<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حتی کویرم می شه سبز کرد</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/</link>
<description>اگر بپذیریم که تمامی ما از دم یک تخته کم داریم زندگی دلپذیرتر می شود.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 23 Jul 2008 20:46:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آدم هاي عجيب</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-362.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;فكر مي كنم جامعه در زمينه ي روابط بين زن و مرد به سويي مي رود كه حتي باهوش ترين(منظور هوش هيجاني ست)افراد هم نمي توانند،آن را پيش بيني كنند.&lt;BR&gt;چه روزگار عجيبي ست،هر روز آدمي زاد رابطه هاي كشف نشده اي  را مي بيند . كه شاخ كه هيچ،روي كله اش آناناس سبز مي شود.&lt;/STRONG&gt; </description>
<pubDate>Wed, 23 Jul 2008 20:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=362</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-362.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن مرد هم مُرد</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-360.aspx</link>
<description>-من كه گفتم :آلبالو!تو سه بار پاشو بشين.&lt;BR&gt;-منم كه گفتم:سيب،تو هم سه بار پاشو بشين!&lt;BR&gt;-....&lt;BR&gt;معلم كه سر بر مي گرداند آلبالو و سيب و.... به سمت هم پرتاب مي كرديم.بشين پاشويي داشتيم ديدني.&lt;BR&gt;پنجشنبه ها سر كلاس ،مسخره بازيي به پا بود كه بيا و ببين.&lt;BR&gt;دختر راهنمايي بوديم و بسيار تاثير پذير،با هم خانه ي سبز مي ديديم و اداي آنها را در مي آورديم.&lt;BR&gt;دختر راهنمايي بوديم و انگار دوست نداشتن يك هنرمند يا فوتباليست برايمان افت لاتي داشت.&lt;BR&gt;گاه عشق خسرو در دلمان زبانه مي كشيد و كلي خودمان را برايش مي كشتيم.&lt;BR&gt;گاه براي فوتباليستي مي مرديم.&lt;BR&gt;گاه مي خواستيم فداي فلان خواننده شويم و....&lt;BR&gt;آن روزها گذشت،ما در تن اجتماع فرود آمديم،مغزهايمان سخت تر و آبديده تر شد.&lt;BR&gt;بزرگ شديم ما ، بزرگتر ها پير شدند،فيلم نگاه كرديم و گفتيم:يادش بخير.&lt;BR&gt;يادش بخير اون روزهايي كه ما با خانه ي سبز بزرگ شديم،يادش بخير وقت هايي كه صداي خسرو از تو ضبط مي اومد و مي شد چاشني مشق نوشتن هامان.ياد هامون،خواهران غريب،كيميا و.. بخير.ياد همه ي سينماهايي كه رفتيم ياد...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-جلوي كولر كمي آن طرف تر از بقيه لم داده بودم كه خبرش را اخبار گفت!اين آقاي حياتي بدجور خبره است در خبر مرگ رساني،با خودم گفتم :مرد؟خوب مرد صدا قشنگ،4 شانه ي،دلنشين هم مرد!&lt;BR&gt;آدم هاي پستي شده ايم!&lt;BR&gt;احساساتمان حبابي ست،حبابي كه موقع مرگ ديگري شكل مي گيرد و بعد از چند روز مي تركد.اين وسط هم هي يادداشت مي نويسيم،هي نوستالوژي از خودمان منتشر مي كنيم .هي دلمان براي روزهاي قبل تنگ مي شود و جاي آقاي هنرپيشه را در آن خالي مي بينيم.هي صدا سيما برنامه ي بزرگداشت مي گذارد و فيلم هايش را پخش مي كند و...&lt;BR&gt;و بعد تمام!&lt;BR&gt;مرگ حق است،زندگي هم همين طور.&lt;BR&gt;كاش به جاي شيون و زاري براي اين حق،براي خوب بودن در آن حق بكوشيم.&lt;BR&gt;كاش....&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 20:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=360</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-360.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حالم خوبه؟</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-358.aspx</link>
<description>يه چيزي!&lt;BR&gt;من حبس الاشكم خوب شده!&lt;BR&gt;من بغضم مي گيره،من وقتي اين جوري مي شم حرف نمي تونم بزنم.&lt;BR&gt;من دلم مي خواد عين بچگي ها وسط همه زار بزنم،سر مسائل بي خودي،الكي!&lt;BR&gt;بعضي وقت ها فكر مي كنم يا رومي روم يا زنگي زنگ!&lt;BR&gt;يا تنهاي تنها باشم و ديگه هيچكي نباشه برام تصميم بگيره،هيچكي دستور نده،به هيچكي وابسته نباشم و...&lt;BR&gt;يا تو جمع زندگي كنم،تو يه خانواده ي شلوغ با يه عالمه فاميل،هر روز بيايم و بريم و هواي هم رو داشته باشيم.&lt;BR&gt;ولي خداييش ستمه!ستمه اين خوشي هاي محدود،اين مسافرت هاي 2-3 روزه كه تا پلك بهم مي ذاري ،تموم مي شه.و دوباره هر كس بر مي گرده به زندگي كسالت بار روزمره ي خودش!
