تبليغاتX
برای ساکنان زمین

اپیدمی!

هیچ وقت از دکترها خوشم نیامده، همیشه احساس کردم دارند رکورد می‌زنند. رکورد پرت کردن بیمار از مطب! یک بار هم یکی‌شان به زبان آورد، داشت دندان‌های عقلم را به سرعت باد می‌کشید، آخرش برای خودش کیف کرد و گفت توی 11 دقیقه دو تا دندان کشیده!
احساس می‌کنم برای دکترها یک جسم رنجور و مریضم. که زود و تند و سریع می‌خواهند چیزهایی بنویسند توی دفترچه‌ام یا پرتم کنند توی بیمارستانی جایی و خلاص! برای همین تا کارد به استخوانم نرسد نمی‌روم دکتر! می‌دانم، کار متحجرانه‌ای است که به خودم ضربه می‌زند، یک نوع مرگ تدریجی خودخواسته! یک زجر حاصل از بیماری! حالا این‌بار حدود یک‌ماه است که سرماخوردگی سمجی وبال گردن، گلو و... است. کارهایم را مختل کرده، تمرکزم را برده، احساس سست شدگی می‌کنم. و شدیدتر از قبل بی‌حوصله‌ام. یک‌هو تب و لرز می‌کنم. و آخرش این که بالاخره به تراژدی دکتر رفتن تن دادم. طبق معمول ویزیت را می‌دهم، می‌نشینم به انتظار، دکتر 4 تا سئوال می‌پرسد، یک شربت سینه، یک کپسول، یک قرص و یک آمپول! همه همان‌ها که همه بلدند. آمپول را می‌زنم. شربت هم از همان‌هایی ست که مست می‌کند. از همان‌ها که نباید بعد از خوردنش رانندگی کرد، از همان‌ها که همه می‌خورند. منگ می‌شوم. می‌خوابم. یک خواب بدون حرص و جوش و دغدغه! آخر نمی‌دانم کی این دغدغه‌های لعنتی وارد خواب‌هایم شدند. که حالا با خوردن یک شربت، می‌پرند و من نه به صدای تلویزیون کار دارم. نه به مجلات و روزنامه‌ها نه به کارهای عقب افتاده‌ام نه به قرارها و نه به موبایلم! کاش از این شربت‌ها برای روح‌ام می‌ساختند.


پ.ن: گفتند آنفولانزای خوکی نگرفته‌ای! ولی معلوم نیست درست بگویند.


+  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388 ساعت  12:27  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

پیاز گندیده!

- یک زمانی بود که ما نوجوان بودیم و «دوچرخه» می‌خواندیم. بعد بالای یکی از صفحاتش نوشته بود: «اگه نگیم و نخندیم، پیاز می‌شیم می‌گندیم» و حالا ما در حال گندیدنیم.

- خوب راه‌هایی برای خوب کردن حال است. مثل عوض کردن مانتو، مقنعه و.. یا پوشیدن یک شال با رنگ جیغ، امتحان کردن یک مزه‌ی تازه، پیدا کردن یک دوست تازه، خریدن چیزهایی که لازم داری، دیدن دوستان قدیمی، رفتن به کافی‌شاپ حتی رفتن به امام‌زاده. ولی نمی‌دانم چرا هیچ‌ کدام یک ذره هم جواب نمی‌دهد؟ خوب حتما دارم تبدیل می‌شوم به یک پیاز گندیده‌ي بوگندو! کسی چه می‌داند؟

- خوب 24 سال سختش گذشت، چند سالش مانده؟ علامت سئوال! هر چند سال، مگر مهم است؟ نه زیاد مهم نیست. 24 سال از پس‌اش برآمدم و باقی‌اش هم یک طوری از پس‌اش بر می‌آیم. طوری نمی‌شود!

- هر سال، وقتی سال نو می‌شود. هر کسی تنها به تاریخ تولد خودش فکر می‌کند، که تا آن موقع چه شده و کجاست و چه می‌کند! هر کسی فکر می‌کند حتما آن روز روز مهمی‌ ست. آن روز می‌رسد. یک روز معمولی، اطرافیانش برایش کیک می‌خرند، سعی می‌کنند خودشان را خوش‌حال نشان دهند از متولد شدنش، هی مادرش به‌اش گیر می‌دهد که کادو چه می‌خواهی؟ برایش اس‌ام‌اس تبریک می‌رسد. شاید یکی دو تا از رفقای گذشته که بین اتفاقات مزخرف گیر‌ افتادند هم یادشان بیافتد. حالا چند روز مانده تا اجرای این مراسم؟ بگذار تقویم را ببینم، 6 روز مانده! 25‌ام!

- این را توی نوشته‌های بی‌صاحب گودر خواندم:

چندان فرقی با مرده‌ها نداری

اگر کسی را نداشته باشی، که بخواهی برایش بمیری

+  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت  22:41  توسط  سناء شایان |  من  | 

یک گاف سی ساله

باید چیزهایی بنویسم. این که می‌گویم باید، یعنی مسئولیت پذیرفتم و آدمی نیستم که مسئولیت بپذیریم و بزنم زیرش! اصلا برای همین نوشتن است که باید بروم سی‌ سال پیش و هی بخوانم و شاخ دربیاورم از حرکات و رفتارهای آدم‌ها. و بعد هی سئوال توی ذهنم بیاید و هی گیج بشوم. هی خط ماجراهای بی‌ربط به قضیه‌ای را که باید ازش مطلع باشم را پی‌ بگیرم. و هی گیج‌تر شوم. وقتی گیج‌ام و می‌نویسم، وقتی خودم واقعا نمی‌دانم چه خبر بوده، وقتی من 6 سال بعد از سی‌قبل به دنیا آمدم و با یک مشت اطلاعات روتوش شده و چند کارخانه‌ی شهید‌سازی طرفم، وقتی مشکوکم به همه‌ی آدم‌ها، حتی آن‌هایی که از کودکی برایم ازشان قدیس ساخته‌اند. وقتی... چه بنویسم؟ وقتی آدم احاطه‌ی کامل بر موضوع‌اش دارد، می‌تواند قسمتی که می‌خواهد مخاطبش نداند لاپوشانی کند، یا چه می‌دانم، وقتی ممیزی روی بعضی کلمات و جملات است، آن‌ها را بپوشاند در قالب دیگری و به خورد مخاطب بدهد. ولی وقتی من نمی‌فهمم آدم‌های سی‌ سال پیش این مملکت چه داشتند می‌کردند وسط یک بلبشو، من چه می‌توانم به خورد مخاطبم. بدهم؟
در هر صورت روزنامه‌های آن زمان از کتاب‌هایی که محصولات کارخانه‌های شهیدسازی‌اند بهتر‌اند. دارم سعی می‌کنم، آرشیو روزنامه‌ها را مرور کنم. ولی باز هم دچار تضاد و تقابلم با آن‌چه که طی تمام سال‌های عمرم به خوردم دادند.
+  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت  20:48  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار 

