تبليغاتX
برای ساکنان زمین

من يك منفعت طلبم!

سلام
از اول باهات طي كرده بودم. من نه مومن ام. نه مذهبي. نه حزب اللهي! من يك منفع طلبم. يك منفعت طلب سودجو! من از هر چيزي بهترينش را مي خواهم. همه اش را مي خواهم. همه اش و منبع و مرجع اش پيش هر كس باشد، به همان آويزان مي شوم. خيلي گشته ام. خيلي زياد. انتهاي و اصل همه چيز را در تو پيدا كردم. براي همين آويزان تو ام. اگر مي بيني نماز مي خوانم نه به خاطر خوشايند تو ست. نه خوشايند بنده ات. نه ترس از جهنم دارم نه به بهشت اميد بستم. من با نماز ياد خودم مي آورم كه تو هستي! يادم مي آورم كه رحماني و رحيم، رب العاميني و... و بعد مي فهمم كه بر اساس اين صفاتت ازت بخواهم. من اگر روزه مي گيريم نه براي همان حرف هاست. براي اين است كه به خودم ثابت كنم و يادآوري كنم كه وقتي براي يك ليوان آب مي ميرم، پس هيچم و محتاج به تو! پس اين هيچ غلط كند كه باورش شود كسي ست. و همه تويي و من هيچ!
من به ات آويزان مي شوم. دست هايم را فرو مي برم در تو و ازت مي خواهم دست هايم را محكم كني، اصلا براي همين هم جوشن كبير مي خوانم. كه يادم بيافتد تو با آن صفاتت امكان ندارد ولم كني و حرف هايم را نشنوي!
حالا تمام شده همه ي غش و ضعف ها براي گشنگي و تشنگي! همه ي آن روزهايي كه  نمازمان سر وقت بود، و فكر شكم نبوديم.
ولي خداجان، به اندازه ي كافي يادم افتاده كه هيچم؟ يادم افتاده تو كه هستي؟ به اندازه ي كافي خودم را، خود كثيفم را كشته ام؟
خدايا گاه فكر مي كنم. اگر اين ماه هم نبود. كه كمي صافم كند، من الان چه بودم؟
يك سطل آشغال متعفن؟
نمي دانم. هر چه بود، گذشت. اولش غر زديم كه چرا بي رنگ و بوست. وسطش كم آورديم و گفتيم كي مي شود تمام شود؟ آخرش هم سر روز عيد فطر دعوا كرديم. و حالا هم نشسته ايم و فقط و فقط براي ريا مي نويسيم، دلمان برايش تنگ مي شود.

+  نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت  20:51  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

بحث نكردن آدم را مي خشكاند

- گاهي وقت ها حال آدم خوب نيست. ولي اين لبخند مسخره و اين تكه پراني هاي لوس عين گنه چسبيده است به آدم. انگار وظيفه داري اين طور باشي!
هزار چيز كوچك كوچك كوچك مي چسبد بهم و حال را بد مي كند. بعد يكهو يكي پيدا مي شود گير مي دهد چرا حالت بد است؟ خوب آدم چه بگويد؟ مسخره است! نه؟

- خواب ها آدم ها را دلتنگ مي كنند. دلتنگ روزهاو وقايع . دلتنگ آن روزهاي آدم ها. دلم برايت تنگ شده، براي الانت نه! براي آن روزهايت. براي روزهايي كه سياست گند نزده بود به سرتاپايت. براي روزهايي كه خودت بودي، نه يك آدم جوگير، نه چيزي كه الان هستي! راستي تو الان دقيقا چه هستي؟