&lt;HR&gt;
پ.ن:هيچ توجه كردي كه وقتي حالم بده،محاوره اي مي نويسم؟&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 20:32:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=358</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-358.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فاقد شعور</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-356.aspx</link>
<description>نشسته بودي آن بالا و من به چشمت غول بودم،غولي كه يك دست را متكاي سر كرده  و با دست ديگر &quot;خداحافظ گاري كوپر&quot;را جلوي صورتش گرفته و خود را ولو كرده روي سراميك هاي خنك!&lt;BR&gt;و زير لب با صدايي نامفهوم تكرار مي كند:&quot;حقيقت آن است كه هر چه مردم در خصوص شما ،يا هر كس ديگري بگويند چندان اهميتي ندارد،چون حرف هايشان از الف تا يا_گرچه از الفا بايد ترسيد_بسيار مرموز و غير قابل فهم است&quot;&lt;BR&gt;نشسته بودي آن بالا و مي ترسيدي ،نمي دانم از من يا از سنگيني&quot;خداحافظ گاري كوپر&quot;؟ولي منتظر لحظه ي سنگين شدن پلك،خستگي چشم و نفهمي مغز بودي،وقتي كه مرا خواب برد،حمله كردي!&lt;BR&gt;نمي دانم خونم شيرين است يا نه؟ولي گوشت تلخم حسابي!&lt;BR&gt;با اين همه بين انگشت هاي پا نيشت را فرو كرده اي و آن 10 جا را براي مكيدن خون انتخاب كرده اي،ولي پشه كوره جان،شعور هم چيز خوبي ست!&lt;BR&gt;كاش برايت دوره ي &quot;چگونه و كجا را گاز بگيريم؟&quot;مي گذاشتند،تا كمي ملاحظه ي طعمه ي بيچاره را هم مي كردي!&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 06:48:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=356</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-356.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزنه هاي خوشي</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-355.aspx</link>
<description>-گل هاي شقايق روييده اند پايين تپه و كوه هاي سبز!و بسيار سبز!زيرش نوشته است،اردبيل-ارتفاعات سبلان و پشتش نوشته اند:به هيچ مناسبتي براي دوست خوبي مثل تو!19 تير 84!&lt;BR&gt;ذوق مي كنم وقتي به من مي دهد ش!دروغ چرا؟چه قدر كمبود محبت گرفته ام از طرف دوستان!زود خطايش را مي يابم!تير 84 يا 87؟&lt;BR&gt;مي خنديم،مي خندند!شاديم،همديگر را 4-5 سالي ست كه مي شناسيم و چه قدر هم خوب!ديگر نگران حدود روابط نيستيم !با اين كه هر 6 ماه يك بار زمان ديدن هم را ،آن هم به طور اتفاقي داريم باز هم غريبه نيستيم!&lt;BR&gt;و چه قدر خوب ديوانه بازي مان گل مي كند!ميدان هفت تير كجا و بستي ناصر كجا؟براي يك لقمه بستني مي رويم تا نوبنياد!چند سالي هست اتوبوس را نگذاشته ايم روي سرمان!اتوبوس مي رود هوا!اين بار بحث جدي تر است!چه خوب كه آن ها مي دانند من درس و استعدادم خوب است!چه خوب كه دركم مي كنند و تشويق براي زندگي كردن!چه قدر خوب كه ريز به ريز احوالم برايش مهم است!چه قدر خوب كه هنوز راحتم با آنها و مي توانم هر حرفي!دقيقا هر حرفي را بزنم!&lt;BR&gt;چه قدر خوب كه آرام اند و راضي!چه قدر خوب....&lt;BR&gt;زندگي را دوست دارند بي شك و برايش تلاش مي كنند،بر عكس من كه دنياي خودم را ول كرده ام چسبيده ام به دنياي مسخره اي كه اهالي اش مرا نمي شناسند و تحقير مي كنند.&lt;BR&gt;بستني مهمان من!تعارف آمد نيامد دارد؟ چشم مي خرم!دندم نرم!حاضرم هر روز بخرم ولي خنده هايتان را ببينم! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-چه هفته ي خوبي بود اين هفته كه رفت!بسيار چيزها يافتم كه قبل تر ها نمي دانستم بسيار حرف ها شنيدم كه شادي آور و ترسناك بود،چيزهايي كه  پيدا كردم  شيرين بود،اين وسط بستني و ميدان هفت تير و نشر چشمه تكرار مي شدند،از پارك شفق به هفت تير،از خيابان ويلا به هفت تير،از دم دانشكده(اول بخارست) به هفت تير،از ويلا به چشمه،از ايرانشهر به چشمه!از هفت تير به چشمه،از ميرزاي شيرازي به چشمه!&lt;BR&gt;بستني به خاطر دوستي،بستني به خاطر عذرخواهي از دير رسيدن مصاحبه شونده،بستني از سر گرماي زيادي!&lt;BR&gt;اين هفته پر بود از نوستالوژي،از روزهاي ز كف رفته ي دانشجويي،از سرزنش هاي به حق،از حرف هاي انرژي زا،از درس هاي روابط انساني،از حركات ورزشي،از مسابقات دارت از....&lt;BR&gt;و حاصل اش شد يك عالم يادداشت و مينيمال و يك دنيا حس خوب!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 343px; HEIGHT: 268px&quot; height=780 alt=روزنه hspace=0 src=&quot;http://biyabanesabz.persiangig.ir/nooor2.jpg&quot; width=634 align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 20:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=355</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-355.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>براي هر كس كه مي آيد و مي خواند!</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-354.aspx</link>
<description>هي مي نويسم هي وسطش مي مانم كه چه طور ادامه بدهم كه غر نباشد!&lt;BR&gt;باز خورد هايي خوبي ندارد اين نوشته هاي شخصي!&lt;BR&gt;يكي مي گويد :&quot;افسردگي آور است&quot;،آن يكي مي گويد:&quot;خودت را نشكن جلوي ديگران كه جمع كردنت سخت است&quot;.يكي ديگر....&lt;BR&gt;بعضي ها هم ول مي كنند مي روند .بي نام و نشانه مي گذارند مرا!&lt;BR&gt; من به اين فكر مي كنم كه خودم مهم ام يا مخاطب!&lt;BR&gt;مخاطبي كه نمي شناسمش،مخاطبي كه سكوت مي كند،مخاطبي كه نمي دانم از سر چه اين وبلاگ را چك مي كند؟من مهم ترم يا مخاطب؟&lt;BR&gt;من بلدم چيزهايي بنويسم كه خوشتان بيايد!&lt;BR&gt;مثلا اين ها را بلدم:&lt;BR&gt;1. تكه هايي از شعر يا متن كتاب هايي كه مي خوانم.&lt;BR&gt;2.فحش و بدوبيراه اساسي!به همه كس و همه چيز!يك جور نقد تلخ و به فاضلاب كشاندن همه ي عناصر جامعه براي جلب شخصيت و بزرگي و تريپ روشنفكري!&lt;BR&gt;3.مسائل خاله زنكي!&lt;BR&gt;4.نان قرض دادن به اين و آن!&lt;BR&gt;5.رويدادهاي روزمره ي زندگي كسالت بارم.&lt;BR&gt;6.مينيمال هايي براي مخاطب هاي خاص از جمله خدا.&lt;BR&gt;7.مسائل عرفاني &lt;BR&gt;و....&lt;BR&gt;بلدم!ولي نمي نويسم چون روال اين جا دست دل است،هر وقت باد كرد و حرفي براي گفتن و خوانده شدن داشت، مي آيد ، مي نويسد و پست مي كند.&lt;BR&gt;دلم مي گويد:&quot;اين وبلاگ خودم است،اين جا شكل خودم نباشم كجا باشم؟اين جا غر نزنم كجا بزنم؟&quot;&lt;BR&gt;اين را قبول دارم كه مخم زياد هم خوب كار نمي كند،خيلي چيز ها را نمي فهمم و نمي دانم،قبول دارم خيلي از حرف ها از كم طاقتي و نفهمي ست!ولي چه كنم تا ذهنم ورزيده شود و دلم طاقت بياورد براي خنك كردنش هم بايد جايي باشد!&lt;BR&gt;دلم نمي خواهد بگوييم ،مخاطب مهم نيست!چون هست!جان وبلاگ به كامنت هايش است و اميد نويسنده هم به همان ها!ولي ميان تو و خودم كدام يك را انتخاب كنم؟