تبليغاتX
برای ساکنان زمین

من يك منفعت طلبم!

سلام
از اول باهات طي كرده بودم. من نه مومن ام. نه مذهبي. نه حزب اللهي! من يك منفع طلبم. يك منفعت طلب سودجو! من از هر چيزي بهترينش را مي خواهم. همه اش را مي خواهم. همه اش و منبع و مرجع اش پيش هر كس باشد، به همان آويزان مي شوم. خيلي گشته ام. خيلي زياد. انتهاي و اصل همه چيز را در تو پيدا كردم. براي همين آويزان تو ام. اگر مي بيني نماز مي خوانم نه به خاطر خوشايند تو ست. نه خوشايند بنده ات. نه ترس از جهنم دارم نه به بهشت اميد بستم. من با نماز ياد خودم مي آورم كه تو هستي! يادم مي آورم كه رحماني و رحيم، رب العاميني و... و بعد مي فهمم كه بر اساس اين صفاتت ازت بخواهم. من اگر روزه مي گيريم نه براي همان حرف هاست. براي اين است كه به خودم ثابت كنم و يادآوري كنم كه وقتي براي يك ليوان آب مي ميرم، پس هيچم و محتاج به تو! پس اين هيچ غلط كند كه باورش شود كسي ست. و همه تويي و من هيچ!
من به ات آويزان مي شوم. دست هايم را فرو مي برم در تو و ازت مي خواهم دست هايم را محكم كني، اصلا براي همين هم جوشن كبير مي خوانم. كه يادم بيافتد تو با آن صفاتت امكان ندارد ولم كني و حرف هايم را نشنوي!
حالا تمام شده همه ي غش و ضعف ها براي گشنگي و تشنگي! همه ي آن روزهايي كه  نمازمان سر وقت بود، و فكر شكم نبوديم.
ولي خداجان، به اندازه ي كافي يادم افتاده كه هيچم؟ يادم افتاده تو كه هستي؟ به اندازه ي كافي خودم را، خود كثيفم را كشته ام؟
خدايا گاه فكر مي كنم. اگر اين ماه هم نبود. كه كمي صافم كند، من الان چه بودم؟
يك سطل آشغال متعفن؟
نمي دانم. هر چه بود، گذشت. اولش غر زديم كه چرا بي رنگ و بوست. وسطش كم آورديم و گفتيم كي مي شود تمام شود؟ آخرش هم سر روز عيد فطر دعوا كرديم. و حالا هم نشسته ايم و فقط و فقط براي ريا مي نويسيم، دلمان برايش تنگ مي شود.

+  نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت  20:51  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

یادداشت یک دوست

یادداشت اولی را داده بودم یکی از دوستان بنویسد، که لطف کرد و نوشت ولی میان کامنت‌ها گم شد.  این یکی را لیلا نوشته. لیلا غلام‌زاده. می‌دانم که می‌دانید که هر دو نفر با هم دنیایی دارند، دنیایی متفاوت از هر دو نفر دیگر، که حرف زدن ازش سخت است، اصلا محرمانه است. حالا من و لیلا یک دنیای دونفره داریم. پر از خاطرات، خوبی‌ها، بدی‌ها، بحث‌ها و... مشترک! من کوچک‌تر از اویم، از همه لحاظ. برای همین شده‌ام دختر افتخاری‌اش. این‌ها را گفتم که اگر حوصله کردید و یادداشتی که برایم نوشته خواندید، تعجب نکنید از بعضی حرف‌ها!

می‌خواستم بیایم و تولدت مبارکی بگویم و بروم. اما افطاری همراه با کیک و چای نبات اصیل را که مهمان شدم دیگر نمک‌گیرم کرد! کیک را گذاشتم به حساب کیک تولد و چای نبات را نگه داشتم برای بعد و خاطره و خاطره بازی... حالا دیگر بدون کادو بی‌ادبی است. ولو که کادویی جز یادداشت عجله‌ای و بی‌دروپیکرت نداشته باشی!


تولدها مهم‌اند. هر روز از روزهای تقویم که باشند فرقی نمی‌کند. برای مولود آن روز مهم است که تولدش است. حالا فکر کن که این روز برای خودت مهم با روز مهم دیگری محکم بخورند به هم و با هم به قول معروف مچ شوند! آن وقت می‌گویند نور علی نور! ولو اینکه این مولود نه خودت که مستقیما جان داری و نفس می‌کشی، که وبلاگت باشد. وبلاگی که گرچه غیرمستقیم، اما بهرحال روح و نفس تو را دارد. تویی که دوست منی و دوستت دارم. و این دوست داشتن مرا وامی‌دارد تا از کنار هرآنچه به تو وصل شده بی‌توجه نگذرم. (یاد یادداشت سال پیش آقای شیخ‌صراف افتادم که گفته بود برای نوشتن از این وبلاگ ناچار باید از صاحبش گفت!)