سی سال دیگر؟

امروز نرفتم سر کار! نه از روی ترس بلکه از روی بی‌هدفی! دوست ندارم سیاه‌ لشکر باشم. سیاه‌لشکری کتک بخورم، بگیرندم و... اصلا دوست ندارم این صحنه‌ها را ببینم. همان 23 خرداد که توی خیابان‌ها گیر افتاده‌ بودم و چه‌ها که ندیدم، برای هفت پشت قبل و بعدم کافی ست. دوست ندارم هزینه‌ی هیچ جنبش و شورش و... ای‌ شوم. آن هم جنبشی که سر و ته‌اش معلوم نیست. نه که دلم خوش باشد. نه! شاید دل من میان‌مایه از یک نوجوان سرکوب‌شده‌ی خشمگین خون‌تر باشد. من‌ای که حق دارم سئوال کنم و این حق از من گرفته شده‌ است. امروز نرفتم سر کار و نشسته‌ام به خواندن، البته با «صورتی»! نشسته‌ام با صورتی درباره‌ی سی‌ سال پیش می‌خوانم. درباره‌ی جزئیات وقایع سی‌ سال پیش! چه قدر چیز می‌توان گفت درباره‌ی آن سال‌ها، چه قدر حرف ناگفته مانده از آن سال‌ها! چه قدر ابهام  و شاید تشابه! نتیجه‌اش چه؟ چه قدر عمر و زندگی تلف شده این وسط‌ها؟ نه! من نمی‌خواهم تلف شوم برای هیچ جریانی. بیرون صدای داد و بیداد می‌آید. مرگ برها و زنده بادها! و بعد صدای موتور و تیر هوایی و جیغ!
کی می‌توان درباره‌ی این جریانات حرف زد، خواند و نوشت؟ سی سال دیگر؟

+  نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت  16:32  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

بی‌جواب‌ترین چراهای زمان!

یک یادداشت در حال و هوای نوجوانانه نوشتم و فایل ورد را بستم. بند و بساط فکرهای روزمره را از اطراف ذهنم جمع کردم، خنده‌ی زورکی را که ماسیده بود، از روی لبم پاک کردم. زل زدم به‌اش و گفتم: «چرا؟!» سکوت کرد، چیزی نگفت. بلند شدم و چرخیدم، چرخ چرخ چرخ! به هر که رسیدم پرسیدم: «چرا؟!» سکوت کردند. با دل و جرئت‌‌هاشان گفتند: «نمی‌دانیم». بعضی‌ها حتی نفهمیدند چه پرسیدم و برای چه؟ ولی من چرخ زدم، چرخ چرخ چرخ! هر چه چرخیدم دست و پاهایم خورد به این و آن! آرزو کردم جایی باشم، تنها، خودم باشم و خودش و یک فضای باز، تا تمام چراهای بی‌جوابم را داد بزنم. بعد آرام و رها درجهت باد بایستم و دست‌هایم را از دو طرف باز کنم و آماده‌ی در آغوش گرفتنش شوم.

+  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت  8:30  توسط  سناء شایان |  مینی عکس نوشت  | 

متفاوت!

این دومین‌باری ست که می‌روم عروسی کسانی که نمی‌شناسم. یک بار رفتم عروسی دخترعمه‌ی دخترخاله‌ام. یک‌بار هم الان که رفتم عروسی یکی از همکارانی که اصلا مرا نمی‌شناسد ولی کل سازمان را دعوت کرده بود. کلا سازمان را بر باد بنا نهاده‌اند. یک روز هستی و فردا نیستی! به همین سادگی! برای همین نباید دل‌ببندی به میز و همکار و...! نباید هم مهم‌شان بداری! همین‌طوری باید باشند در حد سرگرمی! ول کنم، داشتم می‌گفتم. از اولش قرار نبود برویم. آورد کارت عروسی‌اش را داد، یک کارت خردلی بود با ده بیست خط نوشته! خیلی ساده، خیلی خیلی ساده! از یکی دو ماه پیش هم، هی دیدیم می‌آید و می‌رود و هماهنگی می‌کند. گفته بود قرار است جشن‌شان در «مرکز توان‌بخشی‌ ثاره‌الله» باشد. ما هم خندیده‌ بودیم که عمرا بیاییم. خلاصه! این مرض کنجکاوی ما را کشاند تا پارک‌وی از آن‌جا هم زیر باران پیاده رفتیم تا پمپ بنزین ولنجک، بعد هم  خیابان مقدس اردبیلی و بعد تازه اول بدبختی‌ها بود. ساکنان خیابان ثارالله در شب 4شنبه اگر سرشان را از پنجره‌ی خانه‌شان می‌کردند بیرون،سه دختر عروسی ندیده می‌دیدند که عین بز کوهی زیر باران تند دارند از آن خیابان می‌کشند بالا! خلاصه بالاخره رسیدیم. عروسی توی پارکینگ مرکز توانبخشی بود. مختلط بود ولی به صورت کاملا اسلامی! ارکستر هم داشتند. کمی دف زدند یک عده هم آمدند سلطان قلب‌ها این‌ها خوانند. عروس هم با لباس عروس و چادر بود. حالا این‌ها به کنار! مهم چیز دیگری ست. مهم این است که جلوی اصراف یک عالم پول گرفته شد. می‌دانی خرج آرایشگاه و لباس هر کدام از زن‌های مدعو چه قدر می‌شد؟  شام هم زرشک پلو با مرغ بود. راحت و ساده! تازه جانبازهای ساکن آن‌جا هم خوشحال شدند کلی!

