سلام
روزهای عزیز ماه مبارک رمضان بر همه ی دوستان مبارک. ببخشید که باز هم بد قولی شد.این دو سه ماه اخیر کلا در گیر کارای مدرک بودم.وقتی تو یه کشور بی قانون باشی بهتر از این نمی شه.مثلا می رفتم فلان مهر و از فلان بخش مربوطه می گرفتم و به خیال اینکه تمام شد، بعد یهو یکی از بچه ها که یک پله از من جلوتر بود می گفت حالا باید بری دنبال یه کار دیگه!! خلاصه جایی چیزی ننوشته بودند و کسی قوانین رو درست به ما نمی گفت .ما همه دنباله رو قانون جنگل بودیم. از طرفی هم باید مشتری پیدا می کردم برای وسایل خونه.خدایی یکی از کارهای سخت روزگاره!! قیمت دادن و کل کل کردن و آخرش هم باید کوتاه بیایی چون دستت لای در گیره و مجبوری هر جوری هست بفروشی بره!!
همه ی کار ها رو تند تند به سر انجام رسوندم که 31 آگست ایران باشم ولی خدا حکمتش چیزه دیگه ای بود و یکسری کار و مشکل پیش اومد باعث شد من همچنان در هند موندگارم باشم.ایران اومدنمون اساسی طلسم شده. دعا کنید زودتر کار ها درست بشه بتونیم بیاییم.دیگه از این همه استرس و اضطراب این مدت خسته شدم اساسی.
و اما راموجی فیلم سیتی که قرار بود درباره اش بنویسم در
ادامه مطلب گذاشتم.خیلی طولانیه ولی چون وضعیت من و دسترسی به اینترنت معلوم نیست ، همه رو در یک پست گذاشتم. به خوبی خودتون ببخشید .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 23:50  توسط نرگس |
|
سلام
برای ننوشتن های طولانی مدت بهانه ای نیست جز اینکه ، من نمیدونم چرا فکرم کمی مردانه کار می کنه..یعنی وقتی درگیر یه موضوع مهم باشه..نمی تونه به کار فکریه مهم دیگری بپردازه..و نوشتن هم کمی سخته و هم خیلی زیاد نیاز به تمرکز داره..
از وقتی امتحان ها تمام شد..بین زمین و هوا بودم..یعنی نمی دونستم اومدنیم یا موندنی؟؟تا بالاخره چند روز پیش نتیجه ها اومد..تکلیفم رو مشخص کرد..خدا رو شکر همه درسام رو با نمرات خوب قبول شدم!!! از حالا دیگه باید برم دنبال کار های فارغ التحصیلی و بعد هم کم کم فروختن وسایل خونه ، تحویل خونه..و تمام..
از حالا دلم گرفته...با تمام دشواری های زندگی در این سرزمین ، الان که به دلم نگاه می کنم ، میبینم دوستش دارم و دلم حتما برایش تنگ خواهد شد!!!! مهمترین دلیل هم شاید تجربه های گرانبهایی بود که به واسطه زندگی در این جا کسب کردم..خوب و بد...
امیدوارم دفعه بعد که اومدم ..2 ماه بعد نباشه!!!..چون قصد دارم در مورده یکی از بزرگ ترین فیلم سیتی های دنیا که در 30 کیلومتری حیدرآباد هست ،بنویسم..(انشاا..).البته اگه پرشین گیگ کمی با ما همکاری کنه..چون عکساش خیلی زیاده...
پ.ن:
تولد خانم فاطمه زهرا(س) ، روز مادر، رو به همه مادران عزیز تبریک میگم..مخصوصا مامان گل خودم..
امیدوارم همه ما قدر مامان های عزیزمون رو بیشتر از قبل بدونیم..من که تو این غربت و دوری فهمیدم مادر و وجودش یعنی چی..حالا هم هر وقت افتخار بودن در کنارش رو داشته باشم سعی می کنم از تک تک لحظات بودنش خودم رو سیراب کنم...
امیدوارم همه ی مادر ها سالم باشن و سایه قشنگشون همیشه بالا سر زندگی ما باشه....آمین
یا حق
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 13:51  توسط نرگس |
|
سلام
چند تا عکس از جشن هولی پیدا کردم که اینجا میگذارم. فکر کنم عکس ها واضح و مبرهن هستند و عمق فاجعه !!! و شادی رو میشه در اونها دید. همون طور که می بینید پیر و جوون هم نداره ،
همه شرکت میکنند و به شادی و پایکوبی می پردازند.
(ادامه مطلب)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 13:35  توسط نرگس |
|
سلام
" سال نو مبارک " امیدوارم سال خوبی در انتظارتون باشه.
با اینکه اینجا یک ماه از تابستان میگذره و هوا شدیدا گرمه ولی بوی بهار و سال نو تازه ی تازه حس میشه.
دلیلش هم اینه که خوشبختانه تونستم بر افسردگی دم سال نو که ناشی از غربته ، غلبه کنم و دست به کار هایی بزنم که تو ایران هم حالش نبود. تو این گرما خیابون ها رو متر کردم برای کارت تبریک عید ، سبزه خوشگلی با عشق سبز کردم ، کلی تزیینات انجام دادم ،یه سبد تخم مرغ رنگ کردم!!!! و از همه مهمتر خوته تکونی که عجیب بوی عید رو میاره. کلی بابت اینها تو این گرما عرق ریختم ولی لبخند رضایتی که از بابت نتیجه دلخواه به لبم نشست ، حالم رو خیلی عوض کرد و به عبارتی ارزشش رو داشت. اینها همه از خاصیت های نوروزه.
البته داشتن دوست های افغانی هم خودش خیلی موثره. باعث میشه مرتب در مورد سال نو حرف بزنیم و حداقل به فارسی نوروز رو به هم تبریک بگیم.