از سناء شایان بگویم یا برای ساکنان زمین؟ هیچکدام. باید از آینده‌سازان بگویم و "حتی کویرم می‌شه سبز کرد". باید یک دنیا خاطره را زیر و رو کنم. تلخ و شیرین. باید به خاطر یک دوست در پستوهای ذهنم بگردم و تلخی گزنده بعضی محتویات این پستوها را به جان بخرم تا یادم بیاید اولین بار در دفتر دبیر تحریریه آینده‌سازان چشمم به جمال این وبلاگ روشن شد. راستش خیلی یادم نیست اول تو را دیدم یا وبلاگت را. اما یادم هست که با وبلاگت تو را شناختم. شناختن تو از روی وبلاگ خیلی ساده‌تر بود. خودت را آنجا خوب لو می‌دهی! اول چیزی که نظر آدم را می‌کشید سمت خودش اسم وبلاگت بود گرچه از نظر بعضی طولانی بود اما از نظر من گویای ابعاد وجودی تو بود. جوان لجوج امیدوار منتقد اما خوش‌بین به آدم‌ها و آینده. بیان روان، منتقدانه و البته بشردوستانه و از همه مهم‌تر ساده‌ات به دلم نشست. بعد شدیم دوست. یادت هست؟ به همین سادگی‌ها هم نبود البته. سختی‌هایش بماند بین خودمان.


دغدغه‌ی انسانیت داشت این فرزند مجازی. فرزند خلفی بود برای مادرش. مادری که نمی‌دانم کی و چه طور شوخی‌شوخی خودش شد فرزند من! حالا من بودم و مسئولیت فرزندداری! آن هم بدون هیچ تجربه‌ی قبلی! سخت بود. سخت که یک دفعه چشم بازکنی و ببینی یک فرزند داری. آن هم یک فرزند جوان و اساسا منتقد. حالا که یک سال از مادریم می‌گذرد اعتراف می‌کنم که کنار آمدن و رفیق‌شدن با این فرزند کار ساده‌ای نبود. فرزندی به غایت سخت‌گیر! و این کودک 4 ساله‌ی مجازی مشاور دقیقی بود برای این مادر. برای درک روحیات فرزندنش. برای باخبری از احوال درونش. خوب به داد من می‌رسید و خوب مشت فرزندم را برایم باز می‌کرد. و همین برای محبوب بودنش پیش من کافی است. تولدش تا جایی که می‌شود مبارک.


چندی است این فرزند مجازی به من می‌گوید مادرش مثل سابق نیست. هنوز منتقد است اما... من سنایم را همان‌طور می‌خواهم که بود. می‌خواهم اگر رشد می‌کند، اگر نگاهش متحول می‌شود، اگر نگرشش دقیق‌تر می‌شود تمام اینها با حفظ نگاه انسان‌دوستانه و امیدوار به آینده‌اش باشد. من می‌خواهم سناء شایان هنوز سناء شایان باشد. چهارمین سال مادریش مبارک


اگر بگویم وبلاگت را بیشتر از خودت دوست دارم بدجوری دروغ گفته‌ام اما این وبلاگ به صرف شهریوری بودنش یک وبلاگ دوست‌داشتنی است. اصولا همه‌ی شهریوری‌ها دوست‌داشتنی‌اند! اینکه وبلاگت از خودت سعادت‌مندتر بوده و این شانس را داشته تا متولد شهریور باشد بحث دیگری است که در فرصت‌های بعد می‌توان به آن پرداخت!

+  نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت  15:54  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

تولد

ماه میان آسمان کامل است. یعنی تولد کسی ست. تولد آن که بهانه‌ای بود برای افطاری دادن توی دانشکده و بعد مجله! که باز هم می‌توان گفت ما آدم‌های خاطره‌بازی هستیم و دلمان زرت و زرت برای همه چیز و همه کس تنگ می‌شود. که می‌توان زد بر سر که خاک بر این سر بی‌لیاقت کنند، که کریم اهل بیت هم کرامتی به‌ش نکرد. که عمر وبلاگ نویسی یک موجود دردمند(شما بخوانید غرغرو) به چهار رسیده، درست در همین روز که در سال قمری می‌شود تولد یک کریم، این هم کرامتی ست شاید، کسی چه می‌داند؟
گفته بودم برایم یادداشت بنویسند. خودم چیزی ندارم برای گفتن، هر چه بزرگ‌تر می‌شوم کم حرف‌تر می‌شوم. شاید می‌فهمم که چیزی نمی‌فهمم. اصلا اصل دنیا بر این است که باورمان بشود چیزی نمی‌فهمیم تا بگردیم دنبال فهم بیشتر.
تا حالا كه ننوشته اند. اگر نوشتند مي گذارم كه بخوانيد.