+  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت  1:14  توسط  سناء شایان |  خوشمزه  | 

داستان؟

این طور نمی‌شود باید شروع کنم به داستان نوشتن. باید شخصیت خلق کنم و تمام احساسات،عواطف و... را بیاندازم گردن شخصیت‌هایم. من نوشتن نمی‌دانم. داستان که هیچ! حرف روزمره‌ام را هم قسطی می‌زنم. گاهی از فرط بی‌حوصلگی سلام‌هایم را می‌خورم. گاهی از فرط بی‌جنبگی دوستت دارم‌هایم را قورت می‌دهم. گاهی وسط کارهای روزمره یک‌هو یادم می‌رود کی‌ام؟ بعد یک مشت آدم پیدا می‌شوند به من سفارش مطلب بدهند که من بنویسم. نه! می‌توان نوشت. باید بنویسم از داستان خودم، از داستان لیلا، از داستان همه فاطمه‌هایی که می‌شناختم و می‌شناسم و خواهم شناخت!

+  نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت  19:1  توسط  سناء شایان |  زنانه  | 

تجمع دروغگوها

 تهران شهر نمایشگاه‌ها و مصلا محل پراندن مگس‌ها! زنگ می‌زنند و می‌گویند: مجله‌ی ما هم غرفه دارد. می‌گویم: خوب آفرین چه کنیم؟ می‌گویند: هیچ! یکی دو روز بیا توی غرفه بنشین. به بهانه‌ی مجله‌مان و غرفه‌اش می‌روم مصلا! خبری نیست. یکی دو آشنا می‌بینم، فاقد شعور مکفی! اه! همه‌اش اشتباه می‌کنم. همه‌اش فکر می‌کنم، شعور یک آدم فرهنگی باید حداقل در حد سلام‌علیک و احترام به یک آشنا باشد. آشنایی که باهاشان کار کرده حتی! ولی خوب اشتباه می‌کنم دیگر!! کلا روزنامه‌نگار جماعت را هیچ کس آدم حساب نمی‌کند، غیر از خودش! وای به روزی که دو نفر مطلبش را بخوانند و تحویلش بگیرند. دیگر دچار ترکیدگی می‌شود. خلاصه، یک چرخی می‌زنیم. همه شادند! همشهری و مجلاتش که دارند مخ مردم را ترید می‌کنند. اشتراک می‌فروشند. بقیه‌ی روزنامه‌ها که همان کارهایی را می‌کنند که صدسال پیش کردند. فارس غرفه‌ی قشنگی دارد. با این که افکارشان بوی گند می‌دهد. ولی کارشان حرفه‌ای ست. این تنها حسن فارس است. حسنی که رجانیوز ندارد. جلوی در رجانیوز دعوا یا همان بحث است. دلم گوجه گندیده می‌خواهد گوجه‌هایی که بشود باهاشان از خجالت رجانیوز درآمد. بقیه نمایشگاه را هم می‌گردم. به غرفه‌های رفقا هم سر می‌زنم. خبری نیست از یک ذره ذوق! می‌روم توی غرفه‌ی خودمان که آن پشت‌ها مشت‌هاست. سلام می‌کنم. توی کشوی میزها را می‌گردم، نسکافه پیدا می‌کنم و درست می‌کنم و می‌خورم. و برای ذوق کور شده‌ام غصه می‌خورم.

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت  22:6  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

تب الاغی!

عاشق روزهای عصبانی شدنم هستم. روزهایی که می‌ریزم بیرون. روزهایی که از هیچ چیز نمی‌ترسم. روزهایی که داد می‌زنم. روزهایی که به هیچ چیز فکر نمی‌کنم. روزهایی که یک لگد محکم می‌زنم زیر همه چیز. تب الاغی می‌گیردم. رم می‌کنم. قبل‌ترها این تب بی‌عوارض بود. الان عوارضش را هم  درک می‌کنم. می‌دانم که دارم تب می‌کنم. می‌دانم چیزهای ریز ریز می‌چسبند به هم. جمع می‌شوند روی هم. و یک‌هو می‌ترکانندم. تازگی‌ها اخطار هم می‌دهم. هی چراغ قرمزم روشن می‌شود. هی آژیر می‌دهم. بابا جان من دارم عصبانی می‌شوم. هی می‌خندند توی روی آدم. بعد یکهو طوفان  شروع می‌شود، احترام را مچاله می‌کنم و می‌اندازم دور. کوچک بزرگ حالی‌ام نمی‌شود. داد می‌زنم. از اول تا آخر را می‌شورم می‌اندازم روی طناب! یک به درک می‌گویم و تمام! می‌دانم کار خوبی نیست. ولی مطمئنا کار خوبی ست برای تخلیه شدن.
+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت  12:29  توسط  سناء شایان |  من  | 

یه مرد بود!

