سکوت
:|
- بعد از دو پدیدهی خانمان سوز انتخابات و اسبابکشی چه میماند از یک آدم معمولی مثل من؟ چهقدر دور شدم از دنیای نوشتن. چهقدر دلتنگ روزهاییام که برای یاد گرفتن نوشتن و خوب نوشتن گوش میدادم به حرف این و آن. چه قدر هم که فایده کرد!!
- زندگی بوهای تازهای ميدهد. شاید باید تغییرش داد. چه میدانم؟ همیشه گیج و گم و گور ام!
- هیچ وقت دلم باهاشان صاف نمیشود. با آنهایی که دین و وظیفهشان را ارزان فروختند به سیاست! با آخوند یا طلبههایی که...
- قرار بر خر کردن و خر شدن باشد، لگد و جفتک هم جزء قرارداد است. آن هم از نوع محکمش. فردا نگی نگفتیها!
- همیشه از ما دزدی میکردند. بااجازه و بیاجازه! اگر کسی که ازش دزدی میشود، عزیز است. پس ما هم عزیز ایم! مگر نه؟
- خوبی اسباب کشی، گم و گور شدن دوستان، تنوع بیش از حد کاری و فضای بدبوی سیاسی این است که باورم شده همه چیز گذراست. خیلی گذارا. خیلی خیلی خیلی گذرا!
- لیلا پای وایت برد محل کارمان(!) نوشته:
امام علی(ع):
بگذارید و بگذرید؛ ببینید و دل مبندید؛ چشم بیاندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.

رفقانم
منصوره(بابا شمل): منصوره رک و قاطع است. ور دلم خوب جا میگیرد اگر باشد که نیست. یعنی مدتی نبود و هی میرفت سرکار. حالا هم که نمیرود سرکار معلوم نیست کجاست و چه میکند که حال و حوصلهی باباشملاش را هم ندارد.
لیلا: دارد یک سال میشود که میشناسمش و او هم. گاهی هیجان زده، گاهی غمگین. اندکی رادیکال، خیلی دلسوز. گاهی هم، همدل و سنگصبور و البته خوب و خوب و خیلی خوب و رئیس. فعلا که علیرغم تفاوتهامان با هم روزگار خوبی داریم.
واحه: کلا نمیدانم چرا به من امیدوار است. ولی خوب امیدوار است دیگر!
انسیه(مهرباران): کجای رفیق کوه؟ آرام. حتی وقتی عصبانی ست و حرص میخورد آرام است. دردهای مشترک زیاد داریم. ولی او آرام است و منظم. خیلی خیلی بیشتر از من.
زینب کوهیار(بلندترین صدای دنیا): امید من به این بچه است. از صدایش انژری میزند بیرون. برای روزهایی خوب است که کسلام. بسیار کسل! همین که حرف میزند حال آدم خوب میشود. کلا ما از این بچه خوشمان میآید شدید.
هاله: پرانرژی- کمانرژی. خوشحال-بدحال! غایب-حاضر. امیدوارم نمودار سینوسی حالش زودتر به خطی راست و صعود کننده تبدیل شود. مثل قبلترها.
اسرا(سیبستان): به طرز بسیار شیکی مغرور است. کلا در حرف زدن باهاش میفهمی که چه قدر خوب مغرور است و قدر خودش را میفهمد. روزهایی که غرورم را به تاراج رفته میبینم با چند کلمه حرف راست و رسیم میکند.
آهو(من یک دوست خوب دارم): فکر میکنم مشکلش با همه چیز حل شده. لبخندش این را نشان میدهد. احساس میکنم رضایتی عمیق دارد. بگذریم از این وضع مزخرف که همهمان را ریخته به هم.
پریسا(حبهی انگور): دختر شجاع! ریزه میزه ولی شجاع. فکر کنم از همهمان باسوادتر است. و البته شاید پولدار تر.
نرگس(قاصدک بیخبر): دختر داییام است. خیلی عجله دارد که بزرگ شود. خیلی زیاد. و حق تمام بچههای مظلوم را از پدر و مادر خود اخذ نموده! خلاصه این که دستی برقلم دارد و فکر بزرگی در کله!
