- مستور اول کتاب آخرش نوشته: «وقتی نمیتوانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی نکن.»
من سر تکان میدهم. و میگویم: «نع! خفه شو و بازی نکن!» بعد به این فکر میکنم که مگر میشود بازی نکرد؟
- مستور باز هم گیر داده به مشترکات انسانی، به کرمهایی که خیلی وقتها توی روح ما وول میخورند. مستور بزرگشان کرده و دادهشان به هر کدام از شخصیتهایش! مرگ، تاریکی، زن و...! کرمهای رشد کردهی شخصیتهایش هستند. به قول خودش چاههاییاند که هر یک از آنها افتادهاند توش! ولی کرم ابراهیم(شخصیت اصلی) مرگ است. کرمی که با مردن زناش(افسانه) و نوزادش، به جانش افتاده.
- زنهای خانهدار. از نظر یکی از شخصیتهای مستور آنها مقدساند چون کارهای خوب میکنند. و از نظر من هم همین طور. مقدساند چون وارد گند و افتضاح جامعه نمیشوند و فکر کیک مانندشان را کسی با تیغ بیرحم شهوت نمیبرد.
- مستور نوشته: «گاهی فکر میکنم آدمهای زیادی هستند که من میتوانم با آنها عمیقا احساس «نزدیکی» کنم اما افسوس که نمیشناسمشان. گاهی فکر میکنم روی این کرهی خاکی زنهای زیادی هست که من نمیشناسمشان اما میتوانم با تمام نیرو عاشقشان شوم. فکر میکنم اگر آنها هم با من آشنا شوند، به شکل غریبی عاشق من خواهند شد.»
من میگویم: «بعله! عشق یکتا نیست. کافی ست کسی کمی شیرین باشد، تا بشود عاشقش شد.»
- مستور نوشته: «فهمیدم برای عاشقیت علاوه بر زنی که بتوانی دوستش داشته باشی باید چیزهای دیگری هم باشد.»
من هم به نشانهی تائید سر تکان میدهم. کو حال و حوصله؟!
- مستور از زبان عبدی خپل، که بیشتر از همه شبیه من است، مینویسد: « من از عاشق شدن مثل هیولا میترسم، تو نمیترسی؟»
- انصافا «من گنجشک نیستم» خوب نبود. مقایسه نمیکنم با کارهای قبلیاش. گرچه هنوز هم ترجیحش میدهم به همهی نویسندههای معاصر. ولی من گنجشک نیستمش شبیه هذیانگوییهای یک آدم درگیر بود. ولی مستور برگ برندههایش را همیشه به موقع رو میکند. جاهایی که جز عذاب چیزی از نوشتههایش به تو نمیرسد یکهو برگش را رو میکند. و آن چیزی نیست جز جملههایی که صدسال است میخواستی بگوییشان و نمیدانستی چه طور؟ و او توانسته به بهترین صورت بگویدشان!
پ.ن: من گنجشک نیستم/مصطفی مستور/ نشر مرکز/1900 تومان.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 22:2  توسط سناء شایان |
کتاب
|
کلا ما سواد این حرفها را نداریم. به نظرم نمایشگاه و جاهای شلوغ که همهی مردم از آن م.مودبپور خوان بگیر تا آن یکی فرهیختهی دانشگاهی و محقق و... را به خودش جذب میکند. یک پدیده است. که میشود یک مشت آدم درست و درمان بیایند در جنبههای مختلف تحلیلش کنند و از این حرفها.
