جایی دارد باران میبارد
«این که تنها با عدهای دوست باشی بیست بار بهتر از آن است که عاشقشان باشی.»
حالا فکر میکنم که حق با او بوده است، وانگهی بالاخره جایی دارد باران میبارد و برنامهی گلها را تنظیم میکند و حلزونها را شاد نگه میدارد.
و تمام چیزی که ارزش اندیشیدن را دارد این است.
از: ریچارد براتیگان عزیزم
آب و هوا!
روزهای آخر سال که همین روزها باشد. اصلا به روی خودم نمیآورم چه خبر است. ول کن بابا! بهار و آبوهوا را بچسب!
این یادداشت بهاریهام برای بروبچههای دانشآموز مخاطب مجلهاست:
اصلا مهم نیست که اختلاف سال تولدم با سالی که میآید، چه قدر می شود؟ اصلا مهم نیست که مهلت خیلی از کارها تمام میشود. اصلا مهم نیست که سال دیگر میآید و من در غفلتم. اصلا مهم نیست که چه قدر از آرزوها و اهدافم دورم. اصلا مهم نیست که بیتاب نوشتنم یا شغل دیگری دارم. اصلا مهم نیست لباس نو ندارم و نمیخرم. اصلا مهم نیست که کارهای عقبماندهام را به آن طرف سال میکشانم. مهم از نظر من این است که؛ میتوانم یک نفس عمیق، نفس بکشم. دو تا ریهام را پر کنم از هوای بهار و حس کنم ریههای چروک خوردهام، از هم باز میشوند و سلولهایش جوان میشوند و از خوشحالی میپرند هوا!
بعدش حتما نوروز مهم میشود، سیب سرخ، سکهی براق، سرکهی تیز، سمنوی تازه و... و بالاخره سجدهی سال نو و دعای پنهانی و مخفی هر سال! ولی شما که غریبه نیستید، از چند هفته قبلش تمام توان فکریام را روی آن دعا متمرکز میکنم. باید پرنورترین دعای سالام را انتخاب کنم و طی یک سال از او بخواهمش!
بعد حتما دلم خوش خواهد شد. چرا؟ چون تمام سلولهای روح و جسمام فهمیدهاند جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است. نه این که هیچ هیچ! چیزهایی هم هست، مثلا ؛ ارزش، علم، تجربه و ... و مهمتر از همه خدا! ولی کار دنیا ناپایدار و گونهگون است. آدمهای زندگی آدم زیاد میشود و کم!(جایی یکی خالی که بگوید: شما که آدم نیستی حوایی). تجربههای کاری زیاد میشود. دوستان میآیند و میروند. اتفاقهای خوش و ناخوش میافتد، اتفاقهایی که همه«الخیر فی ماوقع» اند! و... بالاخره کیفور میشوم از این همه ناپایداری، گونهگون شدن و اعتماد به خوب و خوش گذشتن در سختیها و خوشیها و بودن او در همه حال و همه احوال!
و منتظر تغییرات بعدی میمانم، تغییراتی که فقط از دست خودش برمیآید و بس!
حالا بد نیست چرتکه را هم بیرون بیاورم، خوب! بگو ببینم چند نفر آمدند و رفتند در زندگیات؟ چند نفر را دوست داشتی و چند نفر را نه؟ چه کارهایی کردی؟ چهقدر یاد گرفتی؟ چهقدر وقت و پول هدر دادی؟ خلاصه چه کردی و چه نکردی؟
حالا که اشتباهاتم را بیرون کشیدهام باید نسبت به خودم سختگیر و رئوف باشم. بهار است، باید خودم و دیگران را ببخشم و شرط بگذارم که دیگر تکرار نکنم و نکنند.
کار نان تمام است
-زندگی یعنی بغل کردن دوستان قدیمی و دلتنگی برای دوران دانشجویی.
-زندگی یعنی خواندن یک کتاب، یافتن یک علم در میان سطور آن کتاب.
-زندگی یعنی باز شدن آرام آرام یک شکلات روی زبان با گرمای دهان.
-زندگی یعنی شکلک درآوردن برای بچهای که در آغوش مادرش است و از پشت سر مادرش زل زده است به تو!
-زندگی یعنی داشتن دوستان جدید. یعنی روی خوش به مردم. یعنی اعتمادهای الکی، و دیدن دلیل های دوستی و ندیده انگاشتن شان.
-زندگی یعنی وراجیها و خاله زنک بازیها و اظهار فضل کردنها.
-زندگی یعنی یک نفر دیروز مرد و هنوز نان گندم خوب است!*
-زندگی یعنی همین، یعنی نان سنگکی، که نانوا برای معرفی نانوایی اش دم در می زند و هر که رد می شود یک تکه از آن می کند و می خورد، تا ظهر نشده کار نان تمام است.
*:سهراب سپهری: یک نفر دیشب مرد و هنوز نان گندم خوب است و هنوز آب می ریزد پایین اسب ها می نوشند. قطرهها در جریان، برف بر دوش سکوت و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