عطیه(نون اول نامه): ما را چندباری پیچانده. ولی کلا چون آبانی ست و 17 روز از ما بزرگتر کلا مخلصیم.
محدثه(ثبت موقت): یک سال یک روز کم از من کوچکتر است. ولی کلا بزرگتر است. ما که نفهمیدیم چهش بوده، چهش هست، و آخرش چه شد. ولی هر چه شد، امیدوارم خیر باشد. کلا ایشان هم نظرات جالبی نسبت به ما دارند.
فاطمه همایونی(بادبادک): درگیر زندگی مشترک. روزگاری داشتیم توی دانشکده. ولی کلا فعلا درگیر است. چاکریم حاج خانوم به رسم ایام قدیم.
تیرمن: پسرکی همراه با آلفا(دوربین عکاسیاش) که گاه گاهی عکسی میدهد که بچسبانم به وبلاگم و زیرش چند خطی بنویسم.
جواد ملکوتی(چای نبات): بنرها، مطلبهای علمی، مشورتها و... ایشان به سوی ما روان است. خداوند خیرش دهاد.
مهدی شیخ(چای نبات): بمب اعتماد به نفس(همین!)
نازنین(زیرگنبد کبود): خواهر مهدی شیخ که من را یاد خود 7 سال پیشام میاندازد با همان گره خوردگیهای من آن زمان.
حنظله: خداوند ایشان را ارشاد کند که دل به ارشاد شدن ما خوش نکند. بس که ایشان خوشحالاند و همینطوری خوشحالاند هی! ما که نفهمیدم ایشان چه میکنند. ولی گویا طلبه تشریف دارند.
پ.ن: خیلیها را جا انداختم. به عمد یا به سهو.
ولمان کنید
بگذریم. کلا از همه چیز بگذریم. بابا بهشان میگوید دگم و من یاد دگمه(دکمه) میافتم. یاد این که جادکمه را باید بندازند در دکمه! شاید هم برعکس! و چهقدر هم که بهم میآیند.
چه کار داریم ها؟ به ما چه؟ به ما چه که فراتر از مسائل سیاسی همه عادت داریم فکر کنیم چه قدر ماهایم و گل و چه قدر دیگران احمقند و بیشعور. من با تو نیستم ها، با خودمانم. من نویسنده و توی خواننده فارغ از این که در این لجنزار و کثافتدان تهمت و دروغ طرف کدام یک را گرفتی. من و تو سیاسی نیستیم. لااقل من نیستم. خوشم نمیآید که باشم. اینقدر چیزهای تمیز مثل فرهنگ ریخته، که من آویزان آنها شوم تا گورم را گم میکنم از سیاست. ولی این حرفها سیاسی نیست. از شخصیتهای سیاسی که بگذریم. میبینیم همهمان همینطوریم. یکطرفه به قاضی میرویم که خودمان را عقلکل فرض میکنیم. که گوشمان را میگیریم و چشممان را میبیندیم و دهنمان را باز میکنیم. که....
بگذریم. از همه چیز بگذریم. ولی نه نباید گذشت از این همه بیاخلاقی! ولی جلوی منی که خوب نیستم که مزخرفم و بیاخلاق. بیاخلاقی را اخلاق نشان ندهید که ما خودمان زغالفروشیایم. حالمان را بهم نزنید. عطر گل محمدی را نزنید به گند و کثافتها. عطر گلمحمدی را خراب نکنید. امامزمان را نکشید قاطی بازیتان. بگذارید کسی باشد که امیدمان را به نامش ببندیم و آرزوی دیدارش را به دل بکشیم. بگذارید برایمان امامی بماند که بگوییم دوستش داریم. بگذارید قدممان را بزنیم و با غم خودمان بمیریم. نه این که بشوید مترسک سر چهارراههامان. که بترسیم از سر و شکلتان و باتومهای توی آستینتان. بگذارید در خریت خودمان فرو برویم و آلودگی تصویری برایمان ایجاد نکنید. باباجان ولمان کنید. همین!
