تبليغاتX
برای ساکنان زمین

ما جوانیم؟

- تو مصلا باهم قرار گذاشتیم. نمایشگاه پژوهش‌ بود! چه شوخی خنده‌داری! در ایران پژوهش هم مگر معنا دارد؟ با هم می‌رویم تمام غرفه‌ها را می‌بینیم چیزی که چشممان را بگیرد نیست، چیزی که کاربردی باشد. همه ماکت است و همه امیدوارند خدا از آسمان پولی قلمبه کند و بندازد توی دامن‌شان تا به تولید انبوه برسانند کارهاشان را! یاد چند ماه پیش می‌افتم که فکس می‌زدیم به بعضی از این مراکز و ازشان آمارها و پژوهش‌هایی که در مورد جوانان کردند را می‌خواستیم. غرفه‌ی چندتا از آن‌ها که برایشان فکس زده بودیم دیدم. خزعبل اندر خزعبل! رفتم غرفه‌ی پژوهشکده‌ی آمار هم دیدم، هیچ در هیچ! همه آمار توصیفی! او خنده‌اش گرفته بود از تغییر فازهای ما! من در خط علوم  انسانی و او در خط مهندسی! آخر او مهندسی پتروشیمی‌ خوانده! برای خودش خانم مهندسی ست که 6-7 ماه توی کارخانه‌ی روغن نازگل کرمانشاه کار کرده، و هر روز با کارگرها سروکار داشته و نصف آن‌ها حقوق گرفته است. طوری که این 6-7 ماه روحش را پوسانده! آخرش هم استعفا داده و آمده بیرون! و حالا رفته است با بروبچه‌های امیرکبیر حرف زده که در این مدتی که در تهران است برود آن‌جا بدون پول و هیچ چیز دیگری، کمک‌شان کند. آن‌ها هم با صد منت پذیرفته‌اند. ایستاده‌ایم توی غرفه‌ی امیرکبیر، می‌گوید: «گاهی می‌شینم گریه می‌کنم. بچه که بودیم همیشه دعا می‌کردم، یه چیزی بخونم که دوستش داشته باشم و باهاش کار کنم و مفید باشم. پول هم دربیارم ازش و به فقیرها کمک کنم. ولی الان چی؟ هیچی نشد! ولی هنوز امیدوارم» خوب اگر این طور باشد که من به جای گریه باید سرم را بگذارم زمین بمیرم. بعد یک عده بچه دبیرستانی از جلومان رد می‌شوند. می‌گوید: « اگه می‌تونستم به دختر دبیرستانی‌ها می‌گفتم که درس و این چیزا رو بی‌خیال شن، برن شوهر کنن! به پسرا هم می‌گفتم تا دیپلم بیشتر بالا نرن! برن پی بیزنس!» می‌گویم: «نه! این طوری هم خوب نیست. به نظرم اگه بخوان درس بخوونن تو ایران فایده نداره! باید زبانشون رو قبل از دیپلم خوب کنن، و هر جور شده برن!» وقتی از مصلا می‌آیم بیرون اندوه‌ام عمیق‌تر از قبل شده و افسردگی‌ام بیشتر!
- رفته‌ایم کلاس، کلاسی درباره‌ی اصول روابط بین‌الملل و این چیزها! آقای استاد می‌گوید: «تو فرانسه یه جایی بود که جوون‌هاش خیلی معترض بودن، از صبح می‌ریختن تو خیابون و شلوغ می‌کردن! اونا اومدن تعدادNGOهای اونجا رو زیاد کردن و جوون‌ها رو سوق دادن به سمت اونا، تا برن حرفاشون رو بزنن! و مشکلات حل شد.»

- دانشجوی دندان‌پزشکی دانشگاه آزاد است! می‌گوید: « ترم 6-7 هامون سه تا خواسته‌ی صنفی داشتن، اعتصاب کرده بودن تو سالن آمفی‌تئاتر، مسئول‌های دانشکده، گوش نکردن به حرف‌شان، ترم 4-5 ها هم اضافه‌ شدن به‌شان! بعد دانشگاه مجبور شد گوش کند و اعتصاب تمام شد. بعد از آن حراست دانشگاه، هزار و یک انگ زد به‌شان که شما ... و.... اید. درحالی که اصلا سیاسی نبودند هیچ کدامشان!»

- گاهی وقت‌ها، فقط راه آسمان‌ها باز است. فقط راه دعا! در این وقت‌ها حس می‌کنم، خدا توهمی ست برای روزهای سختی! ولی توهم یا واقعیت، هر چه هست، فقط راه او باز است. نه راه‌های دیگر!

پ.ن1: حرف‌های استاد را درست به خاطر ندارم. شاید کشور دیگری بود، فرانسه نبود
پ.ن2:  به جای سه نقطه‌ها از همین انگ‌ها بگذارید که این روزها باب شده! چیزی ننوشتم که اگر سرچ کردند به این‌جا نرسند.

