تبليغاتX
برای ساکنان زمین

متفاوت!

این دومین‌باری ست که می‌روم عروسی کسانی که نمی‌شناسم. یک بار رفتم عروسی دخترعمه‌ی دخترخاله‌ام. یک‌بار هم الان که رفتم عروسی یکی از همکارانی که اصلا مرا نمی‌شناسد ولی کل سازمان را دعوت کرده بود. کلا سازمان را بر باد بنا نهاده‌اند. یک روز هستی و فردا نیستی! به همین سادگی! برای همین نباید دل‌ببندی به میز و همکار و...! نباید هم مهم‌شان بداری! همین‌طوری باید باشند در حد سرگرمی! ول کنم، داشتم می‌گفتم. از اولش قرار نبود برویم. آورد کارت عروسی‌اش را داد، یک کارت خردلی بود با ده بیست خط نوشته! خیلی ساده، خیلی خیلی ساده! از یکی دو ماه پیش هم، هی دیدیم می‌آید و می‌رود و هماهنگی می‌کند. گفته بود قرار است جشن‌شان در «مرکز توان‌بخشی‌ ثاره‌الله» باشد. ما هم خندیده‌ بودیم که عمرا بیاییم. خلاصه! این مرض کنجکاوی ما را کشاند تا پارک‌وی از آن‌جا هم زیر باران پیاده رفتیم تا پمپ بنزین ولنجک، بعد هم  خیابان مقدس اردبیلی و بعد تازه اول بدبختی‌ها بود. ساکنان خیابان ثارالله در شب 4شنبه اگر سرشان را از پنجره‌ی خانه‌شان می‌کردند بیرون،سه دختر عروسی ندیده می‌دیدند که عین بز کوهی زیر باران تند دارند از آن خیابان می‌کشند بالا! خلاصه بالاخره رسیدیم. عروسی توی پارکینگ مرکز توانبخشی بود. مختلط بود ولی به صورت کاملا اسلامی! ارکستر هم داشتند. کمی دف زدند یک عده هم آمدند سلطان قلب‌ها این‌ها خوانند. عروس هم با لباس عروس و چادر بود. حالا این‌ها به کنار! مهم چیز دیگری ست. مهم این است که جلوی اصراف یک عالم پول گرفته شد. می‌دانی خرج آرایشگاه و لباس هر کدام از زن‌های مدعو چه قدر می‌شد؟  شام هم زرشک پلو با مرغ بود. راحت و ساده! تازه جانبازهای ساکن آن‌جا هم خوشحال شدند کلی!

+  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت  1:14  توسط  سناء شایان |  خوشمزه  | 

جایی دارد باران می‌بارد

یک بار یکی از دوستانم گفت:
 «این که تنها با عده‌ای دوست‌ باشی بیست بار بهتر از آن است که عاشق‌شان باشی.»
حالا فکر می‌کنم که حق با او بوده است، وانگهی بالاخره جایی دارد باران می‌بارد و برنامه‌ی گل‌ها را تنظیم می‌کند و حلزون‌ها را شاد نگه‌ می‌دارد.
و تمام چیزی که ارزش اندیشیدن را دارد این است.

از: ریچارد براتیگان عزیزم

+  نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت  9:6  توسط  سناء شایان |  خوشمزه  | 

آب و هوا!

بر هر چه پیروز شوم بر این یکی نمی‌توانم؛ من موجودی آب‌وهوایی هستم! حالا من چه‌ می‌دانم معنی دقیق آب‌وهوا چیست؟ تو برو از توی کتاب جغرافیا نگاه کن! ولی نه! بهترش می‌شود دم‌دمی مزاج! ولی دم‌دمی مزاج کمی نامردی ست. فصلی‌مزاج بهتر است. من زمستان‌ها افسرده‌ام. تابستان‌ها کلافه‌ام. بهار و پاییز هم سرخوش‌ام! باد درخت بیدار کن قبل از درخت‌ها مرا بیدار می‌کند. خودم را از شر لباس‌های گرم و سنگین زمستانی رها می‌کنم! لباس نو که ندارم ولی بی‌خیال! همان لباس‌های تابستان خوب است. به فین فین می‌افتم! آخی باد رفته توی دماغ‌ام. الان حتما دماغم بیشتر از همیشه باد دارد!
روزهای آخر سال که همین روزها باشد. اصلا به روی خودم نمی‌آورم چه خبر است. ول کن بابا! بهار و آب‌وهوا را بچسب!

