تبليغاتX
برای ساکنان زمین

دراماتیک خنده‌دار

وقتی از دانشگاه فارغ شدم. عقده‌ی کار گرفته بودم. جدی می‌گویم. یک‌جور عطش بود شاید. شاید هم چیز دیگر. مثلا به دربان اداره‌ها نگاه می‌کردم. می‌گفتم کاش من جای او بودم. چه می‌دانم جای پاستیل‌فروش و... یک‌هو با یک حجم بزرگ بیکاری روبرو شده‌بودم. همه‌ی آرزو، استعداد، تلاش و...هایم بهم ریخته بود. تمام آن انشاء‌های دوره‌ی مدرسه که درش یا می‌خواستم معلم شوم یا پزشک، هم! همه چیز مچاله‌ شده بود و رفته بود. خوب نبود. حوصله‌ی درس را نداشتم. یعنی نمی‌خواستم برای پرشدن وقت درس بخوانم، از روی بیکاری! و از طرفی از آزمون‌های استخدامی‌ بانک‌ها و... متنفر بودم. از کارشان هم. بعد کمی‌ نوشتم و سعی کردم نوشتن یاد بگیرم. و کمی  هم روزنامه‌نگاری. دلم خواست متنی که می‌نویسم را خط خطی کنند. چند دوست پیدا کردم. و چند جا نوشتم. چند نفر این‌کاره پیدا کردم. و سعی کردم چیزهای متفاوتی بنویسم. و خودم از نوشته‌ام لذت ببرم. حالا دو سال و خورده‌ای از تمام شدن دانشگاه می‌گذرد. من همه نوع کاری کرده‌ام، با چند جا، دولتی و خصوصی، آماری و نوشتاری و اجرایی! دواطلبانه و پولی! و... یک حس تجربه کردن در وجودم است که مرا پاگیر جاهایی مثل بانک نمی‌کند. دوست دارم بدانم پشت این‌همه اتفاقات پفکی که در نگاه اول، خیلی گنده به نظر می‌آیند چیست؟ و هر چه نگاه می‌کنیم چیزی نمی‌بینم جز کار هیئتی! جاهای زیادی گشتم (اسم نمی‌برم چون سرچ می‌کنند) همه همین طور است. همه شاد و خوش خندان، می‌گردند. تا این که ازشان خروجی بخواهند، بعد اصلا نگاه نمی‌کنند تخصص کی چیست! یک عالم آدم می‌ریزند وسط می‌گویند طی چند ساعت شما باید این کارها را بکنید! بعد کار به شب نخوابی و حمالی و این‌ها می‌کشد، سوتی‌های خفن پیش می‌آید. بعد ماست می‌مالانند. معمولا هم هر سازمان مدیری دارد که باید چرند را به بهترین صورت، در کمال اعتماد به‌نفس به مردم قالب کند. این مدیر به درد مصاحبه، کنفرانس مطبوعاتی و... می‌خورد. که با کلی افتخار از همین کارهای هیئتی حرف بزند، و همه سوت و کف و دست! خبرگزاری‌ها هم حرف‌هایش را تیتر کنند و از همین خزعبل بازی‌ها!
جدا اوضاع دراماتیک خنده‌داری ست. باید ببنید، این طوری نمی‌فهمید. 

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت  22:41  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

برث دی

  دیروز توی فیس بوکم نوشتم: «هورااا! داره برث دی‌ام می‌شه!(به سبک بچه‌ای که بیست سال‌ پیش، چهار سالش شد)» و امروز برث دی‌ام شد! به همین زودی!
بچه که بودم، یک کیک چرخان کوچک داشتیم، که الان هم داریمش، بعد می‌چرخاندیمش و کیک را می‌گذاشتیم رویش برایمان می‌خواند:«هپی برث دی تو یو، هپی برث دی تو یوووووو...» بعد من که بچه بودم وقتی پیچ‌اش تمام می‌شد، داد و قال می‌کردم که «هپی بس بس» را بگذارید دوباره! بعد کلی باهاش حال می‌کردم. خیلی خوب بود.


+  نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت  9:2  توسط  سناء شایان |  من  | 

اپیدمی!