- بچه‌های سازمان باز هم از آن فرهنگ‌های بسته‌بندی شده داده‌اند به‌مان. این بار به بهانه‌‌ی دفاع مقدس رفته‌اند از سروش، دی وی دی‌هایی که  بچه‌های واحد مرکزی خبر در مورد دفاع مقدس درآورده‌اند، خریده‌اند و داده‌اند به‌ ما! انصافا به هر چیزشان بتوان خرده گرفت به این کارهاشان نمی‌شود. از وقتی «صورتی» وارد زندگی‌ام شده دیدن سی‌دی، نوشتن، گوش دادن آسان شده! برای همین دی وی دی‌ها را گذاشتم توی «صورتی» و شروع کردم به دیدن. گرچه از خرداد به بعد به همه‌ی اخبار و اطلاعاتی که از همه‌ی رسانه‌ها می‌گیرم به شدت بی‌اعتمادم، ولی آیا حق دارم به رزمنده‌ها هم شک کنم؟ به پشت سر، به امام؟ نمی‌دانم! فقط این را می‌دانم که آن مردی که ما به‌اش دیر رسیدیم. طوری حرف می‌زند و لابه‌لای حرف‌هایش طوری حرص می‌خورد که آدم دلش می‌خواهد بمیرد ولی او حرص نخورد. حاضر است پیرو او بودن را داد بزند. ربط به دین و ایمان ندارد. ربط به خاطرات ندارد. یک چیزی در آن صداست. در آن چشم‌هاست. یک‌ چیزی که یک مملکت پرآشوب را توانست نگه‌ دارد. و حالا بعد از این همه‌ سال از پس  مانیتور «صورتی» می‌خورد به چشم منی که تنها خاطره‌ام از آن مرد فقط مراسم مرگش بود و دیدن آشفتگی مردم در آن روز. در آن روزی که من به زور 4 سالم بود. و بعد از 20 سال تازه امسال بعد از این همه اتفاقات، فهمیدم چه بر سرمان آمده!

- هر چند وقت یک‌بار باید خودم را مرور کنم. حرف تکراری‌ای ست. چون یک اصل است. اصول باید تکرار شوند. اصلا اصل‌شان بر همین تکرار است. اصلا وبلاگ هم برای همین دوست دارم. حتی اگر مرا پیش همه لو دهد. حتی اگر بشود رصدکده‌ی حال و احوال من! ولی خوبی‌اش این است که من آرشیوی دارم که می‌توانم از طریق آن ببینم چه قدر نوشتنم پیشرفت یا پسرفت کرده!

- دلم می‌خواهد یک روز صبح از خواب بیدار شوم. تمام کارها، زندگی، روابط، رفقا و... را بپیچم در یک بسته‌ی غیر قابل نفوذ و خروج و بگذارمشان در کمد و در را قفل کنم و بروم کمی هوا بخورم. با خیال راحت که هیچ چیز عوض نمی‌شود. و من می‌توانم بعد از مدتی برگردم و خوب برگردم! نه مثل حالا خسته!


- نامجو توی گوشم داد می‌زند: «هممش دلم می‌گیره، هممش تنم اسیره» گلشیفته‌ هم زیر صدایش می‌آید. من هم زیر لب تکرارش می‌کنم.

+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت  17:47  توسط  سناء شایان |  می دانی؟  | 

چه فایده!

گاه فکر می‏کنم چه فایده دارد؟ چه فایده دارد احترام گذاشتن به دیگرانی که به اندازه‏ی پشیزی برایت احترام قائل نیستند؟ گاه فکر می‏کنم باید بروم بد شوم. کوفت شوم، دروغ‏گو شوم مثل خود خودشان! گاه خسته میشوم از خودم از این که بلد نیستم دروغ بگویم. و اسمش را دیگران می‏گذارند بی‏ادبی! وقتی برایم حال کسی مهم نیست، چرا باید حالش را بپرسم؟ وقتی کسی برایم عزیز نیست چرا باید به‏اش بگویم عزیزم؟ وقتی کسی لطفی در حقم نکرده چرا باید الکی تشکر کنم؟ ها؟ توی تعارفات گیر کرده‏اند و اصول را فراموش کرده‏اند. من بلد نیستم مردم را با حرف خر کنم. بلد نیستم حرافی کنم. من فن بیان نمی‏دانم. من ساده‏ام. از نظر من احترام به آدم‏ها یعنی وفای به عهدی که باهاشان داشتم. یعنی این که در روابط کاری وقتی کاری به‏ام محول شد به موقع و درست انجام دهم. یعنی وقتی گفتم فلان روز در فلان ساعت جایی‏ام. اگر مشکل از سر و کولم  بریزد ‏بروم. من شاید بلد نباشم قربان کسی بروم. ولی بلدم به حرف دیگران احترام بگذارم. بلدم به کار دیگران احترام بگذارم. بلدم شان آدم‏ها را حفظ کنم. توی دوستی هم کم می‏شود به کسی بگویم رفیق! ولی وقتی گفتم تا آخرش هستم. امکان ندارد دستی به سمتم دراز کند و پسش بزنم. حالا من این‏ام. منی که حداقل دو سال است که کار می‏کنم. حداقل در این دو سال 4-5 جا گشتم. از دولتی و وزارت‏خانه بگیر تا خصوصی! از کار آماری بگیر تا نوشتاری! از کم‏پول بگیر تا پرپول! از .... همیشه احترام گذاشته‏ام البته با روش خودم و تقریبا همیشه بی‏احترامی دیدم. کم کم دارد خصلت‏های آدم‏ها دستم می‏آید. مردم عاشق این‏اند که برایشان حرف بزنی! کارهایی که کردی را هزار برابر کنی و با توهمات خودت به خوردشان دهی! خیلی‏ها بی‏نظم‎‏اند.هفته‏شان به اندازه‏ی یک ماه می‏گذرد. مخصوصا زمان پول دادن. خیلی‏ها خودشان نمی‏دانند چه می‏خواهند. تو را صدا می‏کنند یک مشت خزعبل تحویلت می‏دهند. تو فکر می‏کنی حتما تو خنگی که نمی‏فهمی. بعدش می‏فهمی که نه! اصلا اصل ریاست بر همین است که راحت خزعبل تحویل این و آن بدهی! بعد چند ماهی می‏گذرد. تو در جایی قرار می‎گیری که وقتت را تلف می‏کند بعد به امید بهتر شدن اوضاع می‏نشینی! تحمل می‏کنی! فکر می‏کنی بالاخره روزی از توانایی‏هایت استفاده می‏کنند. بعد می‏بینی عمر تلف می‏کنی آن هم به ‏پای یک مشت ندانم کار! باز هم صبر می‏کنی، صبر! و آخرش می‏رسی به این که یک مدیر بسیار مهم با یک عالم کپ کپه و دب دبه! عرضه ندارد از یکی که آمار می‏داند و قادر به انجام و تحلیل پروژه‏هایی ست که اگر بدهند بیرون خدا تومن برایشان در می‏آید، کسی که دست به قلم است و کمی سابقه‏ی نوشتن دارد. کسی که دغدغه‏مند است و حوصله‏ی گشتن دنبال هزار سئوال جوانان را دارد کسی که.... استفاده کند. فکر می‏کند لابد این اضافی ست. و رفتن تو هیچ خللی در زندگی‏ات وارد نمی‏کند. ولی با خودت فکر می‏کنی واقعا آن مدیر از این نقص خودش باخبر نیست؟ از این بی‏عرضگی خودش؟ آیا درست است که یک آدم به این بی‏عرضگی رئیس چنین جایی باشد؟ آن وقت که این رفتار را می‏بینی برمی‏گردی به یافته‏های قبلت که از ماست که برماست. وقتی هیچ فکر و آمار و اندیشه‏ای پشت کارها نیست. و مدیران ناکارآمد که بلد نیستند از نیروهاشان استفاده کنند در این مملکت زیادند تازه مدیر برتر هم شناخته می‏شوند، درجا زدن و عقب ماندگی خیلی طبیعی ست. مثل زن حامله‏ای می‏ماند که از صبح تا شب شکمش را بکوبد به دیوار! معلوم است که چیز ناقص‏الخلقه‏ای از توی آن در می‏آید. در این مسخره‏بازی‏های اداری و کاری و دوستانه! دیگر برایم مهم نیست چه طور باهام رفتار می‏کنند. ناراحتی‏ام زود تمام می‏شود. من برای خودم اصولی دارم که به نظرم انسانی ست. خوب اگر آن‏ها غیرانسانی رفتار کردند، خوب حتما همان‏طورند که نشان دادند. چه باید بکنم؟ مگر چیزی از من کم شده؟ من همان آدم قبل‏ام! یک ابلهی که هنوز به اصولش پایبند است و بلد نیست دروغ بگوید و ادا در بیارود.