ولی ما کلا خوشحالیم. میپریم توی جو. هی فحش میدهیم به آن خانومی که هی پشت بلندگو میگفت: «با کتابهای خیلی سبز کنکورت رو قورت بده» ولی طریقهی هضمش را نمیگفت. یا چه میدانم، آن خانومی که میگفت: «هر کی از این بستنیا نخورده شب خوابش نبرده!» بروبچ هم جهت تمدد اعصاب و خواب راحت 4-5 تا بستنی یخ در بهشتی خوردند. باشد که رستگار شوند. یا بخش کودک و نوجوان که آدم را به هوس میاندازد که بچه داشته باشد. لااقل خاله یا عمهی بچهای باشد. ما و اطرافیان هم کلا منفعل! کلا آدم میتواند در آن بخش قدم بزند و بوی سوختگی کودکی و نوجوانیاش را بشنود. واقعا بیامکانات بودیم ما! برای همین این قدر بیسواد بار آمدیم. اگر خجالت نمیکشیدم از همان کتابها میخریدم و میخواندم جای این خزعبلات. در ضمن شما میدانستید میشود روی عطف یک کتاب کلمهی «جیش» را نوشت؟ عجب مثل این که واقعا دایرهی لغاتی که میشود توی جمع گفت، دارد هر روز ول و ولتر میشود. مثلا میشود گفت: «این بچههای پوشک بپای جیشو رو نیارید نمایشگاه، گناه دارن، کودک آزاری در چه حد آخه؟»
ولی در هر صورت یک سری کتاب تادیبی بود که برای بزرگسالان بسیار مفید بود. مثلا کتابهایی که به بچهها یاد میداد که سلام کنند، تشکر کنند، فحش ندهند، خسیس نباشند، شبها زود بخوابند، ساندویج دهنی کسی را نخورند و....
ولی به نظرم باید از کودکی به بچهها یاد بدهند تنه نزنند. نه واقعا میارزد که تن آدم بخورد به تن هزار نفر، برای 20٪ تخفیف؟ خوب اگر به بچهها از بچگی یاد بدهند که بزرگ شدی کرم نریز، دیگر آدمها کرمو ای نبودند که از شوق نمایشگاه و جاهای شلوغ، شب خوابشان نمیبرد. البته چندتا کار مفید دیگر و بهتر، این است که آدمها شبها از ساعت 9 بخوابند و خواب ببینند، صبح بروند نمایشگاه کتاب، تعبیر خواب یوسف را بخرند. که تعبیرش رد خور ندارد. یا این که این دانشجوها یا اینهایی که به هر دلیل مادرشان کنارشان نیست که بپزد تا بخورند بروند کتاب آشپزی بخرند، هی بپزند هی بخورند. یا این نشر چشمه همت کند «پرسه در حوالی زندگی» مستور را تجدید چاپ کند تا ما هر سال نرویم در غرفهاش و هی نگویند بعد نمایشگاه! یا آدم خوددار باشد و دل و دین را یکباره نبازد و نرود هر چه پول دارد بدهد کتاب! و صد برابر تخفیف کتابها، چرت و پرت بخرد و بخورد. ولی کلا تفریح خوبی ست نمایشگاه کتاب! برای مردم بیتفریح ایران که آخر تفریحشان پاساژگردی ست. نمایشگاه هم گزینهی خوبی ست. ولی یک روز باید از کار فرار کنم و تنها بروم تفریح! این تفریح تنهایی یک مزهای دارد. با دوستان هم یک مزهای!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ساعت 23:41  توسط سناء شایان |
کتاب
|
هولدن بس که سیگار کشیده تبدیل شده به یک کارخانهی دود سازی!
نیمه مست و خراب، در حالی که بوی مشروب و سیگار قاطی شده ازش بلند میشود، میرود و میآید و تقریبا داد میزند:«این اشکال همهی آدمهای باهوشه. هیچ وقت نمیخوان دربارهی قضیهی جدیای حرف بزنن مگر این که خودشون دوس داشته باشن»
سر تکان میدهم و میگویم:«آره پسر! مشکل همشونه! منم چنتایی به تورم خورده! شایدم من به تور اونا خورده باشم! کسی چه میدونه؟»
حتما تو دلش هزارتا از آن فحشهای بدش را نثارم میکند؛ که آدم کسل کنندهایم! خوب من که هولدن کالفیلد را زیاد نمیشناسم. این آقای سلینجر توی ناتور دشتاش خلقاش کرده! یک نوجوان بیادب که به اندازهی همهی عقدههای فروخوردهی همهی نوجوانهای جهان خل و چل بازی و سرکشی میکند و حرف می زند و حرف میزند!
