دلم میخواهد خدا بیاید پایین و یک بسته بهام بدهد. من ببوسمش و تشکر کنم. بعد بسته را با هیجان بچههای 3-4 باز کنم و یک عالم تقوا یکهو بریزد توی وجودم و تک تک سلولهای روح و جسمم پر شود از آن. دلم میخواهد مرا ببیند، نه! بیاید پایین ببیند، درست در جایی که من قرار دارم. از موضع بالا نگاه نکند. دلم میخواهد بیاید پایین، با هم برویم شهرم را، اطرافیانم را نشانش بدهم. بعد گوش شود برای شنیدن! و من تمام این 24 سال را برایش تعریف کنم. با دانستن این که میداند، ولی باز هم گوش کند. بعد با هم در خیابان ذرت مکزیکی بخوریم. یک کم با هم به حماقت بعضی بندههایش بخندیم و کمی گریه کنیم. بعد موقع خدا حافظی، خودش را به خودش بسپرم و با تمام جانم روی ماهش را ببوسم. او هم بگوید، دوستم دارد و مرا ببوسد. و هر چند وقت یک بار بهام سر بزند. درست مثل عیادت از بیماری که بیماری زنده بودن دارد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 ساعت 21:45  توسط سناء شایان | دعا
|
- تو مصلا باهم قرار گذاشتیم. نمایشگاه پژوهش بود! چه شوخی خندهداری! در ایران پژوهش هم مگر معنا دارد؟ با هم میرویم تمام غرفهها را میبینیم چیزی که چشممان را بگیرد نیست، چیزی که کاربردی باشد. همه ماکت است و همه امیدوارند خدا از آسمان پولی قلمبه کند و بندازد توی دامنشان تا به تولید انبوه برسانند کارهاشان را! یاد چند ماه پیش میافتم که فکس میزدیم به بعضی از این مراکز و ازشان آمارها و پژوهشهایی که در مورد جوانان کردند را میخواستیم. غرفهی چندتا از آنها که برایشان فکس زده بودیم دیدم. خزعبل اندر خزعبل! رفتم غرفهی پژوهشکدهی آمار هم دیدم، هیچ در هیچ! همه آمار توصیفی! او خندهاش گرفته بود از تغییر فازهای ما! من در خط علوم انسانی و او در خط مهندسی! آخر او مهندسی پتروشیمی خوانده! برای خودش خانم مهندسی ست که 6-7 ماه توی کارخانهی روغن نازگل کرمانشاه کار کرده، و هر روز با کارگرها سروکار داشته و نصف آنها حقوق گرفته است. طوری که این 6-7 ماه روحش را پوسانده! آخرش هم استعفا داده و آمده بیرون! و حالا رفته است با بروبچههای امیرکبیر حرف زده که در این مدتی که در تهران است برود آنجا بدون پول و هیچ چیز دیگری، کمکشان کند. آنها هم با صد منت پذیرفتهاند. ایستادهایم توی غرفهی امیرکبیر، میگوید: «گاهی میشینم گریه میکنم. بچه که بودیم همیشه دعا میکردم، یه چیزی بخونم که دوستش داشته باشم و باهاش کار کنم و مفید باشم. پول هم دربیارم ازش و به فقیرها کمک کنم. ولی الان چی؟ هیچی نشد! ولی هنوز امیدوارم» خوب اگر این طور باشد که من به جای گریه باید سرم را بگذارم زمین بمیرم. بعد یک عده بچه دبیرستانی از جلومان رد میشوند. میگوید: « اگه میتونستم به دختر دبیرستانیها میگفتم که درس و این چیزا رو بیخیال شن، برن شوهر کنن! به پسرا هم میگفتم تا دیپلم بیشتر بالا نرن! برن پی بیزنس!» میگویم: «نه! این طوری هم خوب نیست. به نظرم اگه بخوان درس بخوونن تو ایران فایده نداره! باید زبانشون رو قبل از دیپلم خوب کنن، و هر جور شده برن!» وقتی از مصلا میآیم بیرون اندوهام عمیقتر از قبل شده و افسردگیام بیشتر! - رفتهایم کلاس، کلاسی دربارهی اصول روابط بینالملل و این چیزها! آقای استاد میگوید: «تو فرانسه یه جایی بود که جوونهاش خیلی معترض بودن، از صبح میریختن تو خیابون و شلوغ میکردن! اونا اومدن تعدادNGOهای اونجا رو زیاد کردن و جوونها رو سوق دادن به سمت اونا، تا برن حرفاشون رو بزنن! و مشکلات حل شد.»
- دانشجوی دندانپزشکی دانشگاه آزاد است! میگوید: « ترم 6-7 هامون سه تا خواستهی صنفی داشتن، اعتصاب کرده بودن تو سالن آمفیتئاتر، مسئولهای دانشکده، گوش نکردن به حرفشان، ترم 4-5 ها هم اضافه شدن بهشان! بعد دانشگاه مجبور شد گوش کند و اعتصاب تمام شد. بعد از آن حراست دانشگاه، هزار و یک انگ زد بهشان که شما ... و.... اید. درحالی که اصلا سیاسی نبودند هیچ کدامشان!»