+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 ساعت  20:37  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

گریه‌مون هیچ! خنده‌مون هیچ؟

- دیده‌ای آدم‌ها می‌روند با هم مسافرت! با تور یا هر چیز دیگر! دیده‌ای که آدم‌ها در مسافرت با هم دوست می‌شوند. و بعد در لحظه‌ی جدایی کلی احساسات خرج می‌کنند و با هم شماره‌ رد و بدل می‌کنند. کلی هم را دوست می‌دارند و کلی دوست دارند هم را ببینند و با هم دوباره این ور آن ور بروند. بعدش تا یکی دو هفته شاید به هم زنگ بزنند و تمام! اصلا یادشان برود که کی بودند و چی بودند!

- شعار داده‌ام اساسی! شعار کنترل احساسات! یک لحظه می‌نشینم و سکوت می‌کنم. بعضم که تا توی گلو‌ام بالا آمده، به‌زور پایین می‌دهم. با خودم می‌گویم من عاقلانه‌ترین کار ممکن را کردم. این را چند ده نفر که ازشان مشورت گرفته بودم، تائید می‌کنند. دلم‌ می‌خواهد برای همیشه بنشینم روی همان صندلی و زمان کش بیاید! یا برگردد به زمانی که می‌نشستیم درباره‌ی مشکلات جوانان حرف می‌زدیم. ولی فایده‌ای ندارد. باید بروم. و تقریبا مطمئنم که دیگر نمی‌بینم‌شان! شاید بهای آزادی از آن‌جا ندیدن آن‌ها ست.

- بغضم را نمی‌توانم فرو بدهم. نشسته‌ سر راه حرف‌هایم. باد می‌آید و می‌خورد به چند قطره اشک! سنگ که نیستم، دلم تنگ می‌شود برای یکی دو نفر! فقط یکی دو نفر! شاید هم یک نفر! یکی دو قطره اشکم را جمع می‌کنم. الکی می‌خندم. و می‌روم برای کاری، حرف بزنم. حرف‌ام را می‌زنم. بعد همان‌جا، در یک دفتر نوپای غریبه، یک گوشه پیدا می‌کنم و ....

-نشسته‌ام جلوی یک دوست! خودم هم تعجب کردم از غلیان احساساتم آن هم به این اندازه! برایش می‌گویم برای چه گریه کردم. می‌زند زیر خنده! این هم روشی ست، خندیدن به مشکلات و موانع و پیش‌آمدها، تا آن‌ها حل شوند. حالا گاهی این موانع دل‌تنگی ست! باید به‌اش خندید؟ بعد هم کلی از موقعیت فوق‌العاده‌ام برای‌ام می‌گوید و نصحیت می‌کند که چندین کار را انجام دهم.

- دنیای عجیبی ست با یک مشت آدم ساده‌ی پیچیده!

+  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388 ساعت  23:0  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

مرگ تدریجی!

به حرف پابلو نرودا گوش کردم آن‌جا که می‌گوید:

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگر ورای روياها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات

ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .

-

امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

 

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بميری!

شادی را فراموش نكن


و حالا من آزادم. و جلوی مرگ تدریجی‌ام را گرفتم!


+  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388 ساعت  0:31  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

تمام شدن

این زمزمه‌ها برایم آشناست. زمزمه‌های تمام شدن که از دلم بلند می‌شود و تمام جانم را می‌گیرد. و باز کله‌شقی خودم، و گم کردن مرز تحمل! راستی تا کجا باید تحمل کرد؟ چرا بعضی وقت‌ها مسئولیت سایه می‌اندازد روی همه چیز؟ چرا من هم‌چنان اصرار دارم به این طور بودن؟ نه! جریانش راه افتاده، جریانی  که با دلگیری شروع می‌شود و به تمام شدن ختم می‌شود. و غرورم این‌قدر مهم است، که تمام کنم این سایش غرور را! منتهی به موقع خودش! 
+  نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت  12:58  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