- بحث نكردن آدم را مي خشكاند بعد هم پودر مي كند. بحث حجاب مي كرديم. من بودم و دوستم. او چادر مي پوشيد و من نه! هر دو غر زديم، و براي هم تعريف كرديم از موقعيت هايي كه به خاطر چادري نبودن يا بودن ازش حذف شديم. از نفاق، ريا و خاك برسري محضي كه در اين جامعه در مورد حجاب برپاست. از اين كه با چادر مشكلي ندارم ولي، چادري شدن را مسئوليتي مي دانم خطير. كه اگر بپوشم بايد بتوانم نماينده ي خوبي باشم براي يك قشر! كه اگر فردا پوشيدم و خطايي كردم نگذارند پاي همه ي كساني كه ظاهري آن طوري دارند. بعد از اين كه به اين نتيجه رسيديم كه اين مسئله در جامعه ي امروز لاينحل است. و لايه هاي فساد و ريا و نفاق چنان به درون جامعه نفوذ كرده كه با هيچ حركت ضربتي اي نمي توان بيرونش كشيد و رفع اش كرد. عين دو موجود حسرت زده، دلمان خواست، كه روزي در اين شهر كثيف كه پر از مردان بصري ست. اوضاع طوري شود كه باد بيايد، بخورد زير موها! و بعد هم به خاطر اين فكر پليد، از تمام موجودات زمين و خالق شان عذر خواستيم. 

- حرف زدن درباره ي وبلاگ و وبلاگ نويسي، مجال مي خواهد. اين كه بي هدف بچرخي در اطراف چيزي، كاري بكني كه بعدها بنشيني پيش اين و آن بگويي فلان كار را كرده ام. بازي كردن محض است.  


پ.ن: كامپيوترم مرض نيم فاصله نگرفتن دارد. ببخشيدش!


+  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 ساعت  14:38  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

..

- گاهي بايد دهنت را ببندي و هيچ نگويي و نگاهي كني به كسي كه با كله خودش را دارد مي اندازد توي چاه! چاهي كه ته اش پر از نيزه است. نيزه هايي كه روانش را تكه تكه مي كنند. حرف زدن چه فايده اي دارد، وقتي گوش اش نمي شنود؟

- كمي كه عمر كني، خيلي چيزها دستت مي آيد. مثلا اين كه به هر ديواري نبايد تكيه كرد
اكثر ديوارها سست اند. بعضي هاشان چسب دارند. بعضي ميخ و...!

- با راه رفتن خوب مي شوم. چيزهايي هست كه فقط با راه رفتن حل مي شود. اين ماه بگذرد، هوا بهتر شود. حالم هم خوب مي شود.
+  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت  8:46  توسط  سناء شایان |  ...  | 

یادداشت یک دوست

یادداشت اولی را داده بودم یکی از دوستان بنویسد، که لطف کرد و نوشت ولی میان کامنت‌ها گم شد.  این یکی را لیلا نوشته. لیلا غلام‌زاده. می‌دانم که می‌دانید که هر دو نفر با هم دنیایی دارند، دنیایی متفاوت از هر دو نفر دیگر، که حرف زدن ازش سخت است، اصلا محرمانه است. حالا من و لیلا یک دنیای دونفره داریم. پر از خاطرات، خوبی‌ها، بدی‌ها، بحث‌ها و... مشترک! من کوچک‌تر از اویم، از همه لحاظ. برای همین شده‌ام دختر افتخاری‌اش. این‌ها را گفتم که اگر حوصله کردید و یادداشتی که برایم نوشته خواندید، تعجب نکنید از بعضی حرف‌ها!

می‌خواستم بیایم و تولدت مبارکی بگویم و بروم. اما افطاری همراه با کیک و چای نبات اصیل را که مهمان شدم دیگر نمک‌گیرم کرد! کیک را گذاشتم به حساب کیک تولد و چای نبات را نگه داشتم برای بعد و خاطره و خاطره بازی... حالا دیگر بدون کادو بی‌ادبی است. ولو که کادویی جز یادداشت عجله‌ای و بی‌دروپیکرت نداشته باشی!


تولدها مهم‌اند. هر روز از روزهای تقویم که باشند فرقی نمی‌کند. برای مولود آن روز مهم است که تولدش است. حالا فکر کن که این روز برای خودت مهم با روز مهم دیگری محکم بخورند به هم و با هم به قول معروف مچ شوند! آن وقت می‌گویند نور علی نور! ولو اینکه این مولود نه خودت که مستقیما جان داری و نفس می‌کشی، که وبلاگت باشد. وبلاگی که گرچه غیرمستقیم، اما بهرحال روح و نفس تو را دارد. تویی که دوست منی و دوستت دارم. و این دوست داشتن مرا وامی‌دارد تا از کنار هرآنچه به تو وصل شده بی‌توجه نگذرم. (یاد یادداشت سال پیش آقای شیخ‌صراف افتادم که گفته بود برای نوشتن از این وبلاگ ناچار باید از صاحبش گفت!)