- گاهی وقتها، فقط راه آسمانها باز است. فقط راه دعا! در این وقتها حس میکنم، خدا توهمی ست برای روزهای سختی! ولی توهم یا واقعیت، هر چه هست، فقط راه او باز است. نه راههای دیگر!
پ.ن1: حرفهای استاد را درست به خاطر ندارم. شاید کشور دیگری بود، فرانسه نبود پ.ن2: به جای سه نقطهها از همین انگها بگذارید که این روزها باب شده! چیزی ننوشتم که اگر سرچ کردند به اینجا نرسند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 ساعت 20:37  توسط سناء شایان | رسم روزگار
|
آدمایم دیگر! گاهی وقتها کم میآوریم. این چروکهای روی پیشانی، این عدم تمرکزها و این... همه مال همان وقتهای کم آوردنمان است. کم آوردن که خجالت ندارد. جدی میگویم. ما که سوپرمن و سوپرومن نیستیم. آدمایم و به قولی کتابهای تعلیمات دینی دوران مدرسه ظرف وجودمان کوچک است. خوب گاهی کم میآوریم. حالا در مقابل هر چه! مثلا در مقابل احساساتمان، در مقابل دوستیهامان، در مقابل کارمان، در مقابل آدمها و روابطمان! من وقتهایی که کم میآورم. وقتهایی که مسائل پیشآمده بیشتر از حد تحملام میشوند. ترجیح میدهم سکوت کنم. جدا شوم از تمام دلایل، فلسفهبافیها و توجیهها! سعی میکنم سنگدل شوم. با خودم بیشتر از بقیه! سعی میکنم یک دور برگردم عقب و به داستان نگاه کنم. و فکر کنم به سودهایی که بردم و ضررهایی که کردهام. و بر اساس آنها رفتار آیندهام را انتخاب کنم. راستش را بخواهی تازگی اینطوری شدهام! قبلترها کلهخرتر بودم. حوصله داشتم. جوانتر بودم. وقتی کم میآوردم هرکول بازی در میآوردم. و خم به ابرو نمیآوردم و میرفتم به جنگ مشکلاتی که فقط زمان میتوانستش حلاش کند. برای آدمهایی که دوستشان میداشتم، هر کاری میکردم. حتی اگر کارهایم هیچ فایدهای نداشت. و آن موقع بود که خسته و ناتوان میشدم. ولی الان نه! فهمیدهام هرکول بازی فایدهای ندارد. حد تحملام اندازهای دارد. وقتی نمیتوانم برای کسی که دوستش دارم کاری بکنم، پس الکی دست و پا نمیزنم! میگذارم زمان بیاید و رد شود و برود. خودم را الکی خسته نمیکنم، سخت است. ولی بهتر از هرکولبازی ست. انرژی کمتری میگیرد. دستهایم را میگیرم بالا و میگویم: «دیگه بسه! کم آوردم. نیاز به سکوت و خلوت فکری دارم. بذار زمان بگذره و من در اتفاقاتی که مییوفته هیچ نقشی نداشته باشم.»
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 ساعت 22:47  توسط سناء شایان | گاهی وقت ها
|
- اولین باران که بزند، معلوم میشود کف کدام یک از کفشهایم سوراخ است! کدام یک درزهایش باز شده و کدام یک را فقط میتوان توی تابستان پوشید! باران که میآید. مخام هم که داغ باشد. چشمهایم هم که گریه داشته باشد. وقتم هم که رها باشد. بهترین موقع است برای پیادهروی و حل کردن مشکلاتم با خودم. راه میروم و فکر میکنم و تصمیم میگیرم.
- دوستم را خیلی وقت است ندیدم. میبینمش، ناهار میخوریم، کمی راه میرویم. میروم نشر چشمه! 12 تومن میدهم و یک «پرسه در حوالی زندگی» مصطفی مستور میخرم برای خودم. چاپ دوماش است. دو سال بود دلم میخواست داشته باشمش و چاپاش تمام شده بود. و حالا تجدید چاپ شده! احساس خوشبختی میکنم و احساس خودم بودن! من دارم خودم میشوم کم کم!
- آدمها دوست دارند که بهشان احترام گذاشته شود. و تا وقتی طعم تلخ بیاحترامی را خودشان نچشند، نمیفهمند رفتارهاشان چه میکند با دیگران! و در دنیایی که همه به هم توهین میکنند، همه زرت و زرت، با دلیل و بیدلیل میزنند توی حال همدیگر! اگر یکی پیدا شود که مودب باشد و برای شانشان احترام قائل باشد. مردم بندهاش میشوند. جدی میگویم. امتحان کنید.