هیچ وقت از دکترها خوشم نیامده، همیشه احساس کردم دارند رکورد می‌زنند. رکورد پرت کردن بیمار از مطب! یک بار هم یکی‌شان به زبان آورد، داشت دندان‌های عقلم را به سرعت باد می‌کشید، آخرش برای خودش کیف کرد و گفت توی 11 دقیقه دو تا دندان کشیده!
احساس می‌کنم برای دکترها یک جسم رنجور و مریضم. که زود و تند و سریع می‌خواهند چیزهایی بنویسند توی دفترچه‌ام یا پرتم کنند توی بیمارستانی جایی و خلاص! برای همین تا کارد به استخوانم نرسد نمی‌روم دکتر! می‌دانم، کار متحجرانه‌ای است که به خودم ضربه می‌زند، یک نوع مرگ تدریجی خودخواسته! یک زجر حاصل از بیماری! حالا این‌بار حدود یک‌ماه است که سرماخوردگی سمجی وبال گردن، گلو و... است. کارهایم را مختل کرده، تمرکزم را برده، احساس سست شدگی می‌کنم. و شدیدتر از قبل بی‌حوصله‌ام. یک‌هو تب و لرز می‌کنم. و آخرش این که بالاخره به تراژدی دکتر رفتن تن دادم. طبق معمول ویزیت را می‌دهم، می‌نشینم به انتظار، دکتر 4 تا سئوال می‌پرسد، یک شربت سینه، یک کپسول، یک قرص و یک آمپول! همه همان‌ها که همه بلدند. آمپول را می‌زنم. شربت هم از همان‌هایی ست که مست می‌کند. از همان‌ها که نباید بعد از خوردنش رانندگی کرد، از همان‌ها که همه می‌خورند. منگ می‌شوم. می‌خوابم. یک خواب بدون حرص و جوش و دغدغه! آخر نمی‌دانم کی این دغدغه‌های لعنتی وارد خواب‌هایم شدند. که حالا با خوردن یک شربت، می‌پرند و من نه به صدای تلویزیون کار دارم. نه به مجلات و روزنامه‌ها نه به کارهای عقب افتاده‌ام نه به قرارها و نه به موبایلم! کاش از این شربت‌ها برای روح‌ام می‌ساختند.


پ.ن: گفتند آنفولانزای خوکی نگرفته‌ای! ولی معلوم نیست درست بگویند.


+  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388 ساعت  12:27  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

پیاز گندیده!

- یک زمانی بود که ما نوجوان بودیم و «دوچرخه» می‌خواندیم. بعد بالای یکی از صفحاتش نوشته بود: «اگه نگیم و نخندیم، پیاز می‌شیم می‌گندیم» و حالا ما در حال گندیدنیم.

- خوب راه‌هایی برای خوب کردن حال است. مثل عوض کردن مانتو، مقنعه و.. یا پوشیدن یک شال با رنگ جیغ، امتحان کردن یک مزه‌ی تازه، پیدا کردن یک دوست تازه، خریدن چیزهایی که لازم داری، دیدن دوستان قدیمی، رفتن به کافی‌شاپ حتی رفتن به امام‌زاده. ولی نمی‌دانم چرا هیچ‌ کدام یک ذره هم جواب نمی‌دهد؟ خوب حتما دارم تبدیل می‌شوم به یک پیاز گندیده‌ي بوگندو! کسی چه می‌داند؟

- خوب 24 سال سختش گذشت، چند سالش مانده؟ علامت سئوال! هر چند سال، مگر مهم است؟ نه زیاد مهم نیست. 24 سال از پس‌اش برآمدم و باقی‌اش هم یک طوری از پس‌اش بر می‌آیم. طوری نمی‌شود!

- هر سال، وقتی سال نو می‌شود. هر کسی تنها به تاریخ تولد خودش فکر می‌کند، که تا آن موقع چه شده و کجاست و چه می‌کند! هر کسی فکر می‌کند حتما آن روز روز مهمی‌ ست. آن روز می‌رسد. یک روز معمولی، اطرافیانش برایش کیک می‌خرند، سعی می‌کنند خودشان را خوش‌حال نشان دهند از متولد شدنش، هی مادرش به‌اش گیر می‌دهد که کادو چه می‌خواهی؟ برایش اس‌ام‌اس تبریک می‌رسد. شاید یکی دو تا از رفقای گذشته که بین اتفاقات مزخرف گیر‌ افتادند هم یادشان بیافتد. حالا چند روز مانده تا اجرای این مراسم؟ بگذار تقویم را ببینم، 6 روز مانده! 25‌ام!

