تبليغاتX
برای ساکنان زمین

ريا!

برایش می‌نویسم. به زور می‌نشانمش پای کامپیوتر که بخواند. او می‌خواند و من دلم می‌خواهد گریه کنم. گریه می‌کنم. تف به ریا. تف به ریا! بند نمی‌آید. بغض‌ام چنان گنده شده که نمی‌توانم قورتش دهم. سرم را می‌گیرد تو بغلش. من زار می‌زنم. او می‌رود. من در حسرت می‌مانم. نه این رسمش نیست. گفتیم عاشقی! ولی این قدر پر کشش؟
می‌دانم دوستم داری، ولی من به تو تشنه‌ام. به تمرکز بر روی تو! و تو چه قدر خوب جلوی من آب می‌دهی به دوستانم. و می‌دانی که از حسادت مچاله می‌شوم! دوستم آمد جایی بتواند روی تو تمرکز کند. لطفا سایه‌ی شیطان را از سرش بردار و سایه‌ی خودت را روی سرش پهن کن، چنان که هیچ فکری آن سایه را سوراخ نکند به مغزش نرسد.

پ.ن: این را نوشتم شاید برای این که روزی که سیاه‌تر از این بودم،‌ بخوانمش و به زندگی امیدوار شوم.تو همچنان تف كن به ريا! 

+  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت  8:2  توسط  سناء شایان |  دعا  | 

زجر

گفت:" هر چه می خواهی بگو؛دین، ایمان،عرفان، فلسفه، ادبیات، عشق، هوس، شهوت، امید، هرچه!"
گفتم:"هیچ!هیچ!فقط ساده گی، ساده گی!"
به ام نداد بی انصاف، نداد به ام.
من گیج شدم، منگ زدم، هزاربار افتادم، گلی شدم، یخ زدم، خشکیدم، بخار شدم، ماندم، خسته شدم، گریه کردم، مردم و زنده شدم.
ولی باز هم نداد به ام، و گفت:"حالا حالا باید زجر بکشی تا ساده بشوی،زجر، زجر، زجر!می فهمی چی می گم؟"
نمی فهمیدم، حس می کردم، حس می کردم، حس می کردم.
پ.ن:چه کدر شدم این روزها، هم ظاهرم هم باطن ام، بهتر است آینه ها را بشکنم

+  نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387 ساعت  10:5  توسط  سناء شایان |  دعا  |