- من میدانم. میدانم که یک روزی ما همه خوب میشویم. حالا شاید آن روز بعد از مرگمان باشد. راستش برای من زیاد مهم نیست. گاهی مثل دیوانهها دلم میخواهد به آن روز فکر کنم. آن روز چه خصوصیتی دارد؟ روزی که ما همه خوبیم؟
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388 ساعت 20:10  توسط سناء شایان | گاهی وقت ها
|
- دیدهای آدمها میروند با هم مسافرت! با تور یا هر چیز دیگر! دیدهای که آدمها در مسافرت با هم دوست میشوند. و بعد در لحظهی جدایی کلی احساسات خرج میکنند و با هم شماره رد و بدل میکنند. کلی هم را دوست میدارند و کلی دوست دارند هم را ببینند و با هم دوباره این ور آن ور بروند. بعدش تا یکی دو هفته شاید به هم زنگ بزنند و تمام! اصلا یادشان برود که کی بودند و چی بودند!
- شعار دادهام اساسی! شعار کنترل احساسات! یک لحظه مینشینم و سکوت میکنم. بعضم که تا توی گلوام بالا آمده، بهزور پایین میدهم. با خودم میگویم من عاقلانهترین کار ممکن را کردم. این را چند ده نفر که ازشان مشورت گرفته بودم، تائید میکنند. دلم میخواهد برای همیشه بنشینم روی همان صندلی و زمان کش بیاید! یا برگردد به زمانی که مینشستیم دربارهی مشکلات جوانان حرف میزدیم. ولی فایدهای ندارد. باید بروم. و تقریبا مطمئنم که دیگر نمیبینمشان! شاید بهای آزادی از آنجا ندیدن آنها ست.
- بغضم را نمیتوانم فرو بدهم. نشسته سر راه حرفهایم. باد میآید و میخورد به چند قطره اشک! سنگ که نیستم، دلم تنگ میشود برای یکی دو نفر! فقط یکی دو نفر! شاید هم یک نفر! یکی دو قطره اشکم را جمع میکنم. الکی میخندم. و میروم برای کاری، حرف بزنم. حرفام را میزنم. بعد همانجا، در یک دفتر نوپای غریبه، یک گوشه پیدا میکنم و ....
-نشستهام جلوی یک دوست! خودم هم تعجب کردم از غلیان احساساتم آن هم به این اندازه! برایش میگویم برای چه گریه کردم. میزند زیر خنده! این هم روشی ست، خندیدن به مشکلات و موانع و پیشآمدها، تا آنها حل شوند. حالا گاهی این موانع دلتنگی ست! باید بهاش خندید؟ بعد هم کلی از موقعیت فوقالعادهام برایام میگوید و نصحیت میکند که چندین کار را انجام دهم.
- دنیای عجیبی ست با یک مشت آدم سادهی پیچیده!
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388 ساعت 23:0  توسط سناء شایان | رسم روزگار
|
بهاش گفتم یک جای کار میلنگد! اگر تو خدا باشی و من بنده، به محض آوردن نامت، دلم باید پر بشود و آرام بگیرد. نه! اشتباه نکن، دلم نباید خیلی پاک باشد و خودم بیگناه، نامت و باورم باید اینقدر بزرگ باشد و پوشاننده که وقتی آمد به زبانم و رفت روی دلم، همهی سیاهیها، غمها و... برود زیرش و من در حس خوبی غرق شوم. میدانم یکجای کار میلنگد، شاید من خوب لولهکشی نشدم، یا جاییام نشتی دارد. شاید نامت از جایی مابین زبان و دل، گم میشود. شاید باورم قوی نیست و ایمانم. که نامت را بزرگ ببیند. بزرگ که نه! یک هزارم یک ملیونیم یک ملیاردیم و... چیزی که هستی! شاید کورم. شاید هم همهی نقصها را با هم دارم. حالا مرامات چه قدر است؟ یک کوردل ناقص فکر را تنها میگذاری؟
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 ساعت 22:22  توسط سناء شایان | دعا
|
این زمزمهها برایم آشناست. زمزمههای تمام شدن که از دلم بلند میشود و
تمام جانم را میگیرد. و باز کلهشقی خودم، و گم کردن مرز تحمل! راستی تا
کجا باید تحمل کرد؟ چرا بعضی وقتها مسئولیت سایه میاندازد روی همه چیز؟
چرا من همچنان اصرار دارم به این طور بودن؟ نه! جریانش راه افتاده،
جریانی که با دلگیری شروع میشود و به تمام شدن ختم میشود. و غرورم
اینقدر مهم است، که تمام کنم این سایش غرور را! منتهی به موقع خودش!