+  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت  19:37  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

یک موجود صورتی

یک موجود صورتی نشسته‌ است روبه‌رویم و زل زده به من! و من دارم هر لحظه فکر می‌کنم لازم بود حتما به همه بفهمانی که صورتی دوست داری؟

ماجرای من و این موجود صورتی در روزی شروع شد که من از پشت شیشه عاشقش شدم. بعد هی گفتم هوس‌بازی بد است. باید آدم مقابل دلش بایستد. بعد یاد بچگی‌های خواهرم افتادم که عاشق پلنگ‌صورتی پشت ویترین شده بود. و یاد کزت که عاشق عروسک پشت ویترین! خلاصه! گفتم معنی ندارد! اصلا حالا که این طور است. نمی‌خرم. هی غد بازی در آوردم هی به تکنولوژی پشت کردم. هی گفتم نه! ولی آخرش تسلیم شدم. تصمیم گرفتم پولی که به سختی درآوردم را بدهم یکی از آن موجودات! ولی نه صورتی نه از آن مارک! راه افتادیم رفتیم از چهاراه طالقانی تا ولیعصر، هی پرسیدیم هی رفتیم جلو! همه فروشنده‌ها هم فک طلا و پشت هم  انداز و دروغ‌گو! هی هر چه خودشان داشتند را تبلیغ کردند هی برای این و آن زدند. هی زر زر زر! ما هم دیدیم بهتر است برای یک‌بار هم که شده به حرف دلمان گوش دهیم نه این دلالان دزد. هر چه باشد دلمان که از این دزدها بهتر است. آخرش جایی پیدا کردیم که از همه ارزان‌تر بود. کارت کشیدیم و پول دادیم! نگو آقا  صورتی ندارد، سفید و مشکی دارد. هی زنگ زد به این و آن ندادند بهش! کل پاساژ فهمیده بودند یکی دنبال یک موجود صورتی می‌گردد. خلاصه همه‌شان آماده نشسته بودند. ما هم پول را از آن آقا پس گرفتیم. و با 20 تومان گران‌تر از همسایه‌اش خریدیم. آخرش هم به علت سرگیجه از تمام حرف‌هایی که شنیده بودم نزدیک بود همه‌شان را بزنم.حالا یک موجود صورتی سنگین نشسته‌است جلو‌ام. که به زور سه ساعت جان دارد.  موجودی که درآمد 3-4 ماه من‌ را یک‌جا لمباند. حالا من یک لپ‌تاپ صورتی سونی دارم.امیدوارم این قدر که فکر می‌کردم لازمم است، به کارم بیاید و ازش استفاده کنم.


+  نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت  3:32  توسط  سناء شایان |  زنانه  | 