امیدوارم حالا که ما داریم با لبخند به پیشواز سال نو میریم سال 87 هم با لبخند آغوشش رو برامون باز کنه.امیدوارم امسال هیچ کس غم عزیزی رو نبینه بخصوص خانواده ما که سال تلخی رو به پایان رسوند.(روح دایی عزیز شاد)
واما "holi" ، به عبارتی فستیوال رنگها.امروز جشن رنگهاست گویا ملت هندو در این روز دیوانه می شوند!!! همه از پیر و جوان رو سر و کله هم رنگ میریزند و به پایکوبی می پردازند.رنگها معمولا به صورت پودری ست که یا مستقیما تو سر و کله هم می پاشند یا با آب قاطی می کنند و یهو می بینی یه سطل رنگ رو سر یکی خالی کردند. البته کلی هم کیف می کنند و عمدا لباس سفید هم میپوشند تا بیشتر مشخص شود!!!! دست و صورت رنگی رو هم تا عصر و شب نمی شورند تا علامتی باشد برای افتخار!!!
این جشن هم ریشه مذهبی دارد. ولی خوب جنبه تفریحیش بیشتره.یه نوشیدنی سفید رنگ هم در این روز می نوشند که گویا با چند نوع گیاه ترکیب میشه و خاصیت م س ت کنندگی داره و به عبارتی میشه عشق وصفا!!!(این یعنی اینکه اصلا روز خوبی برای بیرون رفتن نیست!! ولی دیدنش از دور بامزه است !!)
تعطیلات نوروز به همه خوش بگذره.یاد ما هم باشید.
یا حق

اضافه شد(شنبه 3 /1): اولین عیدی رو امروز خدا بهمون داد.وسط تابستان یه هوای عالی بهاری با ابر وبارون که یاد آور عید و بهار ایران بود. با اینکه تو سیل وحشتناکی گیر کردم و اولین بار از نرده های خونه مردم برای فرار از سیل بالا رفتم و از رو موتور پریدم و... ولی کلی با دوست های افغانی خندیدیم و گفتیم خدا خیلی دوستمون داره که این هوای خوب رو به ما هدیه داد. خدایا شکرت و ممنون.
+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 19:1  توسط نرگس |
|
سلام
فعلا که بحث فلسفه داغه، ما هم قدر ایمیل های خوب و نکته دار رو می دونیم..
پروفسور مقابل کلاس فلسفهی خود ایستاد و چند چیز را روی میز گذاشت . وقتی کلاس شروع شد ، بدون هیچ کلمهای ، یک شیشهی بسیار بزرگ را برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد . بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است ؟ و همه تایید کردند . سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها را داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد . سنگریزهها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند ؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی تایید کردند .
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت ؛ و خب ، البته ماسهها همهی جاهای خالی را پر کردند . او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند : "بله ".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همهی محتویات داخل شیشه خالی کرد و گفت در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسهها را پر میکنم ! همهی دانشجویان خندیدند . در حالی که صدای خنده فرو مینشست ، پروفسور گفت : " حالا من میخواهم که متوجه این مطلب شوید که :
این شیشه نمایی از زندگی شماست ، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند ، خانوادهتان ، فرزندانتان ، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان - چیزهایی که اگر همهی چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند ، باز زندگیتان پابرجا خواهد بود .
سنگریزهها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان ، خانهتان و ماشینتان . ماسه ها هم سایر چیزها هستند - مسایل خیلی ساده . "
پروفسور ادامه داد: " اگر اول ماسهها را در ظرف قرار بدهید ، دیگر جایی برای سنگریزهها و توپهای گلف باقی نمیماند ، درست عین زندگیتان . اگر شما همهی زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنید ، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت دارد باقی نمیماند . به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت دارد توجه زیادی کنید ، با فرزندانتان بازی کنید ، زمانی را برای چکآپ پزشکی بگذارید . با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با آنها خوش بگذرانید . همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست . همیشه در دسترس باشید . اول مواظب توپهای گلف باشید ، چیزهایی که واقعا برایتان اهمیت دارند ، موارد دارای اهمیت را مشخص کنید . بقیهی چیزها همان ماسهها هستند . "
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید : پس دو فنجان قهوه چه معنایی داشتند ؟
پروفسور لبخند زد و گفت : " خوشحالم که پرسیدی . این فقط برای این بود که به شما نشان بدهم که مهم نیست زندگیتان چقدر شلوغ و پرمشغله است ، همیشه در آن جایی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست ! "
یا حق
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 8:30  توسط نرگس |
|
"بی بی کاعلم" که با فیل در روز عاشورا آورده میشه.البته عکس قدیمیه.الان دیگه پلیس سوار، فیل رو محافظت می کنه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 11:1  توسط نرگس |
|
بعد از مدت ها سلام
گرفتاری های ترم آخر و آخرین ماههای زندگی در هند باعث شد وقت نوشتن دست نده . فوت دایی عزیز و نبودن در کنار عزیزان هم این آشفتگی رو تکمیل کرد. به هر حال اومدم تا در این ماههای عزیز از حال و هوای شهرمون بنویسم.
محرم و صفر شاید تنها ماههایی باشند که حضور شیعه رو پررنگتر میشه دید.مخصوصا دهه اول که همه سیاه میپوشند و مجالس(روضه) برپا میکنند.بعضی زنان شیعه که اغلب حجاب ندارند، تو این ۲ ماه محجبه می شوند. روز اول محرم تضاد جالبی داره. سنی ها به خاطر سال نو عربی لباس های سفید میپوشند و به هم تبریک میگویند. شیعه لباس عزا و تسلیت..
"ادامه مطلب"
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 10:17  توسط نرگس |
|
سلام
بالاخره امتحانات تمام شد ، فقط اصلی ها و عملی ها مونده . ما هم همینطور نشستیم ببینیم دانشگاه کی احضارمون میکنه . این دفعه می خوام در مورد کالجی که برای امتحانات فرستادنمون ، بگم. انشاا.. یه پست بعدا در مورد سیستم آموزشی اینجا ، می گذارم.