+  نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت  17:30  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

هر روز

هر روز وقتی از بیرون می‌آیم خانه و می‌لرزم از گرما و له له می‌زنم برای یک چکه آب.
هر روز وقتی به لطف‌هایی که در حق بنده‌های دیگرت می‌کنی، حسادت می‌کنم.
هر روز وقتی رکعت اول نماز را به یاد یکی می‌خوانم و رکعت دوم را به یاد یکی و ... بعد از نماز خنده‌ام می‌گیرد از خودم که این چه گفتگویی ست؟
هر روز وقتی دارم حرص می‌خورم و فحش می‌دهم، وقتی کتاب شعر گرفته‌ام جلوی چشمم و شعرها را غلط می‌خوانم، وقتی حافظ سربه‌سرم می‌گذارد وقتی...
هر روز وقتی گند می‌زنم به هر کامپیوتری که پشتش می‌نشینم.
هر روز وقتی سوتی‌های خفن می‌دهم و از شرم ذوب می‌شوم.
هر روز وقتی به طلب‌هایم فکر می‌کنم و دلم یک لپ‌تاپ می‌خواهد.
هر روز وقتی خودم را لوس می‌کنم و مسخره می‌شوم وقتی جدی جدی سگ می‌شوم.
هر روز وقتی 45 دقیقه پشت تلفن، به این و آن فحش می‌دهم، و تحلیل می‌کنم و به این نتیجه می‌رسم که فلانی و بهمانی پست‌اند.
هر روز....
فکر می‌کنم که تو داری نگاه می‌کنی و می‌خندی! برای این که بتوانم زنده بمانم، فکر می‌کنم دوستم داری و می‌گویی: «نگاه کن! یه مشت اسباب‌بازی ریختم جلوش سرگرم شده، وقتی‌ام ازشون خسته می‌شه می‌شکنشون و دوباره گیر می‌ده که بهم یه جدیدش رو بده! طفلک بیچاره!»
+  نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت  17:32  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

رفقانم

آدم بدی شدم می‌دانم. از اول هم شکرپاره نبودم. همیشه تلخ بودم. همیشه درگیر. همیشه درد دار! ولی حالا شاید اوجش باشد. شاید دوباره برگشتم به همان فکر قدیمی که خدا وقتی داشت گل‌بازی می‌کرد، خاک را تنها تنها گل کرد و منظورش این بود که ما تنهای تنهاییم. که اگر زندگی را جاده‌ای در نظر بگیریم پر پیچ و خم. خانواده، فامیل، رفقا، دوستان و آشنایان همه هم‌سفرهایی مقطعی‌اند که نباید دل بهشان ببندیم و این منم که تنهام همیشه. درست مثل خودش. دوست‌هایی داشتم این چند وقت، دوست‌هایی که بعضا برایم خوب بودند و مفید و از دوستی‌شان سود بردم و لذت. ویرم گرفته که ازشان حرف بزنم به تفکیک، و اسم وبلاگشان اگر در لینک‌هایم بود کنار اسمشان بیاورم. دوستانی که یک‌هو به‌خاطر اعصاب خوردی که همه‌مان را درگیر خودش کرد، ازشان غافل شدم و آن‌ها هم از من! خوب این هم از دوستانم:

منصوره(بابا شمل): منصوره رک و قاطع است. ور دلم خوب جا می‌گیرد اگر باشد که نیست. یعنی مدتی نبود و هی می‌رفت سرکار. حالا هم که نمی‌رود سرکار معلوم  نیست کجاست و چه می‌کند که حال و حوصله‌ی باباشمل‌اش را هم ندارد.


لیلا: دارد یک سال می‌شود که می‌شناسمش و او هم. گاهی هیجان زده، گاهی غم‌گین. اندکی رادیکال، خیلی دلسوز. گاهی هم، هم‌دل و سنگ‌صبور و البته خوب و خوب و خیلی خوب و رئیس. فعلا که علی‌رغم تفاوت‌هامان با هم روزگار خوبی داریم.

واحه: کلا نمی‌دانم چرا به من امیدوار است. ولی خوب امیدوار است دیگر!

انسیه(مهرباران): کجای رفیق کوه؟ آرام. حتی وقتی عصبانی ست و حرص می‌خورد آرام است. دردهای مشترک زیاد داریم. ولی او آرام است و منظم. خیلی خیلی بیشتر از من.

زینب کوهیار(بلندترین صدای دنیا): امید من به این بچه است. از صدایش انژری می‌زند بیرون. برای روزهایی خوب است که کسل‌ام. بسیار کسل! همین که حرف می‌زند حال آدم خوب می‌شود. کلا ما از این بچه خوشمان می‌آید شدید.

هاله: پرانرژی- کم‌انرژی. خوش‌حال-بدحال! غایب-حاضر. امیدوارم نمودار سینوسی حالش زودتر به خطی راست و صعود کننده تبدیل شود. مثل قبل‌ترها.