از سناء شایان بگویم یا برای ساکنان زمین؟ هیچکدام. باید از آینده‌سازان بگویم و "حتی کویرم می‌شه سبز کرد". باید یک دنیا خاطره را زیر و رو کنم. تلخ و شیرین. باید به خاطر یک دوست در پستوهای ذهنم بگردم و تلخی گزنده بعضی محتویات این پستوها را به جان بخرم تا یادم بیاید اولین بار در دفتر دبیر تحریریه آینده‌سازان چشمم به جمال این وبلاگ روشن شد. راستش خیلی یادم نیست اول تو را دیدم یا وبلاگت را. اما یادم هست که با وبلاگت تو را شناختم. شناختن تو از روی وبلاگ خیلی ساده‌تر بود. خودت را آنجا خوب لو می‌دهی! اول چیزی که نظر آدم را می‌کشید سمت خودش اسم وبلاگت بود گرچه از نظر بعضی طولانی بود اما از نظر من گویای ابعاد وجودی تو بود. جوان لجوج امیدوار منتقد اما خوش‌بین به آدم‌ها و آینده. بیان روان، منتقدانه و البته بشردوستانه و از همه مهم‌تر ساده‌ات به دلم نشست. بعد شدیم دوست. یادت هست؟ به همین سادگی‌ها هم نبود البته. سختی‌هایش بماند بین خودمان.


دغدغه‌ی انسانیت داشت این فرزند مجازی. فرزند خلفی بود برای مادرش. مادری که نمی‌دانم کی و چه طور شوخی‌شوخی خودش شد فرزند من! حالا من بودم و مسئولیت فرزندداری! آن هم بدون هیچ تجربه‌ی قبلی! سخت بود. سخت که یک دفعه چشم بازکنی و ببینی یک فرزند داری. آن هم یک فرزند جوان و اساسا منتقد. حالا که یک سال از مادریم می‌گذرد اعتراف می‌کنم که کنار آمدن و رفیق‌شدن با این فرزند کار ساده‌ای نبود. فرزندی به غایت سخت‌گیر! و این کودک 4 ساله‌ی مجازی مشاور دقیقی بود برای این مادر. برای درک روحیات فرزندنش. برای باخبری از احوال درونش. خوب به داد من می‌رسید و خوب مشت فرزندم را برایم باز می‌کرد. و همین برای محبوب بودنش پیش من کافی است. تولدش تا جایی که می‌شود مبارک.


چندی است این فرزند مجازی به من می‌گوید مادرش مثل سابق نیست. هنوز منتقد است اما... من سنایم را همان‌طور می‌خواهم که بود. می‌خواهم اگر رشد می‌کند، اگر نگاهش متحول می‌شود، اگر نگرشش دقیق‌تر می‌شود تمام اینها با حفظ نگاه انسان‌دوستانه و امیدوار به آینده‌اش باشد. من می‌خواهم سناء شایان هنوز سناء شایان باشد. چهارمین سال مادریش مبارک


اگر بگویم وبلاگت را بیشتر از خودت دوست دارم بدجوری دروغ گفته‌ام اما این وبلاگ به صرف شهریوری بودنش یک وبلاگ دوست‌داشتنی است. اصولا همه‌ی شهریوری‌ها دوست‌داشتنی‌اند! اینکه وبلاگت از خودت سعادت‌مندتر بوده و این شانس را داشته تا متولد شهریور باشد بحث دیگری است که در فرصت‌های بعد می‌توان به آن پرداخت!