امكان گفتگو

دارم فكر مي كنم چه مي شود يكي، ديگري را مي كشد؟ ديگري اي كه حتي نمي شناسد! چه مي شود كه براي اين كار دست به كارهاي انتحاري مي زند؟ خيلي وقت است دارم فكر مي كنم. راستش اين فكر دغدغه ي من نبود. يك دغدغه ي تزريقي ست كه از ذهن كسي به ذهن من هم آمده! و خوب يا بد مرا هم درگير خودش كرده! من كاري نمي توانم بكنم جز خواندن! ولي نه! يك كار ديگر هم مي شود كرد. خودم را بكنم موش و ببينم وقت هايي كه عصباني ام و دلم مي خواهد كسي كه عصباني ام كرده، بكشم. چه مي شود؟ من موش آزمايشگاهي خوبي هستم، به اندازه ي كافي تنفرهاي كوچك و بزرگ در درونم هست! براي همين هر روز چيزهاي تازه تري مي فهمم! يك روز فهميدم وقتي امكان گفتگو از بين مي رود. و كسي حرفم را نمي شنود، دلم مي خواهد خفه اش كنم. يك روز ديگر فهميدم وقتي كسي كارهايم را به اسم خودش ثبت مي كند و ازم مي دزدد، دلم مي خواهد خفه اش كنم. روز ديگر فهميدم وقتي يك كم سوادتر از خودم رئيسم است و دائم دستورهاي ابلهانه مي دهد، دلم مي خواهد بكشمش! ولي امروز كليد طلايي را پيدا كردم!  كرامت انساني! خوب اين شاه كليد است. هر آدميزادي خودش را در سطحي مي بيند، و وقتي ديگري پايين تر از آن سطح با او رفتار كند، اصلا آدم حسابش نكنند. عكس العمل نشان مي دهد. وقتي آدميزاد را در حد يك باكتري هم حساب نمي كنند و انگار نامرئي ست، آدم دلش مي خواهد كاري كند كه به خودشان ثابت كند كه بيشتر از آن ها مرئي ست. وقتي به تمام وجود و علايق ات مي خندند، دلت مي خواهد گريه شان را ببيني! وقتي تف مي كنند روي كرامت انساني ات دلت مي خواهد تف كني روي كرامت انساني شان. حالا اين وسط حتما سوء استفاده چي هايي هم پيدا مي شوند كه آدم هاي خشمگين نفرت زده را در آغوش بكشند و دست بكنند تو مخ شان و مخ شان را دربياورند و بشورند، و عمرشان را تلف كنند.

پ.ن1: كامپيوترم نيم فاصله نمي گيرد.
پ.ن2: شما هم به اين موضوع فكر كنيد. نتايج بعدي فكرهايم را دوباره خواهم نوشت! 

+  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388 ساعت  22:21  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

دراماتیک خنده‌دار

وقتی از دانشگاه فارغ شدم. عقده‌ی کار گرفته بودم. جدی می‌گویم. یک‌جور عطش بود شاید. شاید هم چیز دیگر. مثلا به دربان اداره‌ها نگاه می‌کردم. می‌گفتم کاش من جای او بودم. چه می‌دانم جای پاستیل‌فروش و... یک‌هو با یک حجم بزرگ بیکاری روبرو شده‌بودم. همه‌ی آرزو، استعداد، تلاش و...هایم بهم ریخته بود. تمام آن انشاء‌های دوره‌ی مدرسه که درش یا می‌خواستم معلم شوم یا پزشک، هم! همه چیز مچاله‌ شده بود و رفته بود. خوب نبود. حوصله‌ی درس را نداشتم. یعنی نمی‌خواستم برای پرشدن وقت درس بخوانم، از روی بیکاری! و از طرفی از آزمون‌های استخدامی‌ بانک‌ها و... متنفر بودم. از کارشان هم. بعد کمی‌ نوشتم و سعی کردم نوشتن یاد بگیرم. و کمی  هم روزنامه‌نگاری. دلم خواست متنی که می‌نویسم را خط خطی کنند. چند دوست پیدا کردم. و چند جا نوشتم. چند نفر این‌کاره پیدا کردم. و سعی کردم چیزهای متفاوتی بنویسم. و خودم از نوشته‌ام لذت ببرم. حالا دو سال و خورده‌ای از تمام شدن دانشگاه می‌گذرد. من همه نوع کاری کرده‌ام، با چند جا، دولتی و خصوصی، آماری و نوشتاری و اجرایی! دواطلبانه و پولی! و... یک حس تجربه کردن در وجودم است که مرا پاگیر جاهایی مثل بانک نمی‌کند. دوست دارم بدانم پشت این‌همه اتفاقات پفکی که در نگاه اول، خیلی گنده به نظر می‌آیند چیست؟ و هر چه نگاه می‌کنیم چیزی نمی‌بینم جز کار هیئتی! جاهای زیادی گشتم (اسم نمی‌برم چون سرچ می‌کنند) همه همین طور است. همه شاد و خوش خندان، می‌گردند. تا این که ازشان خروجی بخواهند، بعد اصلا نگاه نمی‌کنند تخصص کی چیست! یک عالم آدم می‌ریزند وسط می‌گویند طی چند ساعت شما باید این کارها را بکنید! بعد کار به شب نخوابی و حمالی و این‌ها می‌کشد، سوتی‌های خفن پیش می‌آید. بعد ماست می‌مالانند. معمولا هم هر سازمان مدیری دارد که باید چرند را به بهترین صورت، در کمال اعتماد به‌نفس به مردم قالب کند. این مدیر به درد مصاحبه، کنفرانس مطبوعاتی و... می‌خورد. که با کلی افتخار از همین کارهای هیئتی حرف بزند، و همه سوت و کف و دست! خبرگزاری‌ها هم حرف‌هایش را تیتر کنند و از همین خزعبل بازی‌ها!
جدا اوضاع دراماتیک خنده‌داری ست. باید ببنید، این طوری نمی‌فهمید. 

