برای همهی اتفاقاتی که افتاد، که اگر نبودی، نمیدیدمشان و نمیفهمیدمشان! خداوند هدایتم کند و هدایتشان کناد. و سلام!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت 10:31  توسط سناء شایان | برای...
|
روزهایی هست که کدرم ولی تنها جرقهای سرحالم میآورد و روبهراهم میکند. روزهایی هست که ابلهام ولی پرانرژی! روزهایی هست که دوستی، تمام وجودم را میگیرد و دوست میدارم و دوستم میدارند. روزهایی هست که خستهام. سیاهم. حال هیچ چیز را ندارم. از خط عابر رد میشوم رانندهها کلی بدوبیراه نثارم میکنند که خانم، تو که خوابی چرا آمدی توی خیابان؟ تمرکز ندارم. میخوابم، ولی خستگیای که گیر کرده لای تمام سلولهای بدنم و روحم، کنده نمیشود. راه میروم، کتاب میخوانم، سروکله میزنم ولی چیزی نمیفهمم. هیچ هیچ! با خودم میگویم کاش همان 4 سال پیش بود. کاش میشد خودم را بزنم به خریت. کاش میشد طرف یکی را گرفت و همه کارش را توجیه کرد. کاش میشد عین نفهمها بگویم جواب های هوی است و خوب کرده که آن حرفها را زده. کاش معنی دروغ را نمیفهمیدم و کاش میتوانستم اعتماد کنم به همه حرفهاشان و کاش… دورهی خوبی نیست. دورهای که همه چیز به هم ریخته! همه چیز. تلویزیون مودب همهسال، شده محل دعوای سگ و گربهها. سگ و گربههایی که نه سگاند نه گربه، گربه سگاند. من برای دوستهام شدهام شستشویی مغزی داده شده، آنها برایم شدهاند کور و نفهم. حال بدی ست. خیلی بد. که فکر میکرد یک انتخابات همه چیز را بههم بریزد؟
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 ساعت 13:24  توسط سناء شایان | گاهی وقت ها
|
- مستور اول کتاب آخرش نوشته: «وقتی نمیتوانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی نکن.» من سر تکان میدهم. و میگویم: «نع! خفه شو و بازی نکن!» بعد به این فکر میکنم که مگر میشود بازی نکرد؟
- مستور باز هم گیر داده به مشترکات انسانی، به کرمهایی که خیلی وقتها توی روح ما وول میخورند. مستور بزرگشان کرده و دادهشان به هر کدام از شخصیتهایش! مرگ، تاریکی، زن و...! کرمهای رشد کردهی شخصیتهایش هستند. به قول خودش چاههاییاند که هر یک از آنها افتادهاند توش! ولی کرم ابراهیم(شخصیت اصلی) مرگ است. کرمی که با مردن زناش(افسانه) و نوزادش، به جانش افتاده.
- زنهای خانهدار. از نظر یکی از شخصیتهای مستور آنها مقدساند چون کارهای خوب میکنند. و از نظر من هم همین طور. مقدساند چون وارد گند و افتضاح جامعه نمیشوند و فکر کیک مانندشان را کسی با تیغ بیرحم شهوت نمیبرد.
- مستور نوشته: «گاهی فکر میکنم آدمهای زیادی هستند که من میتوانم با آنها عمیقا احساس «نزدیکی» کنم اما افسوس که نمیشناسمشان. گاهی فکر میکنم روی این کرهی خاکی زنهای زیادی هست که من نمیشناسمشان اما میتوانم با تمام نیرو عاشقشان شوم. فکر میکنم اگر آنها هم با من آشنا شوند، به شکل غریبی عاشق من خواهند شد.» من میگویم: «بعله! عشق یکتا نیست. کافی ست کسی کمی شیرین باشد، تا بشود عاشقش شد.»
- مستور نوشته: «فهمیدم برای عاشقیت علاوه بر زنی که بتوانی دوستش داشته باشی باید چیزهای دیگری هم باشد.» من هم به نشانهی تائید سر تکان میدهم. کو حال و حوصله؟!
- مستور از زبان عبدی خپل، که بیشتر از همه شبیه من است، مینویسد: « من از عاشق شدن مثل هیولا میترسم، تو نمیترسی؟»
- انصافا «من گنجشک نیستم» خوب نبود. مقایسه نمیکنم با کارهای قبلیاش. گرچه هنوز هم ترجیحش میدهم به همهی نویسندههای معاصر. ولی من گنجشک نیستمش شبیه هذیانگوییهای یک آدم درگیر بود. ولی مستور برگ برندههایش را همیشه به موقع رو میکند. جاهایی که جز عذاب چیزی از نوشتههایش به تو نمیرسد یکهو برگش را رو میکند. و آن چیزی نیست جز جملههایی که صدسال است میخواستی بگوییشان و نمیدانستی چه طور؟ و او توانسته به بهترین صورت بگویدشان! پ.ن: من گنجشک نیستم/مصطفی مستور/ نشر مرکز/1900 تومان.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 22:2  توسط سناء شایان | کتاب
|
داشتم از کوچه رد میشدم که پسره را دیدم. همسن و سال خودم بود. شاید چند سالی کوچکتر یا بزرگتر. طوری بغضش گرفته بود و گریه میکرد انگار که برگشته به بیست سال پیش و چیزی میخواسته و مادرش برایش نخریده! نگاهم افتاد به زمین. روی آسفالت سیاه کف کوچه، یک جوجه گنجشک گردن شکسته بود. جوجه خیلی داشت، یکی دو روز! فکر کردم حتما از لانه افتاده پایین و بال پریدن نداشته. پسر گریهکنان، انگار که من باید ببخشمش نه گنجشک، بهام گفت: « به خدا ندیدمش خانوم! پام رفت روش.» منم بغضم گرفت. یاد گنجشک روی کتاب «من گنجشک نیستم» مستور افتادم. و مرگ! مرگی آنی. فکر کن مادر بیچارهات با صد بدبختی توی این شهر شلوغ، درختی پیدا کند و پوش جمع کند و لانه بسازد. با هزار امید تخم بگذارد و روی تخماش بخوابد. تا تو به دنیا بیای. بعد یکهو از لانه بیوفتی روی آسفالت کوچه و پسرکی بیخبر کف کفشاش را بگذارد روت و له شوی! چه خوب که من گنجشک نیستم.
+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 ساعت 9:46  توسط سناء شایان | رسم روزگار
|
-اگر بپذیریم که تمامی ما از دم یک تخته کم داریم زندگی دلپذیرتر می شود.
-هیچ نمی دانم!چه معنی دارد کسی که تمام انشاء های دوره ی مدرسه اش را مادرش نوشته ، وبلاگ بنویسد؟و بدتر از آن؛ اندکی روزنامه نگاری کند!
-هیچ قول نمی دهم نوشته های این جا در چارچوب ادب شما بگنجد! پس نه در پی ارشاد باشید نه خودتان را مجبور به خواندن کنید
-نوشتن نمی دانم.فقط می دانم از آن نمی ترسم.
-جرئت رک گویی ام این قدر هست که اگر حرفی و حدیثی با کسی داشته باشم یا رو در رو بگویمش یا با نام و نشانی که در دنیای من و او ست برایش بنویسم.با این توضیحات پیش داوری هایت را برای خودت نگه دار لطفا!
-بالا و پایین زیاد می روم.برایم غصه نخور و نگران نباش و هیچ وقت نخواه که برایت از نوشته هایم بگویم.