+  نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت  15:54  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

تولد

ماه میان آسمان کامل است. یعنی تولد کسی ست. تولد آن که بهانه‌ای بود برای افطاری دادن توی دانشکده و بعد مجله! که باز هم می‌توان گفت ما آدم‌های خاطره‌بازی هستیم و دلمان زرت و زرت برای همه چیز و همه کس تنگ می‌شود. که می‌توان زد بر سر که خاک بر این سر بی‌لیاقت کنند، که کریم اهل بیت هم کرامتی به‌ش نکرد. که عمر وبلاگ نویسی یک موجود دردمند(شما بخوانید غرغرو) به چهار رسیده، درست در همین روز که در سال قمری می‌شود تولد یک کریم، این هم کرامتی ست شاید، کسی چه می‌داند؟
گفته بودم برایم یادداشت بنویسند. خودم چیزی ندارم برای گفتن، هر چه بزرگ‌تر می‌شوم کم حرف‌تر می‌شوم. شاید می‌فهمم که چیزی نمی‌فهمم. اصلا اصل دنیا بر این است که باورمان بشود چیزی نمی‌فهمیم تا بگردیم دنبال فهم بیشتر.
تا حالا كه ننوشته اند. اگر نوشتند مي گذارم كه بخوانيد.

+  نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت  17:30  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

خسته نباشید!

جدا خسته نباشید. خدا قوت! واقعا دارید به وظیفه‌ی دینی‌تان عمل می‌کنید. و برای همچون منی این ایمیل را می‌فرستید:

 

salam karbaran blogsky SARABZAN SAIBERI AHMADI NEJAD


beh envan yak sarbaz saiberi arz mykonam keh
etlat shakhsy shoma der blogsky beh dest ma oftadeh.

IP List
http://saiberi.persianblog.ir/post/3/
Email List
http://saiberi.persianblog.ir/post/4/

Server Info Blogsky
http://saiberi.persianblog.ir/post/5/
http://saiberi.persianblog.ir/
  ba tashkor sara

 

يكي نيست بگويد شما كاسه ي داغ تر از آش ايد؟ آن هم با اين وجنات و حجاب و حياتان؟

بلاگ اسكاي ديگر چه كوفتي ست؟ من چه نوشته ام كه لياقت هك داشته باشم.

خدا به حق ماه مبارك، مريضان را شفا دهاد.

+  نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت  18:49  توسط  سناء شایان |  چرت  | 

آن موقع

آن موقع هنوز ما دانشجو بودیم و بند ساختمان قرمز دانشکده‌ی اقتصاد علامه‌طباطبایی‍!
آن موقع رفیق فابریکم هنوز ایران بود و بند آلمان نشده بود.
آن موقع هنوز باکلاس بودیم و کلاس‌هامان گاه می‌افتاد به غروب، گاه غروب‌ها مهم می‌شد و ماه هم می‌آمد پایین و می‌شد رمضان.
آن موقع هنوز نان فانتزی پایین دانشکده، نشده بود بنگاهی یا هر کوفت دیگری.
آن موقع افطارمان یک باگت بربری بود که قبل از کلاس می‌خریدیمش و می‌گذاشتیم توی کوله‌مان و زیپ کوله را تنگ تنگ می‌بستیم تا بو نزند بیرون، که آخرش هم می‌زد و همه را مست می‌کرد.
غروب که نزدیک می‌شد، دست می‌کشیدیم روی نان و پنیرخامه‌ای، آماده بودیم بپریم بیرون و بنشینیم توی حیاط دانشکده. گرچه یک راست هم نمی‌رفتیم وسط حیاط، می‌رفتیم سلف، که از آب زیپوهایش بگیریم. که همان آب زیپوها با یک مشت قند، بهترین مایعی بود که از گلومان می‌رفت پایین.
همیشه یک چاقو با خودم داشتم. از زنجان خریده بودمش، کوچک بود، ولی ضامن داشت. پنیر را با همان می‌بردیم و نان هم با همان. به ماه سلام می‌کردیم، شکر می‌کردیم که هنوز هستیم و هنوز می‌توانیم روزه بگیریم. ماه آن بالا بود و ما آن پایین، و نان و پنیر توی دهنمان و بوی خوشش تو دماغ‌مان.
حیف گذشت. باید می‌گذشت. باید می‌رفت تا برسیم به این جا. به این‌جا که بویی نیست. که هر سال بی‌بوتر می‌شود و می‌شویم. باید می‌رسید به این‌جا که بگوییم یادش بخیر.
+  نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت  17:36  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  |