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت 12:58  توسط سناء شایان | رسم روزگار
|
دارم فكر مي كنم چه مي شود يكي، ديگري را مي كشد؟ ديگري اي كه حتي نمي شناسد! چه مي شود كه براي اين كار دست به كارهاي انتحاري مي زند؟ خيلي وقت است دارم فكر مي كنم. راستش اين فكر دغدغه ي من نبود. يك دغدغه ي تزريقي ست كه از ذهن كسي به ذهن من هم آمده! و خوب يا بد مرا هم درگير خودش كرده! من كاري نمي توانم بكنم جز خواندن! ولي نه! يك كار ديگر هم مي شود كرد. خودم را بكنم موش و ببينم وقت هايي كه عصباني ام و دلم مي خواهد كسي كه عصباني ام كرده، بكشم. چه مي شود؟ من موش آزمايشگاهي خوبي هستم، به اندازه ي كافي تنفرهاي كوچك و بزرگ در درونم هست! براي همين هر روز چيزهاي تازه تري مي فهمم! يك روز فهميدم وقتي امكان گفتگو از بين مي رود. و كسي حرفم را نمي شنود، دلم مي خواهد خفه اش كنم. يك روز ديگر فهميدم وقتي كسي كارهايم را به اسم خودش ثبت مي كند و ازم مي دزدد، دلم مي خواهد خفه اش كنم. روز ديگر فهميدم وقتي يك كم سوادتر از خودم رئيسم است و دائم دستورهاي ابلهانه مي دهد، دلم مي خواهد بكشمش! ولي امروز كليد طلايي را پيدا كردم! كرامت انساني! خوب اين شاه كليد است. هر آدميزادي خودش را در سطحي مي بيند، و وقتي ديگري پايين تر از آن سطح با او رفتار كند، اصلا آدم حسابش نكنند. عكس العمل نشان مي دهد. وقتي آدميزاد را در حد يك باكتري هم حساب نمي كنند و انگار نامرئي ست، آدم دلش مي خواهد كاري كند كه به خودشان ثابت كند كه بيشتر از آن ها مرئي ست. وقتي به تمام وجود و علايق ات مي خندند، دلت مي خواهد گريه شان را ببيني! وقتي تف مي كنند روي كرامت انساني ات دلت مي خواهد تف كني روي كرامت انساني شان. حالا اين وسط حتما سوء استفاده چي هايي هم پيدا مي شوند كه آدم هاي خشمگين نفرت زده را در آغوش بكشند و دست بكنند تو مخ شان و مخ شان را دربياورند و بشورند، و عمرشان را تلف كنند.
پ.ن1: كامپيوترم نيم فاصله نمي گيرد. پ.ن2: شما هم به اين موضوع فكر كنيد. نتايج بعدي فكرهايم را دوباره خواهم نوشت!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388 ساعت 22:21  توسط سناء شایان | رسم روزگار
|
- یکی دو ماهی ست که دارم تاریخ میخوانم. بازهاش هم از سی سال پیش است تا الان. هر روز حالم بد میشود. هر روز به همه شک میکنم. هر روز به همه فحش میدهم. هر روز به همه میگویم جو زده. هر روز تهوع بهام دست میدهد. روزنامهها را دارم تمام میکنم. یک عالم کتاب است که دارم خرد خرد میخوانم. کتابهایی از دیدگاههای مختلف. بعد هم دارم میگردم دنبال آدمهای به درد بخور. فعلا سراغ دو نفر رفتیم، آن چنان باهامان حرف زدند که از زندگی ناامید شدیم. انگار نه انگار که مسئولند از کارهاشان برای مایی که بعدها به دنیا آمدیم بگویند. همهاش میترسند که ما از حرفهاشان سوء استفاده کنیم. حق دارند این قدر سوء استفاده چی مزخرف مقدسمآب متوهم ریختهاند همه جا که حرف زدن ترس هم دارد. و هر روز به اين نتيجه می رسم كه كار سياسي در هر برهه اي ممنوع!
- جشنوارهی زوج خوشبخت ایرانی را سازمان جوانان استان تهران برگزار کرد. برنامههای زیادی داشت. مردم بهشان خوش گذشت. پدر صاحب بچههای سازمان هم درآمد. ما هم جز بچههای سازمان! که نظرسنجی جشنواره پای ما بود و هست. حالا اینها به کنار! مسائل خندهدار و گریهدار حین جشنواره هم به کنار! خندهدارتر از همه این است که مردم هر روز زنگ میزدند به سازمان و میپرسیدند: «دستشویی جشنواره کجاست؟» یا «ببخشید من دختر دم بخت دارم ولی خواستگار نداره، به نظرتون جشنواره به دردم میخوره؟» توی خود سالنها مردم دنبال بنگاههای همسریابی میگشتند. جالبتر از همه دختری بود که امروز زنگ زده بود سازمان و گفته بود: « من یه دوست دارم. یه آقای مومن برای ازدواج میخواد. هر چه قدر بهش میگم همهی مومنها متظاهرن گوش نمیده. حالا شما یکی رو بهش معرفی کنید. صواب داره!!!»