اسرا(سیبستان): به طرز بسیار شیکی مغرور است. کلا در حرف زدن باهاش می‌فهمی که چه قدر خوب مغرور است و قدر خودش را می‌فهمد. روزهایی که غرورم را به تاراج رفته می‌بینم با چند کلمه حرف راست و رسیم می‌‌کند.

آهو(من یک دوست خوب دارم): فکر می‌کنم مشکلش با همه چیز حل شده. لبخندش این را نشان می‌دهد. احساس می‌کنم رضایتی عمیق دارد. بگذریم از این وضع مزخرف که همه‌مان را ریخته به هم.

پریسا(حبه‌ی انگور): دختر شجاع! ریزه میزه ولی شجاع. فکر کنم از همه‌مان باسوادتر است. و البته شاید پول‌دار تر.

نرگس(قاصدک بی‌خبر): دختر دایی‌ام است. خیلی عجله دارد که بزرگ شود. خیلی زیاد. و حق تمام بچه‌های مظلوم را از پدر و مادر خود اخذ نموده! خلاصه این که دستی بر‌قلم دارد و فکر بزرگی در کله!

عطیه(نون اول نامه): ما را چندباری پیچانده. ولی کلا چون آبانی ست و 17 روز از ما بزرگتر کلا مخلصیم.

محدثه(ثبت موقت): یک سال یک روز کم از من کوچک‌تر است. ولی کلا بزرگ‌تر است. ما که نفهمیدیم چه‌ش بوده، چه‌ش هست، و آخرش چه شد. ولی هر چه شد، امیدوارم خیر باشد. کلا ایشان هم نظرات جالبی نسبت به ما دارند.

فاطمه همایونی(بادبادک): درگیر زندگی مشترک. روزگاری داشتیم توی دانشکده. ولی کلا فعلا درگیر است. چاکریم حاج خانوم به رسم ایام قدیم.

تیرمن: پسرکی همراه با آلفا(دوربین عکاسی‌اش) که گاه گاهی عکسی می‌دهد که بچسبانم به وبلاگم و زیرش چند خطی بنویسم.

جواد ملکوتی(چای نبات): بنرها، مطلب‌های علمی، مشورت‌ها و... ایشان به سوی ما روان است. خداوند خیرش دهاد.

مهدی شیخ(چای نبات): بمب اعتماد به نفس(همین!)

نازنین(زیرگنبد کبود): خواهر مهدی شیخ که من را یاد خود 7 سال پیش‌ام می‌اندازد با همان گره خوردگی‌های من آن زمان.

حنظله: خداوند ایشان را ارشاد کند که دل به ارشاد شدن ما خوش نکند. بس که ایشان خوشحال‌اند و همین‌طوری خوش‌حال‌اند هی! ما که نفهمیدم ایشان چه می‌کنند. ولی گویا طلبه تشریف دارند.

پ.ن: خیلی‌ها را جا انداختم. به عمد یا به سهو.

+  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388 ساعت  18:49  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

میر من

مثل همیشه‌ام. سرم را می‌اندازم پایین و قدم برمی‌دارم. آرامم و ساکت. تو دیدی من داد بزنم؟ من فحش بدهم؟ من به خاطر طرفداری از کسی خودم را ریز ریز کنم. نه! ندیدی! نمی‌دانم خواهی دید یا نه! شاید هم روزی ببینی!
ولی الان دیگر می‌دانم که دوستش دارم. دوستش دارم و این کم‌ترین حقی ست که برای یکی مثل من می‌توان قائل بود، یک عامی و بی‌دین، از لحاظ خیلی‌ها. یکی که  نه نماینده‌ی دین مذهب است نه شش دانگ ایران ارث پدرش است. نه امام زمان و خدا را زده‌اند به نامش،  کسی که ...
ول کنم.
میر من خوش می‌روی کاندر سروپا میرمت
عزیز دلم به اندازه‌ی تمام سکوت‌هایم مقابل فحاشی‌ها. به اندازه‌ی تمام سرخوشی سبزی که به من دادی. به اندازه‌ی تمام بازی‌های کثیف. به اندازه‌ی تمام فحش‌های ناموسی‌ای که دیروز به خاطر ایستادن بی‌منظورم توی خیابان خوردم. به ‌اندازه‌ی تمام ضربان قلبی که داشت می‌ترکید از ترس گناه ناکرده، به اندازه‌ی تمام جوگیری‌ها و خوشحالی‌هایی که می‌بینم. به اندازه‌ی تمام خوارجی که خوارج‌ام خواندند. به‌اندازه‌ی تمام دوستانی که هویت اصلی خودشان را این چند روز نشان دادند، به اندازه‌ی تمام سایت‌هایی که محو شد، به اندازه‌ی بوق‌هایی که زوزه‌کشان از خیابان‌مان می‌گذرند و... دوستت دارم. سکوتت را دوست دارم. لبخندت را دوست دارم. بوی خودت را می‌دهی و من این بو را دوست دارم. و یادم خواهد ماند که چه‌شد و چه‌ها شنیدم. یادم خواهد ماند که دوست را توی سفر نمی‌شود شناخت ولی توی اوضاعی این چنین چرا! ممنونم برای همه‌ی اتفاقاتی که افتاد، که اگر نبودی، نمی‌دیدمشان و نمی‌فهمیدمشان!
خداوند هدایتم کند و هدایت‌شان کناد.
و سلام!
+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت  10:31  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

