تهران شهر نمایشگاهها و مصلا محل پراندن مگسها! زنگ میزنند و میگویند: مجلهی ما هم غرفه دارد. میگویم: خوب آفرین چه کنیم؟ میگویند: هیچ! یکی دو روز بیا توی غرفه بنشین. به بهانهی مجلهمان و غرفهاش میروم مصلا! خبری نیست. یکی دو آشنا میبینم، فاقد شعور مکفی! اه! همهاش اشتباه میکنم. همهاش فکر میکنم، شعور یک آدم فرهنگی باید حداقل در حد سلامعلیک و احترام به یک آشنا باشد. آشنایی که باهاشان کار کرده حتی! ولی خوب اشتباه میکنم دیگر!! کلا روزنامهنگار جماعت را هیچ کس آدم حساب نمیکند، غیر از خودش! وای به روزی که دو نفر مطلبش را بخوانند و تحویلش بگیرند. دیگر دچار ترکیدگی میشود. خلاصه، یک چرخی میزنیم. همه شادند! همشهری و مجلاتش که دارند مخ مردم را ترید میکنند. اشتراک میفروشند. بقیهی روزنامهها که همان کارهایی را میکنند که صدسال پیش کردند. فارس غرفهی قشنگی دارد. با این که افکارشان بوی گند میدهد. ولی کارشان حرفهای ست. این تنها حسن فارس است. حسنی که رجانیوز ندارد. جلوی در رجانیوز دعوا یا همان بحث است. دلم گوجه گندیده میخواهد گوجههایی که بشود باهاشان از خجالت رجانیوز درآمد. بقیه نمایشگاه را هم میگردم. به غرفههای رفقا هم سر میزنم. خبری نیست از یک ذره ذوق! میروم توی غرفهی خودمان که آن پشتها مشتهاست. سلام میکنم. توی کشوی میزها را میگردم، نسکافه پیدا میکنم و درست میکنم و میخورم. و برای ذوق کور شدهام غصه میخورم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 22:6  توسط سناء شایان |
گاهی وقت ها
|
عاشق روزهای عصبانی شدنم هستم. روزهایی که میریزم بیرون. روزهایی که از هیچ چیز نمیترسم. روزهایی که داد میزنم. روزهایی که به هیچ چیز فکر نمیکنم. روزهایی که یک لگد محکم میزنم زیر همه چیز. تب الاغی میگیردم. رم میکنم. قبلترها این تب بیعوارض بود. الان عوارضش را هم درک میکنم. میدانم که دارم تب میکنم. میدانم چیزهای ریز ریز میچسبند به هم. جمع میشوند روی هم. و یکهو میترکانندم. تازگیها اخطار هم میدهم. هی چراغ قرمزم روشن میشود. هی آژیر میدهم. بابا جان من دارم عصبانی میشوم. هی میخندند توی روی آدم. بعد یکهو طوفان شروع میشود، احترام را مچاله میکنم و میاندازم دور. کوچک بزرگ حالیام نمیشود. داد میزنم. از اول تا آخر را میشورم میاندازم روی طناب! یک به درک میگویم و تمام! میدانم کار خوبی نیست. ولی مطمئنا کار خوبی ست برای تخلیه شدن.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 12:29  توسط سناء شایان |
من
|
- بچههای سازمان باز هم از آن فرهنگهای بستهبندی شده دادهاند بهمان. این بار به بهانهی دفاع مقدس رفتهاند از سروش، دی وی دیهایی که بچههای واحد مرکزی خبر در مورد دفاع مقدس درآوردهاند، خریدهاند و دادهاند به ما! انصافا به هر چیزشان بتوان خرده گرفت به این کارهاشان نمیشود. از وقتی «صورتی» وارد زندگیام شده دیدن سیدی، نوشتن، گوش دادن آسان شده! برای همین دی وی دیها را گذاشتم توی «صورتی» و شروع کردم به دیدن. گرچه از خرداد به بعد به همهی اخبار و اطلاعاتی که از همهی رسانهها میگیرم به شدت بیاعتمادم، ولی آیا حق دارم به رزمندهها هم شک کنم؟ به پشت سر، به امام؟ نمیدانم! فقط این را میدانم که آن مردی که ما بهاش دیر رسیدیم. طوری حرف میزند و لابهلای حرفهایش طوری حرص میخورد که آدم دلش میخواهد بمیرد ولی او حرص نخورد. حاضر است پیرو او بودن را داد بزند. ربط به دین و ایمان ندارد. ربط به خاطرات ندارد. یک چیزی در آن صداست. در آن چشمهاست. یک چیزی که یک مملکت پرآشوب را توانست نگه دارد. و حالا بعد از این همه سال از پس مانیتور «صورتی» میخورد به چشم منی که تنها خاطرهام از آن مرد فقط مراسم مرگش بود و دیدن آشفتگی مردم در آن روز. در آن روزی که من به زور 4 سالم بود. و بعد از 20 سال تازه امسال بعد از این همه اتفاقات، فهمیدم چه بر سرمان آمده!