- تازگیها حسودیام میشود به آدمهای پرانرژی و شاد و بیدغدغه! به این دخترهایی که آخر دغدغهشان شکستن ناخنهای بلندشان است. به اینهایی که انرژی دارند شب تا صبح، صبح تا شب با تلفن حرف بزنند. هی با این و آن بحثهای فرسایشی بکنند. هی گند بزنند و هی ماله بکشند. هی اشتباه کنند و هی با زبان توجیه کنند. هی به دیگران بگویند تو چه میفهمی! این کارهایی که من میکنم، اشتباه نیست، عکسالعمل طبیعی ست. هی دیگران را امربه معروف کنند، خودشان جذب منکر شوند. هی...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 ساعت 22:57  توسط سناء شایان | گاهی وقت ها
|
وقتی از دانشگاه فارغ شدم. عقدهی کار گرفته بودم. جدی میگویم. یکجور عطش بود شاید. شاید هم چیز دیگر. مثلا به دربان ادارهها نگاه میکردم. میگفتم کاش من جای او بودم. چه میدانم جای پاستیلفروش و... یکهو با یک حجم بزرگ بیکاری روبرو شدهبودم. همهی آرزو، استعداد، تلاش و...هایم بهم ریخته بود. تمام آن انشاءهای دورهی مدرسه که درش یا میخواستم معلم شوم یا پزشک، هم! همه چیز مچاله شده بود و رفته بود. خوب نبود. حوصلهی درس را نداشتم. یعنی نمیخواستم برای پرشدن وقت درس بخوانم، از روی بیکاری! و از طرفی از آزمونهای استخدامی بانکها و... متنفر بودم. از کارشان هم. بعد کمی نوشتم و سعی کردم نوشتن یاد بگیرم. و کمی هم روزنامهنگاری. دلم خواست متنی که مینویسم را خط خطی کنند. چند دوست پیدا کردم. و چند جا نوشتم. چند نفر اینکاره پیدا کردم. و سعی کردم چیزهای متفاوتی بنویسم. و خودم از نوشتهام لذت ببرم. حالا دو سال و خوردهای از تمام شدن دانشگاه میگذرد. من همه نوع کاری کردهام، با چند جا، دولتی و خصوصی، آماری و نوشتاری و اجرایی! دواطلبانه و پولی! و... یک حس تجربه کردن در وجودم است که مرا پاگیر جاهایی مثل بانک نمیکند. دوست دارم بدانم پشت اینهمه اتفاقات پفکی که در نگاه اول، خیلی گنده به نظر میآیند چیست؟ و هر چه نگاه میکنیم چیزی نمیبینم جز کار هیئتی! جاهای زیادی گشتم (اسم نمیبرم چون سرچ میکنند) همه همین طور است. همه شاد و خوش خندان، میگردند. تا این که ازشان خروجی بخواهند، بعد اصلا نگاه نمیکنند تخصص کی چیست! یک عالم آدم میریزند وسط میگویند طی چند ساعت شما باید این کارها را بکنید! بعد کار به شب نخوابی و حمالی و اینها میکشد، سوتیهای خفن پیش میآید. بعد ماست میمالانند. معمولا هم هر سازمان مدیری دارد که باید چرند را به بهترین صورت، در کمال اعتماد بهنفس به مردم قالب کند. این مدیر به درد مصاحبه، کنفرانس مطبوعاتی و... میخورد. که با کلی افتخار از همین کارهای هیئتی حرف بزند، و همه سوت و کف و دست! خبرگزاریها هم حرفهایش را تیتر کنند و از همین خزعبل بازیها! جدا اوضاع دراماتیک خندهداری ست. باید ببنید، این طوری نمیفهمید.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 22:41  توسط سناء شایان | رسم روزگار
|
دیروز توی فیس بوکم نوشتم: «هورااا! داره برث دیام میشه!(به سبک بچهای که بیست سال پیش، چهار سالش شد)» و امروز برث دیام شد! به همین زودی! بچه که بودم، یک کیک چرخان کوچک داشتیم، که الان هم داریمش، بعد میچرخاندیمش و کیک را میگذاشتیم رویش برایمان میخواند:«هپی برث دی تو یو، هپی برث دی تو یوووووو...» بعد من که بچه بودم وقتی پیچاش تمام میشد، داد و قال میکردم که «هپی بس بس» را بگذارید دوباره! بعد کلی باهاش حال میکردم. خیلی خوب بود.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 9:2  توسط سناء شایان | من