شترها!
از این همه رفت و آمد سهم ما، فیلم بود. عین ندید به دیدها مینشستیم روبروی جعبهی جادو و از پارکها و موزههاشان لذت میبردیم و خرچ و خرچ چیبس میخوردیم.
از آن همه فیلم یک صحنه یادم مانده، آن هم صحنهای بود که یک آقا، که فامیل زنعمو بود، ایستاده بود توی پارکی سبز، و با لهجهی غلیظ اصفهانی روبه دوربین توضیح میداد. آن آقا گفت: «اونجا رو نیگا کنین» و دوربین رفت روی دختر و پسری که تنگ بهم چسبیده بودند و از تپهای سبز قل میخوردند و میآمدند پایین. بعدش سر و صدا پیچید توی فیلم. و ما دیدم روی همان تپه، یک عده جوان چنان داد میزنند که از زوری که بهشان میآید خم میشوند. آن آقا به آنهایی که فرانسوی بلد بودند گفت: «اینا چی چی میگن؟» و آنها گفتند: «هیچی دارن فحش میدن به دولت فرانسه!» بعد دوربین چرخید سمت آقایی با لهجهی غلیظ اصفهانی و ما شنیدم که میگفت: «بله! میبینید؟ بعد ما میخوایم بریم دست بزنیم به مجسمههاشون صد نفر پلیس میریزن سرمون. ولی به اینا کاری ندارن»
- این دربارهی پیامبر(ص) است، نوشتهام برای مجله:
مرد غریبه عصبانی آمد طرفش و ازش کمک خواست. او که نشسته بود توی جمع، زودتر از همه دست به کیسه برد و بهش کمک کرد. مرد غریبه که فکر میکرد او بیشتر از اینها دارد و نمیخواهد بهش بدهد، شروع کرد به بدوبیراه گفتن. او آرام بود ولی بقیه عصبانی شدند و میخواستند غریبه را گوشمالی دهند. ولی او غریبه را برد به خانهاش و دوباره به او چیزهایی داد. غریبه که سر و وضع خانهاش را دید آرام گرفت و ازش تشکر کرد. او که میدانست بقیه هنوز عصبانیاند و ممکن است غریبه را بکشند، از غریبه خواست که جلوی آنها بگوید ازش راضی شده! غریبه گفت. بعد او بهشان گفت که مثل این میماند که شتری رم کند و دیگران که میخواهند به صاحبش کمک کنند. داد بزنند و دنبالش بدود. شتر بیشتر میترسد و سریعتر فرار میکند. ولی اگر صاحب شتر ازشان بخواهد که آنها کاری نکنند. خودش مقدار علف بردارد و با آن علفها میتواند شتر را رام کند و برگرداند. حالا ماجرای من و این غریبه همان طور است.
- دلم آرامش میخواهد. یکقطره، یکذره یک کم. یک کم امید، یک کم دوستی، یک کم راحتی. میتوانم الان که آخر روز است. به این فکر کنم که چه روز خوبی بود. چهقدر زیاد. به این که چهقدر زیاد دلم برای آن دو نفری که باهاشان ناهار خوردم تنگ شده بود. و چهقدر زیادتر برای آن ده نفری که باهاشان تلفنی حرف زدم. انگار روزنهای باز شده، روی زندگی! و چهقدر خوب که ما هم را داریم و با یک تلفن، دلمان بههم گرم میشود و میتوانیم هم را ببینیم. و چهقدر بد که از صدای گرم دخترخالهام، خبر بد میشنوم. خبری که تنام را میلرزاند. زدهاند همکلاسی سربهراه و درسخوانش را کشتهاند از پشتسر. به هیچ جرمی. گونهی آن دوستش هم با باتوم شکستهاند. تنام میلرزد وقتی زنگ میزنم به دوستم و به شوخی میپرسم: «زندهای؟ کتک نخوردی؟» و میگوید: «چرا! پام تو گچه!» و من باورم نمیشود. برای چی؟ برای این که داشته از سر کار میرفته خانه!