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت  22:41  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

یک گاف سی ساله

باید چیزهایی بنویسم. این که می‌گویم باید، یعنی مسئولیت پذیرفتم و آدمی نیستم که مسئولیت بپذیریم و بزنم زیرش! اصلا برای همین نوشتن است که باید بروم سی‌ سال پیش و هی بخوانم و شاخ دربیاورم از حرکات و رفتارهای آدم‌ها. و بعد هی سئوال توی ذهنم بیاید و هی گیج بشوم. هی خط ماجراهای بی‌ربط به قضیه‌ای را که باید ازش مطلع باشم را پی‌ بگیرم. و هی گیج‌تر شوم. وقتی گیج‌ام و می‌نویسم، وقتی خودم واقعا نمی‌دانم چه خبر بوده، وقتی من 6 سال بعد از سی‌قبل به دنیا آمدم و با یک مشت اطلاعات روتوش شده و چند کارخانه‌ی شهید‌سازی طرفم، وقتی مشکوکم به همه‌ی آدم‌ها، حتی آن‌هایی که از کودکی برایم ازشان قدیس ساخته‌اند. وقتی... چه بنویسم؟ وقتی آدم احاطه‌ی کامل بر موضوع‌اش دارد، می‌تواند قسمتی که می‌خواهد مخاطبش نداند لاپوشانی کند، یا چه می‌دانم، وقتی ممیزی روی بعضی کلمات و جملات است، آن‌ها را بپوشاند در قالب دیگری و به خورد مخاطب بدهد. ولی وقتی من نمی‌فهمم آدم‌های سی‌ سال پیش این مملکت چه داشتند می‌کردند وسط یک بلبشو، من چه می‌توانم به خورد مخاطبم. بدهم؟
در هر صورت روزنامه‌های آن زمان از کتاب‌هایی که محصولات کارخانه‌های شهیدسازی‌اند بهتر‌اند. دارم سعی می‌کنم، آرشیو روزنامه‌ها را مرور کنم. ولی باز هم دچار تضاد و تقابلم با آن‌چه که طی تمام سال‌های عمرم به خوردم دادند.
+  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت  20:48  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار 

سی سال دیگر؟

امروز نرفتم سر کار! نه از روی ترس بلکه از روی بی‌هدفی! دوست ندارم سیاه‌ لشکر باشم. سیاه‌لشکری کتک بخورم، بگیرندم و... اصلا دوست ندارم این صحنه‌ها را ببینم. همان 23 خرداد که توی خیابان‌ها گیر افتاده‌ بودم و چه‌ها که ندیدم، برای هفت پشت قبل و بعدم کافی ست. دوست ندارم هزینه‌ی هیچ جنبش و شورش و... ای‌ شوم. آن هم جنبشی که سر و ته‌اش معلوم نیست. نه که دلم خوش باشد. نه! شاید دل من میان‌مایه از یک نوجوان سرکوب‌شده‌ی خشمگین خون‌تر باشد. من‌ای که حق دارم سئوال کنم و این حق از من گرفته شده‌ است. امروز نرفتم سر کار و نشسته‌ام به خواندن، البته با «صورتی»! نشسته‌ام با صورتی درباره‌ی سی‌ سال پیش می‌خوانم. درباره‌ی جزئیات وقایع سی‌ سال پیش! چه قدر چیز می‌توان گفت درباره‌ی آن سال‌ها، چه قدر حرف ناگفته مانده از آن سال‌ها! چه قدر ابهام  و شاید تشابه! نتیجه‌اش چه؟ چه قدر عمر و زندگی تلف شده این وسط‌ها؟ نه! من نمی‌خواهم تلف شوم برای هیچ جریانی. بیرون صدای داد و بیداد می‌آید. مرگ برها و زنده بادها! و بعد صدای موتور و تیر هوایی و جیغ!
کی می‌توان درباره‌ی این جریانات حرف زد، خواند و نوشت؟ سی سال دیگر؟

+  نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت  16:32  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

چه فایده!