تو این 3 سال هر کالجی که ما رو فرستادند ، من فقط به این نتیجه رسیدم که واقعا باید خدا رو شکر کنم برای کالج نسبتا خوبی که توش درس می خونم . مخصوصا این آخری که هر چی ازش بگم کم گفتم
. نمی دونم دانشگاه عثمانیا( دانشگاه اصلی ما) قصدش چی بود
ولی فکر کنم میخواست حالا که ما سال آخریم ، حیدرآباد رو به طور کامل ندیده از اینجا نریم . اول این رو بگم که کالج و خونه ما در قسمت غرب شهر و کالج امتحانات این بار ، در منتها الیه شرق و به عبارتی در حومه شهر یا ورودی شرقی آن . ما تا اون وقت نمی دونستیم همچین محله ای با همچین نامی وجود داره. من حتی رو نقشه اسمش رو هم پیدا نکردم.
محله جالب بود . چیزی تو مایه های بازار بزرگ خودمون ولی چند برابر شلوغ تر ( به نسبت جمعیت هندی حساب کنید) . از اول تا آخر خیابان ساختمان های چند طبقه که طبقه اول همه پاساژ بود و طبقه های بعدی همه تولیدی یا شرکت های مرتبط . وسط بعضی از این تولیدی ها هم آموزشگاهی پیدا میشد. از هر ساختمان هم کلی تابلو کوچک و بزرگ آویزون بود. حالا فکر کنید تو این بازار شام ، کالج چه جایی داره؟ یا اصلا چه جوری می شه پیداش کرد؟ 
با بدبختی کالج پیدا میشه. از وسط یه پاساژ پر از ساری فروشی و طلا و بدل فروشی رد میشیم و انتهای اون به یه کوچه میرسه که اون هم پر از مغازه است.( آدم بیشتر حس خرید بهش دست میده تا امتحان! ) تمام بچه ها روی پله های ساری و طلا فروشی سر تاسر نشستند و مانع کسب شدند
.مگه این کالج حیاط نداره؟... من هنوز اثری از کالج یا چیزی شبیه اون نمی بینم
. موقع رفتن به سالن ، بچه ها بین دیوار 2 مغازه ساری و طلافروشی ناپدید می شوند ، 2 دیواری که کاملا به هم چسبیده اند. وقتی از روبرو میبینم یک راه پله تنگ 1 نفره به سمت بالاست
(این دیگه واقعا من رو یاد بازار بزرگ انداخت) و من میفهمم که راه ورود باید این باشه . داشتم فکر میکردم که کالج بی در و پیکر که نمیشه و حتما ما میریم اون طرف ساختمان تا به یه جای درست حسابی برسیم با اشاره یکی از بچه ها به تخته شکسته کناره راه پله گه روزی زمین ولو شده ، برای خوندن شماره صندلی ، به این نتیجه میرسم این پله ها در ورود هستند(البته امتحانهای بعدی تابلو کوچک کالج رو دم پله ها دیدم
). به سختی بالا میرم و وارده دخمه ای تاریک میشوم گویا این جا سالن اصلی کاج و منتهی به چند دخمه کوچکتر یا همان کلاس میشود. شانس آوردم که کلاس ما رو به خیابان بود حداقل نور و اکسیژن داشت . بقیه کلاس ها که واقعا افتضاح بود .برای چند دقیقه هم من نفس کم می آوردم چه برسه به 3 ساعت! 
واقعا موندم این هندی ها چه نوع موجودی هستند ؟ یعنی حتی اکسیژن هم نیاز ندارند
. حالا شما فکر کنید تحمل اونجا رو با بو های وحشتناک محیط و بوی بد این هندی ها و سیاه ها که سالی به 12 ماه حموم نمی کنند
. کلاسها هم در نوع خود دیدنی بود . لوله های آب که همه رو کار بود و سقف و دیوارها رو تزیین کرده بود و سیم هاب برق که دور این لوله ها پیچیده شده بود. تنها چیزی که باعث میشد تصور کنیم اونجا کلاس ، تخته سیاه بود.
جالب این بود که کالج برای بچه های فوق لیسانس بود!!! اگه این دخمه ها روی زمین بود ، فکر دیگه ای نمی کردم غیر از اینکه اینجا یه روزی طویله بوده .بعد به علت کمبودجا برای تحصیل و کم شدن دام ها ، تبدیل شده به کالج!!
آخرش به خودم یاد آوری می کنم که من در هند هستم و هیچ چیز تعجب آور نیست. خدا رو شکر امتحان های عملی در کالج خودمان هست و ما دیگر مجبور نیستیم ریخت اون دخمه رو تحمل کنیم
.البته فکر نکنم اون کالج آزمایشگاهی چیزی هم داشت!!
بدی قضیه اینه که مثلا پولی که بچه های فوق لیسانس ما با محیطی آموزشی 100 درجه بهتر و البته استاد های بهتر ، به دانشگاه می دهند با پولی که بچه های این کالج می دهند یکیه ! ولی از نظر امکانات در مرحله صفر هستند. نگید که این به خاطر قانع بودن هندی هاست که اعتراض نمی کنند و به هر محیطی راضیند و خودشون رو وفق می دهند و تحصیل فقط براشون مهمه !! چون این هم مثل بقیه تصورات از هند ، یک اشتباه بزرگ
. چون این هندی ها نه تنها قانع نیستند بلکه خیلی هم حریصند فقط مشکل بزرگی که دارند تنبلی بیش از حد اون هاست که باعث میشه به همون سطح کم رضایت بدهند و خودشان رو برای بدست اوردن موقعیت بهتر به زحمت نیندازند. البته الان کم کم دارند بهتر می شوند.