این یادداشت بهاریه‌ام برای بروبچه‌های دانش‌آموز مخاطب مجله‌است:
اصلا مهم نیست که اختلاف سال تولدم با سالی که می‌آید، چه قدر می شود؟ اصلا مهم نیست که مهلت خیلی از کارها تمام می‌شود. اصلا مهم نیست که سال دیگر می‌آید و من در غفلتم. اصلا مهم نیست که چه قدر از آرزوها و اهدافم دورم. اصلا مهم نیست که بی‌تاب نوشتنم یا شغل دیگری دارم. اصلا مهم نیست لباس نو ندارم و نمی‌خرم. اصلا مهم نیست که کارهای عقب‌مانده‌ام را به آن طرف سال می‌کشانم. مهم از نظر من این است که؛ می‌توانم یک نفس عمیق، نفس بکشم. دو تا ریه‌ام را پر کنم از هوای بهار و حس کنم ریه‌های چروک ‌خورده‌ام، از هم باز‌ می‌شوند و سلول‌هایش جوان می‌شوند و از‌ خوشحالی ‌می‌پرند هوا!
بعدش حتما نوروز مهم می‌شود، سیب سرخ، سکه‌ی براق، سرکه‌ی تیز، سمنوی تازه و... و بالاخره سجده‌ی سال نو و دعای پنهانی و مخفی هر سال! ولی شما که غریبه نیستید، از چند هفته قبلش تمام توان فکری‌ام را روی آن دعا متمرکز می‌کنم. باید پرنورترین دعای سال‌ام را انتخاب کنم و طی یک سال از او بخواهمش!
بعد حتما دلم خوش خواهد شد. چرا؟ چون تمام سلول‌های روح و جسم‌ام فهمیده‌اند جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است. نه این که هیچ هیچ! چیزهایی هم هست، مثلا ؛ ارزش، علم، تجربه و ... و مهم‌تر از همه خدا! ولی کار دنیا ناپایدار و گونه‌گون است. آدم‌های زندگی‌ آدم زیاد‌ می‌شود و کم!(جایی یکی خالی که بگوید: شما که آدم نیستی حوایی). تجربه‌های کاری زیاد می‌شود. دوستان می‌آیند و می‌روند. اتفاق‌های خوش و ناخوش می‌افتد، اتفاق‌هایی که همه«الخیر فی ماوقع» اند! و... بالاخره کیفور می‌شوم از این همه ناپایداری، گونه‌گون شدن و اعتماد به خوب و خوش گذشتن در سختی‌ها و خوشی‌ها و بودن او در همه حال و همه ‌احوال!
 و منتظر تغییرات بعدی می‌مانم، تغییراتی که فقط از دست خودش بر‌می‌آید و بس!
حالا بد نیست چرتکه را هم بیرون بیاورم، خوب! بگو ببینم چند نفر آمدند و رفتند در زندگی‌ات؟ چند نفر را دوست داشتی و چند نفر را نه؟ چه کارهایی کردی؟ چه‌قدر یاد گرفتی؟ چه‌قدر وقت و پول هدر دادی؟ خلاصه چه کردی و چه نکردی؟
حالا که اشتباهاتم را بیرون کشیده‌ام باید نسبت به خودم سخت‌گیر و رئوف باشم. بهار است، باید خودم و دیگران را ببخشم و شرط بگذارم که دیگر تکرار نکنم و نکنند.

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت  10:10  توسط  سناء شایان |  خوشمزه  | 

کار نان تمام است

-زندگی یعنی، شنیدن ترانه های فخیم جناب شهرام شپره در یک عصر دلگیر زمستانی، برای فرار از افسردگی فصلی.

-زندگی یعنی بغل کردن دوستان قدیمی و دلتنگی برای دوران دانشجویی.

-زندگی یعنی خواندن یک کتاب، یافتن یک علم در میان سطور آن کتاب.

-زندگی یعنی باز شدن آرام آرام یک شکلات روی زبان با گرمای دهان.

-زندگی یعنی شکلک درآوردن برای بچه‌ای که در آغوش مادرش است و از پشت سر مادرش زل زده است به‌ تو!


-زندگی یعنی داشتن دوستان جدید. یعنی روی خوش به مردم. یعنی اعتمادهای الکی، و دیدن دلیل های دوستی و ندیده انگاشتن شان.

-زندگی یعنی وراجی‌ها و خاله زنک بازی‌ها و اظهار فضل کردن‌ها.

-زندگی یعنی یک نفر دیروز مرد و هنوز نان گندم خوب است!*

-زندگی یعنی همین، یعنی نان سنگکی، که نانوا برای معرفی نانوایی اش دم در می زند و هر که رد می شود یک تکه از آن می کند و می خورد، تا ظهر نشده کار نان تمام است.


*:سهراب سپهری: یک نفر دیشب مرد و هنوز نان گندم خوب است و هنوز آب می ریزد پایین اسب ها می نوشند. قطره‌ها در جریان، برف بر دوش سکوت و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

+  نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387 ساعت  10:39  توسط  سناء شایان |  خوشمزه  |