گاه فکر می‏کنم چه فایده دارد؟ چه فایده دارد احترام گذاشتن به دیگرانی که به اندازه‏ی پشیزی برایت احترام قائل نیستند؟ گاه فکر می‏کنم باید بروم بد شوم. کوفت شوم، دروغ‏گو شوم مثل خود خودشان! گاه خسته میشوم از خودم از این که بلد نیستم دروغ بگویم. و اسمش را دیگران می‏گذارند بی‏ادبی! وقتی برایم حال کسی مهم نیست، چرا باید حالش را بپرسم؟ وقتی کسی برایم عزیز نیست چرا باید به‏اش بگویم عزیزم؟ وقتی کسی لطفی در حقم نکرده چرا باید الکی تشکر کنم؟ ها؟ توی تعارفات گیر کرده‏اند و اصول را فراموش کرده‏اند. من بلد نیستم مردم را با حرف خر کنم. بلد نیستم حرافی کنم. من فن بیان نمی‏دانم. من ساده‏ام. از نظر من احترام به آدم‏ها یعنی وفای به عهدی که باهاشان داشتم. یعنی این که در روابط کاری وقتی کاری به‏ام محول شد به موقع و درست انجام دهم. یعنی وقتی گفتم فلان روز در فلان ساعت جایی‏ام. اگر مشکل از سر و کولم  بریزد ‏بروم. من شاید بلد نباشم قربان کسی بروم. ولی بلدم به حرف دیگران احترام بگذارم. بلدم به کار دیگران احترام بگذارم. بلدم شان آدم‏ها را حفظ کنم. توی دوستی هم کم می‏شود به کسی بگویم رفیق! ولی وقتی گفتم تا آخرش هستم. امکان ندارد دستی به سمتم دراز کند و پسش بزنم. حالا من این‏ام. منی که حداقل دو سال است که کار می‏کنم. حداقل در این دو سال 4-5 جا گشتم. از دولتی و وزارت‏خانه بگیر تا خصوصی! از کار آماری بگیر تا نوشتاری! از کم‏پول بگیر تا پرپول! از .... همیشه احترام گذاشته‏ام البته با روش خودم و تقریبا همیشه بی‏احترامی دیدم. کم کم دارد خصلت‏های آدم‏ها دستم می‏آید. مردم عاشق این‏اند که برایشان حرف بزنی! کارهایی که کردی را هزار برابر کنی و با توهمات خودت به خوردشان دهی! خیلی‏ها بی‏نظم‎‏اند.هفته‏شان به اندازه‏ی یک ماه می‏گذرد. مخصوصا زمان پول دادن. خیلی‏ها خودشان نمی‏دانند چه می‏خواهند. تو را صدا می‏کنند یک مشت خزعبل تحویلت می‏دهند. تو فکر می‏کنی حتما تو خنگی که نمی‏فهمی. بعدش می‏فهمی که نه! اصلا اصل ریاست بر همین است که راحت خزعبل تحویل این و آن بدهی! بعد چند ماهی می‏گذرد. تو در جایی قرار می‎گیری که وقتت را تلف می‏کند بعد به امید بهتر شدن اوضاع می‏نشینی! تحمل می‏کنی! فکر می‏کنی بالاخره روزی از توانایی‏هایت استفاده می‏کنند. بعد می‏بینی عمر تلف می‏کنی آن هم به ‏پای یک مشت ندانم کار! باز هم صبر می‏کنی، صبر! و آخرش می‏رسی به این که یک مدیر بسیار مهم با یک عالم کپ کپه و دب دبه! عرضه ندارد از یکی که آمار می‏داند و قادر به انجام و تحلیل پروژه‏هایی ست که اگر بدهند بیرون خدا تومن برایشان در می‏آید، کسی که دست به قلم است و کمی سابقه‏ی نوشتن دارد. کسی که دغدغه‏مند است و حوصله‏ی گشتن دنبال هزار سئوال جوانان را دارد کسی که.... استفاده کند. فکر می‏کند لابد این اضافی ست. و رفتن تو هیچ خللی در زندگی‏ات وارد نمی‏کند. ولی با خودت فکر می‏کنی واقعا آن مدیر از این نقص خودش باخبر نیست؟ از این بی‏عرضگی خودش؟ آیا درست است که یک آدم به این بی‏عرضگی رئیس چنین جایی باشد؟ آن وقت که این رفتار را می‏بینی برمی‏گردی به یافته‏های قبلت که از ماست که برماست. وقتی هیچ فکر و آمار و اندیشه‏ای پشت کارها نیست. و مدیران ناکارآمد که بلد نیستند از نیروهاشان استفاده کنند در این مملکت زیادند تازه مدیر برتر هم شناخته می‏شوند، درجا زدن و عقب ماندگی خیلی طبیعی ست. مثل زن حامله‏ای می‏ماند که از صبح تا شب شکمش را بکوبد به دیوار! معلوم است که چیز ناقص‏الخلقه‏ای از توی آن در می‏آید. در این مسخره‏بازی‏های اداری و کاری و دوستانه! دیگر برایم مهم نیست چه طور باهام رفتار می‏کنند. ناراحتی‏ام زود تمام می‏شود. من برای خودم اصولی دارم که به نظرم انسانی ست. خوب اگر آن‏ها غیرانسانی رفتار کردند، خوب حتما همان‏طورند که نشان دادند. چه باید بکنم؟ مگر چیزی از من کم شده؟ من همان آدم قبل‏ام! یک ابلهی که هنوز به اصولش پایبند است و بلد نیست دروغ بگوید و ادا در بیارود.