|
هیچ وقت از دکترها خوشم نیامده، همیشه احساس کردم دارند رکورد میزنند. رکورد پرت کردن بیمار از مطب! یک بار هم یکیشان به زبان آورد، داشت دندانهای عقلم را به سرعت باد میکشید، آخرش برای خودش کیف کرد و گفت توی 11 دقیقه دو تا دندان کشیده! احساس میکنم برای دکترها یک جسم رنجور و مریضم. که زود و تند و سریع میخواهند چیزهایی بنویسند توی دفترچهام یا پرتم کنند توی بیمارستانی جایی و خلاص! برای همین تا کارد به استخوانم نرسد نمیروم دکتر! میدانم، کار متحجرانهای است که به خودم ضربه میزند، یک نوع مرگ تدریجی خودخواسته! یک زجر حاصل از بیماری! حالا اینبار حدود یکماه است که سرماخوردگی سمجی وبال گردن، گلو و... است. کارهایم را مختل کرده، تمرکزم را برده، احساس سست شدگی میکنم. و شدیدتر از قبل بیحوصلهام. یکهو تب و لرز میکنم. و آخرش این که بالاخره به تراژدی دکتر رفتن تن دادم. طبق معمول ویزیت را میدهم، مینشینم به انتظار، دکتر 4 تا سئوال میپرسد، یک شربت سینه، یک کپسول، یک قرص و یک آمپول! همه همانها که همه بلدند. آمپول را میزنم. شربت هم از همانهایی ست که مست میکند. از همانها که نباید بعد از خوردنش رانندگی کرد، از همانها که همه میخورند. منگ میشوم. میخوابم. یک خواب بدون حرص و جوش و دغدغه! آخر نمیدانم کی این دغدغههای لعنتی وارد خوابهایم شدند. که حالا با خوردن یک شربت، میپرند و من نه به صدای تلویزیون کار دارم. نه به مجلات و روزنامهها نه به کارهای عقب افتادهام نه به قرارها و نه به موبایلم! کاش از این شربتها برای روحام میساختند. پ.ن: گفتند آنفولانزای خوکی نگرفتهای! ولی معلوم نیست درست بگویند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388 ساعت 12:27  توسط سناء شایان | گاهی وقت ها
|
- یک زمانی بود که ما نوجوان بودیم و «دوچرخه» میخواندیم. بعد بالای یکی از صفحاتش نوشته بود: «اگه نگیم و نخندیم، پیاز میشیم میگندیم» و حالا ما در حال گندیدنیم.
- خوب راههایی برای خوب کردن حال است. مثل عوض کردن مانتو، مقنعه و.. یا پوشیدن یک شال با رنگ جیغ، امتحان کردن یک مزهی تازه، پیدا کردن یک دوست تازه، خریدن چیزهایی که لازم داری، دیدن دوستان قدیمی، رفتن به کافیشاپ حتی رفتن به امامزاده. ولی نمیدانم چرا هیچ کدام یک ذره هم جواب نمیدهد؟ خوب حتما دارم تبدیل میشوم به یک پیاز گندیدهي بوگندو! کسی چه میداند؟
- خوب 24 سال سختش گذشت، چند سالش مانده؟ علامت سئوال! هر چند سال، مگر مهم است؟ نه زیاد مهم نیست. 24 سال از پساش برآمدم و باقیاش هم یک طوری از پساش بر میآیم. طوری نمیشود!
- هر سال، وقتی سال نو میشود. هر کسی تنها به تاریخ تولد خودش فکر میکند، که تا آن موقع چه شده و کجاست و چه میکند! هر کسی فکر میکند حتما آن روز روز مهمی ست. آن روز میرسد. یک روز معمولی، اطرافیانش برایش کیک میخرند، سعی میکنند خودشان را خوشحال نشان دهند از متولد شدنش، هی مادرش بهاش گیر میدهد که کادو چه میخواهی؟ برایش اساماس تبریک میرسد. شاید یکی دو تا از رفقای گذشته که بین اتفاقات مزخرف گیر افتادند هم یادشان بیافتد. حالا چند روز مانده تا اجرای این مراسم؟ بگذار تقویم را ببینم، 6 روز مانده! 25ام!