باز هم راه میرود و صدای برخورد کفشش با کفپوش سرامیک اتاقم تمرکزم را بهم میزند، باز هم دهنش را باز میکند و بوی گند مشروب و سیگار همراه این کلمات میریزد بیرون:«یکی از اشکالای دیگهی این روشنفکرا و آدمای باهوش اینه که دربارهی چیزی حرف نمیزنن مگه این که مهار قضیه دست خودشون باشه! همیشه میخوان وقتی خودشون خفه شدن تو هم خفه شی!»
به خفه شدن فکر میکنم! به این که کی از کی باهوشتره؟ و این که کی زودتر از همه خفه میشود؟ من؟ تو؟ ما؟ ایشان؟
پ.ن: حرفهای هولدن را از صفحهی 142 و 143 کتاب ناتور دشت نوشتهی سلینجر و ترجمهی محمد نجفی برداشتم!
+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388 ساعت 12:26  توسط سناء شایان |
کتاب
|

معمولا شب ها قبل از خواب کتاب می خوانم، و کتاب ها را کنار سرم می گذارم، ولی "دا" را نمی توانم آنجا بگذارم، اذیتم می کند، راستش احساس پفکی بودن می کنم.اولین بار نیست که از جنگ می خوانم، ذهنم دور نیست از این طور مسائل، پارسال یک زونکن 500 صفحه ای درباره ی کومله و دموکرات خواندم، از چگونگی شهادت به دست آن ها، با تمام این ها زیاد اذیت نشدم!کتاب های سوره ی مهر هم جسته گریخته خوانده ام.ولی"دا" می آزاردم، شاید به این خاطر که قهرمان داستان زن است و در 17 سالگی به جنگ می خورد، فکر می کنم 17 سالگی من تا او! او می رود مرده شور خانه ی گورستان(جنت آباد) مرده های متلاشی شده را می شورد، پایش می رود توی شکم مرده ای که شکمش باز بوده،پدرش را خودش به خاک می سپارد، یک بقچه نشانش می دهند و می گوید این بقای جسد زنی ست درشت، مغز پیرمردی را با تکه ای مقوا جمع می کند و تکه تکه های متلاشی شده ی مغز را در کاسه سر می ریزد،جنازه ی دوستانش را می بیند، در آن روزها در خرمشهر می چرخد و...و من در 17 سالگی مانند حالا از خون می ترسم به محض این که گرسنه می شوم سردرد می گیرم از جنگ واهمه دارم حتی جنگ لفظی!من نرم ام و او سخت!من کوچکم و او بزرگ، جنگ آدم ها را بزرگ می کند.
300 صفحه از کتاب 812 صفحه ای را خوانده ام و هر بار دلم می خواسته هر 812 را بر سرم بکوبم، خواندش چنان خسته ام می کند که دلم می خواهد بگیرم بخوابم و به این فکر کنم که همه چیز خیال است و بس!ولی در خواب باز هم خوانده هایم مرور می شود و خواب زده می شوم.این صحنه ها بوده اند، چه روایت شوند و من و تو بخوانیم چه بمانند گوشه ی ذهن راوی شان!نمی شود پاکشان کرد، باید دادشان زد، برای همین 6 سال تمام سیده اعظم حسینی از سیده زهرا حسینی مصاحبه گرفته تا بنویسدشان.و کتابی در بیاورد با روایت اول شخص و نثر ساده و روان.از این کتاب قطور 6 آبان 87 پرده برداری کردند و الان یک نسخه اش دست من است،راستش کمتر کسی پیدا می شود که 11 هزار تومان را خرج خرید یک کتاب بکند، آن هم کتابی که مربوط به دفاع مقدس باشد.بیشتر مردم حاضرند بروند با دوستانشان رستوران و یک پرس چلوکباب بزنند با این پول، یا بدهندش یک روسری یا شال!من هم مثل اکثر مردم، اگر دبیرتحریریه ی مهربان و دست اندرکاران برای بچه های تحریریه نمی خریدند من هم نمی خواندم و آرامش واهی ام بهم نمی خورد.
پ.ن:اخبار "دا" را از این
سایت پی بگیرید.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387 ساعت 17:32  توسط سناء شایان |
کتاب
|