تويي كه صريح نظرت را نمي گويي و با نيش و كنايه مي پراني!&lt;BR&gt;و اگر واقعا مشفقي كاري كن كه از جبهه ي  غر زدن بيرون بيايم!باور كن خودم هم دوست ندارم اين جبهه را!حرفت را ساده و كامل بزن تا كمكم كني!</description>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 05:47:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=354</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-354.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوستالوژی آب بازی</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-353.aspx</link>
<description>يخمك ها را جلوي نور مي گرفت و به حباب هايش نگاه مي كرد،بعد اگر حباب هايش زياد بود پس مي داد و يكي ديگر مي گرفت،باباش دكتر بود،دكتر دندان پزشك،خودش يك سالي از من بزرگ تر بود ولي جثه اش چند برابر بزرگ تر و كشيده تر !يخمك را با يك حركت نصف مي كرد و يك لنگه سهم من مي شد و يكي او!&lt;BR&gt;مي خورديم و دهان و دندان و لبمان بر حسب رنگ،گلي يا نارنجي مي شد.&lt;BR&gt;بعد نوبت آب بازي بود،ترس چاشني كار بود!راستي چرا از ناظم ها مي ترسيديم ولي هيچ احترامي برايشان قائل نبوديم؟&lt;BR&gt;دو كار خيلي بد ياد گرفته بوديم!يكي اين كه مي زديم زير دست کسی كه بستي چوبي مي خورد و چوب تا ته حلقش مي رفت و دومي اين كه سر آبخوري وقتي كسي پشت سرمان بود يك هو دست را به شير مي گذاشتيم و آب را با فشار توي صورت طرف مي پاشیديم.در هر دو صورت طرف سنكوب مي كرد.&lt;BR&gt;ولي آب بازي كار بدي نبود،همه مان راضي به خيس شدن بوديم،گرچه مي دويديم تا كمتر خيس شويم ولي دويدنمان هم از سر شوق بود،هيچ دليلي براي سركوبمان نداشتند نه هوا سرد بود،نه كمبود آب بود و نه هيچ چيز ديگر!ولي سركوبمان مي كردند،گرچه دير مي فهميدند چه كار مي كنيم.با خودمان شيشه نوشابه ي خانواده مي برديم و آب را به مناطق خارج از ديد انتقال مي داديم.و آن موقع جيغ و داد و هيجان! خنكي تك تك سلول هايمان را فرا مي گرفت .ميرغضب ها دير مي رسند ما همه موش آب كشيده شده بوديم و كاري به جز تهديد و ارعاب از دستشان بر نمي آمد.&lt;BR&gt;دو سه باري توي دبيرستان هم از اين شيطنت ها كرديم ولي طوري ارشادمان كردند كه انگار مفسد في الارض ايم.طوري كه از آب بازي كه هيچ از دنيا هم حالمان بهم خورد،هر چه بود،ديگر مجرم شناخته مي شديم.چون بالغ شده بوديم و هر حركت هيجان دار و شوق آوري  جرم بود.&lt;BR&gt;دانشگاه هم كه هيچ!&lt;BR&gt;حالا هم كمبود آب است هم كمبود برق هم كمبود عقل و....&lt;BR&gt;گاه از صبح تا شب كه روي آسفالت هاي نرم و موازييك هاي صاف راه مي روم و از گرما كلافه مي شوم،دلم همان شور را مي خواهد،همان آب را،همان دوستان را!&lt;BR&gt;نه يك مشت آدم كرخت كه هميشه عجله دارند و نه حوض هاي تزيين شده ي پارك ها كه نمي شود دستي در آن برد و كسي را با آبش خيس كرد.&lt;BR&gt;راستي اين آدم ها و حوض ها به چه درد مي خورند؟&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 16:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=353</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-353.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من با تو خوش ام.</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-352.aspx</link>