+  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت  19:37  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

Candy

سرم گیج می‌رفت، توی کیفم را گشتم و یک آبنبات پیدا کردم و پوستش را کندم و گذاشتمش توی دهنم. آمدم پوستش را بندازم توی جوی دیدم شهر ما خانه‌ی ماست. برای همین گذاشتمش توی کیفم. چند وقت گذشت، آمدم کیفم را عوض کنم، دیدم این همه وقت من این پوست آبنبات را با خودم این ور آن ور می‌بردم. حالا پوست آبنبات که چیزی نیست. بعضی یادها هم، همین است. خوشی‌اش شیرینی‌اش را چشیده‌ایم، پوستش مانده، چیز زائدش مانده در ذهن‌مان. نمی‌کنیم آن پوست زائد را بیاندازیم دور. هم‌اش به‌اش نگاه می‌کنیم و باحسرت می‌گوییم دیگر شیرین‌تر از آن گیرمان نمی‌آید. تمام شد، همان بود بس! خودمان هم جمع نمی‌کنیم. والا خوب نیست این همه آشغال در ذهن‌مان نگه داریم.
+  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت  14:59  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

من يك منفعت طلبم!

سلام
از اول باهات طي كرده بودم. من نه مومن ام. نه مذهبي. نه حزب اللهي! من يك منفع طلبم. يك منفعت طلب سودجو! من از هر چيزي بهترينش را مي خواهم. همه اش را مي خواهم. همه اش و منبع و مرجع اش پيش هر كس باشد، به همان آويزان مي شوم. خيلي گشته ام. خيلي زياد. انتهاي و اصل همه چيز را در تو پيدا كردم. براي همين آويزان تو ام. اگر مي بيني نماز مي خوانم نه به خاطر خوشايند تو ست. نه خوشايند بنده ات. نه ترس از جهنم دارم نه به بهشت اميد بستم. من با نماز ياد خودم مي آورم كه تو هستي! يادم مي آورم كه رحماني و رحيم، رب العاميني و... و بعد مي فهمم كه بر اساس اين صفاتت ازت بخواهم. من اگر روزه مي گيريم نه براي همان حرف هاست. براي اين است كه به خودم ثابت كنم و يادآوري كنم كه وقتي براي يك ليوان آب مي ميرم، پس هيچم و محتاج به تو! پس اين هيچ غلط كند كه باورش شود كسي ست. و همه تويي و من هيچ!
من به ات آويزان مي شوم. دست هايم را فرو مي برم در تو و ازت مي خواهم دست هايم را محكم كني، اصلا براي همين هم جوشن كبير مي خوانم. كه يادم بيافتد تو با آن صفاتت امكان ندارد ولم كني و حرف هايم را نشنوي!
حالا تمام شده همه ي غش و ضعف ها براي گشنگي و تشنگي! همه ي آن روزهايي كه  نمازمان سر وقت بود، و فكر شكم نبوديم.
ولي خداجان، به اندازه ي كافي يادم افتاده كه هيچم؟ يادم افتاده تو كه هستي؟ به اندازه ي كافي خودم را، خود كثيفم را كشته ام؟
خدايا گاه فكر مي كنم. اگر اين ماه هم نبود. كه كمي صافم كند، من الان چه بودم؟
يك سطل آشغال متعفن؟
نمي دانم. هر چه بود، گذشت. اولش غر زديم كه چرا بي رنگ و بوست. وسطش كم آورديم و گفتيم كي مي شود تمام شود؟ آخرش هم سر روز عيد فطر دعوا كرديم. و حالا هم نشسته ايم و فقط و فقط براي ريا مي نويسيم، دلمان برايش تنگ مي شود.

+  نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت  20:51  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

آن موقع

آن موقع هنوز ما دانشجو بودیم و بند ساختمان قرمز دانشکده‌ی اقتصاد علامه‌طباطبایی‍!
آن موقع رفیق فابریکم هنوز ایران بود و بند آلمان نشده بود.
آن موقع هنوز باکلاس بودیم و کلاس‌هامان گاه می‌افتاد به غروب، گاه غروب‌ها مهم می‌شد و ماه هم می‌آمد پایین و می‌شد رمضان.
آن موقع هنوز نان فانتزی پایین دانشکده، نشده بود بنگاهی یا هر کوفت دیگری.
آن موقع افطارمان یک باگت بربری بود که قبل از کلاس می‌خریدیمش و می‌گذاشتیم توی کوله‌مان و زیپ کوله را تنگ تنگ می‌بستیم تا بو نزند بیرون، که آخرش هم می‌زد و همه را مست می‌کرد.
غروب که نزدیک می‌شد، دست می‌کشیدیم روی نان و پنیرخامه‌ای، آماده بودیم بپریم بیرون و بنشینیم توی حیاط دانشکده. گرچه یک راست هم نمی‌رفتیم وسط حیاط، می‌رفتیم سلف، که از آب زیپوهایش بگیریم. که همان آب زیپوها با یک مشت قند، بهترین مایعی بود که از گلومان می‌رفت پایین.
همیشه یک چاقو با خودم داشتم. از زنجان خریده بودمش، کوچک بود، ولی ضامن داشت. پنیر را با همان می‌بردیم و نان هم با همان. به ماه سلام می‌کردیم، شکر می‌کردیم که هنوز هستیم و هنوز می‌توانیم روزه بگیریم. ماه آن بالا بود و ما آن پایین، و نان و پنیر توی دهنمان و بوی خوشش تو دماغ‌مان.
حیف گذشت. باید می‌گذشت. باید می‌رفت تا برسیم به این جا. به این‌جا که بویی نیست. که هر سال بی‌بوتر می‌شود و می‌شویم. باید می‌رسید به این‌جا که بگوییم یادش بخیر.
+  نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت  17:36  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