- هر چند وقت یکبار باید خودم را مرور کنم. حرف تکراریای ست. چون یک اصل است. اصول باید تکرار شوند. اصلا اصلشان بر همین تکرار است. اصلا وبلاگ هم برای همین دوست دارم. حتی اگر مرا پیش همه لو دهد. حتی اگر بشود رصدکدهی حال و احوال من! ولی خوبیاش این است که من آرشیوی دارم که میتوانم از طریق آن ببینم چه قدر نوشتنم پیشرفت یا پسرفت کرده!
- دلم میخواهد یک روز صبح از خواب بیدار شوم. تمام کارها، زندگی، روابط، رفقا و... را بپیچم در یک بستهی غیر قابل نفوذ و خروج و بگذارمشان در کمد و در را قفل کنم و بروم کمی هوا بخورم. با خیال راحت که هیچ چیز عوض نمیشود. و من میتوانم بعد از مدتی برگردم و خوب برگردم! نه مثل حالا خسته!
- نامجو توی گوشم داد میزند: «هممش دلم میگیره، هممش تنم اسیره» گلشیفته هم زیر صدایش میآید. من هم زیر لب تکرارش میکنم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 17:47  توسط سناء شایان |
می دانی؟
|
گاه فکر میکنم چه فایده دارد؟ چه فایده دارد احترام گذاشتن به دیگرانی که به اندازهی پشیزی برایت احترام قائل نیستند؟ گاه فکر میکنم باید بروم بد شوم. کوفت شوم، دروغگو شوم مثل خود خودشان! گاه خسته میشوم از خودم از این که بلد نیستم دروغ بگویم. و اسمش را دیگران میگذارند بیادبی! وقتی برایم حال کسی مهم نیست، چرا باید حالش را بپرسم؟ وقتی کسی برایم عزیز نیست چرا باید بهاش بگویم عزیزم؟ وقتی کسی لطفی در حقم نکرده چرا باید الکی تشکر کنم؟ ها؟ توی تعارفات گیر کردهاند و اصول را فراموش کردهاند. من بلد نیستم مردم را با حرف خر کنم. بلد نیستم حرافی کنم. من فن بیان نمیدانم. من سادهام. از نظر من احترام به آدمها یعنی وفای به عهدی که باهاشان داشتم. یعنی این که در روابط کاری وقتی کاری بهام محول شد به موقع و درست انجام دهم. یعنی وقتی گفتم فلان روز در فلان ساعت جاییام. اگر مشکل از سر و کولم بریزد بروم. من شاید بلد نباشم قربان کسی بروم. ولی بلدم به حرف دیگران احترام بگذارم. بلدم به کار دیگران احترام بگذارم. بلدم شان آدمها را حفظ کنم. توی دوستی هم کم میشود به کسی بگویم رفیق! ولی وقتی گفتم تا آخرش هستم. امکان ندارد دستی به سمتم دراز کند و پسش بزنم. حالا من اینام. منی که حداقل دو سال است که کار میکنم. حداقل در این دو سال 4-5 جا گشتم. از دولتی و وزارتخانه بگیر تا خصوصی! از کار آماری بگیر تا نوشتاری! از کمپول بگیر تا پرپول! از .... همیشه احترام گذاشتهام البته با روش خودم و تقریبا همیشه بیاحترامی دیدم. کم کم دارد خصلتهای آدمها دستم میآید. مردم عاشق ایناند که برایشان حرف بزنی! کارهایی که کردی را هزار برابر کنی و با توهمات خودت به خوردشان دهی! خیلیها بینظماند.