گاهی

گاهی خط‌ام یادم می‌رود. به همین سادگی! حوصله‌ام نمی‌گیرد بنویسم. مگر چه بشود و کامپیوتر گیرم نیاید و تو اتوبوسی چیزی باشم. گاهی حس می‌کنم باید نوشت. مهم نیست بخوانند یا نه! باید بیهوده نویسی کرد، باید زر زد. راستش از اول هم از خوانده شدن می‌ترسیدم. ترس که نه! ولی دوست هم نداشتم کسی مرا نویسنده بداند. نمی‌دانم چرا! الان هم دوست ندارم. یعنی نه که دوست نداشته باشم. باورم نمی‌شود! باورم نمی‌شود که باشم. اگر تعریف کنند ازم که برایم جوک است. در نوشتن بیشتر خط زدن و گیر دادن را دوست دارم. این که فلان‌جا را فلان‌طور بنویس و بهمان جا را بهمان‌طور. این خوب است. این کیف دارد. درست مثل این که کور باشی و دستت را بگیرند و ببرند. یا آرام زیر گوشت زمزمه کنند و تو راه درست را خودت پیدا کنی!
یک وقتی فکر می‌کردم هیچ وقت از کتاب سیر نمی‌شوم. می‌رفتم شهر کتاب مرحوم، با چشم‌هام قفسه‌ها را می‌بلعیدم. هر که را می‌دیدم با هیجان از شاهکارهای این و آن تعریف می‌کردم. آن بیچاره هم گوش نمی‌داد که. زود حرف را برمی‌گردانند و می‌پیچاند طرف دیگر! ولی حالا نه! کتاب‌ها، مجلات، روزنامه‌ها و... همه یک مشت ورق پاره‌اند. مجلات و روزنامه‌ها که هدر دادن بودجه‌ی مملکت است. مطالعه‌ی منم شده خواندن تیتر یک روزنامه‌های کیوسک. گاهی هم عکس‌های روی مجله‌ها را دید می‌زنم زیر لب فحش می‌دهم. عین بچگی‌ها که از کتاب‌ها فقط عکس‌هاشان را می‌دیدم ولی آن موقع باادب‌تر بودم و از فحش خبری نبود. یادش به‌خیر دانشجو که بودیم با رفیقم روی یک صفحه هر چه فحش بلد بودیم می‌نوشتیم. بعدش پاره می‌کردیم می‌انداختیم دور. همان رفیق‌ام که الان آلمان است. چند روز پیش توی فیس بوک با هم چت کردیم. فهمیدیم همان دو تا خنگ عظمی‌ایم. خنگ‌هایی که از مسائل عشقی و عاطفی هیچی سرمان نمی‌شود. خنگ‌هایی که گاه اطرافیان‌مان از دست‌مان به صدا می‌آیند. چه کنیم دیگر! خدا هر کس را طوری می‌آفریند. ما هم خنگ عاطفی آفریده! اصلا شاید برای همین بود که آن دوستم می‌گفت: «برو پیش روانشناس ببین چرا همه‌ی دوستا و آشنا‌هات، یا چادری‌اند یا ریشو» دوست و آشنا؟ آها!  دوست و آشنا را قبول دارم. ولی من با انواع و اقسام قوم یعجوج معجوج سرکار داشته‌ام و دارم. که در این جریان انتخابات، خیلی خوشگل دسته بندی شده‌اند خودشان. اصلاح‌طلب به شدت تندرو. اصول‌گرای خفن! چه می‌دانم؟ نه نمی‌شود دسته بندی‌ کرد. هر آدمی برای خودش پدیده‌ای ست در نوع خودش. چه کنم؟ من که همیشه میانه‌رو بوده‌ام. میانه‌رو بودن در همه‌چیز سخت‌ است. ولی همین‌ است
که هست! 


پ.ن: نوشتم که زردان وبلاگی‌ام خالی شود. همین!


+  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت  20:57  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

Candy

سرم گیج می‌رفت، توی کیفم را گشتم و یک آبنبات پیدا کردم و پوستش را کندم و گذاشتمش توی دهنم. آمدم پوستش را بندازم توی جوی دیدم شهر ما خانه‌ی ماست. برای همین گذاشتمش توی کیفم. چند وقت گذشت، آمدم کیفم را عوض کنم، دیدم این همه وقت من این پوست آبنبات را با خودم این ور آن ور می‌بردم. حالا پوست آبنبات که چیزی نیست. بعضی یادها هم، همین است. خوشی‌اش شیرینی‌اش را چشیده‌ایم، پوستش مانده، چیز زائدش مانده در ذهن‌مان. نمی‌کنیم آن پوست زائد را بیاندازیم دور. هم‌اش به‌اش نگاه می‌کنیم و باحسرت می‌گوییم دیگر شیرین‌تر از آن گیرمان نمی‌آید. تمام شد، همان بود بس! خودمان هم جمع نمی‌کنیم. والا خوب نیست این همه آشغال در ذهن‌مان نگه داریم.
+  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت  14:59  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

غر

گاهی آدم دلش می‌خواهد کمی، فقط کمی به خودش محل بگذارد. بعد از خودش می‌پرسد: « دوست داری چه کار بکنی؟»  به خودش جواب می‌دهد: «هیچ»
- دوست داری که را ببینی؟
- هیچ کس را!
- دوست داری چه بخوری؟
- هیچ چیز!
- دوست داری چه گوش بدهی؟
- هیچ چیز!
- دلت برای کی تنگ شده؟
- هیچ کی!
- ....
- هیچ هیچ!


بعد نگاه می‌کند و می‌بیند دلش می‌خواهد همین طور یک ریز غر بزند. اصلا آدمیزاد است و زبان و غر! دوست دارد تا ابد بنشیند یک گوشه و هی بگوید: «چرا در گنجه بازه؟ چرا دم خر درازه؟»(چه قدر هم خر دم دراز پیدا شده این روزها)

+  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388 ساعت  13:12  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

من يك منفعت طلبم!