یا حق
بعدا نوشت:
یه ماجرای جالب در مورد هند در سایت تابناک خوندم. لینکش رو میگذارم تا شما هم ببینید.جالبه
http://www.tabnak.ir/pages/?cid=2840
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 8:45  توسط نرگس |
|
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 14:8  توسط نرگس |
|
سلام
(با کمی تاخیر)ماه رمضان در هند حال و هوای خاصی داره. این بیشتر در محله های مسلمان نشین خودش رو نشون می ده . زنان مسلمانی که در ماههای دیگه سال حجاب ندارند همه محجبه می شوند .مردها معمولا لباس های بلند (کورتا) می پوشند و کلاه پارچه ای به سر می گذارند.ماههای دیگه سال این نوع لباس مخصوص روز های جمعه است. بچه های کالج در این ماه موسیقی ورقص رو تعطیل می کنند ، حرف های بد نمی زنند ، فیلم به خصوص فیلم های بد تماشا نمی کنند
. خلاصه که این یک ماه رو خوب می شوند تا خدا 11 ماه دیگه سال بهشون حال بده و هر کاری خواستن بکنن.. ولی امان از اینکه 30 روزه اینها بشه 31 روز .. خودشون رو تیکه تیکه می کنند که وای چرا ما 1 روز اضافه روزه بگیریم؟؟
اینجاست که من شک می کنم ، واقعا این ها با اجبار روزه می گیرند یا نه؟؟؟؟
بعضی از مسلمان های افراطی هم روز شروع و پایان ماه رو با عربستان تنظیم میکنند اصلا هم فکر نمی کنند که افق هند با عربستان چقدر فرق داره!!
افطار و سحر هم اینجا یه مقدار فرق میکنه ، 15-20 دقیقه قبل از وقت اذان، مساجد یه آژیر وحشتناک می زنند که الان می شه افطار کرد(معمولا هوا اون موقع روشنه و غروب نشده!!)و معتقند که اگه نخورند روزشون قضا میشه
. موقع سحر هم یه آژیر می زنند که دیگه نخورید!
در ماه رمضان اکثر رستوران های معروف به خصوص اونهایی که صاحبانشون ایرانی های مقیم هستند ، یک نوع حلیم میدن که اسمش هم " حلیم ایرانی" است. اولین باری که دیدم خیلی ذوق کردم ولی وقتی خوردم به این نتیجه رسیدم که به حلیممون توهین شده!!
این غذا هم مثل بقیه خوردنی های ایرانی که طبق ذایقه هندی تغییر اساسی کرده فقط اسمش همون ایرانی مونده. اولا که گوشت با استخوانه و بعد هم انواع و اقسام ادویه های هندی و تند توش هست . وقتی داری میخوری باید مواظب استخوان ها و چوب های دارچین باشی و در کل اینقدر تنده که به درد افطار نمی خوره ! حالا من نمی دونم اینها چه جوری می خورند ؟؟ ولی غیر از افطار و به عنوان غدایی غیر از حلیم ، خوشمزه است.
از اواسط ماه رمضان هم همه مسلمانان به دنبال خرید عید هستند و شور و حالی بر پاست. تمام مغازه ها و خیاطی ها جای سوزن انداختن نیست. دیروز یکی از معلم ها که هندو هم هست ازم پرسید که تو هم لباس و وسایل نو خریدی برای عید؟ من هم گفتم : ما معمولا در عید سال نو خودمان که اول بهاره خرید لباس می کنیم . بعد گفت: یعنی تو مسیحی هستی؟؟ من : بله!!!
پیش خودم فکر کردم آخه کدوم مسیحی پوشش من رو داره و یا حتی در ماه رمضان روزه میگیره؟؟
به هر حال جوابش رو دادم و از این ابهام مسخره درش آوردم.
یه ماه رمضون دیگه هم تمام شد .مثل همیشه با سرعت هر چه تمام تر و من هنوز دست خالیم. امیدوارم شما حداقل بهترین استفاده را کرده باشید .ما رو از دعا فراموش نکنید..
عید سعید فطر بر شما دوستان عزیز مبارک.
یا حق
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 16:29  توسط نرگس |
|
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 6:14  توسط نرگس |
|
سلام
فرا رسیدن روزهای قشنگ ماه رمضان بر شما دوستای عزیز مبارک. امیدوارم لحظات خوبی رو در این ماه تجربه کنید و ما رو هنگام دعا فراموش نکنید .
تا حالا فکر کردید ارزش جون آدم ها چقدره؟ حداقل در مقابل بقیه موجودات...
اینجا قوانین سختی در مورده حفاظت از حیوانات هست ولی در مقابل برای آدمها زیاد حق و حقوقی قایل نشدند . مثلا در هنگام تصادف یک انسان با ماشین اگر طرف بمیره و راننده هم گواهینامه معتبر داشته باشه ، در صورت مقصر بودن( سرعت بالا ..) نهایتا به 5 سال زندان محکوم میشه که بعد از مدتی هم عفو می خوره ! نه دیه ای نه چیزی. اگر راننده مقصر نباشد فقط جریمه ای در حدوده 20 تا 40 هزار تومان می پردازد ، ما رو به خیر و شما رو هم به قبرستون.... . به همین راحتی .
