<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>برای ساکنان زمین</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 14 Nov 2009 08:56:33 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اپیدمی!</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-556.aspx</link>
<description>هیچ وقت از دکترها خوشم نیامده، همیشه احساس کردم دارند رکورد می‌زنند. رکورد پرت کردن بیمار از مطب! یک بار هم یکی‌شان به زبان آورد، داشت دندان‌های عقلم را به سرعت باد می‌کشید، آخرش برای خودش کیف کرد و گفت توی 11 دقیقه دو تا دندان کشیده! &lt;br /&gt;احساس می‌کنم برای دکترها یک جسم رنجور و مریضم. که زود و تند و سریع می‌خواهند چیزهایی بنویسند توی دفترچه‌ام یا پرتم کنند توی بیمارستانی جایی و خلاص! برای همین تا کارد به استخوانم نرسد نمی‌روم دکتر! می‌دانم، کار متحجرانه‌ای است که به خودم ضربه می‌زند، یک نوع مرگ تدریجی خودخواسته! یک زجر حاصل از بیماری! حالا این‌بار حدود یک‌ماه است که سرماخوردگی سمجی وبال گردن، گلو و... است. کارهایم را مختل کرده، تمرکزم را برده، احساس سست شدگی می‌کنم. و شدیدتر از قبل بی‌حوصله‌ام. یک‌هو تب و لرز می‌کنم. و آخرش این که بالاخره به تراژدی دکتر رفتن تن دادم. طبق معمول ویزیت را می‌دهم، می‌نشینم به انتظار، دکتر 4 تا سئوال می‌پرسد، یک شربت سینه، یک کپسول، یک قرص و یک آمپول! همه همان‌ها که همه بلدند. آمپول را می‌زنم. شربت هم از همان‌هایی ست که مست می‌کند. از همان‌ها که نباید بعد از خوردنش رانندگی کرد، از همان‌ها که همه می‌خورند. منگ می‌شوم. می‌خوابم. یک خواب بدون حرص و جوش و دغدغه! آخر نمی‌دانم کی این دغدغه‌های لعنتی وارد خواب‌هایم شدند. که حالا با خوردن یک شربت، می‌پرند و من نه به صدای تلویزیون کار دارم. نه به مجلات و روزنامه‌ها نه به کارهای عقب افتاده‌ام نه به قرارها و نه به موبایلم! کاش از این شربت‌ها برای روح‌ام می‌ساختند. &lt;/p&gt;&lt;hr size=&quot;2&quot; width=&quot;100%&quot; /&gt;پ.ن: گفتند آنفولانزای خوکی نگرفته‌ای! ولی معلوم نیست درست بگویند.&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 08:56:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=556</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-556.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیاز گندیده!</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-555.aspx</link>
<description>
- یک زمانی بود که ما نوجوان بودیم و «دوچرخه» می‌خواندیم. بعد بالای یکی از صفحاتش نوشته بود: «اگه نگیم و نخندیم، پیاز می‌شیم می‌گندیم» و حالا ما در حال گندیدنیم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- خوب راه‌هایی برای خوب کردن حال است. مثل عوض کردن مانتو، مقنعه و.. یا پوشیدن یک شال با رنگ جیغ، امتحان کردن یک مزه‌ی تازه، پیدا کردن یک دوست تازه، خریدن چیزهایی که لازم داری، دیدن دوستان قدیمی، رفتن به کافی‌شاپ حتی رفتن به امام‌زاده. ولی نمی‌دانم چرا هیچ‌ کدام یک ذره هم جواب نمی‌دهد؟ خوب حتما دارم تبدیل می‌شوم به یک پیاز گندیده‌ي بوگندو! کسی چه می‌داند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- خوب 24 سال سختش گذشت، چند سالش مانده؟ علامت سئوال! هر چند سال، مگر مهم است؟ نه زیاد مهم نیست. 24 سال از پس‌اش برآمدم و باقی‌اش هم یک طوری از پس‌اش بر می‌آیم. طوری نمی‌شود! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;- هر سال، وقتی سال نو می‌شود. هر کسی تنها به تاریخ تولد خودش فکر می‌کند، که تا آن موقع چه شده و کجاست و چه می‌کند! هر کسی فکر می‌کند حتما آن روز روز مهمی‌ ست. آن روز می‌رسد. یک روز معمولی، اطرافیانش برایش کیک می‌خرند، سعی می‌کنند خودشان را خوش‌حال نشان دهند از متولد شدنش، هی مادرش به‌اش گیر می‌دهد که کادو چه می‌خواهی؟ برایش اس‌ام‌اس تبریک می‌رسد. شاید یکی دو تا از رفقای گذشته که بین اتفاقات مزخرف گیر‌ افتادند هم یادشان بیافتد. حالا چند روز مانده تا اجرای این مراسم؟ بگذار تقویم را ببینم، 6 روز مانده! 25‌ام! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;- این را توی نوشته‌های بی‌صاحب گودر خواندم:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چندان فرقی با مرده‌ها نداری&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگر کسی را نداشته باشی، که بخواهی برایش بمیری&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 19:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=555</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-555.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک گاف سی ساله</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-554.aspx</link>
<description>
باید چیزهایی بنویسم. این که می‌گویم باید، یعنی مسئولیت پذیرفتم و آدمی نیستم که مسئولیت بپذیریم و بزنم زیرش! اصلا برای همین نوشتن است که باید بروم سی‌ سال پیش و هی بخوانم و شاخ دربیاورم از حرکات و رفتارهای آدم‌ها. و بعد هی سئوال توی ذهنم بیاید و هی گیج بشوم. هی خط ماجراهای بی‌ربط به قضیه‌ای را که باید ازش مطلع باشم را پی‌ بگیرم. و هی گیج‌تر شوم. وقتی گیج‌ام و می‌نویسم، وقتی خودم واقعا نمی‌دانم چه خبر بوده، وقتی من 6 سال بعد از سی‌قبل به دنیا آمدم و با یک مشت اطلاعات روتوش شده و چند کارخانه‌ی شهید‌سازی طرفم، وقتی مشکوکم به همه‌ی آدم‌ها، حتی آن‌هایی که از کودکی برایم ازشان قدیس ساخته‌اند. وقتی... چه بنویسم؟ وقتی آدم احاطه‌ی کامل بر موضوع‌اش دارد، می‌تواند قسمتی که می‌خواهد مخاطبش نداند لاپوشانی کند، یا چه می‌دانم، وقتی ممیزی روی بعضی کلمات و جملات است، آن‌ها را بپوشاند در قالب دیگری و به خورد مخاطب بدهد. ولی وقتی من نمی‌فهمم آدم‌های سی‌ سال پیش این مملکت چه داشتند می‌کردند وسط یک بلبشو، من چه می‌توانم به خورد مخاطبم. بدهم؟ &lt;br /&gt;در هر صورت روزنامه‌های آن زمان از کتاب‌هایی که محصولات کارخانه‌های شهیدسازی‌اند بهتر‌اند. دارم سعی می‌کنم، آرشیو روزنامه‌ها را مرور کنم. ولی باز هم دچار تضاد و تقابلم با آن‌چه که طی تمام سال‌های عمرم به خوردم دادند. &lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 17:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=554</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-554.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سی سال دیگر؟ </title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-553.aspx</link>
<description>امروز نرفتم سر کار! نه از روی ترس بلکه از روی بی‌هدفی! دوست ندارم سیاه‌ لشکر باشم. سیاه‌لشکری کتک بخورم، بگیرندم و... اصلا دوست ندارم این صحنه‌ها را ببینم. همان 23 خرداد که توی خیابان‌ها گیر افتاده‌ بودم و چه‌ها که ندیدم، برای هفت پشت قبل و بعدم کافی ست. دوست ندارم هزینه‌ی هیچ جنبش و شورش و... ای‌ شوم. آن هم جنبشی که سر و ته‌اش معلوم نیست. نه که دلم خوش باشد. نه! شاید دل من میان‌مایه از یک نوجوان سرکوب‌شده‌ی خشمگین خون‌تر باشد. من‌ای که حق دارم سئوال کنم و این حق از من گرفته شده‌ است. امروز نرفتم سر کار و نشسته‌ام به خواندن، البته با «صورتی»! نشسته‌ام با صورتی درباره‌ی سی‌ سال پیش می‌خوانم. درباره‌ی جزئیات وقایع سی‌ سال پیش! چه قدر چیز می‌توان گفت درباره‌ی آن سال‌ها، چه قدر حرف ناگفته مانده از آن سال‌ها! چه قدر ابهام  و شاید تشابه! نتیجه‌اش چه؟ چه قدر عمر و زندگی تلف شده این وسط‌ها؟ نه! من نمی‌خواهم تلف شوم برای هیچ جریانی. بیرون صدای داد و بیداد می‌آید. مرگ برها و زنده بادها! و بعد صدای موتور و تیر هوایی و جیغ! &lt;br /&gt;کی می‌توان درباره‌ی این جریانات حرف زد، خواند و نوشت؟ سی سال دیگر؟ &lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 13:01:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=553</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-553.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی‌جواب‌ترین چراهای زمان!</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-552.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 461px; height: 308px;&quot; src=&quot;http://biyabanesabz.persiangig.com/chera.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
یک یادداشت در حال و هوای نوجوانانه نوشتم و فایل ورد را بستم. بند و بساط فکرهای روزمره را از اطراف ذهنم جمع کردم، خنده‌ی زورکی را که ماسیده بود، از روی لبم پاک کردم. زل زدم به‌اش و گفتم: «چرا؟!» سکوت کرد، چیزی نگفت. بلند شدم و چرخیدم، چرخ چرخ  چرخ! به هر که رسیدم پرسیدم: «چرا؟!» سکوت کردند. با دل و جرئت‌‌هاشان گفتند: «نمی‌دانیم». بعضی‌ها حتی نفهمیدند چه پرسیدم و برای چه؟ ولی من چرخ زدم، چرخ چرخ چرخ! هر چه چرخیدم دست و پاهایم خورد به این و آن! آرزو کردم جایی باشم، تنها، خودم باشم و خودش و یک فضای باز، تا تمام چراهای بی‌جوابم را داد بزنم. بعد آرام و رها درجهت باد بایستم و دست‌هایم را از دو طرف باز کنم و آماده‌ی در آغوش گرفتنش شوم. 
&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 04:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=552</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-552.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>متفاوت!</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-551.aspx</link>
<description>این دومین‌باری ست که می‌روم عروسی کسانی که نمی‌شناسم. یک بار رفتم عروسی دخترعمه‌ی دخترخاله‌ام. یک‌بار هم الان که رفتم عروسی یکی از همکارانی که اصلا مرا نمی‌شناسد ولی کل سازمان را دعوت کرده بود. کلا سازمان را بر باد بنا نهاده‌اند. یک روز هستی و فردا نیستی! به همین سادگی! برای همین نباید دل‌ببندی به میز و همکار و...! نباید هم مهم‌شان بداری! همین‌طوری باید باشند در حد سرگرمی! ول کنم، داشتم می‌گفتم. از اولش قرار نبود برویم. آورد کارت عروسی‌اش را داد، یک کارت خردلی بود با ده بیست خط نوشته! خیلی ساده، خیلی خیلی ساده! از یکی دو ماه پیش هم، هی دیدیم می‌آید و می‌رود و هماهنگی می‌کند. گفته بود قرار است جشن‌شان در «مرکز توان‌بخشی‌ ثاره‌الله» باشد. ما هم خندیده‌ بودیم که عمرا بیاییم. خلاصه! این مرض کنجکاوی ما را کشاند تا پارک‌وی از آن‌جا هم زیر باران پیاده رفتیم تا پمپ بنزین ولنجک، بعد هم  خیابان مقدس اردبیلی و بعد تازه اول بدبختی‌ها بود. ساکنان خیابان ثارالله در شب 4شنبه اگر سرشان را از پنجره‌ی خانه‌شان می‌کردند بیرون،سه دختر عروسی ندیده می‌دیدند که عین بز کوهی زیر باران تند دارند از آن خیابان می‌کشند بالا! خلاصه بالاخره رسیدیم. عروسی توی پارکینگ مرکز توانبخشی بود. مختلط بود ولی به صورت کاملا اسلامی! ارکستر هم داشتند. کمی دف زدند یک عده هم آمدند سلطان قلب‌ها این‌ها خوانند. عروس هم با لباس عروس و چادر بود. حالا این‌ها به کنار! مهم چیز دیگری ست. مهم این است که جلوی اصراف یک عالم پول گرفته شد. می‌دانی خرج آرایشگاه و لباس هر کدام از زن‌های مدعو چه قدر می‌شد؟  شام هم زرشک پلو با مرغ بود. راحت و ساده! تازه جانبازهای ساکن آن‌جا هم خوشحال شدند کلی!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 21:43:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=551</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-551.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان؟</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-550.aspx</link>
