ريا!
برایش مینویسم. به زور مینشانمش پای کامپیوتر که بخواند. او میخواند و من دلم میخواهد گریه کنم. گریه میکنم. تف به ریا. تف به ریا! بند نمیآید. بغضام چنان گنده شده که نمیتوانم قورتش دهم. سرم را میگیرد تو بغلش. من زار میزنم. او میرود. من در حسرت میمانم. نه این رسمش نیست. گفتیم عاشقی! ولی این قدر پر کشش؟
میدانم دوستم داری، ولی من به تو تشنهام. به تمرکز بر روی تو! و تو چه قدر خوب جلوی من آب میدهی به دوستانم. و میدانی که از حسادت مچاله میشوم! دوستم آمد جایی بتواند روی تو تمرکز کند. لطفا سایهی شیطان را از سرش بردار و سایهی خودت را روی سرش پهن کن، چنان که هیچ فکری آن سایه را سوراخ نکند به مغزش نرسد.
میدانم دوستم داری، ولی من به تو تشنهام. به تمرکز بر روی تو! و تو چه قدر خوب جلوی من آب میدهی به دوستانم. و میدانی که از حسادت مچاله میشوم! دوستم آمد جایی بتواند روی تو تمرکز کند. لطفا سایهی شیطان را از سرش بردار و سایهی خودت را روی سرش پهن کن، چنان که هیچ فکری آن سایه را سوراخ نکند به مغزش نرسد.
پ.ن: این را نوشتم شاید برای این که روزی که سیاهتر از این بودم، بخوانمش و به زندگی امیدوار شوم.تو همچنان تف كن به ريا!