زرد

-نشان به آن نشان که باران می‌بارید و یکی گفت:« اگه بخوای هیچ کس رو نبخشی، کم کم اطرافت خالی می‌شه.»
حالا باران نمی‌بارد. در دنیای مجازی هیچ وقت باران نمی‌آید. ولی فکر کنم باید این جمله را بنویسم شاید بخواند. یادآوری کند.

-صد و دومین راه برای ذله کردن پدر مادرها را خودم تنهایی یافته‌ام. موبایل روی سکوت، از صبح تا شب در مراکز فرهنگی(واقعا فرهنگی) بودن.

-دانشجو که بودم باید با انبر از دهن استادهامان حرف بیرون می کشیدیم. حرف نمی زدنند که. جای همه آن ها امروز اساتید ادبیات برایم حرف زدن. ماشاا.. به این همه انرژی.

-گور پدر هر چه کار مرامی ست. نه! عمرم را تلف نمی‌کنم.

-اگر گندزدن کشیدنی بود این روزها در مواجه با هزار نفر، هزار تن گند زدم.مبارکم باشد.


پ.ن:وبلاگ زردم هم در ادامه نوشته های زردم چرند به مخاطب مجازی تحویل می دهد. زیاد دنبال چیز خوب نباشید.

+  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ساعت  21:41  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

ای وبلاگ خوان ها

دانشگاه که می رفتم گاه گاهی، رفقا کسانی را می آورند و مرا به آن ها نشان می دادند!با هم آشنا مان می کردند.انگار من کی ام و چه؟بعد کاشف به عمل می آمد که وبلاگ مرا دیده اند و خواستند ببیند این یارو که این طوری ست چه طوری ست؟
حالا هم گوگل جان، با امکان سرچ و ریدر کاری را کرده که همراه اول ادعای انجامش را دارد.گوگل آدم ها را به هم نزدیک کرده است.طوری که اگر بنویسی؛ چه وبلاگ چه مطلب در سایتی یا... خبرش زودتر از خودت می رسد.یکهو می روی توی جمعی می بینی اکثرشان وبلاگت را خواندند و گاهی از بعضی چیزهای خصوصی ات هم باخبرند.گاهی هم نوشته هات بهتر و قشنگ تر از خودت است، و وقتی تو را می بینند، توی ذوقشان می خورد.فرزندان نسل دات کام ایم دیگر!دوست های مجازی وبلاگ خوانی داریم که نمی بینیمشان، حرف نمی زنیم باهاشان حتی اسمشان هم نمی دانیم.چه زندگی هیجان انگیزی ست!مردم از هیجان!حالا خوبید دوستان ندیده و نشناخته ی من؟
+  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387 ساعت  14:36  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

آب

می گفت:"تلخ نباش و ساکت، شیرین باش و شیرین ای کن!"
گفتمش:"لقمان می گفت:شیرین نباش که می خورندت، و تلخ نباش که دورت می اندازند"
می گفت:" تو چه کار به او داری، شیرین باش و شیرین حرف بزن!"
و من شیرین نبوده ام هیچ وقت، گس هم نبوده ام، تلخ هم.
آب بوده ام و بی مزه!ولی گاهی حیات بخش، گاهی یخ و لرزاننده، گاهی بخار محو ولی داغ و سوزاننده!
ولی بوده ام همیشه، گرچه نادیدنی، گرچه بی مزه، گرچه یخ، گرچه ...


پ.ن:برای زنان این آب های همیشه زلال!
+  نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت  9:39  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

تو باشی!(برای امام زمان(عج))