<description>این طور نمی‌شود باید شروع کنم به داستان نوشتن. باید شخصیت خلق کنم و تمام احساسات،عواطف و... را بیاندازم گردن شخصیت‌هایم. من نوشتن نمی‌دانم. داستان که هیچ! حرف روزمره‌ام را هم قسطی می‌زنم. گاهی از فرط بی‌حوصلگی سلام‌هایم را می‌خورم. گاهی از فرط بی‌جنبگی دوستت دارم‌هایم را قورت می‌دهم. گاهی وسط کارهای روزمره یک‌هو یادم می‌رود کی‌ام؟ بعد یک مشت آدم پیدا می‌شوند به من سفارش مطلب بدهند که من بنویسم. نه! می‌توان نوشت. باید بنویسم از داستان خودم، از داستان لیلا، از داستان همه فاطمه‌هایی که می‌شناختم و می‌شناسم و خواهم شناخت! &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 15:31:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=550</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-550.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تجمع دروغگوها</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-549.aspx</link>
<description> تهران شهر نمایشگاه‌ها و مصلا محل پراندن مگس‌ها! زنگ می‌زنند و می‌گویند: مجله‌ی ما هم غرفه دارد. می‌گویم: خوب آفرین چه کنیم؟ می‌گویند: هیچ! یکی دو روز بیا توی غرفه بنشین. به بهانه‌ی مجله‌مان و غرفه‌اش می‌روم مصلا! خبری نیست. یکی دو آشنا می‌بینم، فاقد شعور مکفی! اه! همه‌اش اشتباه می‌کنم. همه‌اش فکر می‌کنم، شعور یک آدم فرهنگی باید حداقل در حد سلام‌علیک و احترام به یک آشنا باشد. آشنایی که باهاشان کار کرده حتی! ولی خوب اشتباه می‌کنم دیگر!! کلا روزنامه‌نگار جماعت را هیچ کس آدم حساب نمی‌کند، غیر از خودش! وای به روزی که دو نفر مطلبش را بخوانند و تحویلش بگیرند. دیگر دچار ترکیدگی می‌شود. خلاصه، یک چرخی می‌زنیم. همه شادند! همشهری و مجلاتش که دارند مخ مردم را ترید می‌کنند. اشتراک می‌فروشند. بقیه‌ی روزنامه‌ها که همان کارهایی را می‌کنند که صدسال پیش کردند. فارس غرفه‌ی قشنگی دارد. با این که افکارشان بوی گند می‌دهد. ولی کارشان حرفه‌ای ست. این تنها حسن فارس است. حسنی که رجانیوز ندارد. جلوی در رجانیوز دعوا یا همان بحث است. دلم گوجه گندیده می‌خواهد گوجه‌هایی که بشود باهاشان از خجالت رجانیوز درآمد. بقیه نمایشگاه را هم می‌گردم. به غرفه‌های رفقا هم سر می‌زنم. خبری نیست از یک ذره ذوق! می‌روم توی غرفه‌ی خودمان که آن پشت‌ها مشت‌هاست. سلام می‌کنم. توی کشوی میزها را می‌گردم، نسکافه پیدا می‌کنم و درست می‌کنم و می‌خورم. و برای ذوق کور شده‌ام غصه می‌خورم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 18:35:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=549</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-549.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تب الاغی!</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-548.aspx</link>