هفتهشان به اندازهی یک ماه میگذرد. مخصوصا زمان پول دادن. خیلیها خودشان نمیدانند چه میخواهند. تو را صدا میکنند یک مشت خزعبل تحویلت میدهند. تو فکر میکنی حتما تو خنگی که نمیفهمی. بعدش میفهمی که نه! اصلا اصل ریاست بر همین است که راحت خزعبل تحویل این و آن بدهی! بعد چند ماهی میگذرد. تو در جایی قرار میگیری که وقتت را تلف میکند بعد به امید بهتر شدن اوضاع مینشینی! تحمل میکنی! فکر میکنی بالاخره روزی از تواناییهایت استفاده میکنند. بعد میبینی عمر تلف میکنی آن هم به پای یک مشت ندانم کار! باز هم صبر میکنی، صبر! و آخرش میرسی به این که یک مدیر بسیار مهم با یک عالم کپ کپه و دب دبه! عرضه ندارد از یکی که آمار میداند و قادر به انجام و تحلیل پروژههایی ست که اگر بدهند بیرون خدا تومن برایشان در میآید، کسی که دست به قلم است و کمی سابقهی نوشتن دارد. کسی که دغدغهمند است و حوصلهی گشتن دنبال هزار سئوال جوانان را دارد کسی که.... استفاده کند. فکر میکند لابد این اضافی ست. و رفتن تو هیچ خللی در زندگیات وارد نمیکند. ولی با خودت فکر میکنی واقعا آن مدیر از این نقص خودش باخبر نیست؟ از این بیعرضگی خودش؟ آیا درست است که یک آدم به این بیعرضگی رئیس چنین جایی باشد؟ آن وقت که این رفتار را میبینی برمیگردی به یافتههای قبلت که از ماست که برماست. وقتی هیچ فکر و آمار و اندیشهای پشت کارها نیست. و مدیران ناکارآمد که بلد نیستند از نیروهاشان استفاده کنند در این مملکت زیادند تازه مدیر برتر هم شناخته میشوند، درجا زدن و عقب ماندگی خیلی طبیعی ست. مثل زن حاملهای میماند که از صبح تا شب شکمش را بکوبد به دیوار! معلوم است که چیز ناقصالخلقهای از توی آن در میآید. در این مسخرهبازیهای اداری و کاری و دوستانه! دیگر برایم مهم نیست چه طور باهام رفتار میکنند. ناراحتیام زود تمام میشود. من برای خودم اصولی دارم که به نظرم انسانی ست. خوب اگر آنها غیرانسانی رفتار کردند، خوب حتما همانطورند که نشان دادند. چه باید بکنم؟ مگر چیزی از من کم شده؟ من همان آدم قبلام! یک ابلهی که هنوز به اصولش پایبند است و بلد نیست دروغ بگوید و ادا در بیارود.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 19:37  توسط سناء شایان |
رسم روزگار
|
یک موجود صورتی نشسته است روبهرویم و زل زده به من! و من دارم هر لحظه فکر میکنم لازم بود حتما به همه بفهمانی که صورتی دوست داری؟