صبح جمعه باشد، تو باشی و من نباشم، من خواب باشم، خواب خیابان های چرکی را ببینم که هر روز ماشین ها دودهای غلیظشان را می پاشند به در و دیوار ها آن ها، خواب آدم های چرکی ببینم که هر یک در عین حقارت امپراتوری های کوچکی راه انداخته اند و هر روز به اطرافیانشان می گویند: "من از تو پر قدرت ترم، من از تو بیشتر خوانده ام، من از تو با تجربه ترم،من از تو پررو ترم ، من از تو... من از تو..."و می رسم به کوفت در میان این جماعت حقیر که حقارتشان راهی به جز خودشیفتگی برایشان نگذاشته، جماعت خودشیفته ای که انتقاد برایشان سیخی ست بر چشم و تعریف برایشان قوت لایموت است. یا آن یکی ها که رسیده اند به تکرار و افسردگی و برای تنوع هر کاری از دستشان برمی آید می کنند و بیشتر فرو می روند در چرکی.
ولی تو باشی، تو خوب باشی هنوز و هنوز نگاه کنی، و هیچ نگویی!و سکوت کنی!
من نباشم، من خواب باشم و کابوس ببینم و تکرار شوم در کابوس هایم!
در این که چرکی روی همه چیز را پوشانده است و هیچ چیز دوست داشتنی نیست، و اگر باشد برای همیشه دوست داشتنی نمی ماند، و زود رنگ می بازد و عوض می شود و چرک!و دوباره چرک، همه چیز تکرار شود؛ عفونت ها، خودخواهی ها،آدم ها و شباهت ها!
و من خواب باشم هنوز، و دوست دارم باور کنم که خوابم و وتو بیداری و زل زده ای به من و همه، و یک روز می آیی و همه را از این کابوس بیدار می کنی؛ آن وقت نیازمند از جیب دیگری نیازش را می گیرد و هیچ کس اعتراضی ندارد، می دانم یک روز می آیی و تعریف تازه ای برای زیبایی می آوری و ما را بیدار می کنی برای دیدنت و برای دیدن زیبایی ها!

پ.ن:درج شده در صفحه قدمگاه دو هفته نامه ی آینده سازان شماره ی ۱۷۰
+  نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387 ساعت  0:16  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

شک کن!شک!

پارسال بنده خدایی بالای مطلبم نوشته بود:منبر رفته!و نمی دانست که منبر روی چه کیفی دارد، قضاوت می کنی، حکم صادر می کنی، اشک می گیری از مردم و متکلم وحده تویی و تو!یکی از کارهایی که اگر مرد بودم پی اش می رفتم، آخوند شدن بود، آن هم فقط و فقط به عشق منبر، نه برای چیز دیگر!حالا نیازم به منبر مبرم شده، و می خواهم یک دل سیر منبر بروم!بنده خدای دلنشینی نصف شبی در تلویزیون برنامه دارد، او نشسته بود و از دیگری می پرسید چرا امام حسین با این همه پاکی هی در دعای عرفه  از خدا طلب آمزرش می کند و از نفس خود به او پناه می برد؟(نقل به مضمون (تا آن جایی که من شنیدم))چیزی که من از آن حرف های دیگری برداشت کردم، کنترل بود و این که دائم باید به نفس نهیب زد و از ابتدا جلوی انحراف را گرفت!(شاید چیز دیگری منظورش بود ولی من این را برداشت کردم).در همین "دا"  هم ، صحنه ای ست که معمی با چوب خودش را می زند، چون می پرسند چرا این طور می کنی؟جوابش در مایه های همان کنترل نفس و تربیتش است.حالا غرض از این همه نقل قول های تکه و پاره و ناقص ذکر این نکته است که آدمی اگر خودش را گل و پاک معصوم فرض کند، و مبرا از تمام نواقص و اشتباهات یکهو چشم باز می کند و می بیند، نفسش همه جا را به گند کشانده، بعدش هم راهی نمی ماند جز این که تقصیر را بیندازد گردن این و آن!کمی هم که پررو باشد، شروع می کند به تکه انداختن به این و آن و دوباره شروع می کند به تبرئه ی خودش که من گل ام و معصومم و شما همه بد و پلید و کثافت و گل خوار، خار کننده ی گل!کم نیستند این طور آدم ها از جوجه شان را دیده ام تا مرغ و خروسشان!مطمئنا لذت می برند از جانماز آب کشیدن و مزخرف گویی شان، ولی هیچ چیز بهتر از این نیست که آدم بفهمد اشتباه کرده و بتواند خودش را برای اشتباهاتش ببخشید و دیگر تکرارشان نکند، نه این که باز هم نفسش را ول کند که هر غلطی دلش خواست بکند و بعد هر دفعه با پررویی تمام عده ای را مقصر بداند و هی الکی بارشان کند.در مقابله با این مدل آدم ها همیشه حرفی که ته دلم می ماند این است:"هی آقا!مواظب باش وقتی داری جانماز آب می کشی، پات لیز نخوره با مخ بیوفتی تو آب و آب ببرتت و همه رو از شرت راحت کنه!خیلی مواظب باش و این قدر نرو لب آب، این قدر به جانمازت شک نکن یه کم به نمازت و خودت شک کن!!"