وسایل نقلیه عمومی از قوانین جالب تری پیروی می کنند . اینجا اتوبوس ها معمولا در ندارند و همیشه حتی در خلوت ترین زمان هم آدمهایی رو میبینید که مثل میمونها از میله های بیرونی در اتوبوس آویزانند که در جاهای خاص مثل چهاررهها و میادین که اتوبوس در حال حرکت هست ، بتوانند به راحتی بیرون بپرند یا حتی سوار شوند . به همین دلیل در هر ایالت قوانینی بسته به میزان جمعیت برای این وسیله نقلیه عمومی وضع شده .در ایالت ما هر اتوبوس می تواند تا 5 نفر را بکشد( دقیقا نمی دانم در چه بازه زمانی) .یعنی اینکه تا 5 نفر را جریمه نمیپردازد ولی از نفر 6 به بعد جریمه می شود. در ایالت های دیگر حتی تا 10 نفر هم من شنیدم! ولی اگر یکی از این اتفاق ها برای یک حیوان از همه مهمتر یک گاو بیفتد ، نمیدانم آخر و عاقبت راننده چه شود؟؟
سال گذشته 2 مورد شکایت علیه سلمان خان (بازیگر معروف هندی) در دادگاه مطرح شد. یکی کشتن3-4 تا کارتن خواب با وسیله نقلیه اون هم در حالت مستی و دیگری شکار آهو. بعد از یک سال کشمکش بالاخره انجمن پرستش و دفاع از حقوق حیوانات با پافشاری تمام توانست حق آهوی شکار شده رو از سلمان خان بگیرد و علاوه بر خسارت مالی او را به 5 سال زندان محکوم کندو او را از سره صحنه فیلم بازداشت و به زندان منتقل کند(اینجا بازیگر ها خیلی برو بیا دارند و به این راحتی نمیتوان آنها را به دام انداخت!).ولی هیچکس حتی قانون ، در مورد آدمهای کشته شده ، احقاق حقی نکرد وبازیگر معروف را از آن اتهام تبرعه کردند.
خلاصه اینکه به تمام معنا ثابت کردند که جون آدمها ارزشی نداره.....
یا حق
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 14:43  توسط نرگس |
|
بعد از دقیقا 3 ماه سلام
ببخشید که این همه دور بودم اون هم بی خبر. واقعیتش دلم میخواست در طول 2 ماهی که در کنار خانواده هستم از تمام لحظاتش استفاده کنم و وقتم رو با اینترنت تلف نکنم. با این حال خیلی از دوستام وهمینطور بچه های وبلاگی رو ندیدم و بقیه رو هم نشد اون طور که دلم می خواد ببینم. ولی خدا روشکر تعطیلات خوبی بود. سفری به سرزمین مادری(کرمانشاه) و سفری به سرزمین پدری(اصفهان) و در آخرهم خوزستان که همه خیلی خوب بود. پر از خاطرات به یاد ماندنی.
بگذریم که تمام این خوشی ها در لحظه ورود به خانه در ذهنم خشک شد.
با وجود اینکه پول برق رو به صاحب خانه داده بودیم ولی حضرت والا لطف کرده و چند روز بعد از موعد ِ قبض رو پرداخت کرده ِ ولی چه فایده که اداره محترم برق رو قطع کرده و رفته...
وقتی در خونه رو باز کردم با سرعت به سراغ یخچال رفتم و با فجیع ترین صحنه ای که در عمرم دیدم مواجه شدم
: یخچالی کاملا سیاه و مملو از تمام حشرات روی زمین و کرم های ریز و درشت که از سر و کول این فلک زده بالا می رفتند
. 1 ماه بود که برق رفته بود .فکر کنید دیگه چه بلایی سر یخچال اومده بود
بعد از 1 روز گریه کردن
ِ 3 روز طول کشید تا تمام اجزا رو از هم جدا کردیم و شستیم. بعد هم 20 روز زمان برد تا بوهای نا مطبوع از بین بره.خلاصه که داستانی داشتیم. ولی خدارو شکر نتایج امتحانات خوب بود و این به اون در..
زندگی در هند کما فسابق ادامه داره.. ما هم سال آخریم و اخرین سالی که باید با این هندی ها سر و کله بزنیم.دیروز ۲ تا بمب منفجر شد یکی در یک سالن سینما و دیگری در خیابانی که محل فروش کتاب است وما معمولا انجا کتاب تهیه می کنیم و تا حالا ۴۰ تا کشته داده.قبل از این که بریم ایران هم یک بمب در نماز جمعه منفجر شد .من اون روز رفته بودم برای گرفتن ویزا در همان منطقه قدیمی شهر که یک خیابان آن طرفتر بمب در مسجد قدیمی شهر(مکه مسجد) وسط نماز گزاران منفجر شد و من جون سالم بدر بردم
مشکل اینجاست که مسئولیت همه این انفجارها هم یک گروه مسلمان به عهده گرفته
حیدر آباد تنها شهربزرگ ایمن هندوستان بود ولی کم کم داره امنیتش رو از دست میده.خدا خودش این سال رو هم بخیر کنه
ولی با تمام سختی ها و بدی ها مطمئنم که دلم براش تنگ خواهد شد
یا حق
+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 18:0  توسط نرگس |
|
سلام
این آخرین نوشته من قبل از اومدن به ایران
.عکس هایی از شهرمون :حیدر آباد
۱و۲)نمایی از معروفترین معبد های هندو در ایالت ما. این معبد روی کوه سنگی واقع شده و الان بیشتر جنبه توریستی داره.
۳و۴)دریاچه "حسین ساغر " که در وسط شهر قرار گرفته که میان آن مجسمه بودا خودنمایی می کنه.از بزرگترین دریاچه های ساخت دست بشره!!در زمان یکی از شاهان ایرانی برای جمع آوری آب باران های موسمی (۳ـ۴ ماه در سال) و حل مشکل کم آبی در تابستان٬ دستور ساخت ان داده شده. این دریاچه منظره زیبایی به شهر داده ٬ گذشته از بوی گند اون
از بس کثیفند
۵)همسایه بغلی ما به مناسبت یکی از فستیوال های هندو ٬ نذری داده!! فکر کنم آخرش رسیدم






یه مدتی از دست من راحتید
تا وقتی یک جای امن برای نوشتن تو ایران بیابم
٬ با نوشته های قشنگ سنا حال کنید
یا حق
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 7:0  توسط نرگس |
|
24 سال قبل در یک همچین روزی به اهالی زمین پیوستم.
ولی تا قبل از ازدواج نمی دونستم که یک نفر دیگه هم 25 سال پیش تو همین روز زمینی شده.