ماجرای من و این موجود صورتی در روزی شروع شد که من از پشت شیشه عاشقش شدم. بعد هی گفتم هوسبازی بد است. باید آدم مقابل دلش بایستد. بعد یاد بچگیهای خواهرم افتادم که عاشق پلنگصورتی پشت ویترین شده بود. و یاد کزت که عاشق عروسک پشت ویترین! خلاصه! گفتم معنی ندارد! اصلا حالا که این طور است. نمیخرم. هی غد بازی در آوردم هی به تکنولوژی پشت کردم. هی گفتم نه! ولی آخرش تسلیم شدم. تصمیم گرفتم پولی که به سختی درآوردم را بدهم یکی از آن موجودات! ولی نه صورتی نه از آن مارک! راه افتادیم رفتیم از چهاراه طالقانی تا ولیعصر، هی پرسیدیم هی رفتیم جلو! همه فروشندهها هم فک طلا و پشت هم انداز و دروغگو! هی هر چه خودشان داشتند را تبلیغ کردند هی برای این و آن زدند. هی زر زر زر! ما هم دیدیم بهتر است برای یکبار هم که شده به حرف دلمان گوش دهیم نه این دلالان دزد. هر چه باشد دلمان که از این دزدها بهتر است. آخرش جایی پیدا کردیم که از همه ارزانتر بود. کارت کشیدیم و پول دادیم! نگو آقا صورتی ندارد، سفید و مشکی دارد. هی زنگ زد به این و آن ندادند بهش! کل پاساژ فهمیده بودند یکی دنبال یک موجود صورتی میگردد. خلاصه همهشان آماده نشسته بودند. ما هم پول را از آن آقا پس گرفتیم. و با 20 تومان گرانتر از همسایهاش خریدیم. آخرش هم به علت سرگیجه از تمام حرفهایی که شنیده بودم نزدیک بود همهشان را بزنم.حالا یک موجود صورتی سنگین نشستهاست جلوام. که به زور سه ساعت جان دارد. موجودی که درآمد 3-4 ماه من را یکجا لمباند. حالا من یک لپتاپ صورتی سونی دارم.امیدوارم این قدر که فکر میکردم لازمم است، به کارم بیاید و ازش استفاده کنم.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 3:32  توسط سناء شایان |
زنانه
|
گاهی خطام یادم میرود. به همین سادگی! حوصلهام نمیگیرد بنویسم. مگر چه بشود و کامپیوتر گیرم نیاید و تو اتوبوسی چیزی باشم. گاهی حس میکنم باید نوشت. مهم نیست بخوانند یا نه! باید بیهوده نویسی کرد، باید زر زد. راستش از اول هم از خوانده شدن میترسیدم. ترس که نه! ولی دوست هم نداشتم کسی مرا نویسنده بداند. نمیدانم چرا! الان هم دوست ندارم. یعنی نه که دوست نداشته باشم. باورم نمیشود! باورم نمیشود که باشم. اگر تعریف کنند ازم که برایم جوک است. در نوشتن بیشتر خط زدن و گیر دادن را دوست دارم. این که فلانجا را فلانطور بنویس و بهمان جا را بهمانطور. این خوب است. این کیف دارد. درست مثل این که کور باشی و دستت را بگیرند و ببرند. یا آرام زیر گوشت زمزمه کنند و تو راه درست را خودت پیدا کنی!