+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ساعت  0:7  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

کسی وقت داره؟

فکر کنم سال دوم دانشکده بودم، رفته بودم دعوا کنم، برای این که فیلمی مثل نفس عمیق را کرده بودند تو بوق و کرنا و ما را جو گرفته بود و به دیدنش رفته بودیم!آقای مسئول داشت متلک بارم می کرد که :"برای شما دختر ها "انعکاس" خوبه!لیاقتتون همین چیزهای زرده "که  چشمم افتاد به تابلوی پشت سرش، نوشته بود:"هر کس بیشتر از همه وقت ندارد، کم تر از همه کار انجام می دهد"تازگی ها رسیده ام به همین حرف، این یک ماهی که جسمم نکشیده و کم تر این ور آن ور رفته ام کلی کار کرده ام برای خودم.و هیچ وقت، وقت کم نیاورده ام.جالب است!جالب است برایم، این روزها "وقت ندارم، کلی مشغولم، وای سرم خیلی شلوغه"مد شده، انگار افتخار دارد گفتن این حرف ها!بعضی ها هم که توهم کار گرفته اند، بعد که نگاهشان می کنی و یک روز را تا شب زیر نظرشان می گیری می بینی هیچ کاری نمی کنند!کار ندارم به کلاس گذاشتن هایی که حال آدم را بهم می زند،ولی خداییش آخر شب یک جمع بندی بکنید و ببینید چه کرده اید که حتی یک دقیقه هم وقت خالی ندارید؟بعد از چند شب دچار افسردگی می شوید!باور کنید!

بعدش هم خلاء های اعتماد به نفس را نمی توان با این جمله ها پر کرد، و زشت ترین کار بی احترامی به وقت دیگران است، کاری که عقده های فروخورده ی همه ی شما وقت نداران را پر می کند.حالا من بی کلاس بی سواد بی کار برای همه ی آن چه که به آن علاقه مندم وقت دارم!تا چشم خیلی ها در بیاد!

شما هم هی راه بروید و بگویید وقت ندارم و زرت و زرت کلاس بگذارید تا ببینیم آخر و عاقبت به کجا می رسید!


پ.ن:لطف کنید یکی یکی زنگ نزنید و بگویید با من بودی؟! من به همه ی عزیزان دلم بودم(!)عجب دردسری ست وبلاگ!کامنت برای چی اختراع شده؟کامنت گذاشتن هم بی کلاسی ست؟ عجب!
+  نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت  0:12  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

ما، مصلا، آشنایان

چون نمایشگاه رسانه های دیجیتال در مصلا لانه گزید، آشنایی مجازی که مشتاق دیدار ذات مقدس ما بود، اصراری ورزید دیدنی که بیا، دیدار ها را تازه کنیم.ما که خود علاقه مند به بازدید نمایشگاه و دیدار پیشرفت های عصر دیجتال در ایران بودیم.به دعوت وی لبیک گفته و به دیدار نمایشگاه رفتیم.جالب آن جا بود که این آشنای بسیار بسیار مشهور و معروف ما در غرفه شان یک عدد شکلات نداشت، و به ما کتابی که خودش نگاشته بود هدیه داد، که خواندیم و بسیار بهره ور شدیم چشم و گوشمان باز شد.ولی کمبود بودجه چنان بر ایشان و غرفه شان فشار آورده بود که به بیسکوییت ها حمله ور شده ، و جعبه ی  آن را با قند پر کرده بودند. و ما تا آخر عمر فراموش نخواهیم کرد که ایشان موقع ناهار فرار کرد که مبادا ما بر سرشان خراب شویم.