- شترهای رمیده و آرام، همه با هم سلاخی شدند. دل تنگام گرفته.
دوره میکنیم
- ما دوره میکنیم شب را روز را کابوس را. ما دوره میکنیم تنفر را، لعنت را، وقتی که خوابیدیم وقتی از خواب بلند میشویم وقتی به شهرمان نگاه میکنیم. وقتی یاد حماسهسازیمان میافتیم. وقتی که تلویزیون نشانش میدهد. وقتی که چرند میگوید وقتی که.... ما دوره میکنیم لعنت را، تنفر را. هدایت از آن، آنهایی ست که بخواهند هدایت شوند و لعنت سزوار آنکس است که نداند و نداند که نداند.
- بحث کردن وقتی امکانپذیر است که دو طرف تا حدی همدیگر را قبول داشتهباشند. وقتی ما، شما را قبول نداریم و شما، ما را! این دعوا ست. بحث نیست و من یکی حوصلهی دعوا و نفسکش طلبیدن را ندارم. به قولی کسی که نمیشناسمش: « این قدر پشتسر موسوی چرت و پرت بگید تا چرت و پرت دونتون پاره بشه!» هر برچسبی هم که دلتان میخواهد به هر که مثل شما فکر نکرد بزنید. ما عادت داریم. یعنی باید عادت کنیم به این رفتارها.
- عادت میکنیم. حماسه میسازیم. رکورد گینس را میشکنیم. کی میتوانست اینهمه وقت بی اس ام اس سر کند؟ کی میتوانست با این اینترنت درپیت پراختلال بسازد؟ کی میتوانست دل از فیسبوک و لینکهایش بکند؟ ها؟ عجب حماسهای ساختیم ما! رکورد گینس مربوط به بالاترین مدت زمان قطعی اس ام اس را از آن خود کردیم.
- مشیری شعری دارد در این حال و اوضاع:
گفته میشد هر که با ما نیست با ما دشمن است.گفتم آری این سخن فرمودهی اهریمن است.
اهل معنا اهل دل با دشمنان هم دوستند
ای شما با خلق دشمن قلبتان از آهن است.
- در شهر کورها، بلکه در کشور کورها، باید کور بود. وگرنه عذاب میکشی از دیدن.
- دوستم رفته بود آرایشگاه. روی دیوارهای آرایشگاه نوشته بودند: «بحث سیاسی ممنوع»
- حالا که مد شده، همه دلشان برای هم تنگ شود. منام دلم برای تو تنگ شده! آره! تو! تو نه ها! تو ام نه! او هم نه! اصلا تو، بیا جلو! آره با تو ام! بیا جلو. نه نه دلم برای تو هم تنگ نشده. دلم برای آدمی تلخ تنگ شده که شکلات دوست داشت.
- بعضی وقتها دلم میخواهد سکوت کنم، فکر نکنم و به نقطهای دور خیره شوم. و اینروزها از آن وقتها ست.
اعتراف: دروغ گفتم. دلم برای همهتان تنگ شده لامسبها! همهی همهتان!
کی، کی رو کشت؟
تکلیف پدر و مادر من مشخص است. شاه سیاه بود. همه این را قبول داشتند. ولی الان هیچ کس هیچی را قبول نمیکند. بینمان تفرقه افتاده. هر کسی تحلیلی میدهد از این اوضاع. هر کس هم فکر میکند خودش درست فکر میکند و بقیه الاغ اند. من برای نسل آینده میگویم روزی روزگاری تمام ارزشها و اخلاقیات به لجن کشیده شد. جنگ قدرت به راه افتاده بود. مردم، مردم را توی خیابانها کشتند. تلویزیون جاهل بود و فرمایشی و مایهی ننگ! روزنامهها صادق نبودند. جنگ روانی به راه انداختند. ما میان سنگ، گاز اشکآور، باتوم و اطلاعات گیر کرده بودیم و دلمان برای هم تنگ شده بود. بعد نوجوان آینده ازم میپرسد: « کی، کی رو کشت؟» و من میمانم که چه بگویم؟