<description>دستت كه توي دستم باشد،ياد قديم مي افتم، ياد آن روزهايي كه مي رفتيم بقالي و آقاي فروشنده به بهانه ي امتحان بادكنك ها ،آن ها را تف مالی مي كرد  و مي گفت،سالم اند و همه سوراخ از آب در مي آمد!راستي چند بار رفتيم بقالي؟10 بار؟20 بار؟&lt;BR&gt;راستي تولد كداممان توي تابستان بود؟من؟تو؟هيچ كدام؟آهان بهانه اي بود براي دور هم جمع شدن فاميل ها و ايجاد عكس هاي بچگي اي كه گذشت.&lt;BR&gt;و الان من ،من شدم!و تو، تو!&lt;BR&gt;با دو فكر متفاوت و دو دنياي پرت و پلا!&lt;BR&gt;دنياي من پر از دود شد و آدم هاي كثيف پاكيزه،دنياي تو شهرتان شد و فاميل ،آدم هاي خوب و بدش!&lt;BR&gt;دنياي من پر از كتاب هاي بي ربط شد و پر از خواندن هاي بيهوده ولي لذت بخش،دنياي تو پر از پتروشيمي شد و دانشكده و مهندسي و.... &lt;BR&gt;من پرت شدم ميان يك عالم ماشيني كه به قولي خودت هر كدام يك طرفشان خورده است،پرت شدم ميان يك عالم بوق ،دود ، كوفت ، هيجان ، جاذبه،امكانات و....&lt;BR&gt;و اين گونه شد كه تو تحمل شهر مرا نداري و من هم تحمل مال تو!&lt;BR&gt;ريه هاي من به دودهايي معتاد است كه ريه هاي تو به آن اعتراض دارند،چشم هاي من به شهرسازي تهران عادت كرده و چشم هاي تو به مال آنجا!&lt;BR&gt;من آنجا حوصله ام سر مي رود و تو اين جا طاقتت طاق مي شود.&lt;BR&gt;ولي خودت هم مي داني كه اين جا جاذبه هايش بيشتر است.&lt;BR&gt;و من در ميان همين جاذبه ها قاط زده ام،باور كن حق دارم ،در ميان اين همه هياهو بر سر هيچ و آدم هاي پيچيده ي سطحي اگر قاطي نكني حتما رويين تني!&lt;BR&gt;راست مي گويي اين جا سرگرمي ها بيشتر است و من  به همان ها سرگرمم ولي سر تا كي قرار است گرم بماند،گاهي سرگرمي هاي هميشگي لازم است! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولش كن!گفتم كه قاط زده ام،و گرنه از اين 2-3 روز كمال استفاده را مي برديم.&lt;BR&gt;هر چند پياده روي ذهني و جسمي برنامه ي بدي نبود،شب بيداري هم همين طور!انگار گره هاي هزار ساله حلقم را باز كردم.&lt;BR&gt;ولي حس مي كنم با تمام محدوديت ها باز هم خودمان،خودمان را در حصارهاي بيشتري قرار مي دهيم!&lt;BR&gt;با اين همه از ياد مبر كه بعضي ها(!)به همين رابطه ي ما در عرض چند ساعت حسادت كردند و توپ تشرشان به دممان خورد كه ما هم خنديديم و آنها ساكت شدند و اگر نشده باشند خودم ساكتشان خواهم كرد و از اوج توهم به زيرشان خواهم انداخت(!).&lt;BR&gt;راستي ممنون!ممنون كه متذكر شدي من غر مي زنم،من سياه مي بينم،من زيادي ناخوشي ام را تكرار مي كنم!راستي من ناخوشم؟من ناخوشم ولي دلايلي دارد بسيار ريز ريز ريز!كه مطمئنا از خوشي زيادي نيست.&lt;BR&gt;ولي با همين ناخوشي فكري هم مي توان زنده ماند و زندگي كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر خاله جان!با اين كه از وقتي آمدي حب رفتن خوردي،با اين كه بلد نبودم كاري كنم كه خوش بگذرد،با اين كه هيچ وقت براي ديدن ما نمي آيي ،با اين كه محدودم و محدودي با اين كه بعضي ها خودخواهي شان را بر سرمان خالي كردند!&lt;BR&gt;با اين همه من و تو باز هم مثل هميشه ،با هم دور از همه ناخوشي ها خوش بوديم .&lt;BR&gt;لااقل من بودم،پس بخيل نباش و دفعه ي ديگر كمي بيشتر كنار دلم بمان!&lt;BR&gt;باشد كه ناخوشي ام درمان شود!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 16:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=352</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-352.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی ربط به هم</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-351.aspx</link>