سلام
از اول باهات طي كرده بودم. من نه مومن ام. نه مذهبي. نه حزب اللهي! من يك منفع طلبم. يك منفعت طلب سودجو! من از هر چيزي بهترينش را مي خواهم. همه اش را مي خواهم. همه اش و منبع و مرجع اش پيش هر كس باشد، به همان آويزان مي شوم. خيلي گشته ام. خيلي زياد. انتهاي و اصل همه چيز را در تو پيدا كردم. براي همين آويزان تو ام. اگر مي بيني نماز مي خوانم نه به خاطر خوشايند تو ست. نه خوشايند بنده ات. نه ترس از جهنم دارم نه به بهشت اميد بستم. من با نماز ياد خودم مي آورم كه تو هستي! يادم مي آورم كه رحماني و رحيم، رب العاميني و... و بعد مي فهمم كه بر اساس اين صفاتت ازت بخواهم. من اگر روزه مي گيريم نه براي همان حرف هاست. براي اين است كه به خودم ثابت كنم و يادآوري كنم كه وقتي براي يك ليوان آب مي ميرم، پس هيچم و محتاج به تو! پس اين هيچ غلط كند كه باورش شود كسي ست. و همه تويي و من هيچ!
من به ات آويزان مي شوم. دست هايم را فرو مي برم در تو و ازت مي خواهم دست هايم را محكم كني، اصلا براي همين هم جوشن كبير مي خوانم. كه يادم بيافتد تو با آن صفاتت امكان ندارد ولم كني و حرف هايم را نشنوي!
حالا تمام شده همه ي غش و ضعف ها براي گشنگي و تشنگي! همه ي آن روزهايي كه  نمازمان سر وقت بود، و فكر شكم نبوديم.
ولي خداجان، به اندازه ي كافي يادم افتاده كه هيچم؟ يادم افتاده تو كه هستي؟ به اندازه ي كافي خودم را، خود كثيفم را كشته ام؟
خدايا گاه فكر مي كنم. اگر اين ماه هم نبود. كه كمي صافم كند، من الان چه بودم؟
يك سطل آشغال متعفن؟
نمي دانم. هر چه بود، گذشت. اولش غر زديم كه چرا بي رنگ و بوست. وسطش كم آورديم و گفتيم كي مي شود تمام شود؟ آخرش هم سر روز عيد فطر دعوا كرديم. و حالا هم نشسته ايم و فقط و فقط براي ريا مي نويسيم، دلمان برايش تنگ مي شود.

+  نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت  20:51  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

بحث نكردن آدم را مي خشكاند

- گاهي وقت ها حال آدم خوب نيست. ولي اين لبخند مسخره و اين تكه پراني هاي لوس عين گنه چسبيده است به آدم. انگار وظيفه داري اين طور باشي!
هزار چيز كوچك كوچك كوچك مي چسبد بهم و حال را بد مي كند. بعد يكهو يكي پيدا مي شود گير مي دهد چرا حالت بد است؟ خوب آدم چه بگويد؟ مسخره است! نه؟

- خواب ها آدم ها را دلتنگ مي كنند. دلتنگ روزهاو وقايع . دلتنگ آن روزهاي آدم ها. دلم برايت تنگ شده، براي الانت نه! براي آن روزهايت. براي روزهايي كه سياست گند نزده بود به سرتاپايت. براي روزهايي كه خودت بودي، نه يك آدم جوگير، نه چيزي كه الان هستي! راستي تو الان دقيقا چه هستي؟

- بحث نكردن آدم را مي خشكاند بعد هم پودر مي كند. بحث حجاب مي كرديم. من بودم و دوستم. او چادر مي پوشيد و من نه! هر دو غر زديم، و براي هم تعريف كرديم از موقعيت هايي كه به خاطر چادري نبودن يا بودن ازش حذف شديم. از نفاق، ريا و خاك برسري محضي كه در اين جامعه در مورد حجاب برپاست. از اين كه با چادر مشكلي ندارم ولي، چادري شدن را مسئوليتي مي دانم خطير. كه اگر بپوشم بايد بتوانم نماينده ي خوبي باشم براي يك قشر! كه اگر فردا پوشيدم و خطايي كردم نگذارند پاي همه ي كساني كه ظاهري آن طوري دارند. بعد از اين كه به اين نتيجه رسيديم كه اين مسئله در جامعه ي امروز لاينحل است. و لايه هاي فساد و ريا و نفاق چنان به درون جامعه نفوذ كرده كه با هيچ حركت ضربتي اي نمي توان بيرونش كشيد و رفع اش كرد. عين دو موجود حسرت زده، دلمان خواست، كه روزي در اين شهر كثيف كه پر از مردان بصري ست. اوضاع طوري شود كه باد بيايد، بخورد زير موها! و بعد هم به خاطر اين فكر پليد، از تمام موجودات زمين و خالق شان عذر خواستيم. 

- حرف زدن درباره ي وبلاگ و وبلاگ نويسي، مجال مي خواهد. اين كه بي هدف بچرخي در اطراف چيزي، كاري بكني كه بعدها بنشيني پيش اين و آن بگويي فلان كار را كرده ام. بازي كردن محض است.  


پ.ن: كامپيوترم مرض نيم فاصله نگرفتن دارد. ببخشيدش!


+  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 ساعت  14:38  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

..

- گاهي بايد دهنت را ببندي و هيچ نگويي و نگاهي كني به كسي كه با كله خودش را دارد مي اندازد توي چاه! چاهي كه ته اش پر از نيزه است. نيزه هايي كه روانش را تكه تكه مي كنند. حرف زدن چه فايده اي دارد، وقتي گوش اش نمي شنود؟

- كمي كه عمر كني، خيلي چيزها دستت مي آيد. مثلا اين كه به هر ديواري نبايد تكيه كرد
اكثر ديوارها سست اند. بعضي هاشان چسب دارند. بعضي ميخ و...!

- با راه رفتن خوب مي شوم. چيزهايي هست كه فقط با راه رفتن حل مي شود. اين ماه بگذرد، هوا بهتر شود. حالم هم خوب مي شود.
+  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت  8:46  توسط  سناء شایان |  ...  | 

یادداشت یک دوست

یادداشت اولی را داده بودم یکی از دوستان بنویسد، که لطف کرد و نوشت ولی میان کامنت‌ها گم شد.  این یکی را لیلا نوشته. لیلا غلام‌زاده. می‌دانم که می‌دانید که هر دو نفر با هم دنیایی دارند، دنیایی متفاوت از هر دو نفر دیگر، که حرف زدن ازش سخت است، اصلا محرمانه است. حالا من و لیلا یک دنیای دونفره داریم. پر از خاطرات، خوبی‌ها، بدی‌ها، بحث‌ها و... مشترک! من کوچک‌تر از اویم، از همه لحاظ. برای همین شده‌ام دختر افتخاری‌اش. این‌ها را گفتم که اگر حوصله کردید و یادداشتی که برایم نوشته خواندید، تعجب نکنید از بعضی حرف‌ها!