چون نمایشگاه مطبوعات در مصلا لانه گزید، اس ام اسی از رفیقی دریافت نمودیم که غرفه ی فلان را فراموش نکنید، و ما چون در شرایط جسمی خوبی به سر نمی بردیم خبر را از صفحه ی نامه های مجله پیگیری کرده و فهمیدیم رفیق ما مسئول غرفه است.تلاش های بسیار نمودیم تا دوستان را از همه  جای ایران جمع کنیم و به دیدار همه شان یک هو نائل گردیم.ولی چون نشد به دو دوست اکتفا کرده و به اتفاق آن ها به غرفه ی آن مجله و آن رفیق جلوس اجلال نمودیم.گرچه این رفیق ما از آن رفیق های ناب، مهربان و درست حسابی ست که ما به اندازه ی چشمانمان دوست می داریمش.و این قدر صبور است که گاه به او حسادت ورزیده و در خفا با دیگران ذکر خیرش را می کنیم.ولی غرفه شان این قدر پر رفت و آمد بود که امکان نداشت تعارف کنند که بیا تو! و 100 رحمت به همان آشنای رسانه ی دیجیتال که شکلات نداشت.لااقل سرش خلوت بود و توضیحاتی به ما داد.ولی این بندگان خدا شده بودند مقسم مجله در میان مردم. و انصافا کار سختی داشتند.ولی باز هم می گویم ما خیلی خیلی مخلص رفیقمان هستیم در همه جا و همه وقت!حتی اگر هیچ وقت تحویلمان نگیرد.گرچه از ذکر نام و نشان غرفه معذوریم ولی، دست شهرداری محترم درد نکند که این همه جوان مومن و متعهد(!) را به کار گرفته است و سیر پیشرفت سریع را برای آن ها فراهم آورده، به صورتی که دو سال پیش در نمایشگاه مطبوعات که همراه نمایشگاه کتاب بود، چه خبر بود و الان چه خبر است، همین طور بودجه عین هلو می دهند و آن ها مجلاتی هلوتر  در می آورند. و این خیلی خیلی اتفاق مبارک و میمونی ست.و ما به شدت ابراز خوشحالی می نماییم.گرچه حوصله ی خواندنش را نداریم.ولی در کل مجله چیز بی آزار و خوبی ست.مخصوصا این که حرف هایش را آرام بزند.نمایشگاه مطبوعات حجم چرندیاتش به شدت زیاد بود، و چه قدر جای شهروند امروز خالی بود.وقتی مجله ی مزخرفی همچون رویش که فقط برای کیوسک چاپ می شوند این قدر جولان می دهند، مجله ای که سرش به تنش بیارزد وجود نداشت.و چه قدر روزنامه ی مزخرف با خطاهای نگارشی فاحش که هر کس چهار کلاس سواد داشته باشد می فهمد که این ها غلط است.فکر کنم هر کسی که اندازه ی سر سوزن فهم داشته باشد می فهمد که تیتر سه خطی برای یک مطلب دو خطی ضایع بازی ست.یا فحش در صفحه ی اول یک روزنامه، بی ادبی ست.ولی چه می توان کرد که هر چه آدم شوت را با قدرت می گذارند سردبیر و همین می شود اوضاع روزنامه نگاری!

من که پشیمانم از همین چهار خطی که نوشته ام!اوضاع خراب است خیلی خراب!

 

+  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387 ساعت  17:24  توسط  سناء شایان |  برای...  | 

دینگ دینگ!

انگار یک شب، که باد سردی می آید؛ می دود و می آید تو!
نشسته ام در قهوه خانه ای گرم و بی خیال بخار چای م را فوت می کنم، با نوک انگشت با بخارها بازی می کنم و برای خودم خوش خوشان زیر لب شعری زمزمه می کنم و حاضر نیستم این سکوت و تنهایی را با هیچ کس تقسیم کنم.
ولی او می آید در شبی سرد، که سوز خودش را به زور از لای پنجره ها می چپاند تو، در را که باز می کند، سوز، بخارهای چای را می زند به لپ های گل انداخته ام. سر بلند می کنم و می بینم در سیاهی چشم هایش جای گرفته ام.
 هر پاییز صدای دینگ دینگ زنگ زنگ زده ی، قهوه خانه ام بلند می شود، مرا از تنهایی می گیرد و زل می زند به من، تا بشود خود من!
حالا من، من شده ام، من بیست و سه ساله!
به همین سختی، به همین راحتی، به همین پردردی، با این همه خوشی، با این همه بلا و ولا، با این همه محبت های الکی و واقعی و پر از اشتباهات ساده!
با تمام بر چسب هایی که خورده ام و اشتباهاتی که کرده ام خوشحالم از زندگی گونه گونه ام.و خوشحال تر از این که نمی دانم تا کی زنده ام؟!

کیک


پ.ن:
1.قرار بود بنویسم، ننوشتم؛حتی برای خودم.
قرار بود بخوانم، نخواندم.دست من نبود نوشتن و خواندن، هر روز به اندازه ی یک سال می گذشت(می گذرد) و من بی حال تر از همیشه بودم(هستم).
تنها نگاهکی به آرشیو وبلاگ انداختم و نگاهی به خود، و دانستم من سناء شایان را بیش از همه دوست دارم، بهترش این است: به جای همه ی آن هایی که دوستش ندارند دوست دارمش!

2.میلاد مبارک خودم را به خانواده، دوستان، آشنایان، فامیل، دوران، نزدیکان و تمامی آنهایی که از وجود من بهره می برند، تبریک و تهنیت می گویم!(با توجه با به شماره ی قبل، خود شیفته ندیده اید؟)

3.آقای ملکوتی ممنون به خاطر بنر و زحمت هایی که در گذشته، در حال و در آینده بر سرتان هوار کردم، می کنم و خواهم کرد.

4.از بی قالبی برگشته ام به قالب های پیش فرض بلگفا!گرچه بی حال است ولی اندکی دست کاری کردم، بنر را چپاندم آن بالا!با این همه؛ خط آبی کلفت را بلد نبودم پاک کنم.تو اگر بلدی بسم ا..؟!

+  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ساعت  0:26  توسط  سناء شایان |  برای...  |