زمانه‌ی عسرت

معین می‌گوید «عسرت» یعنی سختی، دشواری! زمانه‌ی عسرت هم زمانه‌ی حال است! زمانه‌ای که می‌ترسم تمام نشود، زمانه‌ای که از درون می‌پوساندمان و از بیرون لبخند کجی می‌نشاند روی لب‌هامان. زمانی که دلمان برای رفقایمان تنگ تنگ است، ولی حوصله‌ی رفتن و دیدن‌شان را نداریم. زمانه‌ای که دلمان برای ول‌گردی‌هایمان تنگ است، ولی حال ول‌گردی نداریم. زمانه‌ای که به حرف‌های دیگران اعتماد نداریم و هر که هر چه می‌گوید، جواب‌شان این است: «آره! ارواح عمه‌ات، من‌ام باورم شد». زمانه‌ای که عمر سلول‌های عشق اندازه‌ی حباب است و زود می‌ترکد و می‌رود پی کارش. زمانه‌ای که شهوت، بر عشق برتری یافته و خودخواهی، به شهوت قدرت داده!
زمانه‌ای که مردم آن‌کاره، از دیگران قابل تشخیص نیستند و بعد از چند شک روحی، به این نتیجه می‌رسی که همه آن کاره‌اند.
زمانه‌ای که نکاشته و درو نکرده، همه دهانشان را باز کردند برای خوردن.
زمانه‌ای که هیچ کس، نمی‌خواهد برای چیزی ارزش قائل شود و همه همه‌چیز را حق مسلم خود می‌دانند.
تلخ شدن در این زمانه، حاصل گیجی پیاپی‌ای ست که از زندگی در این زمانه به وجود می‌آید.
و این تلخی طبیعی ست.
و تنها معجزه‌ای شیرین و شیرین، می‌تواند این همه تلخی را ببرد.
+  نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت  20:28  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

چه خوب که من گنجشک نیستم

داشتم از کوچه رد می‌شدم که پسره را دیدم. هم‌سن و سال خودم بود. شاید چند سالی کوچک‌تر یا بزرگتر. طوری بغضش گرفته بود و گریه می‌کرد انگار که برگشته به بیست سال پیش و چیزی می‌خواسته و مادرش برایش نخریده!
نگاهم افتاد به زمین. روی آسفالت سیاه کف کوچه، یک جوجه گنجشک گردن شکسته بود. جوجه خیلی داشت، یکی دو روز! فکر کردم حتما از لانه افتاده پایین و بال پریدن نداشته. پسر گریه‌کنان، انگار که من باید ببخشمش نه گنجشک، به‌ام گفت: « به خدا ندیدمش خانوم! پام رفت روش.» منم بغضم گرفت. یاد گنجشک روی‌ کتاب «من گنجشک نیستم» مستور افتادم. و مرگ! مرگی آنی. فکر کن مادر بیچاره‌ات با صد بدبختی توی این شهر شلوغ، درختی پیدا کند و پوش جمع کند و لانه بسازد. با هزار امید تخم بگذارد و روی تخم‌اش بخوابد. تا تو به دنیا بیای. بعد یک‌هو از لانه بیوفتی روی آسفالت کوچه و پسرکی بی‌خبر کف کفش‌اش را بگذارد روت و له شوی! چه خوب که من گنجشک نیستم.

+  نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388 ساعت  9:46  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

بهشته زن

اول: ابنا و بنات بشر، در هر چیز تفاوت داشته باشند در مورد نظرشان نسبت به من، تفاهم کامل دارند. از نظر همه‌ی آن‌ها من در سه حالت به سر می‌برم:
 1. سکوت
 2. غر زدن و فحش اساسی دادن به زمین و آسمان
 3. داد زدن و شعار دادن در مورد اعتقادات، اخلاقیات، علاقه‌مندی‌ها و... که اسم این حالت را گذاشتم منبر روی!
عین عقرب بلدم نیش بزنم، عین سگ پاچه‌ بگیرم و عین چی لج کنم و عین چی‌تر حال بگیرم! مرام بگذارم و... حالا بگذریم که همه متفق‌القول اند که با این دریافته‌ها، من آدم جالب تلخی هستم.

دوم: داشتم برای وبلاگی کامنت می‌گذاشتم. دیدم بد نیست این‌جا هم بگویم که مردم بهره ور شوند، گفتم که:
ببین به یه جا می رسی که می بینی آدم ها با تمام تفاوتشون بهم شبیه اند. و منبای علم ها بخصوص علوم انسانی بر اساس شباهت هاست. یه نویسنده ی خوب اونه که شباهت ها رو دربیاره و بگه! و یک آدم خوب اونه که از شباهت ها رو دربیاره تجربه ی دیگران رو درباره اش بدونه و بعد تصمیم بگیره که چه کنه! ولی تفاوت ها ست که باعث ارزش ها می شه که باعث می شه زندگی ادامه پیدا کنه وجالب بشه! باعث تجربه های ناب می شه!