<description>عاشق روزهای عصبانی شدنم هستم. روزهایی که می‌ریزم بیرون. روزهایی که از هیچ چیز نمی‌ترسم. روزهایی که داد می‌زنم. روزهایی که به هیچ چیز فکر نمی‌کنم. روزهایی که یک لگد محکم می‌زنم زیر همه چیز. تب الاغی می‌گیردم. رم می‌کنم. قبل‌ترها این تب بی‌عوارض بود. الان عوارضش را هم  درک می‌کنم. می‌دانم که دارم تب می‌کنم. می‌دانم چیزهای ریز ریز می‌چسبند به هم. جمع می‌شوند روی هم. و یک‌هو می‌ترکانندم. تازگی‌ها اخطار هم می‌دهم. هی چراغ قرمزم روشن می‌شود. هی آژیر می‌دهم. بابا جان من دارم عصبانی می‌شوم. هی می‌خندند توی روی آدم. بعد یکهو طوفان  شروع می‌شود، احترام را مچاله می‌کنم و می‌اندازم دور. کوچک بزرگ حالی‌ام نمی‌شود. داد می‌زنم. از اول تا آخر را می‌شورم می‌اندازم روی طناب! یک به درک می‌گویم و تمام! می‌دانم کار خوبی نیست. ولی مطمئنا کار خوبی ست برای تخلیه شدن. </description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 08:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=548</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-548.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه مرد بود!</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-547.aspx</link>
<description>- بچه‌های سازمان باز هم از آن فرهنگ‌های بسته‌بندی شده داده‌اند به‌مان. این بار به بهانه‌‌ی دفاع مقدس رفته‌اند از سروش، دی وی دی‌هایی که  بچه‌های واحد مرکزی خبر در مورد دفاع مقدس درآورده‌اند، خریده‌اند و داده‌اند به‌ ما! انصافا به هر چیزشان بتوان خرده گرفت به این کارهاشان نمی‌شود. از وقتی «صورتی» وارد زندگی‌ام شده دیدن سی‌دی، نوشتن، گوش دادن آسان شده! برای همین دی وی دی‌ها را گذاشتم توی «صورتی» و شروع کردم به دیدن. گرچه از خرداد به بعد به همه‌ی اخبار و اطلاعاتی که از همه‌ی رسانه‌ها می‌گیرم به شدت بی‌اعتمادم، ولی آیا حق دارم به رزمنده‌ها هم شک کنم؟ به پشت سر، به امام؟ نمی‌دانم! فقط این را می‌دانم که آن مردی که ما به‌اش دیر رسیدیم. طوری حرف می‌زند و لابه‌لای حرف‌هایش طوری حرص می‌خورد که آدم دلش می‌خواهد بمیرد ولی او حرص نخورد. حاضر است پیرو او بودن را داد بزند. ربط به دین و ایمان ندارد. ربط به خاطرات ندارد. یک چیزی در آن صداست. در آن چشم‌هاست. یک‌ چیزی که یک مملکت پرآشوب را توانست نگه‌ دارد. و حالا بعد از این همه‌ سال از پس  مانیتور «صورتی» می‌خورد به چشم منی که تنها خاطره‌ام از آن مرد فقط مراسم مرگش بود و دیدن آشفتگی مردم در آن روز. در آن روزی که من به زور 4 سالم بود. و بعد از 20 سال تازه امسال بعد از این همه اتفاقات، فهمیدم چه بر سرمان آمده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- هر چند وقت یک‌بار باید خودم را مرور کنم. حرف تکراری‌ای ست. چون یک اصل است. اصول باید تکرار شوند. اصلا اصل‌شان بر همین تکرار است. اصلا وبلاگ هم برای همین دوست دارم. حتی اگر مرا پیش همه لو دهد. حتی اگر بشود رصدکده‌ی حال و احوال من! ولی خوبی‌اش این است که من آرشیوی دارم که می‌توانم از طریق آن ببینم چه قدر نوشتنم پیشرفت یا پسرفت کرده! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- دلم می‌خواهد یک روز صبح از خواب بیدار شوم. تمام کارها، زندگی، روابط، رفقا و... را بپیچم در یک بسته‌ی غیر قابل نفوذ و خروج و بگذارمشان در کمد و در را قفل کنم و بروم کمی هوا بخورم. با خیال راحت که هیچ چیز عوض نمی‌شود. و من می‌توانم بعد از مدتی برگردم و خوب برگردم! نه مثل حالا خسته!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- نامجو توی گوشم داد می‌زند: «هممش دلم می‌گیره، هممش تنم اسیره» گلشیفته‌ هم زیر صدایش می‌آید. من هم زیر لب تکرارش می‌کنم. &lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 14:16:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=547</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-547.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