- این را توی نوشتههای بیصاحب گودر خواندم:
چندان فرقی با مردهها نداری
اگر کسی را نداشته باشی، که بخواهی برایش بمیری
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 22:41  توسط سناء شایان | من
|
باید چیزهایی بنویسم. این که میگویم باید، یعنی مسئولیت پذیرفتم و آدمی نیستم که مسئولیت بپذیریم و بزنم زیرش! اصلا برای همین نوشتن است که باید بروم سی سال پیش و هی بخوانم و شاخ دربیاورم از حرکات و رفتارهای آدمها. و بعد هی سئوال توی ذهنم بیاید و هی گیج بشوم. هی خط ماجراهای بیربط به قضیهای را که باید ازش مطلع باشم را پی بگیرم. و هی گیجتر شوم. وقتی گیجام و مینویسم، وقتی خودم واقعا نمیدانم چه خبر بوده، وقتی من 6 سال بعد از سیقبل به دنیا آمدم و با یک مشت اطلاعات روتوش شده و چند کارخانهی شهیدسازی طرفم، وقتی مشکوکم به همهی آدمها، حتی آنهایی که از کودکی برایم ازشان قدیس ساختهاند. وقتی... چه بنویسم؟ وقتی آدم احاطهی کامل بر موضوعاش دارد، میتواند قسمتی که میخواهد مخاطبش نداند لاپوشانی کند، یا چه میدانم، وقتی ممیزی روی بعضی کلمات و جملات است، آنها را بپوشاند در قالب دیگری و به خورد مخاطب بدهد. ولی وقتی من نمیفهمم آدمهای سی سال پیش این مملکت چه داشتند میکردند وسط یک بلبشو، من چه میتوانم به خورد مخاطبم. بدهم؟ در هر صورت روزنامههای آن زمان از کتابهایی که محصولات کارخانههای شهیدسازیاند بهتراند. دارم سعی میکنم، آرشیو روزنامهها را مرور کنم. ولی باز هم دچار تضاد و تقابلم با آنچه که طی تمام سالهای عمرم به خوردم دادند.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 20:48  توسط سناء شایان | رسم روزگار
امروز نرفتم سر کار! نه از روی ترس بلکه از روی بیهدفی! دوست ندارم سیاه لشکر باشم. سیاهلشکری کتک بخورم، بگیرندم و... اصلا دوست ندارم این صحنهها را ببینم. همان 23 خرداد که توی خیابانها گیر افتاده بودم و چهها که ندیدم، برای هفت پشت قبل و بعدم کافی ست. دوست ندارم هزینهی هیچ جنبش و شورش و... ای شوم. آن هم جنبشی که سر و تهاش معلوم نیست. نه که دلم خوش باشد. نه! شاید دل من میانمایه از یک نوجوان سرکوبشدهی خشمگین خونتر باشد. منای که حق دارم سئوال کنم و این حق از من گرفته شده است. امروز نرفتم سر کار و نشستهام به خواندن، البته با «صورتی»! نشستهام با صورتی دربارهی سی سال پیش میخوانم. دربارهی جزئیات وقایع سی سال پیش! چه قدر چیز میتوان گفت دربارهی آن سالها، چه قدر حرف ناگفته مانده از آن سالها! چه قدر ابهام و شاید تشابه! نتیجهاش چه؟ چه قدر عمر و زندگی تلف شده این وسطها؟ نه! من نمیخواهم تلف شوم برای هیچ جریانی. بیرون صدای داد و بیداد میآید. مرگ برها و زنده بادها! و بعد صدای موتور و تیر هوایی و جیغ! کی میتوان دربارهی این جریانات حرف زد، خواند و نوشت؟ سی سال دیگر؟
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 16:32  توسط سناء شایان | رسم روزگار
|
یک یادداشت در حال و هوای نوجوانانه نوشتم و فایل ورد را بستم. بند و بساط فکرهای روزمره را از اطراف ذهنم جمع کردم، خندهی زورکی را که ماسیده بود، از روی لبم پاک کردم. زل زدم بهاش و گفتم: «چرا؟!» سکوت کرد، چیزی نگفت. بلند شدم و چرخیدم، چرخ چرخ چرخ! به هر که رسیدم پرسیدم: «چرا؟!» سکوت کردند. با دل و جرئتهاشان گفتند: «نمیدانیم». بعضیها حتی نفهمیدند چه پرسیدم و برای چه؟ ولی من چرخ زدم، چرخ چرخ چرخ! هر چه چرخیدم دست و پاهایم خورد به این و آن! آرزو کردم جایی باشم، تنها، خودم باشم و خودش و یک فضای باز، تا تمام چراهای بیجوابم را داد بزنم. بعد آرام و رها درجهت باد بایستم و دستهایم را از دو طرف باز کنم و آمادهی در آغوش گرفتنش شوم.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 8:30  توسط سناء شایان | مینی عکس نوشت
|