سوم: خیلی طول نمی‌کشد که بفهمی، همه‌ی مردها بهشته زنی می‌خواهند که در سایه‌ی درختانش بلمند و پایی دراز کنند،حرفی بزنند، غذایی بخورند و تر و خشک شوند. دوست دارند که این بهشته زن پخمه باشد و فرمان بردار، به شدت وابسته، کلی هم لی به لا لایشان بگذارد ولی غیرمستقیم و خیلی چیزهای دیگر.
البته این برای زنی ست که می‌خواهند نسبت بهش تعهد و مسئولیت داشته باشند و باهاش زندگی کنند. و گرنه کرم تجربه جویی‌شان از خوشگلی، هوس‌انگیزی و خیلی چیزهای دیگر نمی‌گذرد. خوب هر چه باشد هر بشری مزه‌ای دارد دیگر! مگر نه؟ ولی آن بهشته زن برایشان یکی ست. احمق‌هاشان، بهشته زن خود را اشتباه می‌گیرند با تجربه‌شان، سراغ همان تجربه‌های مسخره می‌روند. یک وابستگی ساده می‌کشدشان به پایبندی بعد هم جنگ و دعوا! عاقل‌هاشان خودشان را در بهشته زن و دنیای دو نفر غرق می‌کنند و زیاده خواه‌شان به بهشته زن راضی نمی‌شوند و دست از تجربه بر نمی‌دارند.

چهارم: اشتراک همه در اظهار نظر در مورد من، در این سئوال هم تکرار می‌شود:
شکست عشقی خوردی؟
نه! ولی کور و کر و بی‌سواد که نیستم. چشم دارم. گوش دارم! می‌خوانم می‌بینم می‌شنوم.


پ.ن:
×لفظ بهشته زن را از یکی از داستان‌های مستور برداشته‌ام.
×هیچ ادعا ندارم که زن‌ها فرشته‌اند و این‌ حرف‌ها. حتما زن‌ها هم در چیزهایی مشترک‌اند که من نمی‌دانم. و هیچ ادعایی هم ندارم که حرف‌های درست باشد.
×پست قبلی هم پاک کردم چون دلیلی نداشت به مخاطب خوش بگذرد. این‌جا جای جفنگ بازی نیست. جای غرغر است.
×اگر فیس بوک، در تست‌‌های صد من یک غازش، تست «شبیه چه کارگردانی هستید؟» را داشت، حتما نتیجه‌ی مال من می‌شد: تهمینه میلانی! چه کنیم واقعیت تلخ است.

ايول فيس بوك آن تست را داشت. ولي اشتباه كرد و گفت من كيارستمي ام.

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت  23:28  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  | 

بی دلیل

فکر کن! چندسال یک دوست را می‌شناسی، به هم عید را تبریک می‌گویید برای تولد هم کادو می‌خرید، باهم می‌روید سینما، پارک، کتاب‌فروشی و... بعد یک‌ روز می‌رسد که یک‌هو حال هم را ندارید. نه هیچ دلیلی نیست. نه بهم بد کردید، نه از هم بدتان می‌آید نه چیز دیگری! فقط حال هم را ندارید. یک شماره موبایل می‌ماند، خاطره! شاید هم دوستی در فیس‌بوک و 360 و این مدل سایت‌ها!
این غریبه شدن ناگهانی را بارها تجربه کردم. بی‌هیچ دلیلی!
+  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت  23:37  توسط  سناء شایان |  گاهی وقت ها  | 

خودت

 این را درشت بنویس، درشت بنویس روی اسکرین سیور موبایل و کامپیوترت، اصلا ازش تصویر بساز و بگذارش روی دسک‌تاپ کامپیوترت. درشت بنویس:«فقط به خودت فکر کن» فقط و فقط! نه به فکر این‌ باش که فلانی چه می‌بیند و چه می‌گوید؟ نه به فکر این باش که بهمانی چه فکر می‌کند؟ نه دلت بسوزد به حال کسی! نه هر چیز دیگری!
«به درک» واژه‌ی خوبی ست. بگذار فکر کنند، بگذار قضاوت کنند. بگذار بروند و گم شوند. بگذار هر چه می‌خواهد بشود. تو کسی به جز خودت نداری، تو یک روح بیشتر نداری، یک جسم بیشتر نداری. برای چه باید فدایش کنی؟ روح و جسمت را دو دستی بچسب. نگذار دیگران محض تفریح رویش پیاده‌روی کنند. باور کن یک‌بار فداکاری ممکن است بدنتیجه‌ای بدهد.

+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت  21:10  توسط  سناء شایان |  رسم روزگار  |