خلاصه که در یک اتفاق کاملا نادر، بعد از مزدوج شدن ، تنها روز خاصمون هم مشترک شد.
یادش بخیر پارسال روز تولدمون ایران بودیم و مامان بابا برامون جشن تولد گرفتن و برامون کیک سفارش دادن.کلی خوش گذشت.به یاد کودکی ها .....
امسال یه حس عجیب دارم.
حالا که 24 ساله شدم دارم کم کم از بزرگ شدن می ترسم.نمی دونم چرا ؟ 
دوست دارم برگردم به موقع های بی خیالی و دوباره تجربشون کنم.
ولی بعد فکر می کنم اگه قراره دوباره بزرگ بشم و دوباره تمام سختی ها رو تحمل کنم ، بی خیال می شم و به این فکر می کنم که آیندم رو بهتر بسازم.
همیشه تو این روز کلی نقشه می کشم ولی تا سال بعد شاید فقط 5% اجرا بشه.این نشون میده که من واقعا چقدر خودم رو دوست دارم و آیندم برام مهمه!!
ولی خوب ، حداقل روز زمینی شدنم رو دوست دارم
یا حق
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 6:26  توسط نرگس |
|
سلام بالاخره بعد از 1 قرن این امتحان های ما تمام شد. ممنون از همه دوستان که برای ما دعا کردند. حالا یک سوال( البته از مجردها!!) تا حالا فکر کردید که چه جوری می خواهید ازدواج کنید؟ به صورت رسمی (خواستگاری) یا دوستی پیش از ازدواج؟ تا حالا به راه سوم فکر کردید؟ راهی که تو اینجا خیلی رایج و طرف دارهای خودش رو داره. شاید خیلی شنیدید که در هند دختر ها به خواستگاری پسر ها می روند ولی در حقیقت این طور نیست. هم دختر و هم پسر می توانند به خواستگاری هم بروند ، البته این در صورتی ممکنه که اونها طرفشون رو بشناسند و گرنه از راه سوم استفاده می کنند: آگهی..... روزهای یک شنبه یک صفحه ویژه در روزنامه هست به نام " ازدواج" که بر حسب نژاد و قوم کلاسه بندی شده. هر کس بخواد ازدواج کنه تو ستون مخصوصی که می خواد آگهی میده.که معمولا محتوی آن به این صورته: اسم ، نژاد ، تحصیلات ،کلاس فامیلی ، مشخصات فیزیکی ، علایق ، کار و رنگ پوست که خیلی مهمه! بعد خوصوصیات طرف مقابل که میخواد رو می نویسه! مثلا : سفید باشه ، قدش 167 ، جانور شناسی خونده باشه ، چشماش میشی باشه ، در فلان شرکت کار داشته باشه ، رنگ آبی دوست داشته باشه و 5 سال هم ازش کوچکتر باشه!!....... این روش جالبه ولی خوب یکی نیست بگه " بشین تا آدمی با همه این خصوصیات پیدا بشه! اگه هم شد معلوم نیست اون از تو خوشش بیاد!!! خلاصه که خیلی باحاله. ولی خوب اینجا دفترهای رسمی هم برای این کار فراوانه و یک امر عادی و طبیعیه! مثل اینه که شما رزومه خودتون رو ببرید یک شرکت برای درخواست کار ، این جا میبرید برای درخواست ازدواج!!! مسؤول شرکت اطلاعات شما رو وارده کامپیوتر می کنه ، اگه کسی رو که شما و اون به هم می خورید ،پیدا کرد .به طرف زنگ می زنه و اون هم میاد شرکت مربوطه و باقی قضایا . وگرنه باید تو نوبت بمونید تا یکی پیدا بشه! مشکل اینجاست که بیشتر مراجعین ، دخترها هستند اون هم به اتفاق خانواده!!!! به هر حال تو این لنگه دنیا به هر روشی که ازدواج کنند تمام خرج و مخارج با بابای بیچاره عروس!! علاوه بر جهازو خرج 7 روز عروسی ، در وسع خودش یه پول حسابی هم باید به داماد بده که بر ما منت گذاشتید دختر ما رو بردید!!! به غیر از ماشین ، خونه یا حتی کار( اگه داماد شغل نداشته باشه)!که بر گردنه خانواده عروسه! اینها همه از کمترین ناحقی هایی هست که در حق زنها میشه ! زنها حتی در حد حیوانات هم حق و حقوق ندارند! دیگه اینکه واقعا باید بگیم خدایا شکرت. یا حق
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 22:53  توسط نرگس |
|
سلام
همیشه روزهای خاصی که مخصوص خودم هست رو خیلی دوست دارم ، مثل روز تولد (بر خلاف بعضی ها که روزهای تولد رو نشونه پیر شدن می دونن و ازش متنفرند!!)چون این فرصت رو به من میده ، به خودم و گذشته ام و کارهایی که کردم و یا باید انجام دهم فکر کنم .
هر چه قدر موقعیت ما آدم ها تغییر کنه ، این روز های خاص هم تغییر میکنه ، مثلا ازدواج .....
من که تو این 2 سالی که از تشکیل زندگی مشترکمان گذشته ، از بس در گیر درس و دانشگاه بودم ، توشه زیادی نتونستم جمع کنم . ولی حداقل یه روز به روزهای خاص زندگیم اضافه شد که تو اون روز نه فقط به خودم بلکه به شخص دیگری هم فکر می کنم ، به زندگی هر دوتا مون و باید ها و نباید های زندگی مون.
چشمام رو بستم و باز کردم و دیدم 2 سال گذشت و چه زود !!!
و امروز که دومین سالگرد شروع زندگی ماست ، می بینم که خیلی کارهای پشت گوش انداخته داریم که باید انجام بدهیم تا بتونیم یه زندگی مشترک به تمام معنا داشته باشیم.
امید که حضرت دوست توانایی و قدرت پیدا کردن بهترین ها رو در زندگی به همه ما بدهد ، آمین.