یک وقتی فکر میکردم هیچ وقت از کتاب سیر نمیشوم. میرفتم شهر کتاب مرحوم، با چشمهام قفسهها را میبلعیدم. هر که را میدیدم با هیجان از شاهکارهای این و آن تعریف میکردم. آن بیچاره هم گوش نمیداد که. زود حرف را برمیگردانند و میپیچاند طرف دیگر! ولی حالا نه! کتابها، مجلات، روزنامهها و... همه یک مشت ورق پارهاند. مجلات و روزنامهها که هدر دادن بودجهی مملکت است. مطالعهی منم شده خواندن تیتر یک روزنامههای کیوسک. گاهی هم عکسهای روی مجلهها را دید میزنم زیر لب فحش میدهم. عین بچگیها که از کتابها فقط عکسهاشان را میدیدم ولی آن موقع باادبتر بودم و از فحش خبری نبود. یادش بهخیر دانشجو که بودیم با رفیقم روی یک صفحه هر چه فحش بلد بودیم مینوشتیم. بعدش پاره میکردیم میانداختیم دور. همان رفیقام که الان آلمان است. چند روز پیش توی فیس بوک با هم چت کردیم. فهمیدیم همان دو تا خنگ عظمیایم. خنگهایی که از مسائل عشقی و عاطفی هیچی سرمان نمیشود. خنگهایی که گاه اطرافیانمان از دستمان به صدا میآیند. چه کنیم دیگر! خدا هر کس را طوری میآفریند. ما هم خنگ عاطفی آفریده! اصلا شاید برای همین بود که آن دوستم میگفت: «برو پیش روانشناس ببین چرا همهی دوستا و آشناهات، یا چادریاند یا ریشو» دوست و آشنا؟ آها! دوست و آشنا را قبول دارم. ولی من با انواع و اقسام قوم یعجوج معجوج سرکار داشتهام و دارم. که در این جریان انتخابات، خیلی خوشگل دسته بندی شدهاند خودشان. اصلاحطلب به شدت تندرو. اصولگرای خفن! چه میدانم؟ نه نمیشود دسته بندی کرد. هر آدمی برای خودش پدیدهای ست در نوع خودش. چه کنم؟ من که همیشه میانهرو بودهام. میانهرو بودن در همهچیز سخت است. ولی همین است
که هست!
پ.ن: نوشتم که زردان وبلاگیام خالی شود. همین!
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 20:57  توسط سناء شایان |
گاهی وقت ها
|
سرم گیج میرفت، توی کیفم را گشتم و یک آبنبات پیدا کردم و پوستش را کندم و گذاشتمش توی دهنم. آمدم پوستش را بندازم توی جوی دیدم شهر ما خانهی ماست. برای همین گذاشتمش توی کیفم. چند وقت گذشت، آمدم کیفم را عوض کنم، دیدم این همه وقت من این پوست آبنبات را با خودم این ور آن ور میبردم. حالا پوست آبنبات که چیزی نیست. بعضی یادها هم، همین است. خوشیاش شیرینیاش را چشیدهایم، پوستش مانده، چیز زائدش مانده در ذهنمان. نمیکنیم آن پوست زائد را بیاندازیم دور. هماش بهاش نگاه میکنیم و باحسرت میگوییم دیگر شیرینتر از آن گیرمان نمیآید. تمام شد، همان بود بس! خودمان هم جمع نمیکنیم. والا خوب نیست این همه آشغال در ذهنمان نگه داریم.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 14:59  توسط سناء شایان |
رسم روزگار
|
گاهی آدم دلش میخواهد کمی، فقط کمی به خودش محل بگذارد. بعد از خودش میپرسد: « دوست داری چه کار بکنی؟» به خودش جواب میدهد: «هیچ»
- دوست داری که را ببینی؟
- هیچ کس را!
- دوست داری چه بخوری؟
- هیچ چیز!
- دوست داری چه گوش بدهی؟
- هیچ چیز!
- دلت برای کی تنگ شده؟
- هیچ کی!
- ....
- هیچ هیچ!
بعد نگاه میکند و میبیند دلش میخواهد همین طور یک ریز غر بزند. اصلا آدمیزاد است و زبان و غر! دوست دارد تا ابد بنشیند یک گوشه و هی بگوید: «چرا در گنجه بازه؟ چرا دم خر درازه؟»(چه قدر هم خر دم دراز پیدا شده این روزها)
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 ساعت 13:12  توسط سناء شایان |
گاهی وقت ها
|