می‌خواستم بیایم و تولدت مبارکی بگویم و بروم. اما افطاری همراه با کیک و چای نبات اصیل را که مهمان شدم دیگر نمک‌گیرم کرد! کیک را گذاشتم به حساب کیک تولد و چای نبات را نگه داشتم برای بعد و خاطره و خاطره بازی... حالا دیگر بدون کادو بی‌ادبی است. ولو که کادویی جز یادداشت عجله‌ای و بی‌دروپیکرت نداشته باشی!


تولدها مهم‌اند. هر روز از روزهای تقویم که باشند فرقی نمی‌کند. برای مولود آن روز مهم است که تولدش است. حالا فکر کن که این روز برای خودت مهم با روز مهم دیگری محکم بخورند به هم و با هم به قول معروف مچ شوند! آن وقت می‌گویند نور علی نور! ولو اینکه این مولود نه خودت که مستقیما جان داری و نفس می‌کشی، که وبلاگت باشد. وبلاگی که گرچه غیرمستقیم، اما بهرحال روح و نفس تو را دارد. تویی که دوست منی و دوستت دارم. و این دوست داشتن مرا وامی‌دارد تا از کنار هرآنچه به تو وصل شده بی‌توجه نگذرم. (یاد یادداشت سال پیش آقای شیخ‌صراف افتادم که گفته بود برای نوشتن از این وبلاگ ناچار باید از صاحبش گفت!)


از سناء شایان بگویم یا برای ساکنان زمین؟ هیچکدام. باید از آینده‌سازان بگویم و "حتی کویرم می‌شه سبز کرد". باید یک دنیا خاطره را زیر و رو کنم. تلخ و شیرین. باید به خاطر یک دوست در پستوهای ذهنم بگردم و تلخی گزنده بعضی محتویات این پستوها را به جان بخرم تا یادم بیاید اولین بار در دفتر دبیر تحریریه آینده‌سازان چشمم به جمال این وبلاگ روشن شد. راستش خیلی یادم نیست اول تو را دیدم یا وبلاگت را. اما یادم هست که با وبلاگت تو را شناختم. شناختن تو از روی وبلاگ خیلی ساده‌تر بود. خودت را آنجا خوب لو می‌دهی! اول چیزی که نظر آدم را می‌کشید سمت خودش اسم وبلاگت بود گرچه از نظر بعضی طولانی بود اما از نظر من گویای ابعاد وجودی تو بود. جوان لجوج امیدوار منتقد اما خوش‌بین به آدم‌ها و آینده. بیان روان، منتقدانه و البته بشردوستانه و از همه مهم‌تر ساده‌ات به دلم نشست. بعد شدیم دوست. یادت هست؟ به همین سادگی‌ها هم نبود البته. سختی‌هایش بماند بین خودمان.


دغدغه‌ی انسانیت داشت این فرزند مجازی. فرزند خلفی بود برای مادرش. مادری که نمی‌دانم کی و چه طور شوخی‌شوخی خودش شد فرزند من! حالا من بودم و مسئولیت فرزندداری! آن هم بدون هیچ تجربه‌ی قبلی! سخت بود. سخت که یک دفعه چشم بازکنی و ببینی یک فرزند داری. آن هم یک فرزند جوان و اساسا منتقد. حالا که یک سال از مادریم می‌گذرد اعتراف می‌کنم که کنار آمدن و رفیق‌شدن با این فرزند کار ساده‌ای نبود. فرزندی به غایت سخت‌گیر! و این کودک 4 ساله‌ی مجازی مشاور دقیقی بود برای این مادر. برای درک روحیات فرزندنش. برای باخبری از احوال درونش. خوب به داد من می‌رسید و خوب مشت فرزندم را برایم باز می‌کرد. و همین برای محبوب بودنش پیش من کافی است. تولدش تا جایی که می‌شود مبارک.


چندی است این فرزند مجازی به من می‌گوید مادرش مثل سابق نیست. هنوز منتقد است اما... من سنایم را همان‌طور می‌خواهم که بود. می‌خواهم اگر رشد می‌کند، اگر نگاهش متحول می‌شود، اگر نگرشش دقیق‌تر می‌شود تمام اینها با حفظ نگاه انسان‌دوستانه و امیدوار به آینده‌اش باشد. من می‌خواهم سناء شایان هنوز سناء شایان باشد. چهارمین سال مادریش مبارک


اگر بگویم وبلاگت را بیشتر از خودت دوست دارم بدجوری دروغ گفته‌ام اما این وبلاگ به صرف شهریوری بودنش یک وبلاگ دوست‌داشتنی است. اصولا همه‌ی شهریوری‌ها دوست‌داشتنی‌اند! اینکه وبلاگت از خودت سعادت‌مندتر بوده و این شانس را داشته تا متولد شهریور باشد بحث دیگری است که در فرصت‌های بعد می‌توان به آن پرداخت!

+  نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت  15:54  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

تولد

ماه میان آسمان کامل است. یعنی تولد کسی ست. تولد آن که بهانه‌ای بود برای افطاری دادن توی دانشکده و بعد مجله! که باز هم می‌توان گفت ما آدم‌های خاطره‌بازی هستیم و دلمان زرت و زرت برای همه چیز و همه کس تنگ می‌شود. که می‌توان زد بر سر که خاک بر این سر بی‌لیاقت کنند، که کریم اهل بیت هم کرامتی به‌ش نکرد. که عمر وبلاگ نویسی یک موجود دردمند(شما بخوانید غرغرو) به چهار رسیده، درست در همین روز که در سال قمری می‌شود تولد یک کریم، این هم کرامتی ست شاید، کسی چه می‌داند؟
گفته بودم برایم یادداشت بنویسند. خودم چیزی ندارم برای گفتن، هر چه بزرگ‌تر می‌شوم کم حرف‌تر می‌شوم. شاید می‌فهمم که چیزی نمی‌فهمم. اصلا اصل دنیا بر این است که باورمان بشود چیزی نمی‌فهمیم تا بگردیم دنبال فهم بیشتر.
تا حالا كه ننوشته اند. اگر نوشتند مي گذارم كه بخوانيد.

+  نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت  17:30  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

مطالب قدیمی‌تر