<description>- از آرشيو وبلاگ ها خوشم مي آيد،مخصوصا وقت هايي كه كرم كشف كردن مي گيرم!مي روم تمام وبلاگ را زير و رو مي كنم و مي خوانم و مي خوانم.&lt;BR&gt;جالب است مردم خودشان را در ميان پست هاي وبلاگ لو مي دهند و من اين خودشان را دوست دارم نه آن خودي كه نشان مي دهند.&lt;BR&gt;بعد از آرشيو مي روم سراغ لينك ها،تجربه ثابت كرده آنهايي كه فقط به يكي دو نفر لينك داده اند،آن لينك ها عزيزانشان اند ، پس مي روم عزيزانشان را هم كشف مي كنم و اين ماجرا ادامه دارد.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;-دو سئوال تكراري حداقل روزي دو بار مرا به خنده مي اندازد،چون حداقل هر روز كسي را مي بينم كه از قبل نمي شناختمش و شناخت الان هم فقط در حد ديدن است!&lt;BR&gt;سئوال اول:دانش آموزي يا دانشجو؟&lt;BR&gt;سئوال دوم(بعد از فهميدن اسم):سناء يعني چه؟&lt;BR&gt;من واقعا نمي دانم ديگر چه عكس العملي نشان دهم!&lt;BR&gt;و هيچ نمي فهمم اين قيافه ي افسرده چه طور مي تواند قيافه ي يك دانش آموز باشد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-من ساده ام،بچه ام شايد،شايد هم نه!&lt;BR&gt;بچگي نسبي ست،دو به دو فرق مي كند،مثلا من براي فلاني بچه ام و براي بهماني بزرگ و....&lt;BR&gt;دانستن هم همين طور است،من به نظر تو خيلي مي دانم و از نظر ديگري خيلي نمي دانم.&lt;BR&gt;حالا همه ي اين جنگ و دعواي بين نسل ها از همين ناشي مي شود،اصلا چرا پاي نسل را وسط بكشيم همه ي جنگ و دعوا و بحث هاي تمام آدم هايي كه تفاوت سني (حتي يك سال)با هم دارند سر همين است.&lt;BR&gt;خلاصه اين كه همه مان خودپسنديم و فكر مي كنيم ديگري هيچ نمي داند و بچه است،و ما بايد به او گوش مالي بدهيم يا حالش را بگيريم يا به فكر وادارش كنيم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-نه بابا!خودكشي ديگه چيه؟&lt;BR&gt;من خودم را نمي كشم،بكشم كه چه بشود؟از اين سياه نمايي ،حرص خوردن،خودزني،فحش و بد و بيراه،تهوع،آنتي پررويي و كل كل و... چه سود؟&lt;BR&gt;خدا نور بتاباند بر اين ذهن تاريك! &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0.25in 0pt 0in; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0.25in 0pt 0in; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 9.0pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 21:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=351</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-351.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواهم ترکید</title>
<link>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-350.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;عاقبت يك روز پشت اين همه بغض نتركيده،خواهم تركيد.&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;در حالي كه يكي از اين لبخند هاي الكي به گوشه ي لبم سنجاق شده.&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 17:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biyabanesabz&amp;postid=350</comments>
<dc:creator>biyabanesabz</dc:creator>
<guid>http://biyabanesabz.blogfa.com/post-350.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