- این را توی نوشته‌های بی‌صاحب گودر خواندم:

چندان فرقی با مرده‌ها نداری

اگر کسی را نداشته باشی، که بخواهی برایش بمیری

+  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت  22:41  توسط  سناء شایان |  من  | 

یک گاف سی ساله

باید چیزهایی بنویسم. این که می‌گویم باید، یعنی مسئولیت پذیرفتم و آدمی نیستم که مسئولیت بپذیریم و بزنم زیرش! اصلا برای همین نوشتن است که باید بروم سی‌ سال پیش و هی بخوانم و شاخ دربیاورم از حرکات و رفتارهای آدم‌ها. و بعد هی سئوال توی ذهنم بیاید و هی گیج بشوم. هی خط ماجراهای بی‌ربط به قضیه‌ای را که باید ازش مطلع باشم را پی‌ بگیرم. و هی گیج‌تر شوم. وقتی گیج‌ام و می‌نویسم، وقتی خودم واقعا نمی‌دانم چه خبر بوده، وقتی من 6 سال بعد از سی‌قبل به دنیا آمدم و با یک مشت اطلاعات روتوش شده و چند کارخانه‌ی شهید‌سازی طرفم، وقتی مشکوکم به همه‌ی آدم‌ها، حتی آن‌هایی که از کودکی برایم ازشان قدیس ساخته‌اند. وقتی... چه بنویسم؟ وقتی آدم احاطه‌ی کامل بر موضوع‌اش دارد، می‌تواند قسمتی که می‌خواهد مخاطبش نداند لاپوشانی کند، یا چه می‌دانم، وقتی ممیزی روی بعضی کلمات و جملات است، آن‌ها را بپوشاند در قالب دیگری و به خورد مخاطب بدهد. ولی وقتی من نمی‌فهمم آدم‌های سی‌ سال پیش این مملکت چه داشتند می‌کردند وسط یک بلبشو، من چه می‌توانم به خورد مخاطبم. بدهم؟
در هر صورت روزنامه‌های آن زمان از کتاب‌هایی که محصولات کارخانه‌های شهیدسازی‌اند بهتر‌اند. دارم سعی می‌کنم، آرشیو روزنامه‌ها را مرور کنم. ولی باز هم دچار تضاد و تقابلم با آن‌چه که طی تمام سال‌های عمرم به خوردم دادند.
+  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت  20:48  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار 

سی سال دیگر؟

امروز نرفتم سر کار! نه از روی ترس بلکه از روی بی‌هدفی! دوست ندارم سیاه‌ لشکر باشم. سیاه‌لشکری کتک بخورم، بگیرندم و... اصلا دوست ندارم این صحنه‌ها را ببینم. همان 23 خرداد که توی خیابان‌ها گیر افتاده‌ بودم و چه‌ها که ندیدم، برای هفت پشت قبل و بعدم کافی ست. دوست ندارم هزینه‌ی هیچ جنبش و شورش و... ای‌ شوم. آن هم جنبشی که سر و ته‌اش معلوم نیست. نه که دلم خوش باشد. نه! شاید دل من میان‌مایه از یک نوجوان سرکوب‌شده‌ی خشمگین خون‌تر باشد. من‌ای که حق دارم سئوال کنم و این حق از من گرفته شده‌ است. امروز نرفتم سر کار و نشسته‌ام به خواندن، البته با «صورتی»! نشسته‌ام با صورتی درباره‌ی سی‌ سال پیش می‌خوانم. درباره‌ی جزئیات وقایع سی‌ سال پیش! چه قدر چیز می‌توان گفت درباره‌ی آن سال‌ها، چه قدر حرف ناگفته مانده از آن سال‌ها! چه قدر ابهام  و شاید تشابه! نتیجه‌اش چه؟ چه قدر عمر و زندگی تلف شده این وسط‌ها؟ نه! من نمی‌خواهم تلف شوم برای هیچ جریانی. بیرون صدای داد و بیداد می‌آید. مرگ برها و زنده بادها! و بعد صدای موتور و تیر هوایی و جیغ!
کی می‌توان درباره‌ی این جریانات حرف زد، خواند و نوشت؟ سی سال دیگر؟

+  نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت  16:32  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

بی‌جواب‌ترین چراهای زمان!