یا حق
+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 21:37  توسط نرگس |
|
سلام
چون نزدیک امتحانات دیدم بهتره در مورده نحوه امتحان دادن بنویسم که برای اکثر رشته ها ثابته به جز رشته ما.
سوالات ما از دانشگاه مادر میاد و همون جا هم تصحیح می شه. مثل امتحان نهایی ما به کالج دیگری می ریم و سر برگ ورقه ها هم جدا می شه. مدت امتحان 3 ساعت و نمره هر درس 75 نمره(برای رشته های دیگه 50) که با 25 نمره داخلی می شه 100. از 75 ، 25 نمره سوالات کوتاه و 50 نمره هم سوالات تشریحی که سهم هر یونیت 10 نمره ست. برای هر یونیت 2 تا سوال میدن که ما باید یکی رو انتخاب کنیم. تا این جا همه چیز خوبه غیر از اینکه برای یه سوال 10 نمره ای حداقل 8 تا 10 صفحه باید نوشت!!
ترم پیش استاد درس مدیریت آقای پروفسوری بود که بعدا فهمیدیم طراح سوال اون درس هم خودش بود ، گفت که برای هر سوال اول جواب درست که نهایت 2 صفحه است رو بنویسیم بعد از خودمون چیز بنویسیم دوباره در اواسط کار ، مطلب اولیه رو هی تکرار کنیم!! خوب زیاد می شه دیگه!!
این قضیه برای بچه های مدیریت یا بازرگانی خوبه ولی ما برای یه امتحان مثل ریاضی باید نحوه اثبات فرمول و توضیحات اون و نحوه حل مسئله روبه انگلیسی بنویسیم بلکه زیاد بشه و نمره رو بگیریم اون هم نه کامل و شیوه استاد فقط برای درس خودش جواب می داد. البته اونقدر سوال ها کلی هست که این روش بهتره وگرنه کی می تونه یک فصل کامل رو در جواب یک سوال بنویسه اونم تو 3 ساعت با کلی سوال های دیگه. من که همیشه وقت کم میارم تازه دایره لغاتم هم ته می کشه
. در عوض هندی ها که عاشق نوشتنن و این طوری هم بار اومدن ، عرض 2 ساعت با 40 صفحه جواب از جلسه بیرون می رن.
اولین پاسخ نامه که به ما می دهند 8 برگه داره و در طول امتحان مجبوریم 100 دفعه برگه اضافه تقاضا کنیم. من که تا حالا 30 صفحه بیشتر ننوشتم .ولی بچه ها تا 40 – 50هم نوشتن
که من واقعا نمی دونم چه جوری؟. پارسال برای امتحان ریاضی 23 صفحه نوشتم که خودم هم داشتم شاخ در می آوردم (چون تااون موقع بیشتر از 5 صفحه ریاضی ننوشته بودم
).بعد امتحان هم به جای منگنه کردن با یه میله باریک گوشه بالای برگه ها رو سوراخ می کنیم و با کشی که بهمون میدن اون ها رو به هم متصل می کنیم.(این بهترین راهه چون منگنه که این همه برگه رو نمی گیره!)
قضیه این زیاد نوشتن هم نه سنجیدن علمه نه قدرت نوشتار، بلکه یک قضیه کاملا پولیه
کسی که مصحح هستش برای هر برگه 2 روپیه(40 تومان) میگیره ، خوب هرچی تعداد برگه ها بیشتر باشه پول بیشتری در کاره و در کل نمره خوبی نصیب دانشجوی بدبخت می شه.البته جواب صحیح هم باید درجواب باشه وگرنه زیاد نوشتن الکی نمره ای نداره!!
***این همه نوشتم که بگم از این هفته امتحان های ما شروع میشه. به همین مدلی که گفتم . 2 هفته ای نمی تونم بیام اینجا. از همه شما دوستای عزیز می خوام برای ما دعا کنید امتحان های این ترم که خیلی هم سخته ، به خوبی بدیم. ممنونم
یا حق
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 19:5  توسط نرگس |
|
سلام
این بار می خوام مقداری در مورده اعتقادات هندی ها بنویسم(در حد اطلاعات خودم
)
سال اول که اومدیم اینجا یک شبکه تلویزیونی توجه من رو به خودش جلب کرد. یه کارشناسی میومد و از صبح تا شب در مورد اینکه مثلا متولد این روز چه کار کنند ، چه سنگی داشته باشند ، روزشون خوب هست یا بد یا آینده چه جوری براشون رقم می خوره صحبت می کرد و بعد سنگ هایی رو نشان می داد و از اثر اون ها در حال و آینده خبر می داد. حتی شبکه های دیگه سنگ های شانس یا دفع بلا رو هم در بین برنامه ها تبلیغ می کنند که مثلا طرف درس نخونده و فقط این سنگ رو به خودش آویزون کرده و امتحان رو با نمره خوب قبول شده.
این گذشت تا ترم پیش که تنها دختر هندی کلاس می خواست ازدواج کنه، تمام کار های ازدواج رو کرده بودند که یه روز اومد گفت " 3 ماه عقب افتد" !! وقتی علت رو پرسیدم ،جواب داد که رفتیم پیش آقای طالع بین (رمال ، ستاره شناس) گفته که 3 ماه دیگه ستاره هاتون در موقعیت ازدواج قرار می گیرند!!!!
باورم نمی شد . یعنی تمام اون همه خرج و مخارج دود شد رفت هوا حالا 3 ماه دیگه آیا ستاره ها قرار بگیرند یا نه
!!!! به هر حال این طور که من فهمیدم این هندی ها آب هم بدون اجازه این رمال هاشون نمی خورند. بی سواد و با سواد و با کلاس هم نداره ، همه اعتقاد عجیبی به این چیزها دارند و وحی منزله!! تازه دم به دقیقه هم برای هم طلسم می برند و طلسم باز می کنند!!