این دومینباری ست که میروم عروسی کسانی که نمیشناسم. یک بار رفتم عروسی دخترعمهی دخترخالهام. یکبار هم الان که رفتم عروسی یکی از همکارانی که اصلا مرا نمیشناسد ولی کل سازمان را دعوت کرده بود. کلا سازمان را بر باد بنا نهادهاند. یک روز هستی و فردا نیستی! به همین سادگی! برای همین نباید دلببندی به میز و همکار و...! نباید هم مهمشان بداری! همینطوری باید باشند در حد سرگرمی! ول کنم، داشتم میگفتم. از اولش قرار نبود برویم. آورد کارت عروسیاش را داد، یک کارت خردلی بود با ده بیست خط نوشته! خیلی ساده، خیلی خیلی ساده! از یکی دو ماه پیش هم، هی دیدیم میآید و میرود و هماهنگی میکند. گفته بود قرار است جشنشان در «مرکز توانبخشی ثارهالله» باشد. ما هم خندیده بودیم که عمرا بیاییم. خلاصه! این مرض کنجکاوی ما را کشاند تا پارکوی از آنجا هم زیر باران پیاده رفتیم تا پمپ بنزین ولنجک، بعد هم خیابان مقدس اردبیلی و بعد تازه اول بدبختیها بود. ساکنان خیابان ثارالله در شب 4شنبه اگر سرشان را از پنجرهی خانهشان میکردند بیرون،سه دختر عروسی ندیده میدیدند که عین بز کوهی زیر باران تند دارند از آن خیابان میکشند بالا! خلاصه بالاخره رسیدیم. عروسی توی پارکینگ مرکز توانبخشی بود. مختلط بود ولی به صورت کاملا اسلامی! ارکستر هم داشتند. کمی دف زدند یک عده هم آمدند سلطان قلبها اینها خوانند. عروس هم با لباس عروس و چادر بود. حالا اینها به کنار! مهم چیز دیگری ست. مهم این است که جلوی اصراف یک عالم پول گرفته شد. میدانی خرج آرایشگاه و لباس هر کدام از زنهای مدعو چه قدر میشد؟ شام هم زرشک پلو با مرغ بود. راحت و ساده! تازه جانبازهای ساکن آنجا هم خوشحال شدند کلی!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 1:14  توسط سناء شایان | خوشمزه
|
این طور نمیشود باید شروع کنم به داستان نوشتن. باید شخصیت خلق کنم و تمام احساسات،عواطف و... را بیاندازم گردن شخصیتهایم. من نوشتن نمیدانم. داستان که هیچ! حرف روزمرهام را هم قسطی میزنم. گاهی از فرط بیحوصلگی سلامهایم را میخورم. گاهی از فرط بیجنبگی دوستت دارمهایم را قورت میدهم. گاهی وسط کارهای روزمره یکهو یادم میرود کیام؟ بعد یک مشت آدم پیدا میشوند به من سفارش مطلب بدهند که من بنویسم. نه! میتوان نوشت. باید بنویسم از داستان خودم، از داستان لیلا، از داستان همه فاطمههایی که میشناختم و میشناسم و خواهم شناخت!
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 19:1  توسط سناء شایان | زنانه
|
تهران شهر نمایشگاهها و مصلا محل پراندن مگسها! زنگ میزنند و میگویند: مجلهی ما هم غرفه دارد. میگویم: خوب آفرین چه کنیم؟ میگویند: هیچ! یکی دو روز بیا توی غرفه بنشین. به بهانهی مجلهمان و غرفهاش میروم مصلا! خبری نیست. یکی دو آشنا میبینم، فاقد شعور مکفی! اه! همهاش اشتباه میکنم. همهاش فکر میکنم، شعور یک آدم فرهنگی باید حداقل در حد سلامعلیک و احترام به یک آشنا باشد. آشنایی که باهاشان کار کرده حتی! ولی خوب اشتباه میکنم دیگر!! کلا روزنامهنگار جماعت را هیچ کس آدم حساب نمیکند، غیر از خودش! وای به روزی که دو نفر مطلبش را بخوانند و تحویلش بگیرند. دیگر دچار ترکیدگی میشود. خلاصه، یک چرخی میزنیم. همه شادند! همشهری و مجلاتش که دارند مخ مردم را ترید میکنند. اشتراک میفروشند. بقیهی روزنامهها که همان کارهایی را میکنند که صدسال پیش کردند. فارس غرفهی قشنگی دارد. با این که افکارشان بوی گند میدهد. ولی کارشان حرفهای ست. این تنها حسن فارس است. حسنی که رجانیوز ندارد. جلوی در رجانیوز دعوا یا همان بحث است. دلم گوجه گندیده میخواهد گوجههایی که بشود باهاشان از خجالت رجانیوز درآمد. بقیه نمایشگاه را هم میگردم. به غرفههای رفقا هم سر میزنم. خبری نیست از یک ذره ذوق! میروم توی غرفهی خودمان که آن پشتها مشتهاست. سلام میکنم. توی کشوی میزها را میگردم، نسکافه پیدا میکنم و درست میکنم و میخورم. و برای ذوق کور شدهام غصه میخورم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 22:6  توسط سناء شایان | گاهی وقت ها
|
-اگر بپذیریم که تمامی ما از دم یک تخته کم داریم زندگی دلپذیرتر می شود.
-هیچ نمی دانم!چه معنی دارد کسی که تمام انشاء های دوره ی مدرسه اش را مادرش نوشته ، وبلاگ بنویسد؟و بدتر از آن؛ اندکی روزنامه نگاری کند!
-هیچ قول نمی دهم نوشته های این جا در چارچوب ادب شما بگنجد! پس نه در پی ارشاد باشید نه خودتان را مجبور به خواندن کنید
-نوشتن نمی دانم.فقط می دانم از آن نمی ترسم.
-جرئت رک گویی ام این قدر هست که اگر حرفی و حدیثی با کسی داشته باشم یا رو در رو بگویمش یا با نام و نشانی که در دنیای من و او ست برایش بنویسم.با این توضیحات پیش داوری هایت را برای خودت نگه دار لطفا!
-بالا و پایین زیاد می روم.برایم غصه نخور و نگران نباش و هیچ وقت نخواه که برایت از نوشته هایم بگویم.