یک یادداشت در حال و هوای نوجوانانه نوشتم و فایل ورد را بستم. بند و بساط فکرهای روزمره را از اطراف ذهنم جمع کردم، خنده‌ی زورکی را که ماسیده بود، از روی لبم پاک کردم. زل زدم به‌اش و گفتم: «چرا؟!» سکوت کرد، چیزی نگفت. بلند شدم و چرخیدم، چرخ چرخ چرخ! به هر که رسیدم پرسیدم: «چرا؟!» سکوت کردند. با دل و جرئت‌‌هاشان گفتند: «نمی‌دانیم». بعضی‌ها حتی نفهمیدند چه پرسیدم و برای چه؟ ولی من چرخ زدم، چرخ چرخ چرخ! هر چه چرخیدم دست و پاهایم خورد به این و آن! آرزو کردم جایی باشم، تنها، خودم باشم و خودش و یک فضای باز، تا تمام چراهای بی‌جوابم را داد بزنم. بعد آرام و رها درجهت باد بایستم و دست‌هایم را از دو طرف باز کنم و آماده‌ی در آغوش گرفتنش شوم.

+  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت  8:30  توسط  سناء شایان |  مینی عکس نوشت  | 

متفاوت!

این دومین‌باری ست که می‌روم عروسی کسانی که نمی‌شناسم. یک بار رفتم عروسی دخترعمه‌ی دخترخاله‌ام. یک‌بار هم الان که رفتم عروسی یکی از همکارانی که اصلا مرا نمی‌شناسد ولی کل سازمان را دعوت کرده بود. کلا سازمان را بر باد بنا نهاده‌اند. یک روز هستی و فردا نیستی! به همین سادگی! برای همین نباید دل‌ببندی به میز و همکار و...! نباید هم مهم‌شان بداری! همین‌طوری باید باشند در حد سرگرمی! ول کنم، داشتم می‌گفتم. از اولش قرار نبود برویم. آورد کارت عروسی‌اش را داد، یک کارت خردلی بود با ده بیست خط نوشته! خیلی ساده، خیلی خیلی ساده! از یکی دو ماه پیش هم، هی دیدیم می‌آید و می‌رود و هماهنگی می‌کند. گفته بود قرار است جشن‌شان در «مرکز توان‌بخشی‌ ثاره‌الله» باشد. ما هم خندیده‌ بودیم که عمرا بیاییم. خلاصه! این مرض کنجکاوی ما را کشاند تا پارک‌وی از آن‌جا هم زیر باران پیاده رفتیم تا پمپ بنزین ولنجک، بعد هم  خیابان مقدس اردبیلی و بعد تازه اول بدبختی‌ها بود. ساکنان خیابان ثارالله در شب 4شنبه اگر سرشان را از پنجره‌ی خانه‌شان می‌کردند بیرون،سه دختر عروسی ندیده می‌دیدند که عین بز کوهی زیر باران تند دارند از آن خیابان می‌کشند بالا! خلاصه بالاخره رسیدیم. عروسی توی پارکینگ مرکز توانبخشی بود. مختلط بود ولی به صورت کاملا اسلامی! ارکستر هم داشتند. کمی دف زدند یک عده هم آمدند سلطان قلب‌ها این‌ها خوانند. عروس هم با لباس عروس و چادر بود. حالا این‌ها به کنار! مهم چیز دیگری ست. مهم این است که جلوی اصراف یک عالم پول گرفته شد. می‌دانی خرج آرایشگاه و لباس هر کدام از زن‌های مدعو چه قدر می‌شد؟  شام هم زرشک پلو با مرغ بود. راحت و ساده! تازه جانبازهای ساکن آن‌جا هم خوشحال شدند کلی!

+  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت  1:14  توسط  سناء شایان |  خوشمزه  | 

داستان؟

این طور نمی‌شود باید شروع کنم به داستان نوشتن. باید شخصیت خلق کنم و تمام احساسات،عواطف و... را بیاندازم گردن شخصیت‌هایم. من نوشتن نمی‌دانم. داستان که هیچ! حرف روزمره‌ام را هم قسطی می‌زنم. گاهی از فرط بی‌حوصلگی سلام‌هایم را می‌خورم. گاهی از فرط بی‌جنبگی دوستت دارم‌هایم را قورت می‌دهم. گاهی وسط کارهای روزمره یک‌هو یادم می‌رود کی‌ام؟ بعد یک مشت آدم پیدا می‌شوند به من سفارش مطلب بدهند که من بنویسم. نه! می‌توان نوشت. باید بنویسم از داستان خودم، از داستان لیلا، از داستان همه فاطمه‌هایی که می‌شناختم و می‌شناسم و خواهم شناخت!

+  نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت  19:1  توسط  سناء شایان |  زنانه  |