آدم بدی شدم میدانم. از اول هم شکرپاره نبودم. همیشه تلخ بودم. همیشه درگیر. همیشه درد دار! ولی حالا شاید اوجش باشد. شاید دوباره برگشتم به همان فکر قدیمی که خدا وقتی داشت گلبازی میکرد، خاک را تنها تنها گل کرد و منظورش این بود که ما تنهای تنهاییم. که اگر زندگی را جادهای در نظر بگیریم پر پیچ و خم. خانواده، فامیل، رفقا، دوستان و آشنایان همه همسفرهایی مقطعیاند که نباید دل بهشان ببندیم و این منم که تنهام همیشه. درست مثل خودش. دوستهایی داشتم این چند وقت، دوستهایی که بعضا برایم خوب بودند و مفید و از دوستیشان سود بردم و لذت. ویرم گرفته که ازشان حرف بزنم به تفکیک، و اسم وبلاگشان اگر در لینکهایم بود کنار اسمشان بیاورم. دوستانی که یکهو بهخاطر اعصاب خوردی که همهمان را درگیر خودش کرد، ازشان غافل شدم و آنها هم از من! خوب این هم از دوستانم:
منصوره(بابا شمل): منصوره رک و قاطع است. ور دلم خوب جا میگیرد اگر باشد که نیست. یعنی مدتی نبود و هی میرفت سرکار. حالا هم که نمیرود سرکار معلوم نیست کجاست و چه میکند که حال و حوصلهی باباشملاش را هم ندارد.
لیلا: دارد یک سال میشود که میشناسمش و او هم. گاهی هیجان زده، گاهی غمگین. اندکی رادیکال، خیلی دلسوز. گاهی هم، همدل و سنگصبور و البته خوب و خوب و خیلی خوب و رئیس. فعلا که علیرغم تفاوتهامان با هم روزگار خوبی داریم.
واحه: کلا نمیدانم چرا به من امیدوار است. ولی خوب امیدوار است دیگر!
انسیه(مهرباران): کجای رفیق کوه؟ آرام. حتی وقتی عصبانی ست و حرص میخورد آرام است. دردهای مشترک زیاد داریم. ولی او آرام است و منظم. خیلی خیلی بیشتر از من.
زینب کوهیار(بلندترین صدای دنیا): امید من به این بچه است. از صدایش انژری میزند بیرون. برای روزهایی خوب است که کسلام. بسیار کسل! همین که حرف میزند حال آدم خوب میشود. کلا ما از این بچه خوشمان میآید شدید.
هاله: پرانرژی- کمانرژی. خوشحال-بدحال! غایب-حاضر. امیدوارم نمودار سینوسی حالش زودتر به خطی راست و صعود کننده تبدیل شود. مثل قبلترها.
اسرا(سیبستان): به طرز بسیار شیکی مغرور است. کلا در حرف زدن باهاش میفهمی که چه قدر خوب مغرور است و قدر خودش را میفهمد. روزهایی که غرورم را به تاراج رفته میبینم با چند کلمه حرف راست و رسیم میکند.
آهو(من یک دوست خوب دارم): فکر میکنم مشکلش با همه چیز حل شده. لبخندش این را نشان میدهد. احساس میکنم رضایتی عمیق دارد. بگذریم از این وضع مزخرف که همهمان را ریخته به هم.
پریسا(حبهی انگور): دختر شجاع! ریزه میزه ولی شجاع. فکر کنم از همهمان باسوادتر است. و البته شاید پولدار تر.
نرگس(قاصدک بیخبر): دختر داییام است. خیلی عجله دارد که بزرگ شود. خیلی زیاد. و حق تمام بچههای مظلوم را از پدر و مادر خود اخذ نموده! خلاصه این که دستی برقلم دارد و فکر بزرگی در کله!
عطیه(نون اول نامه): ما را چندباری پیچانده. ولی کلا چون آبانی ست و 17 روز از ما بزرگتر کلا مخلصیم.
محدثه(ثبت موقت): یک سال یک روز کم از من کوچکتر است. ولی کلا بزرگتر است. ما که نفهمیدیم چهش بوده، چهش هست، و آخرش چه شد. ولی هر چه شد، امیدوارم خیر باشد. کلا ایشان هم نظرات جالبی نسبت به ما دارند.
فاطمه همایونی(بادبادک): درگیر زندگی مشترک. روزگاری داشتیم توی دانشکده. ولی کلا فعلا درگیر است. چاکریم حاج خانوم به رسم ایام قدیم.
تیرمن: پسرکی همراه با آلفا(دوربین عکاسیاش) که گاه گاهی عکسی میدهد که بچسبانم به وبلاگم و زیرش چند خطی بنویسم.
جواد ملکوتی(چای نبات): بنرها، مطلبهای علمی، مشورتها و... ایشان به سوی ما روان است. خداوند خیرش دهاد.
مهدی شیخ(چای نبات): بمب اعتماد به نفس(همین!)
نازنین(زیرگنبد کبود): خواهر مهدی شیخ که من را یاد خود 7 سال پیشام میاندازد با همان گره خوردگیهای من آن زمان.
حنظله: خداوند ایشان را ارشاد کند که دل به ارشاد شدن ما خوش نکند. بس که ایشان خوشحالاند و همینطوری خوشحالاند هی! ما که نفهمیدم ایشان چه میکنند. ولی گویا طلبه تشریف دارند.
پ.ن: خیلیها را جا انداختم. به عمد یا به سهو.