تازگی ها فهمیدم دانشگاه ما که از دانشگاه های معتبر هند است ، رشتهASTROLOGY (طالع بینی ) رو از لیسانس تا دکترا داره. البته همون ستاره شناسی هستش ولی با گرایش رمالی!!! حالا فکر کنید سر این کلاس نشستید و دارید سنگ بالا پایین میندازید و توی گوی بلورین آینده آدم مورد نظر رو می بینید و طلسم بازی و این چیزها.
البته موضوع به اینجا ختم نمی شه ، 1 ماه و اندی پیش که ماه گرفتگی داشتیم ، تمام شبکه های خبری هند خبرهای دنیا رو تعطیل کردند که آی می خواد ماه بگیره!! از صبح پیر و جوون رمال و طالع بین دعوت کردند که حالا چی کار کنیم!! واقعا باور کردنی نبود برای یک قضیه علمی که قرن ها پیش کشف شده و موردش حل شده این ها این همه سرو صدا کنند. خلاصه که اومدند گفتند این روز ال کنید و بل کنید ، متولد این سال این کار و بکنه یا میزان نحسی این سال را برای هر کس بررسی می کردند و همه اویزون معابد که خدا غلط کردیم ماه رو نگیر!!!
یه بلم بشویی که باید بودید و می دیدید . فکر کنم همه از ترس اون شب رو نخوابیدند!!
تازه یک روز قبل از سال نو ما ، سال نو هندی (ugadi ( که از بقیه سال نو هاشون معروف تره بود. اون روز زد وخورشید به میزان جزیی گرفت. تمام برنامه های سال نو تعطیل شد و موکول شد به فردا. !! از استاد برنامه نویسی که خیلی هم ادعای علم و دانش داره و تو بزرگترین شرکت نوکیا تو هند کار می کنه ، علت رو پرسیدم و اون هم گفت که نمی دونم خدایان غضب کردند یا زمین و آسمان! و حتما یه اتفاق بدی افتاده دیگه!!
(اینم از آدم باسواد که حداقل تو دبستان یک بار علوم امتحان داده) به هیچ عنوان هم واقعیت علمی این قضیه رو قبول نداشت!!
البته این قضیه مسلمان و هندو و مسیحی هم نداره ! فقط در مسلمانها کمتر و در هندو ها به خاطر باور های دینی، بیشتر دیده می شه.
نمی دونم ، فقط خدا به داد ما برسه رمالی ، جادوگری چیزی از اینجا بیرون نیاییم.
یا حق
+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت 16:10  توسط نرگس |
|
سلام
ممنون از همه ی خوش آمد گوئی ها ، اميدوارم بتونم با خوب نوشتن جبران کنم.
حالا که اين ترم تموم شد و ما در فرجه امتحانی به سر می بريم می خواستم در مورد زبان جديدی که ما در هند يا بهتر بگم تو کالج ياد گرفتيم بنويسم.
انگليسی در هر جای دنيا به لهجه ی همان افراد تلفظ می شه که ممکنه يه مقدار بالا پايين بشه.مثلا عربها ، آفريقايها … هر کدوم يه جور تلفظ می کنند(غير ما ايرانی ها که از خود انگليسی ها راحت تر حرف می زنيم
) ولی به هر حال کلمات رو که تغيير نمی دهند.
ولی امان از اين هندی ها!!
روز های اول که اومدم اينجا احساس می کردم تو ايران به من زبانی غير از انگليسی ياد دادند. کلی توجه می کردم تا بفهمم استاد چی می گه!
هندی ها "خ" رو نمی تونند تلفظ کنند ، "ز" رو هم "ج" تلفظ می کنند. اکثر "س" ها در انگليسی رو "ش" و اکثر "ش" ها رو "س" تلفظ می کنند. خلاصه از اين قرو قاطی ها زياد دارن که البته بستگی به زبان هر ايالت هم داره.
يک سری لغات قصار که استادا زياد به کار می برند از اين قراره:
Which---> whuch
then ---> yen
achieve ---> achuve
give ----> giu
yes ---> es
ok ---> uk
thousand -----> thoujand
zero ----> jero
over ---> vover
section -----> sheshen
خلاصه که اين جوريه . خيلی ديگه هم هست ولی فکرش رو که می کنم قاطی می کنم.
اين که از استاد ، حالا فکرش رو بکنين با بقال و راننده و.. چه جوری سر و کله می زنيم.!
*اينجا هر ايالتی زبان مخصوص خودش رو داره . يعنی علاوه بر هندی و انگليسی هر کسی در هر جا زندگی می کنه بايد زبان اون ايالت رو ياد بگيره وگرنه نمی تونه تو اون ايالت کار دولتی و رسمی دا شته باشه. البته زبان کامليه و بچه ها از دبستان ياد می گيرند. هندوها در هر ايالتی زبان اون ايالت رو زبان مادری می دونند به همين خاطر خيلی ها شون فقط همون رو بلدند حرف بزنند و زبان هندی رو بلد نيستند
ولی مسلمان ها در هر جا به زبان اردو صحبت می کنند که همان هندی است فقط نوشتن و بعضی کلماتش فرق داره و اگه بخوان وارده کار دولتی بشن زبان ايالتی رو هم بايد بدونند.(به همين خاطر مهاجرت داخل کشوری در هند خيلی کمه) . در عوض زبان انگليسی رو همه صحبت می کنند و در حقيقت زبان رسمی انگليسی نه هندی!!! 
** ايرانی های قديمی زياد به رسم و رسوم نوروز پايبند نموندند فقط زرتشتی ها هستند که موقع سال نو ميرند معبد(آتشگاه) و سال نو رو در کنار هم تحويل می کنند و جشن می گيرند.البته در شمال، نوروز حال و هوای ديگری داره. فقط همين .اطلاعات ديگه ای ندارم( اين هم به در خوا ست حسين آقا)
+ نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 23:20  توسط نرگس |
|